سفرنامه فرزاد
تا قبل از اینکه هدی به دنیا بیاید و مجبور شوم با کالسکه در تهران پیاده روی کنم، نمیدانستم که چقدر فضاهای شهری ما برای کالسکه و ویلچیر و بزرگسالان بد و نامناسب طراحی شده است. تا قبل از اینکه هدی به سن تماشای کارتون برسد نمیدانستم که چقدر محتوای مناسبت، آموزشی و بومی برای کودکان کم وجود دارد. یا اگر وجود دارد چقدر سخت پیدا میشود. تا الان از اپلیکیشن «آپارات کودک» کارتون دوبله شدهی پپا پیگ را برای بچه ها میگذاشتم. الان دنبال کارتون یا برنامهی جدید میگردم؛ تولیدات داخل تقریبا صفر، تولیدهای خارجی هم یا محتوای قابل اعتماد ندارند یا برای سن هدی نامناسب هستند. من فکر میکردم با این همه تاکید که ما روی فرهنگ داشتیم و آن همه تاکید که روی تربیت وجود داشت و آن همه هنرمند و نویسنده و برنامهساز و دستگاههای مسئول حوزه کودک حالا گنجینهی پربار و بزرگی داریم که حتی میتوانیم با آن فرهنگمان را صادر کنیم. ولی حیف! در این گنجه را که باز میکنیم هیچ چیز دندان گیری پیدا نمیکنیم. آخرش هم باید دست به دامان پپا پیگ و دوستان بشویم. البته باید گفت که در زمینه «رادیو» اوضاع متفاوت است و محصولات نسبتا فراوان و خوبی تولید شده است.
اپلیکیشن تلوبیون را نصب کردم، محتوای بسیار بیشتر و بهتری پیدا کردم.
۱۳:۵۴
۳۰-۴۰ سال پیش متخصصین میفهمیدند و اعلام خبر میکردند کسی اهمیت نمیداد. ۱۰ سال پیش نشونه ها در حدی زیاد شده بود که اکثر آدمهای تحصیل کرده یا اهل مطالعه و دقت دیگه متوجه خطر شده بودند، باز هم کسی اهمیت نداد.
از امسال دیگه هر کسی نیاز به آب و برق داشت دیگه مشکل و بحران را حس کرد. گاز هم همین طور است.
حالا همه ما به «آگاهی از بحران» رسیدهایم. اما انگار به شجاعت تصمیم گیری و تغییر نرسیدهایم.
یکجا دیدم کسی از قول سرایدار چند ویلا نوشته بود که سیستم های گرمایشی را از اول پاییز روشن میکنند که ویلا همیشه گرم باشد که وقتی صاحبان ویلا یکی دو بار در سال به آنجا می روند همه چیز گرم و دلپذیر باشد.
کارگر شهرداری شلنگ به دست چمنهای پارک را آبیاری میکند. آن یکی گیاهان محوطه فرودگاه مهرآباد را آبیاری بارانی میکند. هیچ چیز شبیه به کشوری که دچار بحران است، نیست.
حکمرانی مثل وزنه برداری است؛ بلند کردن ۲۶۰ کیلو نیاز به قدرت بالا و توانایی بالا دارد، از همه انتظار نیست، ولی بعد کردن ۵۰ کیلو از هر ورزشکار مبتدی انتظار میرود.
حل اساسی بحرانهای آب و انرژی هم نیاز به توانایی و هزینه زیاد دارد. ولی آیا نمیشود حداقل با قیمتگذاری درست و اصولی جلوی موارد ذکر شده را بگیریم؟کسی که میخواهد ویلای خالی اش تمام سال گرم باشد، باید هزینه اش را بدهد، به صورت پلکانی و نمایی.
کسانی که استخر داخل برجشان دارند نیز همین طور.
از امسال دیگه هر کسی نیاز به آب و برق داشت دیگه مشکل و بحران را حس کرد. گاز هم همین طور است.
حالا همه ما به «آگاهی از بحران» رسیدهایم. اما انگار به شجاعت تصمیم گیری و تغییر نرسیدهایم.
یکجا دیدم کسی از قول سرایدار چند ویلا نوشته بود که سیستم های گرمایشی را از اول پاییز روشن میکنند که ویلا همیشه گرم باشد که وقتی صاحبان ویلا یکی دو بار در سال به آنجا می روند همه چیز گرم و دلپذیر باشد.
