بله | کانال #شاهرخ_نوشت
عکس پروفایل #شاهرخ_نوشت#

#شاهرخ_نوشت

۱۸۲ عضو
ماموریت(۵)
چند توقف کوتاه داشتیم.و قبل از تاریک شدن هوا رسیدیم تبریز. یک راست رفتیم هتل. البته حیف نام هتل که بر انجا دخمه شیک بگویم. بیشتر شبیه مسافرخانه بود. کمی زرق و برق داربدون لابی با اتاق‌های کوچک که نه تلویزیون داشت نه ساعت نه تلفن روی میز.با بالش ها و ملافه های چرک و چروک!حتی حمامش شامپو نداشت مجبور شدیم از بیرون تهیه کنیم. یعنی همان شامپویی که در هتل‌های معمولی چنتا هم اضافه می ماند، اینجا یک کالای لوکس بود که باید دنبالش می‌دویدی.بعدش تازه متوجه شدیم ای دل غافل حوله و سشوار هم نداردزنگ زدیم خواهش و التماس کردیم تا یک سشوار زاغارت ذیقی فرستادند انگار صاحب هتل با مسافرها پدرکشتگی داشت و می‌خواست به ما بفهماند «شما نیامده‌اید اینجا فیلم ببینید، عشق و حال کنید و خوش بگذره بهتان..!!!!».
نام هتل آدم را یاد معابد شرق دور می‌انداخت:«« شایلین»» شاید از اول هم منظورش «شائولین» بود.نیتش این بوده که مسافران در این هتل ریاضت بکشند تا به نیروانا نزدیکتر شوند!!!
خدا می‌داند چند نفر قبل از ما گول نام و چراغانی نمای ساختمانش را خورده بودند.
دو شب را آنجا طاقت آوردیم. بگویم که هتل را شرکت پیمانکار رزرو کرده بود. وگرنه شرکت خودمان لارج تر از این حرفاست زیر چهارستاره رزرو نمی‌کند.انصافا شرکت خودمان برای آسایش کارکنانش ارزش قائل است، هم برای جانشان ، برای آسایششان.... بععله..!
«#شاهرخ_نوشت»دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...!undefined شناسه:https://ble.ir/shahrokhnevesht

۱۶:۰۷

ماموریت(۶)
بعد از ظهر روز سوم کار تمام شد. کارمان بازرسی پمپ بود در شهرک صنعتی نزدیک آذرشهر که مابین تبریز و اورمیه بود.راه برگشت. خسته. کار ماموریت تمام شده بود، اما مغز هنوز درگیر بندهای صورتجلسه بود. آدم توی این جاده همیشه یک حالتی دارد. بین زنجان و قزوین که باشی، انگار در برزخی.
دیگر کوه‌های رنگی آذربایجان تمام شده، هنوز به درخت‌ها و باغ‌های قزوین نرسیدی. یک دشت است و یک آسمان. و یک جاده که می‌دود. جاده در این برزخ، خودش تبدیل می‌شود به یک موجود زنده. نه حرف می‌زند، نه سکوت می‌کند. نفس می‌کشد. آن نفس آهسته و عمیق کسی که منتظر است. منتظر یک اشتباه، یک مهره شل، یک راننده کم‌خواب، یا یک لاستیک پاره.
اتفاق مسیر رفت برایمان عبرت شد تا حواسمان جمع باشد و چرت نزنیم. چون عبرت در این مملکت همیشه بعد از فاجعه می‌آید، نه قبلش. یکی‌دوبار از راننده با قهوه پذیرایی کردیم همان قهوه تلخی که قرار بود تلخی مرگ را از یادش ببرد، همکارمان کتاب دوریان گری نوشتهٔ اسکار وایلد را دانلود کرد و با بلوتوث وصل شد به سیستم پخش ماشین. کتابی پر هیجان که خواب از سرمان پراند و میخ شده بودیم و صدای بازیگران نقش را گوش می‌دادیم. چه داستان تلخی:« داستان مردی که با شیطان معامله می‌کند تا جوان بماند، در ماشینی پخش می‌شد که داشت با مرگ معامله می‌کرد که لااقل تا در قسمت بعد زنده بماند.
«#شاهرخ_نوشت»
دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...!undefined شناسه:https://ble.ir/shahrokhnevesht

