۱۸:۲۳
ترامپ چگونه به قدرت رسید؟قسمت پنجم: "نقش رسانه و فضای مجازی"
یکی از مهمترین عوامل پیروزی ترامپ در انتخابات ۲۰۱۶، توانایی او در بهرهبرداری از تحولات رسانهای و ساختن روایتی بود که او را در چشم هوادارانش «نامزد ضدسیستم» نشان میداد. ترامپ نهتنها از رسانههای سنتی استفاده کرد، بلکه با مهارت تمام شبکههای اجتماعی را به ابزاری برای ارتباط مستقیم با رأیدهندگان تبدیل کرد. توییتر، فیسبوک و یوتیوب به او این امکان را دادند که از فیلتر رسانههای جریان اصلی عبور کند و پیامهای خود را بدون واسطه و در قالبی تحریکآمیز و احساسی به مخاطبان برساند. این تاکتیک باعث شد او بتواند هر انتقادی را بهعنوان حملهی مغرضانهی «رسانههای فاسد» معرفی کند و پایگاه رأی خود را علیه آنها بسیج نماید.
اکوسیستم رسانهای جناح راست نیز نقش مکملی در این روند داشت. رسانههای راستگرا با ساختن فضایی بسته و تقویت تئوریهای توطئه، عملاً یک جهان خبری موازی ایجاد کردند که در آن، روایتهای ضدترامپ بیاعتبار و رسانههای جریان اصلی بخشی از «نظام فاسد» معرفی میشدند. [۱] الگوریتمهای شبکههای اجتماعی با اولویت دادن به محتوای احساسی و بحثبرانگیز، عملاً به تشدید این چرخه کمک کردند. ویدیوهای جنجالی، میمهای تحقیرآمیز و اخبار جعلی که با احساسات خشم و ترس همخوان بودند، شانس بیشتری برای وایرال شدن داشتند و میلیونها بار دیده میشدند.
در چنین فضایی، حتی افشاگریها دربارهی رسواییهای اخلاقی ترامپ یا راستیآزمایی ادعاهای نادرست او، نهتنها به تضعیف موقعیتش منجر نشد، بلکه باعث شد حامیانش او را بیشتر «یکی از خود» بدانند؛ کسی که شجاعانه در برابر حملات سیستم ایستاده است. ترامپ در سخنرانیها و مناظرهها، با تمسخر و اهانت به رقبا، اظهارنظرهای جنجالی دربارهی مهاجران، سیاهپوستان و مسلمانان، و استفاده از زبان رادیکال، توجه رسانهها را به خود جلب میکرد. همین رفتارها که برای منتقدان نشانهی بیپروایی و بیاخلاقی بود، برای حامیانش دلیل دیگری بود تا او را «بیپرده»، «راستگو» و «آمریکایی واقعی» بدانند.
این الگو را میتوان در چارچوب پوپولیسم معاصر تحلیل کرد؛ جریانی که رهبر در آن با حمله به نهادهای واسط (رسانهها، احزاب، دستگاه قضایی) و ایجاد دوقطبی «مردم در برابر نخبگان»، خود را تنها نمایندهی مشروع مردم معرفی میکند. [۲] حملات ترامپ به رسانهها و استفادهی هوشمندانه از شبکههای اجتماعی نهتنها تاکتیکی تبلیغاتی بود، بلکه بخشی از پروژهی بزرگتر او برای بازتعریف مشروعیت سیاسی، تضعیف اعتماد عمومی به روزنامهنگاری سنتی و تقویت هویت جمعی هوادارانش به شمار میآمد.
#ترامپ_چگونه_به_قدرت_رسید
@Social_Cultural_Analysis
[۱] Network Propaganda: Manipulation, Disinformation, and Radicalization in American Politics, Yochai Benkler et al. (2018)[۲] Populism: A Very Short Introduction, Cas Mudde & Cristobal Kaltwasser: 2017
یکی از مهمترین عوامل پیروزی ترامپ در انتخابات ۲۰۱۶، توانایی او در بهرهبرداری از تحولات رسانهای و ساختن روایتی بود که او را در چشم هوادارانش «نامزد ضدسیستم» نشان میداد. ترامپ نهتنها از رسانههای سنتی استفاده کرد، بلکه با مهارت تمام شبکههای اجتماعی را به ابزاری برای ارتباط مستقیم با رأیدهندگان تبدیل کرد. توییتر، فیسبوک و یوتیوب به او این امکان را دادند که از فیلتر رسانههای جریان اصلی عبور کند و پیامهای خود را بدون واسطه و در قالبی تحریکآمیز و احساسی به مخاطبان برساند. این تاکتیک باعث شد او بتواند هر انتقادی را بهعنوان حملهی مغرضانهی «رسانههای فاسد» معرفی کند و پایگاه رأی خود را علیه آنها بسیج نماید.