کارگر شهرداری شلنگ به دست چمنهای پارک را آبیاری میکند. آن یکی گیاهان محوطه فرودگاه مهرآباد را آبیاری بارانی میکند. هیچ چیز شبیه به کشوری که دچار بحران است، نیست.
حکمرانی مثل وزنه برداری است؛ بلند کردن ۲۶۰ کیلو نیاز به قدرت بالا و توانایی بالا دارد، از همه انتظار نیست، ولی بعد کردن ۵۰ کیلو از هر ورزشکار مبتدی انتظار میرود.
حل اساسی بحرانهای آب و انرژی هم نیاز به توانایی و هزینه زیاد دارد. ولی آیا نمیشود حداقل با قیمتگذاری درست و اصولی جلوی موارد ذکر شده را بگیریم؟کسی که میخواهد ویلای خالی اش تمام سال گرم باشد، باید هزینه اش را بدهد، به صورت پلکانی و نمایی.
کسانی که استخر داخل برجشان دارند نیز همین طور.
۱۸:۲۹
نومید و مفلسایم و نداریم هیچکس...
۸:۰۴
عجب توصیف دقیق و جالبی بود؛نوشته بود که وقتی بچه دار میشوید، در واقع دنیا از شما یک گروگان دارد.
۱۹:۰۶
یادش بخیر، همون اوایل بعد از دوره کارشناسی ارشد یکبار همراه یک یا دو نفر از دوستان خوابگاه رفتیم مشهد.برای کاهش هزینهی اقامت، به جای هتل و مهمانسرا رفتیم حسینیه قزوینی ها، به جای گرفتن اتاق هم رفتیم داخل نمازخانه که یک محوطه اشتراکی برای خواب بود. ارزان ترین گزینه برای اقامت همین بود.
یکی از دوستان سابقا خوابگاهی که آن موقع در نزدیکی مشهد ساکن بود آمد مشهد که همدیگر را ببینیم. دوست معلوم الحال پیشنهاد کرد برای شام به رستوران برویم. گفت همین نزدیکی ها یک رستوران میشناسم. همه با هم رفتیم به سمت رستوران. کجا بود؟ داخل هتل درویشی! وقتی وارد شدیم تازه متوجه شدم که چه خطایی کرده ایم. در همان ورودی فقط یک لوستر ۵ متری آویزان بود که به نوعی خط و نشان کشیدن برای جیب مشتری بود. ولی دیگر خیلی دیر شده بود، راه بازگشتی وجود نداشت.
با خودم فکر میکردم ای کاش ما را به خاطر سر و وضع مان راه ندهند ولی متاسفانه با احترام ما را پذیرایی کردند و سفارش مان را گرفتند. غذا را که آورند، هرچند کیفیت خوبی داشت اما با هر قاشق انگار خار در گلوی من فرو میرفت. البته دوست معلوم الحال راضی بود.
وقتی صورتحساب را آوردند و میخواستم با کارت پرداخت کنم، با چشم خودم دیدم که کارت به خودش میلرزید. انگار میخواست با التماس بگوید که «اینکار را با من نکن، تحملش را ندارم!». ولی برای همه این چیزها دیر شده بود.پیامک واریز که آمد، گوشی هم به خودش لرزید، حق هم داشت که بلرزد.
خداحافظی کردیم. دوست معلوم الحال برگشت به خانه و ما رفتیم در حسینیه قزوینی ها در نمازخانه روی زمین خوابیدیم.
یکی از دوستان سابقا خوابگاهی که آن موقع در نزدیکی مشهد ساکن بود آمد مشهد که همدیگر را ببینیم. دوست معلوم الحال پیشنهاد کرد برای شام به رستوران برویم. گفت همین نزدیکی ها یک رستوران میشناسم. همه با هم رفتیم به سمت رستوران. کجا بود؟ داخل هتل درویشی! وقتی وارد شدیم تازه متوجه شدم که چه خطایی کرده ایم. در همان ورودی فقط یک لوستر ۵ متری آویزان بود که به نوعی خط و نشان کشیدن برای جیب مشتری بود. ولی دیگر خیلی دیر شده بود، راه بازگشتی وجود نداشت.