۱۶:۱۶

ماموریت(۷)
چه می‌دانستیم که آن بیرون قرار است اتفاقی بیفتد بس هیجانی‌تر و شوک‌آورتر از زندگی دوریان گری وقتی برادر «سیبل» دنبالش بود.
کنارمان، در لاین وسط، یک تریلی ۱۸ چرخ در حرکت بودیک غول بی شاخ و دم متحرک روی آسفالت. از همان‌ها که وقتی از کنارت رد می‌شوند، یک مکش ایجاد می‌کنند، انگار می‌خواهند قورتت بدهند. راننده ما داشت آرام از کنارش رد می‌شد. یک‌دفعه... یک‌دفعه دیدم که از زیر تریلی، دو تا لاستیک درآمد. دو تا! نه اینکه بترکد، نه. از جا درآمد. کنده شد. انگار یک هیولا دندانش را تف کرده باشد بیرون. انگار یک موجود بزرگ از ته حلقش دو تا دنده اضافه بالا آورده باشد.و آمدند به سمت ما.انگار تریلی گفت: «من دیگر خسته شده ام. اینها مال من نیست. بفرمایید، مال شما.» و لاستیکها رها شدند.تند و تیز، که با یک شتاب زیاد. انگار هدف داشتند. لاستیک اولی... بعد دومی... دومی انگار سربه راه‌تر بود. دوتایی از کنارمان رد شدند. فاصله‌شان با شیشه من؟ شاید چند وجب. همان فاصله‌ای که بین بودن و نبودن است، بین نفس و آه، بین «خدا را شکر بخیر گذشت» و «انالله و انا الیه راجعون».روی لاستیک جلویی، موجودی نشسته بود. با شنل سیاه. نه شنل نمدی پریان قصه‌ها، یک شنل بلند براق، مثل قیر داغ. چهره نداشت. یا اگر داشت، من فقط سایه‌اش را دیدم. شاید هم چون نمی‌خواستم ببینم. آدم وقتی می‌داند دارد چیزی را می‌بیند که نباید، چشم‌هایش خودشان سانسور می‌کنند. یک داس هم دستش بود. داس بزرگ با دسته بلند. تیغه ش از فولاد آبکاری شده تیز بود ، برق میزد..بزرگ‌تر از آنکه توی دست یک آدم جا شود.حتی بزرگ‌تر از یک آدم. داسش را به سمت ما گرفت. نه به حالت تهدید، انگار فقط اشاره می‌کرد. انگار میخواست بگوید: «یادت رفته من هستم؟ فکر کردی در آن روزهای موشکباران کارخانه ها، برنده شدی؟ فکر کردی در رفتی، یعنی دیگر مرا نخواهی دید؟ نه رفیق. من هنوز همینجام. حتی در جاده ها. روی همین لاستیکهای معمولی. زیر همین آفتاب ملایم. من که فقط با آژیر قرمز نمی آیم.»چند وجب. شاید کمتر. آن موجود سوار بر لاستیک از کنارم گذشت. با بوی قیر داغ، گازوییل ،بوی لاستیک سوخته، بوی چیز دیگری که نمی‌شناسم. بوی همان مرزی که ظهر جمعه بین خواب و بیداری حس کرده بودم. بوی «شاید» لعنتی. بوی «اگر یک وجب آن طرف‌تر بودی، الان داشتی با اجدادت چای آتیشی با املت می‌خوردی».
«#شاهرخ_نوشت»دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...!undefined شناسه:https://ble.ir/shahrokhnevesht