اکوسیستم رسانهای جناح راست نیز نقش مکملی در این روند داشت. رسانههای راستگرا با ساختن فضایی بسته و تقویت تئوریهای توطئه، عملاً یک جهان خبری موازی ایجاد کردند که در آن، روایتهای ضدترامپ بیاعتبار و رسانههای جریان اصلی بخشی از «نظام فاسد» معرفی میشدند. [۱] الگوریتمهای شبکههای اجتماعی با اولویت دادن به محتوای احساسی و بحثبرانگیز، عملاً به تشدید این چرخه کمک کردند. ویدیوهای جنجالی، میمهای تحقیرآمیز و اخبار جعلی که با احساسات خشم و ترس همخوان بودند، شانس بیشتری برای وایرال شدن داشتند و میلیونها بار دیده میشدند.
در چنین فضایی، حتی افشاگریها دربارهی رسواییهای اخلاقی ترامپ یا راستیآزمایی ادعاهای نادرست او، نهتنها به تضعیف موقعیتش منجر نشد، بلکه باعث شد حامیانش او را بیشتر «یکی از خود» بدانند؛ کسی که شجاعانه در برابر حملات سیستم ایستاده است. ترامپ در سخنرانیها و مناظرهها، با تمسخر و اهانت به رقبا، اظهارنظرهای جنجالی دربارهی مهاجران، سیاهپوستان و مسلمانان، و استفاده از زبان رادیکال، توجه رسانهها را به خود جلب میکرد. همین رفتارها که برای منتقدان نشانهی بیپروایی و بیاخلاقی بود، برای حامیانش دلیل دیگری بود تا او را «بیپرده»، «راستگو» و «آمریکایی واقعی» بدانند.
این الگو را میتوان در چارچوب پوپولیسم معاصر تحلیل کرد؛ جریانی که رهبر در آن با حمله به نهادهای واسط (رسانهها، احزاب، دستگاه قضایی) و ایجاد دوقطبی «مردم در برابر نخبگان»، خود را تنها نمایندهی مشروع مردم معرفی میکند. [۲] حملات ترامپ به رسانهها و استفادهی هوشمندانه از شبکههای اجتماعی نهتنها تاکتیکی تبلیغاتی بود، بلکه بخشی از پروژهی بزرگتر او برای بازتعریف مشروعیت سیاسی، تضعیف اعتماد عمومی به روزنامهنگاری سنتی و تقویت هویت جمعی هوادارانش به شمار میآمد.
#ترامپ_چگونه_به_قدرت_رسید
@Social_Cultural_Analysis
[۱] Network Propaganda: Manipulation, Disinformation, and Radicalization in American Politics, Yochai Benkler et al. (2018)[۲] Populism: A Very Short Introduction, Cas Mudde & Cristobal Kaltwasser: 2017
۱۸:۲۵
۱۸:۲۲
ترامپ چگونه به قدرت رسید؟ قسمت ششم: ناکامی ترامپ در انتخابات ۲۰۲۰
دونالد ترامپ نتوانست دورهی ریاستجمهوری خود را برای چهار سال دیگر تمدید کند و در انتخابات ۲۰۲۰ کاخ سفید را به رقیب خود، جو بایدن، واگذار کرد. این انتخابات بیش از آنکه صرفاً رقابتی میان دو نامزد باشد، به رفراندومی دربارهی عملکرد ترامپ تبدیل شد. شرایط استثنایی سال ۲۰۲۰—از جمله همهگیری ویروس کرونا، رکود اقتصادی ناشی از آن، و اعتراضات گسترده علیه نژادپرستی پس از قتل جورج فلوید—به شکلگیری فضایی بیسابقه کمک کرد که در آن سبک رهبری ترامپ بیش از هر زمان دیگری زیر ذرهبین قرار گرفت. طبق نظرسنجیها، ۶۷ درصد از رأیدهندگان بایدن اعلام کردند که رأی آنها عمدتاً با انگیزهی مخالفت با ترامپ بوده، نه صرفاً حمایت از شخص بایدن یا حزب دموکرات. [۱] به بیان دیگر، پیروزی بایدن نتیجهی ائتلاف گستردهای از رأیدهندگان بود که خواستار پایان دادن به چهار سال سیاستهای پرتنش، قطبیکننده و گاه غیرقابل پیشبینی ترامپ بودند. در ادامه، به مهمترین عواملی که در شکست ترامپ نقش تعیینکننده ای داشتند می پردازیم.