با خودم فکر میکردم ای کاش ما را به خاطر سر و وضع مان راه ندهند ولی متاسفانه با احترام ما را پذیرایی کردند و سفارش مان را گرفتند. غذا را که آورند، هرچند کیفیت خوبی داشت اما با هر قاشق انگار خار در گلوی من فرو میرفت. البته دوست معلوم الحال راضی بود.
وقتی صورتحساب را آوردند و میخواستم با کارت پرداخت کنم، با چشم خودم دیدم که کارت به خودش میلرزید. انگار میخواست با التماس بگوید که «اینکار را با من نکن، تحملش را ندارم!». ولی برای همه این چیزها دیر شده بود.پیامک واریز که آمد، گوشی هم به خودش لرزید، حق هم داشت که بلرزد.
خداحافظی کردیم. دوست معلوم الحال برگشت به خانه و ما رفتیم در حسینیه قزوینی ها در نمازخانه روی زمین خوابیدیم.
۶:۱۴
بعد از چند سال قسمت شد که دوباره به مشهد برویم. اولین بار بود که با هدا و امیرعلی میرفتیم.هر بار که حرم میرفتیم، با دیدن فلان صحن، گوشه ی فلان رواق، یا حتی فلان خیابان یاد و خاطره ای زنده می شد.
آن تصویر زیبا هنوز جلوی چشمم است، انگار یک تابلو فرش زیبا باشد؛ زمستان بود، با دو تا از دوستان با قطار آمده بودیم مشهد. چند شب را در حسینیه ی دُرچهای ها که شهری نزدیک اصفهان است سپری کردیم. حسینیه نزدیک حرم بود.
چند روزی مشهد بودیم. بلیط برگشتمان برای ساعت ۱۰ شب بود. پیاده راه افتادیم به سمت ایستگاه قطار. شب بود، خلوت بود، آسمان ابری و متمایل به نارنجی، برف زیبایی از آسمان میبارید، زیر نور چراغهای خیابان، دانه های برف آرام آرام میرقصیدند و پایین میآمدند.
به همراهان گفتم که ادامه مسیر بدهند، خودم رفتم داخل داروخانه که قرص مسهّل بگیرم. کسی در بین ما یبوست نداشت. قرصها را گرفته بودم که با همکاری یکی از دوستان در چایی دوست سوم بریزیم که تا صبح مسیر بین کوپه و دستشویی را طی کند و خاطره خوبی برایش بسازیم.
قرص را داخل چای ریختیم، ولی از بخت بد ما، قرص حل نشد. ظاهراً باید قرص را له میکردیم. دوستمان چای را خورد و قرص را دید و تیر ما به سنگ خورد. ما به هدفمان نرسیدیم. القصه، آن شب با ماجراهای جالب دیگری همراه شد و ما به تهران برگشتیم.
ولی آن شب برفی زیبای زمستانی مانند تابلو فرشی جلوی چشمان من است، تابلوی زیبایی که گوشهاش کمی نقص دارد، کامل نیست، ولی خب هنوز زیباست.
آن تصویر زیبا هنوز جلوی چشمم است، انگار یک تابلو فرش زیبا باشد؛ زمستان بود، با دو تا از دوستان با قطار آمده بودیم مشهد. چند شب را در حسینیه ی دُرچهای ها که شهری نزدیک اصفهان است سپری کردیم. حسینیه نزدیک حرم بود.
چند روزی مشهد بودیم. بلیط برگشتمان برای ساعت ۱۰ شب بود. پیاده راه افتادیم به سمت ایستگاه قطار. شب بود، خلوت بود، آسمان ابری و متمایل به نارنجی، برف زیبایی از آسمان میبارید، زیر نور چراغهای خیابان، دانه های برف آرام آرام میرقصیدند و پایین میآمدند.
به همراهان گفتم که ادامه مسیر بدهند، خودم رفتم داخل داروخانه که قرص مسهّل بگیرم. کسی در بین ما یبوست نداشت. قرصها را گرفته بودم که با همکاری یکی از دوستان در چایی دوست سوم بریزیم که تا صبح مسیر بین کوپه و دستشویی را طی کند و خاطره خوبی برایش بسازیم.