۱۶:۳۲

ماموریت(۸)
لاستیک‌ها رفتند خوردند به نیوجرسی‌های وسط اتوبان. محکم. صدای «تق تق»شان تا ته استخوانم رفت. صدایی که نه گوش می‌شنود، نه ضبط صدا ضبط می‌کند، فقط ستون فقرات می‌فهمد. برگشتند به جاده. چند بار چرخیدند. بعد بی‌اعتنا، مثل توپی که بچه‌ها ازشان خسته شده باشند، شوت شدند، قل خوردند و رفتند توی شانه خاکی و بعد به سمت دشتهای هموار . تمام شد. مثل یک نمایش یک دقیقه‌ای که بازیگرانش رفتند پشت صحنه و تو ماندی با این سوال که «آیا واقعی بود یا خواب دیدم؟»اینکه لاستیک‌ها به ما نخوردند و جلوی ما ماشینی نبود و از روی نیوجرسی رد نشدند بروند لاین مخالف سه اتفاق خوبی بود که به خاطرش کلی خدا را شکر کردیم. سه اتفاقی که هر کدام یک معجزه بودند. فکر کنم راننده تریلی چند کیلومتری باید در دشت کنار جاده در جستجویشان پیاده‌روی کند. بیچاره...اما ما ماندیم و سکوت. از آن سکوت‌های سنگین که تویش حرف هست، ولی شهامت گفتنش نیست.شوکه بودیم داستان دوریان گری هم تمام شده بود. او هم در آن میان به زندگی اش پایان داده بود و داستان تمام شده بود.نماند تا ببیند شیطان گاهی سوار بر لاستیک می‌آید، نه سوار بر اسب، نه روی فرش پرنده، روی یک لاستیک ۱۸ چرخ که مهره‌هایش شل شده‌اند.
در آن سکوت من به روزهای جنگ و موشک‌باران فکر میکردم. به روزهایی که در شهرکهای صنعتی مشغول بازرسی بودمو وقتی صدای جنگنده می آمد منتظر بودم موشک به این ساختمان می‌خورد یا یکی دیگر. به اینکه «اگر قرار است بمیرم، در راه تولید و کسب روزی حلال بمیرم، پای کار» بهتر است. یک مرگ با معنا.اما این مرگ؟آن هم با لاستیک های لعنتی که از یک تریلی خسته جدا می‌شود و تو را به فنا می‌دهد،این مرگ بی معنا، مرگ بی امضا، مرگی که سوار بر لاستیک تریلی می آید و تو را میبرد که چه بشود؟ مقصرش کیست؟ آن مکانیک تنبلی که مهره‌ها را نبسته است؟ گرما؟ تصادف محض؟ شرکت حمل و نقل؟ وزارت راه؟ تحریم‌ها؟ هیچکس؟
«#شاهرخ_نوشت»دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...!undefined شناسه:https://ble.ir/shahrokhnevesht

۱۶:۵۰

ماموریت (تمام)
و این هیچ است که آدم را دیوانه میکند. من بازمانده از آتش و ترکش آمریکایی، نزدیک بود تقدیم به یک لاستیک سرگردان شوم. و این یعنی تمام آن همه استواری و ماندن پای این زندگی ، آن همه "نمیریم که ببینیم ته این قصه چیست"، نزدیک بود با یک "تق" تمام شود. بی آژیر. بیخبر. بی مراسم. و فهمیدم که عزرائیل زمان صلح می تواند، وحشی تر از عزرائیل زمان جنگ باشد. چون در صلح، منتظرش نیستی. فکر میکنی تمام شده. غافل از اینکه او فقط تغییر شکل داده. از موشک jbu 57، به لاستیک جامانده از تریلی عبوری در آزادراه زنجان-قزوین سوار شده...!بدون اخطار قبلی..!
«#شاهرخ_نوشت»دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...!undefined شناسه:https://ble.ir/shahrokhnevesht

۱۷:۳۹

آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم
سیر نمی‌شود نظر بس که لطیف منظری
روی به خاک می‌نهم گر تو هلاک می‌کنی
دست به بند می‌دهم گر تو اسیر می‌بری