شاید بتوان مهمترین عامل شکست ترامپ در انتخابات را سوء مدیریت او در بحران کرونا دانست. همهگیری ویروس کرونا در سال منتهی به انتخابات، بیش از ۲۳۵ هزار آمریکایی را به کام مرگ کشانده و میلیونها نفر را مبتلا کرده بود؛ وضعیتی که به رئیسیجمهوری قاطع و همدل با برنامهای روشن نیاز داشت. ترامپ اما با کوچکنمایی بحران، تمسخر توصیههای علمی و طرح اتهام «توطئهی رسانهای»، واکنش نشان داد. در حالیکه کسبوکارها تعطیل و میلیونها شغل از دست رفته بود، او چنین وانمود کرد که کرونا مهمترین مسئله مردم نیست. ابتلای ترامپ به کووید-۱۹ تنها چند هفته پیش از انتخابات و بستری شدنش در بیمارستان نیز به وجههی او در میان رأیدهندگان مردد و سالمند آسیب زد و به تقویت روایت ناکارآمدی او در مدیریت بحران انجامید.[۲] در مقابل، کارزار انتخاباتی بایدن از آغاز بر رعایت توصیههای علمی و الگو قرار دادن رفتارهای بهداشتی تأکید داشت—رویکردی که ترامپ بارها به سخره گرفته بود. طبق نظرسنجی مرکز پژوهشی پیو در اکتبر ۲۰۲۰، بایدن در زمینهی اعتماد عمومی به توانایی مدیریت بحران کرونا با ۱۷ درصد اختلاف از ترامپ پیشی گرفته بود.[۳]
شش ماه پیش از انتخابات، موجی از تظاهرات گسترده در سراسر ایالات متحده در اعتراض به قتل جورج فلوید، مردی سیاهپوست، بهدست پلیس شکل گرفت و موضوع نژادپرستی ساختاری و خشونت پلیس را در صدر مسائل قرار داد. ترامپ نه تنها نتوانست نقش یک رئیسجمهور وحدتآفرین را ایفا کند، بلکه با زبان تند و تهدیدآمیز، معترضان را «آشوبگر» نامید و با استفاده از نیروهای فدرال برای سرکوب معترضان، کشور را بیشتر دچار دو قطبی کرد. طبق نظرسنجیها اکثریت رأیدهندگان از نحوهی مدیریت اعتراضات توسط ترامپ ناراضی بودند و همین موضوع بخشی از حمایت او را حتی در میان سفیدپوستان—که در انتخابات پیشین نقش مهمی در پیروزی او داشتند—کاهش داد. این شرایط به ائتلاف گستردهتر رأیدهندگان سیاهپوست نیز انجامید؛ گروهی که علاوه بر رنج تاریخی از تبعیض نژادی، بهشدت از پیامدهای همهگیری کرونا آسیب دیده بودند و نقش تعیینکنندهای در پیروزی دموکراتها و شکست ترامپ ایفا کردند. [۴]
دونالد ترامپ نتوانست دورهی ریاستجمهوری خود را برای چهار سال دیگر تمدید کند و در انتخابات ۲۰۲۰ کاخ سفید را به رقیب خود، جو بایدن، واگذار کرد. این انتخابات بیش از آنکه صرفاً رقابتی میان دو نامزد باشد، به رفراندومی دربارهی عملکرد ترامپ تبدیل شد. شرایط استثنایی سال ۲۰۲۰—از جمله همهگیری ویروس کرونا، رکود اقتصادی ناشی از آن، و اعتراضات گسترده علیه نژادپرستی پس از قتل جورج فلوید—به شکلگیری فضایی بیسابقه کمک کرد که در آن سبک رهبری ترامپ بیش از هر زمان دیگری زیر ذرهبین قرار گرفت. طبق نظرسنجیها، ۶۷ درصد از رأیدهندگان بایدن اعلام کردند که رأی آنها عمدتاً با انگیزهی مخالفت با ترامپ بوده، نه صرفاً حمایت از شخص بایدن یا حزب دموکرات. [۱] به بیان دیگر، پیروزی بایدن نتیجهی ائتلاف گستردهای از رأیدهندگان بود که خواستار پایان دادن به چهار سال سیاستهای پرتنش، قطبیکننده و گاه غیرقابل پیشبینی ترامپ بودند. در ادامه، به مهمترین عواملی که در شکست ترامپ نقش تعیینکننده ای داشتند می پردازیم.
