بازارسال شده از کانال دبخنده 💯😂
۱۲:۳۸
بازارسال شده از کانال دبخنده 💯😂
دی وی دی تام و جری خریدم. تو راه هر کی میدید اول مسخره میکرد ولی بعد که میگفتم واسه برادرزاده ام خریدم عذرخواهی میکرد. چرا انقدر زود قضاوت میکنید؟
البته من اصلا برادرزاده ندارم. حتی برادر هم ندارم. واسه بابام بود


@debekhand_ir 
البته من اصلا برادرزاده ندارم. حتی برادر هم ندارم. واسه بابام بود
۱۲:۳۸
رمان زیبا پاییز بلند قسمت اول
در زمان های قدیم در اطراف شهر رشت دو ده بزرگ وجود داشت ، که اولی را ده باال.. و گذرانیخودش بود و از دست رنج مردم بیچاره ی ده عمرش رو به خوشی میگذراند.مردم این ده هم زیاد برای آباد شدن ده خود تالشی نمیکردند و به آینده خود و خانواده ی خود اهمیتی نمی دادند . با دست رنج کمی که به دست می آوردند زندگی سختی رو می گذراندند..ولی برعکس اون ، ده پایین خانی داشت به نام عزت خان.. که فقط از اربابی اسم اون رو یدک میکشید . عزت خان بسیار مهربان و خون گرم بود ، همیشه در خدمت مردم ده بود و به آنهاکمک های بسیاری میکرد . مردم که از رعایای خان بودند برای تشکر از ارباب خود سعی در آبادکردن ده میکردند و از هیچ کوششی دریغ نمیکردند . عزت خان هم تالش آنها را بدون پاداش نمیگذاشت... )در این داستان ما باید در مورد سالهای دور و وقایع تلخ و شیرین ده پایین بنویسیم تا مردم باخواندن این داستان از حادثه ها درس بگیرند و بدانند که فقط از آدمی نام نیک میماند و بس...برای اینکه به زندگی عزت خان بپردازیم باید برگردیم به چندین سال قبل(....چند سال پیش در ده باال مردی زندگی میکرد به نام حاج رضا ستوده... که بعد از ازدواج دوم ،دوباره به فکرش رسید که زن سومی انتخاب کند.. حاج رضا زن دوم رو مجبورا به خواستگاری ماه منیر به خونه ی مش قاسم فرستاد . بر حسب اتفاق
خاستگار ایده آلی برای خواهر کوچکتر ماه منیر پیدا شده بود و مش قاسم که نمیخواست این خواستگار را از دست بدهد و برای رسم و برای دانلود بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید سنتی که در قدیم بود که باید دختر اول به خانه ی بخت برود تا خواستگار برای دختر دیگر پاپیش بگذارد ، برای همین مش قاسم بدون در نظر گرفتن مخالفت ماه منیر در عرض یک هفته ماهمنیر را به عقد حاج رضا در آورد و با جهاز کمی که برای او فراهم کرده بود او را به خانه ی حاجرضا فرستاد..دختر جوان وارد خانه ای شده بود که عروس سوم به حساب می آمد . اوایل زندگی ، حاج رضا مرد خوبی برای ماه منیر بود و او هم در پناه شوهرش به کارهای خانه می پرداخت ، ولی زنهایدیگر حاج رضا به او مثل یه کلفت نگاه میکردند و هر کدام به او دستوراتی می دادند... ماه منیر هم مجبوربود به خاطر آرامش شوهرش بدون اعتراضی هر کاری که آنها میخواستند انجام بدهد..حاج رضا از دو زن خود فرزندان پسر داشت اما دلش میخواست که ماه منیر هم اولین فرزندشپسر باشد ، وقتی او حامله شد حاج رضا هر کاری را برای راحتی زن سومش انجام می داد و به زنهای دیگر هم دستور داده بود که هوای او را داشته باشند ولی از بخت بد ماه منیر، بچه ی اولشدختر شد و این اتفاق تمام آرزوهای حاج رضا رو به هم زد . برای همین به سادگی آنها را کنارگذاشت و دیگه توجه ای به آنها نکرد..اما این دختر برعکس بچه های دیگر حاج رضا دختری زیبا بود که چشمانی یشمی و صورتی
ادامه دارد
@sadegane