قرص را داخل چای ریختیم، ولی از بخت بد ما، قرص حل نشد. ظاهراً باید قرص را له میکردیم. دوستمان چای را خورد و قرص را دید و تیر ما به سنگ خورد. ما به هدفمان نرسیدیم. القصه، آن شب با ماجراهای جالب دیگری همراه شد و ما به تهران برگشتیم.
ولی آن شب برفی زیبای زمستانی مانند تابلو فرشی جلوی چشمان من است، تابلوی زیبایی که گوشهاش کمی نقص دارد، کامل نیست، ولی خب هنوز زیباست.
۱۱:۵۳
با ماشین راه افتادیم بریم شهرستان. وسط راه برای استراحت و صبحانه رفتیم داخل یک شهر. من باید حتما دستشویی میرفتم. یه درمانگاه پیدا کردم و رفتم داخل. پر از بیمار از ملیتهای مختلف بود. طبقه اول دستشویی پیدا نکردم، رفتم پایین. آنجا هم پر بود. آخرش دستشویی را پیدا کردم. رفتیم داخل. یه توالت ایرانی داشت یه توالت فرنگی و علاوه بر اینها یک میز پر از نمونه آزمایش!! 
دستشویی مخصوص نمونه گیری بود. پر از لیوان یکبار مصرف شفاف!!
اگر داخل درمانگاه دنبال دستشویی بودید، بروید بخش رادیولوژی، ماموگرافی و ... دقت کنید که بخش ارولوژی نروید.
۱۵:۴۵
بعد از چندین ساعت رانندگی در گرما و زیر کولر ماشین، وقتی به خونه رسیدیم تب و لرز کردم. رفتم زیر پتو و یکی دو ساعتی استراحت کردم. حاجی مون که معمولا به دوای شیمیایی اعتقادی ندارد ما را به زور آورد درمانگاه. یه سرم به ما وصل کرد.
موقعی که سوزن را فرود کرد، دلم برای #هدی صد پاره شد که هفته پیش سرم زد در شهر غریب و نیمه شب. چیه این بچه که دردش از درد خود آدم دردآور تر است!؟
موقعی که سوزن را فرود کرد، دلم برای #هدی صد پاره شد که هفته پیش سرم زد در شهر غریب و نیمه شب. چیه این بچه که دردش از درد خود آدم دردآور تر است!؟
۱۶:۲۲
لا مؤثر فی الوجود الّا الله. ساده اش یعنی: هیچ کسی در عالم وجود به غیر از خدا توانایی تاثیر ندارد. بین عرفا این جمله ظاهراً اساس سیر و سلوک است.
یعنی همه چیز دست خداست. بقیه چیزها پشیزی هم نیستند. اگر کسی به این یقین برسد، بعدش دیگر «لاخوف علیهم و لاهم یحزنون». یعنی نه از چیزی میترسد و نه از چیزی ناراحت میشود. چون همه چیز در دست خداست، از طرف خداست و به اذن خداست. این وضعیت حضرت زینب در عصر عاشورا است. این وضعیت حضرت زینب در کاخ یزید است که گفت در کربلا چیزی به جز زیبایی ندیدم.
الله اکبر از این ایمان! در ذهن کوچک ما نمیگنجد.
لاموثر فی الوجود الا الله یعنی اگر تمام عالم جمع شوند که کسی را زمین بزنند، اگر خدا نخواهد هیچ آسیبی به او نمی رسد. اگر خدا بخواهد کسی را خوار کند یا آسیبی بزند، تمام عالم هم جمع شوند نمیتوانند جلوی آن را بگیرند.
به به، چه سلاحی است این باور! چه سپر و حفاظی است این باور! وقتی مطمئنیم که راه و تصمیم درست است، هراسی از چیزی نداریم که لا مؤثر فی الوجود الّا الله.
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر،آرام تر از آهو، بیباک تر از شیرم.
یعنی همه چیز دست خداست. بقیه چیزها پشیزی هم نیستند. اگر کسی به این یقین برسد، بعدش دیگر «لاخوف علیهم و لاهم یحزنون». یعنی نه از چیزی میترسد و نه از چیزی ناراحت میشود. چون همه چیز در دست خداست، از طرف خداست و به اذن خداست. این وضعیت حضرت زینب در عصر عاشورا است. این وضعیت حضرت زینب در کاخ یزید است که گفت در کربلا چیزی به جز زیبایی ندیدم.