شاید بتوان مهمترین عامل شکست ترامپ در انتخابات را سوء مدیریت او در بحران کرونا دانست. همهگیری ویروس کرونا در سال منتهی به انتخابات، بیش از ۲۳۵ هزار آمریکایی را به کام مرگ کشانده و میلیونها نفر را مبتلا کرده بود؛ وضعیتی که به رئیسیجمهوری قاطع و همدل با برنامهای روشن نیاز داشت. ترامپ اما با کوچکنمایی بحران، تمسخر توصیههای علمی و طرح اتهام «توطئهی رسانهای»، واکنش نشان داد. در حالیکه کسبوکارها تعطیل و میلیونها شغل از دست رفته بود، او چنین وانمود کرد که کرونا مهمترین مسئله مردم نیست. ابتلای ترامپ به کووید-۱۹ تنها چند هفته پیش از انتخابات و بستری شدنش در بیمارستان نیز به وجههی او در میان رأیدهندگان مردد و سالمند آسیب زد و به تقویت روایت ناکارآمدی او در مدیریت بحران انجامید.[۲] در مقابل، کارزار انتخاباتی بایدن از آغاز بر رعایت توصیههای علمی و الگو قرار دادن رفتارهای بهداشتی تأکید داشت—رویکردی که ترامپ بارها به سخره گرفته بود. طبق نظرسنجی مرکز پژوهشی پیو در اکتبر ۲۰۲۰، بایدن در زمینهی اعتماد عمومی به توانایی مدیریت بحران کرونا با ۱۷ درصد اختلاف از ترامپ پیشی گرفته بود.[۳]
شش ماه پیش از انتخابات، موجی از تظاهرات گسترده در سراسر ایالات متحده در اعتراض به قتل جورج فلوید، مردی سیاهپوست، بهدست پلیس شکل گرفت و موضوع نژادپرستی ساختاری و خشونت پلیس را در صدر مسائل قرار داد. ترامپ نه تنها نتوانست نقش یک رئیسجمهور وحدتآفرین را ایفا کند، بلکه با زبان تند و تهدیدآمیز، معترضان را «آشوبگر» نامید و با استفاده از نیروهای فدرال برای سرکوب معترضان، کشور را بیشتر دچار دو قطبی کرد. طبق نظرسنجیها اکثریت رأیدهندگان از نحوهی مدیریت اعتراضات توسط ترامپ ناراضی بودند و همین موضوع بخشی از حمایت او را حتی در میان سفیدپوستان—که در انتخابات پیشین نقش مهمی در پیروزی او داشتند—کاهش داد. این شرایط به ائتلاف گستردهتر رأیدهندگان سیاهپوست نیز انجامید؛ گروهی که علاوه بر رنج تاریخی از تبعیض نژادی، بهشدت از پیامدهای همهگیری کرونا آسیب دیده بودند و نقش تعیینکنندهای در پیروزی دموکراتها و شکست ترامپ ایفا کردند. [۴]
۱۸:۲۳
بازپسگیری سه ایالت کلیدی ویسکانسین، پنسیلوانیا و میشیگان از مهمترین عوامل پیروزی جو بایدن در انتخابات ۲۰۲۰ بود. بخشی از طبقهی کارگر سفیدپوست که در ۲۰۱۶ به ترامپ روی آورده بودند، این بار به سمت بایدن متمایل شدند. درصد مردان سفیدپوست طبقهی کارگر که به دموکراتها رأی دادند از ۲۳٪ در سال ۲۰۱۶ به ۲۸٪ در سال ۲۰۲۰ افزایش یافت و در میان زنان سفیدپوست طبقهی کارگر نیز حمایت از دموکراتها از ۳۴٪ به ۳۶٪ رسید. بایدن که خود در ایالت پنسیلوانیا و در خانواده ای از طبقه ی کارگر به دنیا آمده بود سعی در برقراری ارتباط شخصی و ملموس با کارگران و طبقه ی کارگر داشت. او با پیامهایی دربارهی احیای صنایع داخلی، بازگرداندن مشاغل و احترام به شأن طبقهی کارگر توانست بخشی از اعتماد ازدسترفته را بازسازی کند. در نهایت، حضور مداوم و میدانی بایدن در ایالتهای غرب میانه—بر خلاف کلینتون در ۲۰۱۶—این پیام را منتقل کرد که او واقعاً دغدغهی مشکلات این مناطق را دارد و آمادهی بازسازی پیوند گسسته میان حزب دموکرات و رأیدهندگان این ایالتهاست. [۵]
