«انجمن علمی علوم اجتماعی اسلامی دانشگاه تهران» ارتباط با دبیر انجمن:@m_b_abraham
| هایپرتروریسم؛ تروریسم فرهنگی | سید مهدی ناظمی قره باغ | پژوهشگر و مدرس فلسفه بخش اول نگارنده، چنانچه پیش از این هم بارها گفته است، اصطلاح «تروریسم فرهنگی» را مدیون نویسندهای است به نام هلنا فین، در یادداشتی که حدوداً دو دهه پیش درباره توسعه وهابیت در جهان نگاشته است. این یادداشت سالها پیش از ظهور داعش و جنگ سوریه نگاشته شده بود و در آن، نگارنده به خوبی توضیح میدهد هر آن سرزمینی که آلسعود موفق به پیدا کردن جای پایی در آن شدند، اعم از خود شبه جزیره حجاز تا دوردستترین سرزمینهای اسلامی، به بهانه کمک به بازسازی، مساجد، سازههای باستانی و سنتیِ آن را تخریب کردند و آنها را با سازههای مدرن با سبک معماری یکسانسازی شده سعودی جایگزین کردند. این یکسانسازی فرهنگی، قبلاً در خود حجاز هم در همه ابعاد انجام شده بود. این کار سلفیهای وهابی بیشباهت با کار سلفیهای طالبان در نابود کردن مجسمه بودا در بابیان نبود. فین معتقد بود این رویکرد، چیزی جز بسط تروریسم فرهنگی نیست. یعنی به همان دلیلی که آل سعود نشانههای مذاهب مختلف دیگر را نابود میسازد یا وهابیت آنها را تکفیر میکند، اینجا هم با نابود کردن نشانههای متنوع فرهنگی جهان اسلام، هر گونه روایتسازی بدیل به غیر از روایت وهابی-سعودی از جهان اسلام کنار میرود. سازههای معماری، از مهمترین و موثقترین منابع برای روایت فرهنگ و تمدن گذشتهاند و تا زمانی که هستند امکان روایتهای نادرست انحرافی درباره جهان و تاریخ، دشوار میشود. تروریسم فرهنگی، همچنان که شخصیتهای متفاوت مذهبی را حذف میکند، کتابها را میسوزاند یا متن آنها را تغییر میدهد و مقبرهها را تخریب میکند. با بازسازی مساجد و سازههای مهم باستانی، حقیقت گذشته آدمی را پنهان میسازد تا راحتتر بتوان مسیر او را در بستری از تفاسیر یکجانبه دروغین بازتعریف کرد. البته اصطلاح تروریسم فرهنگی در فضای رسانهای فارسی زبان، امروز به معانی متنوعی استفاده میشود که طبعاً بسیاری از آن معانی ارتباط خاصی با معنای مدنظر این یادداشت ندارند. صرفاً یادآور میشویم که منظور از تروریسم فرهنگی، حمایت صریح تبلیغی از تروریسم نیست. حمایت رسانهای و ادبیات سازی به نفع تروریسم، از تبعات تروریسم فرهنگی است. منظور از تروریسم فرهنگی، شکل رادیکالی از تروریسم است که آن را هایپرتروریسم هم میتوانیم نام بگذاریم. هایپرتروریسم، «نابودسازی مطلق دیگری از راه تروریسم» است و چنانچه خواهیم گفت، رژیم صهیونیستی نماینده تام و تمام این تفکر است. همانطور که استاد داوری اردکانی توضیح دادهاند، به نظر میرسد جنگهای امروز، جنگهای آخرالزمانی، برخلاف عمده جنگهای بشر، جنگ برای پیروزی نیست، بلکه «جنگ برای معدوم سازی دیگری» است. به نظر میرسد، صرف نظر از اینکه با حربههای سنتی جنگ قبل از جهان مدرن، امکان نسل کشی و معدوم سازی سخت مینمود و وابستگی انسان به تکنولوژی هم در سطحی نبود که انسان با از دست دادن منابع تکنیک و انرژی دچار مرگ شود، از نظر رویکردی نیز، اکثر جنگها، به قصد غلبه بر طرف مقابل بوده است و نه به قصد نابودی او. اساساً اگر طرف مقابل نابود میشد، صحبت از طرف پیروز دشوار مینمود. به ویژه که میدانیم وجود دیگری، همواره مقوم وجود خود است. به خاطر دیگری است که تمایز و تفاوت خود، آشکار میگردد و در شکست او است که عزت و افتخار خود، اثبات میگردد. دیگری یکی از منابع حیات و قدرت خود قلمداد میشد. تمثیل خواجه و برده هگل هم بیارتباط با این امر نیست. در واقع در این تمثیل، دوگانه خواجه و برده، در یک بازی دیالکتیکی تعریف و جایگزین میگردند ولی این جایگزینی هویتی منجر به معدوم سازی نمیگردد. هیچ چیزی برای همیشه به کتم عدم نمیرود بلکه دچار تطور و گشت و ارتقا میشود. البته باید اضافه کرد که برخی از مفسران معتقدند همین فلسفه هگل از مهمترین نمودها و مقومهای مطلقاندیشی و اروپامحوری در جهان است. در فلسفه هگل، دیگری اساساً به مثابه متقابل -هر چند تقابل دیالکتیکی رو به سنتز و ارتقا- تعریف میگردد و انسان، جز به سمت اروپاییشدن و خودبنیاد بودن، مقصد دیگری ندارد. دیگری برای تقابل انسان هست یا برای تعامل با او؟ چه این تفسیر را از هگل بپذیریم و چه نه، مشخص است که تاریخ غربی، تاریخی است به شدت دیگریساز و خود را همواره در بستر تقابل و معاندت با دیگری میفهمد و این به ویژه در سیاست معاصر غربی امر عیانی است. این امر ریشه در مفهوم انسان غربی دارد، انسانی که گرگ انسان است و اصل را نه در وجه انسی که در وجه نسیانی خود میفهمد، انسان واژگونه آخرالزمانی.به نظر میرسد ظهور فلسفه میانفرهنگی در دوره معاصر، عکسالعملی بود برای ترغیب ساحت اندیشه و فرهنگ به مواجهه تعاملی با دیگری و ممارست در گفت و شنود فیمابین به جای مواجهه تقابلی و تداوم راه نفی دیگری. @saissut