الله اکبر از این ایمان! در ذهن کوچک ما نمیگنجد.
لاموثر فی الوجود الا الله یعنی اگر تمام عالم جمع شوند که کسی را زمین بزنند، اگر خدا نخواهد هیچ آسیبی به او نمی رسد. اگر خدا بخواهد کسی را خوار کند یا آسیبی بزند، تمام عالم هم جمع شوند نمیتوانند جلوی آن را بگیرند.
به به، چه سلاحی است این باور! چه سپر و حفاظی است این باور! وقتی مطمئنیم که راه و تصمیم درست است، هراسی از چیزی نداریم که لا مؤثر فی الوجود الّا الله.
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر،آرام تر از آهو، بیباک تر از شیرم.
۱۳:۴۶
من تا همین چند وقت پیش فکر میکردم اگر کسی سرش توی کار خودش باشد، آزارش به دیگران نرسد، حق دیگران را پایمال نکند، با بقیه کاری نداشته باشد، دیگران هم با او کاری ندارند، آزاری به او نمیرسانند و ...
حالا معتقدم، هر کجا که هستی، هر جور هم که زندگی بکنی هر لحظه ممکن است کسی بخواهد کِرمی بریزد، آزاری برساند، حقی از شما بگیرد و ...
لذ یک دست را برای دوستی دراز کن، دست دیگر را مشتشده نگه دار.
حالا معتقدم، هر کجا که هستی، هر جور هم که زندگی بکنی هر لحظه ممکن است کسی بخواهد کِرمی بریزد، آزاری برساند، حقی از شما بگیرد و ...
لذ یک دست را برای دوستی دراز کن، دست دیگر را مشتشده نگه دار.
۱۰:۳۴
راستش من به یزد دلبستگی دارم. بار اول، زمان دانشجویی با چند تا از بچه های خوابگاه توی تابستان به یزد و حومه رفتیم. در همان سفر اول دلبسته یزد شدم. کاشی کاری مسجدهایش را، بادگیرهایش را، باغها و خانه های قدیمی اش را دوست دارم. من عاشق خشت و گِل هستم، عاشق حیاط آجری، حوض آب، پنجره چوبی، پشت بامی که بهارخواب دارد، ....
علی رغم تمام جزئیات و ریزهکاریهایی که در معماری یزد وجود دارد، انگار کماکان یک نوع سادگی و تواضع هم در آن هست. دارا است ولی فخرفروشی ندارد. معماری قدیم یزد انگار خودمانی و مهربان است. انگار سالهاست که شهر با ما آشنا است. شهر یک آغوش آرام و امن است.
مطمئنم یزد هنوز چیزهای زیبای زیادی دارد که من ندیده ام و تجربه نکرده ام، مثل شهرگردی در شب، نشستن در کافه های پشت بام، آب انبارها، مسجد ملااسماعیل، بازار خان و حمام خان و میدان خان و ....
منتظریم که دوباره برگردیم.
علی رغم تمام جزئیات و ریزهکاریهایی که در معماری یزد وجود دارد، انگار کماکان یک نوع سادگی و تواضع هم در آن هست. دارا است ولی فخرفروشی ندارد. معماری قدیم یزد انگار خودمانی و مهربان است. انگار سالهاست که شهر با ما آشنا است. شهر یک آغوش آرام و امن است.
مطمئنم یزد هنوز چیزهای زیبای زیادی دارد که من ندیده ام و تجربه نکرده ام، مثل شهرگردی در شب، نشستن در کافه های پشت بام، آب انبارها، مسجد ملااسماعیل، بازار خان و حمام خان و میدان خان و ....
منتظریم که دوباره برگردیم.
۱۰:۴۲
امیرعلی غذای جویده شده را از دهنش بیرون آورد، گذاشت وسط بشقاب من و گفت: بفرما بابا! این جنس محبت را فقط از بچه ها میشه دید.
۱۰:۴۷
گاهی وقتها ممکن است روشهای جذب مشتری باعث از دست دادن مشتری شوند.
در شهر ما چند سال است که تعداد هایپرمارکت ها زیاد شده است. اندازه شان قابل مقایسه با هایپر مارکت های شهرهای بزرگ نیست، ولی نسبت به بقالیهای قبلی شهر بزرگتر و مدرن تر هستند. تعداد و تنوع اجناس بیشتر است، قیمت اجناس روی قفسه درج شده است، مشتری خودش جنس را برمیدارد. در نهایت هم چیزی شبیه فاکتور قیمت دریافت میکند.