#سعدی

۱۹:۳۰

امروز هنگام برگشت از جاده چالوس، همان قصه‌ی همیشگی تکرار شد قصه‌ای که دیگر آن‌قدر شنیده و دیده‌ایم که کهنه و ملال‌آور گشته است:#ترافیک.خودروها از حلزونی سرگردان هم آرام‌تر پیش می‌رفتند.سپس قفل مطلق.و ناگهان، انگار که سوت آغاز مسابقه به صدا درآمده باشد قطاری از ماشین‌ها راهی شانه‌ی خاکی شدند.کمی جلوتر، چند ردیف دیگر از خودروها نیز به سمت لاین مخالف حرکت کردند و راه خودروهای روبرو را بند آوردند.دسته‌ای از رانندگان زرنگ - که تعدادشان هم کم نبود - و اتومبیل این زرنگ‌ها نه پراید بود و نه پیکان تا بشود نسبت‌شان به قشر متوسط یا پایین جامعه داد بلکه اغلب، خودروهایی گران‌قیمت و میلیاردی بودند. اکثراً شاسی‌بلند.
چند مأمور راهور هم در همان حوالی ایستاده بودند خسته، بی‌حال، شاید ناامید. زورشان به جایی نمی‌رسید.جریمه؟ جریمه برای صاحبان آن خودروها، حکم یک موی بی‌ارزش از تن خرسی بود که غنیمت هم به شمار نمی‌رفت.
اینجاست که آدم می‌فهمد مشکل فقط «رانندگی» نیست.رانندگی صرفا صحنه‌ای کوچک از تئاتر بزرگ‌تری است به نام «رفتار اجتماعی ما». جایی که منافع فردی همیشه با تانک از روی منافع جمعی عبور می‌کند. جایی که رعایت قانون تنها تا زمانی معنا دارد که به سود خودمان باشد.این رفتار را در تراکنش‌های کوچک زندگی روزمره‌مان هم می‌بینیم:صف نان، صف بنزین، جای پارک، حتی در فضای مجازی.حتماً بعضی‌ها می‌گویند: «خب، حکومت باید جدی برخورد کند!»اما سوال ساده‌ای هست که معمولاً از پرسیدنش غافلیم:چرا باید کسی از بالا چماق به دست بگیرد تا ما حقوق همدیگر را رعایت کنیم؟چرا احترام به دیگری باید با تهدید، جریمه، دوربین و باتوم تضمین شود؟؟؟؟؟؟؟؟ما چرا خودمان دلمان نمی‌خواهد در جامعه‌ای زندگی کنیم که آدم‌هایش به هم راه بدهند؟مگر نمی‌گوییم «ما ملت بزرگی هستیم»؟ «ما لیاقت آن سطح از رفاه، آزادی و نظم را داریم»خب، واقعاً برای نزدیک‌شدن به آن تصویر چه کرده‌ایم؟دموکراسی، توسعه، نظم اجتماعی... این‌ها مثل باران نیستند که از آسمان ببارند.از پایین شروع می‌شوند. از من. از تو.اما حقیقت این است:هیچ نظم، هیچ احترام، هیچ توسعه‌ای از بالا «دیکته» نمی‌شود.اگر شدنی بود همان شصت هفتاد سال قبل شده بود.خشت اول را رفتارهای کوچک ما می‌گذاردو اگر کج باشد، تا ثریا دیوار کج خواهد رفت.با آمدن و رفتن هیچکسی هم درست نمی شود.
پ.ن: حرف حق متاسفانه همیشه تلخ است.
#شاهرخ_نوشتهجدهم اردیبهشت چهارصدوپنجکرج. `۲۱:۳۰

«#شاهرخ_نوشت»دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...!undefined شناسه:https://ble.ir/shahrokhnevesht