در زمان های قدیم در اطراف شهر رشت دو ده بزرگ وجود داشت ، که اولی را ده باال.. و گذرانیخودش بود و از دست رنج مردم بیچاره ی ده عمرش رو به خوشی میگذراند.مردم این ده هم زیاد برای آباد شدن ده خود تالشی نمیکردند و به آینده خود و خانواده ی خود اهمیتی نمی دادند . با دست رنج کمی که به دست می آوردند زندگی سختی رو می گذراندند..ولی برعکس اون ، ده پایین خانی داشت به نام عزت خان.. که فقط از اربابی اسم اون رو یدک میکشید . عزت خان بسیار مهربان و خون گرم بود ، همیشه در خدمت مردم ده بود و به آنهاکمک های بسیاری میکرد . مردم که از رعایای خان بودند برای تشکر از ارباب خود سعی در آبادکردن ده میکردند و از هیچ کوششی دریغ نمیکردند . عزت خان هم تالش آنها را بدون پاداش نمیگذاشت... )در این داستان ما باید در مورد سالهای دور و وقایع تلخ و شیرین ده پایین بنویسیم تا مردم باخواندن این داستان از حادثه ها درس بگیرند و بدانند که فقط از آدمی نام نیک میماند و بس...برای اینکه به زندگی عزت خان بپردازیم باید برگردیم به چندین سال قبل(....چند سال پیش در ده باال مردی زندگی میکرد به نام حاج رضا ستوده... که بعد از ازدواج دوم ،دوباره به فکرش رسید که زن سومی انتخاب کند.. حاج رضا زن دوم رو مجبورا به خواستگاری ماه منیر به خونه ی مش قاسم فرستاد . بر حسب اتفاق
خاستگار ایده آلی برای خواهر کوچکتر ماه منیر پیدا شده بود و مش قاسم که نمیخواست این خواستگار را از دست بدهد و برای رسم و برای دانلود بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید سنتی که در قدیم بود که باید دختر اول به خانه ی بخت برود تا خواستگار برای دختر دیگر پاپیش بگذارد ، برای همین مش قاسم بدون در نظر گرفتن مخالفت ماه منیر در عرض یک هفته ماهمنیر را به عقد حاج رضا در آورد و با جهاز کمی که برای او فراهم کرده بود او را به خانه ی حاجرضا فرستاد..دختر جوان وارد خانه ای شده بود که عروس سوم به حساب می آمد . اوایل زندگی ، حاج رضا مرد خوبی برای ماه منیر بود و او هم در پناه شوهرش به کارهای خانه می پرداخت ، ولی زنهایدیگر حاج رضا به او مثل یه کلفت نگاه میکردند و هر کدام به او دستوراتی می دادند... ماه منیر هم مجبوربود به خاطر آرامش شوهرش بدون اعتراضی هر کاری که آنها میخواستند انجام بدهد..حاج رضا از دو زن خود فرزندان پسر داشت اما دلش میخواست که ماه منیر هم اولین فرزندشپسر باشد ، وقتی او حامله شد حاج رضا هر کاری را برای راحتی زن سومش انجام می داد و به زنهای دیگر هم دستور داده بود که هوای او را داشته باشند ولی از بخت بد ماه منیر، بچه ی اولشدختر شد و این اتفاق تمام آرزوهای حاج رضا رو به هم زد . برای همین به سادگی آنها را کنارگذاشت و دیگه توجه ای به آنها نکرد..اما این دختر برعکس بچه های دیگر حاج رضا دختری زیبا بود که چشمانی یشمی و صورتی
ادامه دارد
@sadegane
۱۵:۳۴
رمان #پاییز_بلند #قسمت_دوم
سفید داشت که هر کسی نظری به او میکرد او را دوست داشتنی ترین بچه ی دنیا میدانست ولی حاج رضا به زیبایی این نوزاد کاری نداشت و خیلی راحت او و دخترش را کنار گذاشت و از خود راند....ماه منیر با دخترش که نام او را خورشید گذاشت به اتاقی در گوشه ی حیاط که به دور از همه بودپناه آورد و حاج رضا فقط خرجی کمی به آنها میداد که از گرسنگی نمیرند.. او این تنهایی و بیپناهی را به حساب پدرش گذاشت ، او بود که تمام آینده اش را به تباهی کشیده بود و با این ازدواج اجباری زندگی او را خراب کرده بود...ده سال از آن زمان سپری شد و خورشید حاال دختر زیبایی شده بود ، ماه منیر تصمیم گرفت برای آینده ی دخترش راهی ده پایین شود تا شاید در این ده بتواند آینده ی درخشانی را برای تنها دخترش رقم بزند... بقچه ای که محتویات آن چند دست لباس کهنه و چند تکه نان خشک بود را برداشت و به طرف ده پایین به راه افتاد..