حالا رسیدیم به روشهای جدید جذب مشتری. من از یکی از همین هایپرهای تازه تاسیس خرید میکردم. یک روز فروشنده دم صندوق گفت که خرید شما ۴۰۰ و خرده ای تومان است، اگر به ۵۰۰ برسد فلان قدر بن تخفیف برای دفعات بعدی دریافت میکنید. من هم چند قلم جنس دیگر اضافه کردم تا رسید به ۵۰۰.
فروشنده شماره تلفن و مشخصات پرسید. هرچند خیلی راغب به دادن این اطلاعات نبودم ولی قبول کردم. در آخر فروشنده گفت: ئه، متأسفم. این کمپین تخفیف فقط تا ساعت ۱ بعد از ظهر کار میکند و الان شامل شما نمیشود.
همین باعث شد تا من دیگر از این فروشگاه خرید نکنم. این یعنی از دست دادن یک مشتری به وسیله روشهای جذب مشتری!
من قبل از این نه از تخفیف خبر داشتم و نه برایم مهم بود. قصد داشتم همیشه از این فروشگاه خرید کنم. ولی این تجربه به من این احساس را داد که فروشنده با من صادق نبوده و از اعتماد من سواستفاده کرده.
حالا از کنار آن فروشگاه رد میشوم، چند متر بالاتر میروم به فروشگاه دیگری که هنوز از این روش جذب مشتری استفاده نکرده است.
در شهر ما چند سال است که تعداد هایپرمارکت ها زیاد شده است. اندازه شان قابل مقایسه با هایپر مارکت های شهرهای بزرگ نیست، ولی نسبت به بقالیهای قبلی شهر بزرگتر و مدرن تر هستند. تعداد و تنوع اجناس بیشتر است، قیمت اجناس روی قفسه درج شده است، مشتری خودش جنس را برمیدارد. در نهایت هم چیزی شبیه فاکتور قیمت دریافت میکند.
حالا رسیدیم به روشهای جدید جذب مشتری. من از یکی از همین هایپرهای تازه تاسیس خرید میکردم. یک روز فروشنده دم صندوق گفت که خرید شما ۴۰۰ و خرده ای تومان است، اگر به ۵۰۰ برسد فلان قدر بن تخفیف برای دفعات بعدی دریافت میکنید. من هم چند قلم جنس دیگر اضافه کردم تا رسید به ۵۰۰.
فروشنده شماره تلفن و مشخصات پرسید. هرچند خیلی راغب به دادن این اطلاعات نبودم ولی قبول کردم. در آخر فروشنده گفت: ئه، متأسفم. این کمپین تخفیف فقط تا ساعت ۱ بعد از ظهر کار میکند و الان شامل شما نمیشود.
همین باعث شد تا من دیگر از این فروشگاه خرید نکنم. این یعنی از دست دادن یک مشتری به وسیله روشهای جذب مشتری!
من قبل از این نه از تخفیف خبر داشتم و نه برایم مهم بود. قصد داشتم همیشه از این فروشگاه خرید کنم. ولی این تجربه به من این احساس را داد که فروشنده با من صادق نبوده و از اعتماد من سواستفاده کرده.
حالا از کنار آن فروشگاه رد میشوم، چند متر بالاتر میروم به فروشگاه دیگری که هنوز از این روش جذب مشتری استفاده نکرده است.
۸:۲۸
پدر مادرها برای چیزهای عجیبی خدا را از ته دل شکر میکنند؛ مثلاً وقتی شکم بچه بعد از چند روز دوباره کار میکند.
۱۰:۴۹
#امیرعلی معنی «ان شاءالله» را اشتباه یاد گرفته است. فکر میکند «ان شاءالله» یعنی بعداً و یا هرگز!
شب دیر وقت بود، گفتم امیرعلی دیگه برو بخواب. میگه: نه بابا، من میخوام ایشالا بخوابم.
شب دیر وقت بود، گفتم امیرعلی دیگه برو بخواب. میگه: نه بابا، من میخوام ایشالا بخوابم.