ترامپ در سال ۲۰۱۶ با فعال کردن ائتلافی از رأیدهندگان طبقهی کارگر در مناطق روستایی آمریکا توانست به کاخ سفید راه پیدا کند. هرچند این گروه در انتخابات ۲۰۲۰ با مشارکتی حتی پرشورتر در پای صندوقها حاضر شدند، اما افزایش چشمگیر حضور رأیدهندگان در مناطق شهری و حومهای—که بخش بزرگی از آنها را جمعیت تحصیلکرده تشکیل میداد— و چرخش رأی دهندگان مستقل، کفهی ترازو را به سود بایدن سنگین کرد. انتخابات ۲۰۲۰ با مشارکت ۶۶.۸٪ واجدان شرایط، بالاترین نرخ مشارکت در بیش از یک قرن را به ثبت رساند. یکی از مهمترین عوامل این مشارکت تاریخی، حضور پررنگ جوانان بود؛ گروهی که معمولاً نرخ مشارکت کمتری دارند اما این بار با انگیزهی بالا به نفع بایدن رأی دادند. موج حضور جوانان، بهویژه در ایالتهایی با جمعیت جوانتر، ترکیب سیاسی کشور را به سمت دموکراتها متمایل ساخت و در نهایت نقشی کلیدی در شکست ترامپ ایفا کرد. [۶]
#ترامپ_چگونه_به_قدرت_رسید
@Social_Cultural_Analysis
[۱] https://tinyurl.com/y76mzxvd [۲] https://tinyurl.com/47z76u7z [۳٫۴] https://tinyurl.com/mr2bjx5m[۵] https://tinyurl.com/4yfp87hh [۶] https://tinyurl.com/3952tbks
ترامپ در سال ۲۰۱۶ با فعال کردن ائتلافی از رأیدهندگان طبقهی کارگر در مناطق روستایی آمریکا توانست به کاخ سفید راه پیدا کند. هرچند این گروه در انتخابات ۲۰۲۰ با مشارکتی حتی پرشورتر در پای صندوقها حاضر شدند، اما افزایش چشمگیر حضور رأیدهندگان در مناطق شهری و حومهای—که بخش بزرگی از آنها را جمعیت تحصیلکرده تشکیل میداد— و چرخش رأی دهندگان مستقل، کفهی ترازو را به سود بایدن سنگین کرد. انتخابات ۲۰۲۰ با مشارکت ۶۶.۸٪ واجدان شرایط، بالاترین نرخ مشارکت در بیش از یک قرن را به ثبت رساند. یکی از مهمترین عوامل این مشارکت تاریخی، حضور پررنگ جوانان بود؛ گروهی که معمولاً نرخ مشارکت کمتری دارند اما این بار با انگیزهی بالا به نفع بایدن رأی دادند. موج حضور جوانان، بهویژه در ایالتهایی با جمعیت جوانتر، ترکیب سیاسی کشور را به سمت دموکراتها متمایل ساخت و در نهایت نقشی کلیدی در شکست ترامپ ایفا کرد. [۶]
#ترامپ_چگونه_به_قدرت_رسید
@Social_Cultural_Analysis
[۱] https://tinyurl.com/y76mzxvd [۲] https://tinyurl.com/47z76u7z [۳٫۴] https://tinyurl.com/mr2bjx5m[۵] https://tinyurl.com/4yfp87hh [۶] https://tinyurl.com/3952tbks
۱۸:۲۴
۲۲:۰۳
ترامپ چگونه به قدرت رسید؟قسمت هفتم: “بحران اقتصادی در دولت بایدن و بازگشت ترامپ به قدرت”
دونالد ترامپ پس از چهار سال وقفه، در سال ۲۰۲۴ دوباره به کاخ سفید بازگشت. او نخستین رئیسجمهور ایالات متحده پس از گروور کلیولند (۱۸۸۴) Grover Cleveland است که دو دورهی غیرپیاپی را تجربه میکند. در فاصله چهار سال گذشته، مجموعه ای از تحولات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مهمی رخ داد که ترامپ توانست با بهره گیری از آنها بار دیگر اکثریت آراء را به دست آورد. بازگشت مجدد ترامپ نشان داد که موج پوپولیستی و بیاعتمادی به نخبگان سیاسی نه تنها فروکش نکرده، بلکه قدرتمندتر از گذشته در حال بازتعریف سیاست آمریکاست. آنچه می خوانید تلاشی است برای واکاوی مجموعه عواملی که نهتنها بازگشت ترامپ به کاخ سفید را ممکن ساخت، بلکه روندهای عمیقتری از دگرگونی سیاست در آمریکا را آشکار میسازد.
