بله | کانال کلمات
عکس پروفایل کلماتک

کلمات

۴۵۴ عضو
حتی اگر شب و روز برما گلوله بارد،مامان من دست از تمیزی خونه بر نمیدارد🫠

۱۵:۳۰

امشب خیابان را رها نمی کنیم

۱۵:۳۹

کلمات
حتی اگر شب و روز برما گلوله بارد،مامان من دست از تمیزی خونه بر نمیدارد🫠
دیشب درست وقتی که کنار خانه انفجار مهیب رخ می داد،مامان گفت: بیا! هی میگم بذار خونه تمیز باشه.یعنی مامانا با موشک هم تعارف دارنundefined
https://ble.ir/salimeh_mehrjoo

۱۷:۱۰

thumbnail
خدا کند بمیرم وطن فروش نباشم
https://ble.ir/salimeh_mehrjoo

۱۸:۱۹

بازارسال شده از مردم پیروزی

-2338215317489180927_115771193409744.mp3

۰۴:۵۰-۴.۴۳ مگابایت
undefined*قلب تپنده نبرد امروز*
undefined دل نوشته ای از زنان این سرزمین به شهیده قدس در پادکست مردم پیروزی
undefined@mardom_piroozi

۲۰:۴۴

thumbnail
بی شرف ها می گویند مسولینتان‌ در پناه گاهند و مردم را گوشت دم توپ کردند. نمی بینند که مسولین ما جلوتر از مردم،میان مردم و دوشادوش آنها،یک به یک شهادت را در آغوش می کشند.آن که خواسته ببیند تا حالا باید می دید...
جناب لاریجانی ردای‌ شهادت مبارکتان باد. ...............................
گفت: چرا اون ها ازشون یکی میمیره صداش رو در نمیارن ولی ما...جواب داد:ما با شهادت جان دوباره میگیریم...


https://ble.ir/salimeh_mehrjoo

۲۲:۵۸

خدایا یعنی دستت رو عسل کن بذار تو دهن بعضیا عین تمساح گاز میگیرن!
از جمله مناجات های دم سحرم

https://ble.ir/salimeh_mehrjoo

۱:۱۹

اینکه نمیدونی الان می‌زنن یا نمی زنن بد ستمیهundefinedundefinedundefinedundefined
https://ble.ir/salimeh_mehrjoo

۲:۵۰

یه بنده خدایی تعریف می کرد تو جنگ،عوضی که بره تو حمام،حمام کنه می‌ره تو دست شویی حمام می‌کنه. دلیلش هم اینه که از حموم کردن تو شرایط جنگی می‌ترسه.به ش گفتم خب آخه چرا؟ جواب داد: اینجوری سلول هامو گول میزنم و نمی فهمن دارم حموم می کنم.🫠🫠🫠
حال جالبی داشت.ستودنی بود.
https://ble.ir/salimeh_mehrjoo

۲:۵۷

بازارسال شده از ✍️غفارحدادی__"دیمزن"
thumbnail
آن روی دیگر آقای لاریجانی
این متن را از روی دیدار دوساعته جذابم با فریده خانم (همسر علی آقای لاریجانی) می نویسم. دیداری که چند ماه پیش در عصری پاییزی در منزل شان اتفاق افتاد. قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. می گفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام می ده. بی آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جا به جا می کنه. سبزی و مرغ رو پاک می کنه. ظرف ها رو می شوره...» دهانم باز مانده بود که مگر می شود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل می کند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟ که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانی است که «علی خانه باشد...» و علی شش ماه بود که خانه نرفته بود. از جنگ دوازده روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد. کسی که ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشق پیشه بود که دل جوانی داشت و منشی پخته و با طمانینه. که «از جوانی هم پخته بود.» روزی که هنوز بیست سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود:‌ «زیادی جوان نیست موری جان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود: «نه باهاش حرف زدم. عقلش پیره.» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیت الله آملی را در نوفل لوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالم زاده ای با عالم زاده ای ازدواج کرده. البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمین ها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانه ای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آن قدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتی ها و فرش هایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری به جز همان ها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود نداشتند. عجیب هم نبود. فریده می گفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیت های بعدیش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیت المال می ریزد که مدیون نباشد. می گفت این خانه را که می خریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمی شه حقوق های معوقه تون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.» این ها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظه ای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود. و در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود. فریده خانم می گفت: «بعد از اینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدم های مختلف روزهای متمادی می آمدند و روی همین صندلی که شما نشسته اید می نشستند و ازش می خواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشاده ای، شکایتی...»‌ همه حرف ها را با طمانینه می شنید و با احترام مهمانانش را بدرقه می کرد. در حالی که بهشان گفته بود: «ان شالله خودش درست می شود. من که نمی توانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گنده لات هایی که خوب رجز می خوانند و بلدند چه طوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود. اما کی باورش می شد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچه ها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دوره ای که نباید خانه می آمد اگر چند هفته یکبار نوه هایش را نمی دید محزون و دلتنگ می شد. به همه بچه های فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچه های خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاری اش دخالت نمی داد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می داد. فریده می گفت: «هر چه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صدا و سیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آن زمان که رئیس صدا و سیما بود.» فریده می گفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.» دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «‌علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم. که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمی ماند. اما خیلی به فریده خانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دست های فریده را بریده اند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می گفت.
من مطمئنم یک آه این زن می تواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند .
undefinedفائضه غفارحدادی