۱۸:۰۸

امروز یکی از مدیران شرکت‌های تابعه، در جلسه‌ای که داشتیم، اظهار لطف کردند. از نوشته‌هایم در لینکدین گفتند و افزودند که همیشه دوست داشته‌اند نویسنده‌ی «#شاهرخ_نوشت» را از نزدیک ببینند. باز هم بزرگواری کردند و مرا شرمنده‌ی محبت‌شان ساختند.
گفتند مدت‌هاست دوست دارند اگر روزی مرا از نزدیک دیدند، بپرسند چه نیرو و انگیزه‌ای مرا به نوشتن وا می‌دارد؟
گفتم: امروز، همین ساعتی که در خدمت شما هستم، سومین کارخانه‌ای است که بازرسی می‌کنم در سه نقطه از استان‌های البرز و تهران. در این بازرسی‌ها، همه‌چیز همیشه عالی و بی‌نقص نیست. ایرادها و نواقصی وجود دارد و همین‌ها، ناخواسته، بذر تنش را می‌پاشد. طبیعی است هرچه تعداد بازرسی‌ها در یک روز بیشتر باشد، سهم این تنش‌ها نیز افزون‌تر می‌شود.
در علم متالورژی، به‌ویژه در شاخه‌ی جوش، اصطلاحی داریم به نام «تنش پسماند». هرچه حجم جوش در یک قطعه بیشتر باشد، میزان انقباض‌ها و تنش‌های رها نشده در آن نیز بیشتر خواهد بود. اگر این تنش‌ها آزاد نشوند، در بلندمدت می‌توانند به قطعه آسیب بزنند.
برای همین، پس از اتمام جوشکاری، قطعه را در کوره‌ی عملیات حرارتی قرار می‌دهند با شیبی ملایم آن را گرم می‌کنند و ساعتی در دمای حدود ۵۰۰ تا ۶۰۰ درجه نگه می‌دارند تا در اثر گرما، تنش‌های پسماند آزاد شوند و ساختار قطعه به تعادل برسد.
نوشتن و طبیعت‌گردی برای من همان کوره‌ی عملیات حرارتی است. اگر این تنش‌های روزانه رها نشوند، آرام‌آرام در جان آدمی رسوب می‌کنند. نوشتن، فرصتی است برای گرم شدن تدریجی ذهن برای آزاد شدن آن فشارهای پنهان. طبیعت‌گردی هم نفسی تازه است در هوای آزاد فاصله گرفتن از صداها و بازگشتن به سکوت.
و چه نعمتی بالاتر از این‌که در این فرایند، اثری نیز خلق شود متنی که دوستانی چون شما آن را می‌خوانند و اگر مقبول افتد، دلگرمی‌ای می‌شود برای ادامه‌ی راه.
#شاهرخ_نوشتنوزدهم اردیبهشت چهارصدوپنج۱۹:۲۰`
«#شاهرخ_نوشت»دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...!undefined شناسه:https://ble.ir/shahrokhnevesht

۱۵:۵۴

thumbnail

۱۵:۵۸

thumbnail

۱۵:۵۸

thumbnail

۱۵:۵۸

براى مُردن، لازم نيست حتما گلوله به شما اصابت كند. يا مثلا بيمار شويد، يا تصادف كنيد. اگر موزيك گوش ندهيد، نرقصيد، فيلم نبينيد، كتاب نخوانيد، و يا سهمى از كم كردنِ رنجِ انسانها برنداريد، مرده ايد.

کانال «#شاهرخ_نوشت»دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...!undefined شناسه:https://ble.ir/shahrokhnevesht

۱۷:۳۹

امروز، اول صبح، سوار تاکسی اینترنتی شدم.راننده زنی بود،و مرکبش پرایدی خسته، رنگ‌و رو‌ رفته،با بدنه‌ای که انگار سال‌هاست امید از آن رفته اما هنوز راه می‌رود.چند دقیقه از حرکت نگذشته بودکه صدای آرام نوزادی در فضا پیچیدصدایی نازک، شکننده،مثل اعتراض بی‌کلامی به این همه بی‌عدالتی.از لای صندلی به جلو نگاه کردم.دیدم مادر،برای نوزادش صندلی مخصوصی سرهم کردهسقفی دست‌ساز،با تکه‌ای پارچه و هزار وسواس مادرانه.دلم لرزید.با خودم گفتم:چطور دلش آمدهجگرگوشه‌اش را سوار این ارابه‌ی مرگ کندو در شهری بچرخاندکه نه به قانونش رحم می‌کندنه به آدم‌هایش؟شهری که هر چهارراهش قمار استو هر سبقتش حکم.اما همان‌جا،در همان لحظه،در دلم کلاه از سر برداشتم.به احترام غیرتش.به احترام شرافتی که هنوززیر بار فقر، نشکسته.او انتخاب نکرده بوداو فقط دوام آورده بود.یادم افتاد به حرف دوستیکه چند ماه پیش از سفر کاری اربیل عراق می‌گفتمی‌گفت بیشتر مسافران هواپیمادخترکان جوانی بودندکه نه به قصد رویا،که به اجبار نان،به‌جای دبیراه کردستان عراق را پیش گرفته بودند.نسلی که چمدانش سبک است،دلش سنگین
نسلی که از مادران پرایدسوارتا دختران مهاجر بی‌پناههمه یک سؤال مشترک دارند:«چرا زندگی، این‌قدر گران تمام می‌شودبرای آن‌ها که فقط می‌خواهند شریف بمانند؟»#شاهرخ_نوشت( از پیج لینکدین )
«#شاهرخ_نوشت»دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...!undefined شناسه:https://ble.ir/shahrokhnevesht