از جمله مسائل مهمی که از همان آغاز پیشِ روی دولت بایدن قرار داشت، مدیریت بحران کرونا و پیامدهای اقتصادی ناشی از آن بود. اگرچه دولت بایدن توانست با اقداماتی فوری اثرات کوتاهمدت این بحران را مهار کند، اما همین اقدامات پیامدهای بلندمدتی بر جای گذاشت که در نهایت نقش تعیینکنندهای در شکست دموکراتها در انتخابات داشت.
با وجود هشدار کارشناسان درباره خطر تورم، بایدن در سال ۲۰۲۱ بستهای اقتصادی به ارزش ۱.۹ تریلیون دلار تصویب کرد که مهمترین بخش آن پرداخت چکهای ۱۴۰۰ دلاری به واجدان شرایط بود. تزریق مستقیم این پول باعث افزایش سریع تقاضا شد، اما اختلال در زنجیره تأمین و محدودیت عرضه (ناشی از بحران کرونا) پاسخگوی این نیاز ناگهانی نبود و همین شکاف به افزایش قیمت ها دامن زد.
در چنین شرایطی، دولت بایدن بیشتر تعرفههای تجاری دوره ترامپ را نیز حفظ کرد؛ تعرفههایی که عملاً هزینه واردات را بالا برد و فشار بیشتری بر مصرفکنندگان وارد ساخت. در حالی که ترامپ افزایش تعرفهها را بهعنوان «مجازات چین» و «حمایت از کارگر آمریکایی» معرفی میکرد و آن را به یک شعار ملیگرایانه بدل ساخته بود، بایدن نتوانست چنین روایتی ارائه دهد. تفاوت دیگر این بود که در دوران ترامپ (۲۰۱۸–۲۰۲۰) تورم پایین بود و اثر واقعی این سیاست کمتر احساس میشد، اما در دوره بایدن و همزمان با تورم بالا، مردم تعرفهها را نه بهعنوان ابزار حمایتی، بلکه بهعنوان یکی از عوامل گرانی تجربه کردند. به همین دلیل، آنچه برای ترامپ سرمایه سیاسی بود، برای بایدن به یک نقطهضعف بدل شد. [۱]
هرچند بایدن موفق شد قوانینی مهم در حوزه تولید و زیرساختها تصویب کند، اما در عرصه پیامرسانی و اقناع افکار عمومی ضعیف عمل کرد. جمهوریخواهان با برجستهسازی هزینههای بالای زندگی و کسری بودجه فدرال، موفقتر از دموکراتها توانستند روایت خود را جا بیندازند. این ضعف ارتباطی از آغاز رقابتهای انتخاباتی آشکارتر شد و در کنار نگرانیها درباره وضعیت جسمانی بایدن، عملکرد او را بیش از پیش زیر سؤال برد. در نهایت، تنها ۱۰۰ روز مانده به انتخابات، بایدن از رقابت کنار رفت، اما با حمایت فوری و مستقیم از معاونش، کامالا هریس، مانع از انتخاب آزادانه نامزدی تازه از سوی حزب شد. اما این تصمیم هوشمندانه ای نبود، زیرا در چشم بسیاری از رأیدهندگان، هریس تفاوتی جدی با بایدن نداشت و هر دو به یک میزان مسبب شرایط فعلی بودند. [۲] مجموعه ی این عوامل دست به دست هم دادند تا روایت دموکرات ها در برابر موج نارضایتی اقتصادی و بیاعتمادی عمیق مردم به نخبگان سیاسی شکست بخورد.