آنها باید از جنگلی که ما بین دو ده بود می گذشتند با تالشی که ماه منیر کرد متاسفانه وقتی بهجنگل رسیدند شب چادر سیاهش رو پهن کرده بود ، ولی چاره ای نداشت و باید هر چه زودتر سرپناهی برای خود و دخترش پیدا میکرد تا از گزند حیوانات وحشی دور باشند.. هر دو وحشت زده راه رو طی میکردند که به یه دو راهی رسیدند ، ماه منیر نمی دانست که باید از کدام راه بروند او دختر خود را که خیلی ترسیده بود به آرامش دعوت کرد و او را به پشت تکه سنگی بزرگ برد که جای امنی هم به حساب می آمد و به دخترش گفت:همین جا بماند تا راه اصلی را پیدا کند ،ولی خورشید حاضر نمیشد از مادرش جدا شود باالخره با اصرار و فریادهای مادر سکوت اختیارکرد و نظاره گر رفتن مادر شد.. خورشید از وحشت تکه سنگی رو بغل کرده بود و زیر لب دعا میخوند.. ماه منیر همچنان که جلو میرفت از دور نور چراغی توجه اش را جلب کرد و فوری بهطرف آن رفت بعد از کمی راه رفتن به کلبه ای رسید و با ترس و وحشت به داخل رفت.. کسیتوی کلبه نبود با فریاد کسی رو صدا زد ولی جوابی نشنید پیش خود گفت : حتما کسی اینجا زندگی میکنه وگرنه این چراغ رو کی روشن گذاشته.. بهتر دید که برگرده و خورشید رو به همراهخودش به همین کلبه بیاره شاید با اجازه ی صاحب اینجا بتونه شب رو به صبح برسونه...
ادامه دارد...
@sadegane
سفید داشت که هر کسی نظری به او میکرد او را دوست داشتنی ترین بچه ی دنیا میدانست ولی حاج رضا به زیبایی این نوزاد کاری نداشت و خیلی راحت او و دخترش را کنار گذاشت و از خود راند....ماه منیر با دخترش که نام او را خورشید گذاشت به اتاقی در گوشه ی حیاط که به دور از همه بودپناه آورد و حاج رضا فقط خرجی کمی به آنها میداد که از گرسنگی نمیرند.. او این تنهایی و بیپناهی را به حساب پدرش گذاشت ، او بود که تمام آینده اش را به تباهی کشیده بود و با این ازدواج اجباری زندگی او را خراب کرده بود...ده سال از آن زمان سپری شد و خورشید حاال دختر زیبایی شده بود ، ماه منیر تصمیم گرفت برای آینده ی دخترش راهی ده پایین شود تا شاید در این ده بتواند آینده ی درخشانی را برای تنها دخترش رقم بزند... بقچه ای که محتویات آن چند دست لباس کهنه و چند تکه نان خشک بود را برداشت و به طرف ده پایین به راه افتاد..آنها باید از جنگلی که ما بین دو ده بود می گذشتند با تالشی که ماه منیر کرد متاسفانه وقتی بهجنگل رسیدند شب چادر سیاهش رو پهن کرده بود ، ولی چاره ای نداشت و باید هر چه زودتر سرپناهی برای خود و دخترش پیدا میکرد تا از گزند حیوانات وحشی دور باشند.. هر دو وحشت زده راه رو طی میکردند که به یه دو راهی رسیدند ، ماه منیر نمی دانست که باید از کدام راه بروند او دختر خود را که خیلی ترسیده بود به آرامش دعوت کرد و او را به پشت تکه سنگی بزرگ برد که جای امنی هم به حساب می آمد و به دخترش گفت:همین جا بماند تا راه اصلی را پیدا کند ،ولی خورشید حاضر نمیشد از مادرش جدا شود باالخره با اصرار و فریادهای مادر سکوت اختیارکرد و نظاره گر رفتن مادر شد.. خورشید از وحشت تکه سنگی رو بغل کرده بود و زیر لب دعا میخوند.. ماه منیر همچنان که جلو میرفت از دور نور چراغی توجه اش را جلب کرد و فوری بهطرف آن رفت بعد از کمی راه رفتن به کلبه ای رسید و با ترس و وحشت به داخل رفت.. کسیتوی کلبه نبود با فریاد کسی رو صدا زد ولی جوابی نشنید پیش خود گفت : حتما کسی اینجا زندگی میکنه وگرنه این چراغ رو کی روشن گذاشته.. بهتر دید که برگرده و خورشید رو به همراهخودش به همین کلبه بیاره شاید با اجازه ی صاحب اینجا بتونه شب رو به صبح برسونه...