دیمزندنیای یک مادر زائر نویسنده
https://ble.ir/dimzan

۱۵:۲۸

بازارسال شده از واژه وُن | سیده مریم گلچمن
undefined لاله‌رخ

undefined سر میدان غدیر ایستاده بودم. زیر لب ذکر می‌گفتم و رفت و آمد ماشینها را نگاه می‌کردم. کامیونی ضلع شرقی میدان کنار دو کامیون دیگر ایستاد. خالی بود. راننده چند دقیقه توی ماشین ماند و پیاده نشد.
undefined یکباره صدای سوت بلندی آمد و بعد انفجار. صدای الله‌اکبر توی میدان پیچید. کامیون به گلوله‌ی آتش تبدیل شده بود. شدت آتش‌سوزی آنقدر زیاد بود که هیچکس نمی‌توانست بهش نزدیک شود. صدای مرد جوانی که بلند‌ فریاد می‌زد: بی‌پدرا آقای لاله‌رخ رو زدن، لاله‌رخ...
undefined چند دقیقه بعد صدای انفجار دیگری بلند شد. آتش به کامیون‌های بغلی‌اش رسیده بود، آنها هم سوختند. مردم با فاصله نگاه می‌کردند. رفتم لابلایشان ایستادم. یکی گفت: ای بر پدر و مادر خائن لعنت. عبدالحسین با ای ماشین کار می‌کرد. بی‌شرفا فکر کردن موشک بارشه و زدنش. حتی تو جنگ هم بار می‌برد و می‌آورد که کار مردم لنگ نمونه.
undefined دیگری گفت: حروم زاده‌ها فکر کردن بوشهریا هم مثل خودشون سوراخ موش می‌خرن خداتومن. نمی‌دونن ما تو دل جنگ هر روز برای عزای رهبرمون سنج‌دمام می‌زنیم.
undefined زیرلب گفتم: آقا عبدالحسین شهادتت مبارک. چقدر فامیلیت برازنده‌ت بود. خوش به حالت که موقع جنگ هم به خلق خدا کمک رسوندی و گم نشدی تو روزمرگی‌ها.

undefined 1404/12/17undefined<img style=" />undefinedسیده مریم گلچمن#جنگ_رمضان#واژه_ون undefined@vazhehvoon