۱۸:۵۱

نصفه‌شب از خواب پریدم. تاریکی مثل پتکی سنگین روی شانه‌هایم بود. پنجره باز مانده بود و اتاق بوی نم و خاک خیس میداد. چشم که گرداندم، دیدم مادرم کنار تختم نشسته. همان پیراهن سفید همیشگی تنش بود، گل‌های ریزش مثل ستاره‌های مرده روی پارچه خاموش مانده بود. موهای حنایی‌اش ریخته بود روی صورتم، مثل شلاقی نرم. دلم فرو ریخت. دهانم خشک شد. زبانم مثل میخ به کامم چسبید.آرام، انگار از ته چاه، گفت:ـ نترس پسر. من سی سال است که مرده ام. دلم برایت تنگ شده بود. آمدم ببینمت و برگردم..خم شد و مثل همیشه چشمهایم را بوسید بعد بلند شد و آرام رفت.در تاریکی اتاق محو شد..صبح که بیدار شدم. بالش خیس بود. تا صبح اشک ریخته بودم.
#شاهرخ_نوشت

کانال «#شاهرخ_نوشت»دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...!undefined شناسه:https://ble.ir/shahrokhnevesht

۱۹:۵۸

چند روز پیش، پس از پایان بازرسی، در محوطه کارخانه ای منتظر ماشین بودیم. محوطه، فضای سبزی بود محصور در میان دود و آهن، با گل‌های زیبایی که انگار معجزه‌ای از خاک روییده بودند. ناگهان نسیمی برخاست و لشگری از قاصدک‌ها را به رقص درآورد منظره‌ای چنان مسحورکننده که گویی جهان، یک لحظه در قاب چشمان من ایستاد. آن‌قدر در آن رقص سپید و بی‌دریغ غرق شدم که گوشی در دستم،فراموش کردم عکسی از آن منظره ثبت کنم. ثانیه‌ای بود که در آن، زمان از کار افتاد.
همکارم که در کنارم بود، سکوت مبهوت مرا دید. نگاهی به من انداخت و جمله‌ای گفت که در عمق جانم نشست و طعم گس اندوه گرفت.گفت: «مهندس! چرا من این زیبایی را ندیدم؟ چرا چشمان من دیگر قاصدک‌ها را نمی‌بیند؟ چه بلایی بر سر احساسم آمده؟»
این پرسش، اعترافی بود به یک مرگ خاموش مرگ «حیرت». وقتی آدمی در بند هراس فردا و دشواری‌های جان‌فرسای معیشت اسیر می‌شود، جهان برایش به یک «وظیفه» بدل می‌گردد، نه یک «تجربه».°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°هر چه عمر از نیمه می‌گذرد، من با ولع بیشتری به طلوع خورشید می‌نگرم انگار که قرار است برای آخرین‌بار شاهد این نشت نور بر تن زمین باشم. به ابرهای زیبای اردیبهشتی چنان خیره می‌شوم که گویی با دستخط خدا نقاشی شده‌اند. زیر باران، نه برای رسیدن به مقصد، که برای «خیس شدن» راه می‌روم. غروب، برای من دیگر یک پدیده نجومی نیست تماشای فروشدن باشکوه یک رویاست انگار که اولین‌بار است که خدا پرده را برای نمایش پایان روز کنار می‌زند.°°°°°°°°°°°°°°°°°°همه ما با سایه‌های سنگین ناامیدی و مشکلات دست‌به‌گریبانیم، اما دریغ است که در این میان، سهم خود را از ضیافت هستی نگیریم. زیبایی، تنها دارایی ارزان جهان است که نیاز به هیچ مجوزی ندارد. معلوم نیست آیا پس از این سفر، دوباره اجازه خواهیم داشت سپیده‌دمی را به تماشا بنشینیم یا نه. پس مبادا پیشاپیش، دل به هراس مرگ بسپاریم و فرصت «بودن» را پیش از «نبودن»، تباه کنیم.
«زندگی، به همین سادگی است به همین قاصدک‌های رقصان در باد... و بزرگ‌ترین جنایت آدمی علیه خویشتن، ندیدن همین زیبایی‌های کوچک است.»
# این نوشته را تقدیم می‌کنم به دوست عزیز اصفهانی‌ام که با تماسی گرم و ساعتی هم‌صحبتی، حال دلم را خوب کرد.
#شاهرخ_نوشتبیستم اردیبهشت چهارصدوپنج۱۹:۳۰`
کانال «#شاهرخ_نوشت»دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...!undefined شناسه:https://ble.ir/shahrokhnevesht