#ترامپ_چگونه_به_قدرت_رسید
@Social_Cultural_Analysis
[۱] https://tinyurl.com/3x4chybc [۲] "Washington has trouble seeing us": Midwestern Political Culture and the 2024 Presidential Election; Jon K. Lauck: 2025
دونالد ترامپ پس از چهار سال وقفه، در سال ۲۰۲۴ دوباره به کاخ سفید بازگشت. او نخستین رئیسجمهور ایالات متحده پس از گروور کلیولند (۱۸۸۴) Grover Cleveland است که دو دورهی غیرپیاپی را تجربه میکند. در فاصله چهار سال گذشته، مجموعه ای از تحولات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مهمی رخ داد که ترامپ توانست با بهره گیری از آنها بار دیگر اکثریت آراء را به دست آورد. بازگشت مجدد ترامپ نشان داد که موج پوپولیستی و بیاعتمادی به نخبگان سیاسی نه تنها فروکش نکرده، بلکه قدرتمندتر از گذشته در حال بازتعریف سیاست آمریکاست. آنچه می خوانید تلاشی است برای واکاوی مجموعه عواملی که نهتنها بازگشت ترامپ به کاخ سفید را ممکن ساخت، بلکه روندهای عمیقتری از دگرگونی سیاست در آمریکا را آشکار میسازد.
از جمله مسائل مهمی که از همان آغاز پیشِ روی دولت بایدن قرار داشت، مدیریت بحران کرونا و پیامدهای اقتصادی ناشی از آن بود. اگرچه دولت بایدن توانست با اقداماتی فوری اثرات کوتاهمدت این بحران را مهار کند، اما همین اقدامات پیامدهای بلندمدتی بر جای گذاشت که در نهایت نقش تعیینکنندهای در شکست دموکراتها در انتخابات داشت.
با وجود هشدار کارشناسان درباره خطر تورم، بایدن در سال ۲۰۲۱ بستهای اقتصادی به ارزش ۱.۹ تریلیون دلار تصویب کرد که مهمترین بخش آن پرداخت چکهای ۱۴۰۰ دلاری به واجدان شرایط بود. تزریق مستقیم این پول باعث افزایش سریع تقاضا شد، اما اختلال در زنجیره تأمین و محدودیت عرضه (ناشی از بحران کرونا) پاسخگوی این نیاز ناگهانی نبود و همین شکاف به افزایش قیمت ها دامن زد.
در چنین شرایطی، دولت بایدن بیشتر تعرفههای تجاری دوره ترامپ را نیز حفظ کرد؛ تعرفههایی که عملاً هزینه واردات را بالا برد و فشار بیشتری بر مصرفکنندگان وارد ساخت. در حالی که ترامپ افزایش تعرفهها را بهعنوان «مجازات چین» و «حمایت از کارگر آمریکایی» معرفی میکرد و آن را به یک شعار ملیگرایانه بدل ساخته بود، بایدن نتوانست چنین روایتی ارائه دهد. تفاوت دیگر این بود که در دوران ترامپ (۲۰۱۸–۲۰۲۰) تورم پایین بود و اثر واقعی این سیاست کمتر احساس میشد، اما در دوره بایدن و همزمان با تورم بالا، مردم تعرفهها را نه بهعنوان ابزار حمایتی، بلکه بهعنوان یکی از عوامل گرانی تجربه کردند. به همین دلیل، آنچه برای ترامپ سرمایه سیاسی بود، برای بایدن به یک نقطهضعف بدل شد. [۱]
هرچند بایدن موفق شد قوانینی مهم در حوزه تولید و زیرساختها تصویب کند، اما در عرصه پیامرسانی و اقناع افکار عمومی ضعیف عمل کرد. جمهوریخواهان با برجستهسازی هزینههای بالای زندگی و کسری بودجه فدرال، موفقتر از دموکراتها توانستند روایت خود را جا بیندازند. این ضعف ارتباطی از آغاز رقابتهای انتخاباتی آشکارتر شد و در کنار نگرانیها درباره وضعیت جسمانی بایدن، عملکرد او را بیش از پیش زیر سؤال برد. در نهایت، تنها ۱۰۰ روز مانده به انتخابات، بایدن از رقابت کنار رفت، اما با حمایت فوری و مستقیم از معاونش، کامالا هریس، مانع از انتخاب آزادانه نامزدی تازه از سوی حزب شد. اما این تصمیم هوشمندانه ای نبود، زیرا در چشم بسیاری از رأیدهندگان، هریس تفاوتی جدی با بایدن نداشت و هر دو به یک میزان مسبب شرایط فعلی بودند. [۲] مجموعه ی این عوامل دست به دست هم دادند تا روایت دموکرات ها در برابر موج نارضایتی اقتصادی و بیاعتمادی عمیق مردم به نخبگان سیاسی شکست بخورد.