ادامه دارد...
@sadegane
۱۵:۳۵
#رمان #پاییز_بلند #قسمت_سوم
وقتی برگشت که از کلبه بره بیرون مردی در بین درگاه ایستاده بود و او را تماشا میکرد ، ماه منیر میخواست از او برای بدون اجازه وارد شدن عذرخواهی کنه که در کمال تعجب دید که مرد در رو بست و تفنگش رو به طرف او گرفت ، چشمان شرربار او ماه منیر رو به وحشت می انداخت کهفوری به طرف در کلبه رفت که از آنجا خودش رو نجات دهد ولی آن مرد به او این اجازه رو نداد ، ماه منیر به پایش افتاد و به او التماس کرد ولی اثری در پی نداشت.. مرد با چشمانی دریده تمام هیکل ماه منیر رو از نظر گذراند و با یک حمله ی ناگهانی به ماه منیر او را به گوشه ای پرت کرد ،ماه منیر هرچی تالش کرد که از دست آن مرد نجات پیدا کنه کاری از پیش نبرد. مرد در یک حرکت غافلگیرانه به حریم زنانه ی او تجاوز کرد و لکه ی ننگی رو به دامان ماه منیر نشاند..ماه منیر در زیر دست و پای آن مرد هرچه کوشش کرد کمتر به جایی رسید به دور خود نگاهیانداخت تکه سنگی در کنار دستش دید اون تکه سنگ رو برداشت و با تمام قدرت به سر اون مرد کوبید و او رو که بیهوش شده بود به کناری انداخت و وحشت زده پا به فرار گذاشت.. او راه آمده رو برگشت و وقتی پیش دخترش رسید اون رو بیهوش دید ، برای او هم رمقی نمانده بود ، ماهبرای دانلود بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید منیر هراسان از حال خورشید و کابوس چند دقیقه پیش او را هم از پا در آورد و در کنار دخترشاز حال رفت...خورشید تازه از پشت کوه ها سر در آورده بود و به روی صبح میخندید و انعکاس آن از البه الی پنجره به چهره ی رنگ پریده ی ماه منیر می تابید ، بر اثر گرمای خورشید چشمای ماه منیر گشوده شد..و خود رو در خانه ای گرم دید ، به اطراف نگاهی انداخت و با چهره ی متبسم ومهربون زنی روبرو شد که کنارش نشسته بود، کمی که به دور و بر خود آشنا شد به یاد دخترشافتاد و از جا پرید و دا زد : دخترم کجاست ؟ خانوم کنار او ماه منیر رو آروم کرد و با دست اشاره به گوشه ی اتاق کرد ، نگاه منیر به مسیراشاره ی او افتاد و دخترش رو که به خواب راحتی فرو رفته بود دید و خیالش بابت تنها دخترشآسوده شد.. به او نزدیک شد و دست نوازش به صورت خورشید کشید و نگاهی به اون زن کرد و گفت:
@sadegane
وقتی برگشت که از کلبه بره بیرون مردی در بین درگاه ایستاده بود و او را تماشا میکرد ، ماه منیر میخواست از او برای بدون اجازه وارد شدن عذرخواهی کنه که در کمال تعجب دید که مرد در رو بست و تفنگش رو به طرف او گرفت ، چشمان شرربار او ماه منیر رو به وحشت می انداخت کهفوری به طرف در کلبه رفت که از آنجا خودش رو نجات دهد ولی آن مرد به او این اجازه رو نداد ، ماه منیر به پایش افتاد و به او التماس کرد ولی اثری در پی نداشت.. مرد با چشمانی دریده تمام هیکل ماه منیر رو از نظر گذراند و با یک حمله ی ناگهانی به ماه منیر او را به گوشه ای پرت کرد ،ماه منیر هرچی تالش کرد که از دست آن مرد نجات پیدا کنه کاری از پیش نبرد. مرد در یک حرکت غافلگیرانه به حریم زنانه ی او تجاوز کرد و لکه ی ننگی رو به دامان ماه منیر نشاند..