۱۶:۰۲

سال هشتاد و پنج بود که رسما پای در دنیای تولید گذاشتم و کارگاه کوچکی در کرج برپا کردم. همان‌جا بود که تجربه‌هایی چشیدم که مرا پخته‌تر کرد. یکی از آن تجربه‌ها عهدی بود که با خود بستم: «هرگز بر سر کارگرم فریاد نزنم، نه عزتش را بشکنم، نه نگاهش را.»
باور داشتم حتی یک پرخاش کوچک می‌تواند لرزشی باشد بر بال پروانه‌ای که طوفانی در جایی دیگر می‌آفریند. می‌ترسیدم فریاد من در دل آن کارگر بماند، با او تا خانه برود، شب سر سفره بغض شود، بر سر زن و فرزندش فرو بریزد و سال‌ها در جانش رسوب کند آرام‌آرام او را به انسانی تلخ‌تر و خشن‌تر بدل سازد. چه می‌دانیم؟ شاید همین فریاد کوچک، نخستین جرقه‌ی خشونتی باشد، آغازی برای ظلمی، شاید حتی ریختن خون بی‌گناهی.
همیشه باور داشتم قدرت، اگر از مرز انصاف عبور کند، پتکی است که بر سر انسانیت فرود می‌آید نه ابزاری برای هدایت، که وسیله‌ای برای ویرانی.اما در سال‌های بعد، وقتی پا به عرصه‌ی بازرسی گذاشتم، پرخاش را فراوان دیدم هر روز، هر ساعت. به‌خصوص در کارگاه‌های خفه و بی‌پنجره، جایی که ضعیف‌ترین قشر، همین کارگر بی‌پناه،در تیر رس است. مدیرانی را دیدم که مدیریت را در فریاد و خشم خلاصه کرده بودند گویی تمام زخم‌های زندگی‌شان را از خانه و خیابان با خود می‌آوردند تا بر سر این آدم‌های خسته خالی کنند. مردانی بی آستانه‌ی تحمل، که اگر کوچک‌ترین اعتراض کنی، بی‌درنگ درِ خروج را نشانت می‌دهند انگار حتی حق نفس کشیدنت هم به اراده‌ی آنهاست.می‌خواهم بگویم در این روزگار قحطی و قفل و گلوله، خیلی ها ناچارند با دهانی دوخته و بغضی فروخورده، نان شب‌شان را حفظ کنند و زهر توهین را همچون دارویی تلخ فرو دهند.
#شاهرخ_نوشت (از پیج لینکدین)

کانال «#شاهرخ_نوشت»دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...!undefined شناسه:https://ble.ir/shahrokhnevesht