۱۵:۳۷

کلمات
undefined لاله‌رخ undefined سر میدان غدیر ایستاده بودم. زیر لب ذکر می‌گفتم و رفت و آمد ماشینها را نگاه می‌کردم. کامیونی ضلع شرقی میدان کنار دو کامیون دیگر ایستاد. خالی بود. راننده چند دقیقه توی ماشین ماند و پیاده نشد. undefined یکباره صدای سوت بلندی آمد و بعد انفجار. صدای الله‌اکبر توی میدان پیچید. کامیون به گلوله‌ی آتش تبدیل شده بود. شدت آتش‌سوزی آنقدر زیاد بود که هیچکس نمی‌توانست بهش نزدیک شود. صدای مرد جوانی که بلند‌ فریاد می‌زد: بی‌پدرا آقای لاله‌رخ رو زدن، لاله‌رخ... undefined چند دقیقه بعد صدای انفجار دیگری بلند شد. آتش به کامیون‌های بغلی‌اش رسیده بود، آنها هم سوختند. مردم با فاصله نگاه می‌کردند. رفتم لابلایشان ایستادم. یکی گفت: ای بر پدر و مادر خائن لعنت. عبدالحسین با ای ماشین کار می‌کرد. بی‌شرفا فکر کردن موشک بارشه و زدنش. حتی تو جنگ هم بار می‌برد و می‌آورد که کار مردم لنگ نمونه. undefined دیگری گفت: حروم زاده‌ها فکر کردن بوشهریا هم مثل خودشون سوراخ موش می‌خرن خداتومن. نمی‌دونن ما تو دل جنگ هر روز برای عزای رهبرمون سنج‌دمام می‌زنیم. undefined زیرلب گفتم: آقا عبدالحسین شهادتت مبارک. چقدر فامیلیت برازنده‌ت بود. خوش به حالت که موقع جنگ هم به خلق خدا کمک رسوندی و گم نشدی تو روزمرگی‌ها. undefined 1404/12/17 undefined<img style=" />undefinedسیده مریم گلچمن #جنگ_رمضان #واژه_ون undefined@vazhehvoon
بچه ها مریم گلچمن از بچه های بوشهره‌ و نویسنده است.بخونیدش...

۱۵:۳۸

undefined️ پایان امپراطوری آمریکاundefinedامانوئل تاد، تحلیلگر فرانسوی: undefinedاگر ایران این ضربه را تاب بیاورد و به اهدافش برسد، در عمل ممکن است پایان امپراطوری آمریکا باشد و این بسیار هیجان‌انگیز است.

https://ble.ir/salimeh_mehrjoo

۱۷:۲۹

ما خیابانیم.اصلا نمی توانم آنچه میبینم توصیف کنم!

۱۹:۳۴

من زنی دیدم،با موی رها در باد،موتور سوار، پرچم ایران به دوش الله اکبر می گفت...

https://ble.ir/salimeh_mehrjoo

۲۰:۰۴

thumbnail
پریشب که نزدیک ما رو زدن یه تیکه ترکش افتاده تو حیاطundefined

۲۱:۰۴

توی گذر دیدمش‌. عصا بدست و رو تنگ گرفته سربالایی را بالا می آمد. رفتم جلو سلامش کردم. تو دلم گفتم کاش بگذارد پیشانیش‌ را ببوسم. زودتر گفت بیا بوست کنم. گفتم نه حاج خانم اول من! سرش را تو دست هام گرفتم. سر را عقب داد که اول او من را ببوسد. زورم به ش نرسید. نگاهی به شوهرم کرد که جلوتر رفته بود. زد زیر گریه و گفت:« من که شوهر ندارم...» دلم براش سوخت. خواستم بگویم الهی بخت نصیبش‌ شود دیدم زشت است‌. گفتم الهی خدا حفظتان کند...خب مگر پیرزن ها دل ندارند؟
یادداشت هایی از رفیق‌های پیرزنم🫠🫠

https://ble.ir/salimeh_mehrjoo

۰:۲۹

thumbnail
امروز حساب نکردم روز چندم جنگ است. ولی رفتم عطاری کوچه قادری‌. درخت های تو حیاطش جوانه های ترد درآورده بود. بعد رفتم سیب زمینی خریدم. وقتی رسیدم امام زاده دیدم سید غدیر با دوتا خانم ایستاده اند دم در و دارند چیزهایی می گویند و دمغ شده اند‌. سلام کردم. خانمه گفت گربه اون پشت زاییده. یادم افتاد بهار است دیگر. سر کردم تو سوراخی دیدم گربه یک بری افتاده و بچه هاش را شیر می دهد. دوروز دیگر سال تمام می شود. من یکی عید را حس نمی کنم‌. لباس سیاه تن دارم...

undefinedسلیمه مهرجو
https://ble.ir/salimeh_mehrjoo

۲:۳۹

جا داره تشکر کنم ازتون که مطالب رو می خونید‌. و این که یک عالمه از پیام هاتون و انرژی های مثبتتون انرژی می گیرم.سپاس سپاس سپاس
https://ble.ir/salimeh_mehrjoo

۲:۴۳

khosrow-shakibai-vocabulary-set(06).mp3

۰۲:۲۶-۲.۳ مگابایت
خونه هرچی که باشه باید سبز باشه، حتی اگه جنگ باشه...
https://ble.ir/salimeh_mehrjoo

۲:۴۶