۸:۴۶
دسترسی من به کشک محدود است. هوس کشک و بادمجان دامغانی کردم.بادمجان و پیاز و نعناع و گوجه را سرخ کردم. به جای کشک هم یک پنیر خامه ای عجیب که به اشتباه خریده بودم و بچه ها دوست نداشتند را اضافه کردم. تقریبا همان طعم را به غذا داد.
در محدودیت است که استعدادها شکوفا میشود. استعداد پنیر را شکوفا کردم، خوشمزه بود.
در محدودیت است که استعدادها شکوفا میشود. استعداد پنیر را شکوفا کردم، خوشمزه بود.
۲۰:۱۸
وقت خوابِ بچهها گذشته بود. امیرعلی در مقابل خوابیدن مقاومت میکرد. چندین بار بهش گفتم: امیرعلی برو تو تختت، برو بخواب. باز هم حرف گوش نمیکرد، دوست نداشت بخوابه.
آخرش گفتم: این دفعه اگه نری تو تختت ناراحت میشم.
فکر کرد که این یک پیشنهاد است، یک راه حل جایگزین برای نرفتن توی تخت خواب است. چشماش برق زد، خوشحال شد، با لبخند گفت: اوکی! ناراحت شو!!
آخرش گفتم: این دفعه اگه نری تو تختت ناراحت میشم.
فکر کرد که این یک پیشنهاد است، یک راه حل جایگزین برای نرفتن توی تخت خواب است. چشماش برق زد، خوشحال شد، با لبخند گفت: اوکی! ناراحت شو!!
۱۰:۱۹
خیلی شنیدیم که میگن همسر خودتون را با دیگران مقایسه نکنید. میگن آهای خانوم شوهرت را، وضع زندگی خودت را با چیزی که توی فضای مجازی میبینی یا از بقیه میشنوی مقایسه نکن. میگن آهای آقا، خانومت را و زندگیات را با چیزی که توی اینستاگرام میبینی مقایسه نکن.
یک برش کوتاه، انتخاب شده و بزک شده از زندگی دیگران را مبنای مقایسه قرار نده.
حالا من میخوام اضافه کنم: آقا! خانم! پدر! مادر! کودکت را، بچه ات را هم با بچه های دیگر مقایسه نکن.
یک برش کوتاه، انتخاب شده و بزک شده از زندگی دیگران را مبنای مقایسه قرار نده.
حالا من میخوام اضافه کنم: آقا! خانم! پدر! مادر! کودکت را، بچه ات را هم با بچه های دیگر مقایسه نکن.
۱۸:۴۵
نمیدونم کسانی که این متن را میخوانند دسترسی به یوتیوب دارند یا نه. اگر دسترسی دارند، حوصله دارند یه مباحثه و مناظره یک ساعتی را ببینند یا نه. و اگر حوصله دارند، آیا علاقه به چنین موضوعهای پیچیده علمی دارند یا نه. اگر دارند، این ویدیو را از مناظره آقای فراهانی و کامکار نگاه کنند. چقدر لذت بردیم! چقدر خوب هستید شما، آقای کامکار!
https://youtu.be/qXqENS3dF2g?si=Ur4OlX2IiBpKcmp6
توضیح من از موضوع گفتگو: آیا نظریات علوم طبیعی و فرگشتی میتوانند ادعاهای دین را نقض کنند؟ مثل اختیار انسان در تصمیم گیری، خلقت آدم، وجود روح و نفس، و ...
https://youtu.be/qXqENS3dF2g?si=Ur4OlX2IiBpKcmp6
توضیح من از موضوع گفتگو: آیا نظریات علوم طبیعی و فرگشتی میتوانند ادعاهای دین را نقض کنند؟ مثل اختیار انسان در تصمیم گیری، خلقت آدم، وجود روح و نفس، و ...
۱۸:۵۱
یهو یاد این افتادم. یه خانمی اوایل ازدواج به شوهرش میگه که من به پیاز آلرژی دارم، نمیتونم خرد کنم. آقا هم تقبل میکند که وظیفه خرد کردن پیاز با اون باشه. بعد از چند سال از روی کنجکاوی از خانمش میپرسه که خانم! آلرژی ات به پیاز چیه؟خانم هم میگه وقتی خرد میکنم چشمام میسوزه!
۱۴:۵۴