۱۷:۲۱

امروز دو دوست و همکار ، گفت‌وگوی سختی با یکدیگر داشتند بحث از علم و دین و سیاست بالا گرفت و تا مسئله وجود خدا پیش رفت. یکی از آن دو، مذهبی تندرو بود و دیگری با عقایدی نیم‌بند.دوست مذهبی وقتی حرفش را با جمله : «خدا میفرماید که.....» شروع کرد ، دوست دیگر سخنش را قطع کرد و گفت : «از کجا میدونی که خدا چنین فرموده؟ مگر آنجا بودی که چنین فرمود؟ مگر به تو فرمود؟ اصلا کدوم خدا؟»اما ناگهان، آن فرد مذهبی،که خود را نماینده تام الاختیار همون خدا فرض میکرد، رویش را به طرف دوست دیگر کرد و با لحنی برنده و تند گفت: «تو کافری، مشرکی، خداناباوری،خونت مباحه...!»
دوست دیگر که تا آن لحظه بیشتر گوش می‌داد، لبخندی زد و آرام اما قاطع پاسخ داد:
«در جهان سه‌هزار خدای ثبت‌شده وجود دارد.تو از میان همه اینها، دو هزار و نهصد و نود و نه تا را قبول نداری و فقط یکی از ایشان را باور داری.اما من، هر سه‌هزار تا را قبول ندارم.پس تفاوت من با تو فقط در یکی بیشتر است.»
خواستم بگم به امید روزی که اعتقادات هم را قلقلک نکنیم. خودمان را تنها جانشین برحق روی زمین ندانیم. مسلمانید یا پیرو هر ایین دیگری هستید, خب باشید. برای خودتان, برای دلتان باشید. خدا هست؟ خدا نیست؟ جواب توی دل خودتان بماند. در چشم و چال بقیه فرو نکنید.هیچکدامش هم پز و افتخار و برتری ندارد بخدا...!
#شاهرخ_نوشتبیست و یکم اردیبهشت چهارصدوپنج۱۹:۲۰`
«#شاهرخ_نوشت»دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...!undefined شناسه:https://ble.ir/shahrokhnevesht

۱۵:۵۳

#شاهرخ_نوشت
https://ble.ir/shahrokhnevesht/-3214195040162950694/1774418936657
لینک اولین پست کانال
undefinedمطالب کانال را برای دوستان خود نیز بفرستیدundefined

۱۶:۰۰

صبح، وقتی از هواپیما در فرودگاه شیراز پایین آمدم، نمی‌دانستم چند قدم آن‌طرف‌تر با چه صحنه‌ای روبه‌رو خواهم شد.در میانه سالن، مادری آنقدر گریه کرده بود که از حال رفته و بر زمین سرد افتاده بود و در کنارش دخترانی با چشم‌هایی لبریز از اشک و ناله‌هایی سوزناک منتظر بودند تا پیکر جگرگوشه‌شان را بیاورند که در غربت جان سپرده بود...دختر جوانی که با هزار امید و آرزو رفته بود و در تابوتی خاموش بازمی‌گشت.فرودگاه،برای لحظه‌ای، از یک مقصد سفر به سوگخانه‌ای تبدیل شده بود.مسافرها می‌ایستادند،نگاه می‌کردند و بی‌اختیار اشک‌شان جاری می‌شد… گویی هرکدام از ما بخشی از این داغ را بر دل داشتیم.مرگ در غربت،تلخ‌تر از مرگ است...
پ.ن: بقول سایه :بگذار تا بگریم پیشاپیشدر غربتِ نخواسته، بر روزِ مرگِ خویشمی‌دانم ای عزیزآن روزتصویر دیر و زود و فراز و فرود نیزبا ذهن آدمی نابود می‌شودامااحساس می‌کنمخاکم درین مغاک غریبه‌ستاینجا بنفشه‌های لب جویبار خشکافسانۀ گریستن آب رفته راباور نمی‌کنند...
(از پیج لینکدین #شاهرخ_نوشت)
«#شاهرخ_نوشت»دلنوشته های یک بازرس فنی عاشق نوشتن...!undefined شناسه:https://ble.ir/shahrokhnevesht

۱۶:۰۵