سربههوا
الهی به مستان میخانهات به عقل آفرینان دیوانهات به دردی کش لجهٔ کبریا که آمد به شأنش فرود انّما به درّی که عرش است او را صدف به ساقی کوثر، به شاه نجف به نور دل صبح خیزان عشق ز شادی به انده گریزان عشق به رندان سر مست آگاه دل که هرگز نرفتند جز راه دل به اندهپرستان بی پا و سر به شادی فروشان بی شور و شر کزان خوبرو، چشم بد دور باد غلط دور گفتم که خود کور باد به مستان افتاده در پای خم به مخمور با مرگ با اُشتُلُم* بشام غریبان، به جام صبوح کز ایشانست شام و سحر را فتوح که خاکم گل از آب انگور کن سرا پای من آتش طور کن خدا را به جان خراباتیان کزین تهمت هستیم وارهان به میخانهٔ وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده که از کثرت خلق تنگ آمدم به هر جا شدم سر به سنگ آمدم بیا ساقیا می بگردش در آر که دلگیرم از گردش روزگار مئی ده که چون ریزیش در سبو بر آرد سبو از دل آواز هو *زور، سختی بخشی از ساقی نامه رضی الدین آرتیمانی
به دریا خویش را تا لا نبینیبه دامان لولوء لالا نبینی
نهان در سینه چند ای گوهر دلصدف تا نشکنی دریا نبینی
اگر مجنون شدی چندانکه پوئیبه جز لیلی در این صحرا نبینی
بسوی ما نکو بنگر که دیگرنشانی در جهان از ما نبینی
چه آمد بر سر از عشقم که در ویسر موئی بجز سودا نبینی
دلا دیوانگی کن ور نه زنجیراز آن زلف سیه بر پا نبینی
اگر پروانه سان پرها نسوزیجمال شمع بی پروا نبینی
نشان از آن کمر وقتی بیابیکه خود را در میان پیدا نبینی
بیا ساقی که بی آن چشم مخمورمرا جز اشک در مینا نبینی
غبارا چشم بینائی بدست آرکه در لالا به جز الّا نبینی
«غبار همدانی»
نهان در سینه چند ای گوهر دلصدف تا نشکنی دریا نبینی
اگر مجنون شدی چندانکه پوئیبه جز لیلی در این صحرا نبینی
بسوی ما نکو بنگر که دیگرنشانی در جهان از ما نبینی
چه آمد بر سر از عشقم که در ویسر موئی بجز سودا نبینی
دلا دیوانگی کن ور نه زنجیراز آن زلف سیه بر پا نبینی
اگر پروانه سان پرها نسوزیجمال شمع بی پروا نبینی
نشان از آن کمر وقتی بیابیکه خود را در میان پیدا نبینی
بیا ساقی که بی آن چشم مخمورمرا جز اشک در مینا نبینی
غبارا چشم بینائی بدست آرکه در لالا به جز الّا نبینی
«غبار همدانی»
۷۱
۲۰:۰۷