ماه منیر در زیر دست و پای آن مرد هرچه کوشش کرد کمتر به جایی رسید به دور خود نگاهیانداخت تکه سنگی در کنار دستش دید اون تکه سنگ رو برداشت و با تمام قدرت به سر اون مرد کوبید و او رو که بیهوش شده بود به کناری انداخت و وحشت زده پا به فرار گذاشت.. او راه آمده رو برگشت و وقتی پیش دخترش رسید اون رو بیهوش دید ، برای او هم رمقی نمانده بود ، ماهبرای دانلود بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید منیر هراسان از حال خورشید و کابوس چند دقیقه پیش او را هم از پا در آورد و در کنار دخترشاز حال رفت...خورشید تازه از پشت کوه ها سر در آورده بود و به روی صبح میخندید و انعکاس آن از البه الی پنجره به چهره ی رنگ پریده ی ماه منیر می تابید ، بر اثر گرمای خورشید چشمای ماه منیر گشوده شد..و خود رو در خانه ای گرم دید ، به اطراف نگاهی انداخت و با چهره ی متبسم ومهربون زنی روبرو شد که کنارش نشسته بود، کمی که به دور و بر خود آشنا شد به یاد دخترشافتاد و از جا پرید و دا زد : دخترم کجاست ؟ خانوم کنار او ماه منیر رو آروم کرد و با دست اشاره به گوشه ی اتاق کرد ، نگاه منیر به مسیراشاره ی او افتاد و دخترش رو که به خواب راحتی فرو رفته بود دید و خیالش بابت تنها دخترشآسوده شد.. به او نزدیک شد و دست نوازش به صورت خورشید کشید و نگاهی به اون زن کرد و گفت:
@sadegane
۱۵:۴۱
ح
۹:۴۶
بازارسال شده از دکتر سلامت 🍏
قراره کلی ترفنــــــد آشـــپزی یاد بگیری خانمااااا 
کانال آشپزی باشی ترفند جدید ترین غذا های ایرانی تا کیک شیرینی و...آموزش داده میشود به صورت فیلم و متن دقیق 



┅═ঊঈ
ঊঈ═┅╮@Ashpaz_bushi@Ashpaz_bushi@Ashpaz_bushi@Ashpaz_bushi@Ashpaz_bushi ╰┅═ঊঈ
ঊঈ═┅╯...#آشپزی #آموزش_آشپزی #آشپزی #آشپز_باشی
۱۶:۲۳
بازارسال شده از دکتر سلامت 🍏
۱۶:۲۳
بازارسال شده از دستیار تبلیغات
فرصت طلایی برای دیدهشدن کسبوکار شما!این تابستان میتوانید تبلیغات خود را در «بله» با تخفیف ویژه ثبت کنید.
نکتهٔ ۱: این کد هدیه، یکبار قابل استفاده است.نکتهٔ ۲: پس از ثبت سفارش و حین پرداخت میتوانید کد هدیه را وارد کنید.
۱۶:۱۴
بازارسال شده از دکتر سلامت 🍏
قراره کلی ترفنــــــد آشـــپزی یاد بگیری خانمااااا 
کانال آشپزی باشی ترفند جدید ترین غذا های ایرانی تا کیک شیرینی و...آموزش داده میشود به صورت فیلم و متن دقیق 



┅═ঊঈ
ঊঈ═┅╮@Ashpaz_bushi@Ashpaz_bushi@Ashpaz_bushi@Ashpaz_bushi@Ashpaz_bushi ╰┅═ঊঈ
ঊঈ═┅╯...#آشپزی #آموزش_آشپزی #آشپزی #آشپز_باشی
۱۶:۱۵
بازارسال شده از دکتر سلامت 🍏
۱۶:۱۵