#ترامپ_چگونه_به_قدرت_رسید
@Social_Cultural_Analysis
[۱] https://tinyurl.com/3x4chybc [۲] "Washington has trouble seeing us": Midwestern Political Culture and the 2024 Presidential Election; Jon K. Lauck: 2025
۲۲:۰۴
۱۹:۰۳
ترامپ چگونه به قدرت رسید؟
قسمت هشتم: “از حاشیه تا مرکز: شکاف طبقاتی و فرهنگی در ایالت های کلیدی”
سه ایالت ویسکانسین، میشیگان و پنسیلوانیا به دلیل جمعیت نسبتاً زیاد و تعداد بالای آرای الکترال، در زمره ی ایالت های سرنوشت ساز قرار دارند؛ ایالت هایی که پیروزی در آنها می تواند مسیر رسیدن به ریاستجمهوری را هموار کند. این سه ایالت بین سال های ۱۹۹۲ تا ۲۰۱۲ بهطور پیوسته به دموکراتها رأی میدادند. اما در سال ۲۰۱۶ با چرخشی تاریخی به ترامپ جمهوریخواه گرایش یافتند و همین تغییر، او را به مرز ۲۷۰ رأی الکترال و در نهایت به پیروزی رساند. در سال ۲۰۲۰ نیز بازگشت این ایالتها به سوی دموکراتها نقش کلیدی در پیروزی جو بایدن ایفا کرد. ترامپ در انتخابات ۲۰۲۴ توانست این ایالتها را از دموکراتها بازپس گیرد و با کسب ۳۱۷ رأی الکترال به پیروزی برسد.
همانطور که پیشتر اشاره شد، حمایت ترامپ از سیاستهای ضد مداخلهجویانه در عرصه بینالملل و تمرکز بر مشکلات داخلی، با استقبال قابلتوجهی در ایالتهای غرب میانه - بهویژه ویسکانسین، میشیگان و پنسیلوانیا - مواجه شد. در دوران ریاستجمهوری بایدن، جنگ روسیه و اوکراین (فوریه ۲۰۲۲) به یکی از محورهای اصلی سیاست خارجی آمریکا تبدیل شد. دولت بایدن صدها میلیارد دلار کمک نظامی و اقتصادی به اوکراین اختصاص داد؛ اقدامی که در داخل کشور با انتقادهای فزایندهای روبهرو شد. بسیاری از رأیدهندگان، بهویژه در ایالتهای کلیدی غرب میانه، بر این باور بودند که چنین حجم عظیمی از کمکهای مالی در حالی هزینه میشود که مشکلات داخلی همچون تورم، کمبود مسکن و فرسودگی زیرساختها نیازمند رسیدگی فوری است. همین نگاه باعث شد بخشی از رأیدهندگان احساس کنند دولت بایدن از نیازهای واقعی آنها فاصله گرفته و اولویتهای نادرستی دارد. پژوهشگران فهرستی از ۱۷۹ «شهر فراموششده» در سراسر آمریکا تهیه کردهاند؛ مکانهایی که بهطور محسوس از نظر اقتصادی و اجتماعی عقب ماندهاند. از میان این شهرها، ۲۳ شهر در ایالت اوهایو و ۳۷ شهر دیگر در ایالتهای میشیگان، ویسکانسین و پنسیلوانیا قرار دارند. تمرکز قدرت، ثروت و سرمایه در کلانشهرها نوعی احساس حاشیهنشینی در میان ساکنان مناطق روستایی و شهرهای کوچک ایجاد کرده است. این گروهها معتقدند سهمی عادلانه از منابع اقتصادی و مشارکت در تصمیمگیریهای ملی ندارند. حزب دموکرات که در گذشته پیوندی عمیق با طبقات فرودست و جنبشهای کارگری داشت، اکنون بیشتر بهعنوان نماینده مناطق پردرآمد، نخبگان فرهنگی و مدافع ارزشهای پیشرو شناخته میشود. منظور از ارزشهای فرهنگی پیشرو، حمایت از دستورکارهایی همچون حقوق اقلیتها، برابری جنسیتی، تغییرات اقلیمی و عدالت اجتماعی است. اگرچه این سیاستها برای بسیاری از رأیدهندگان شهری ضروری و مترقی تلقی میشوند، اما در بخشهایی از مناطق روستایی و سنتی بهعنوان مسائلی دور از واقعیت زندگی روزمره و نیازهای فوری مردم دیده میشوند.
این برداشت، شکاف سیاسی میان شهر و روستا را عمیقتر کرده و موجب شده بخش قابل توجهی از رأیدهندگان طبقه کارگر و ساکنان مناطق داخلی کشور به سمت احزاب پوپولیست، بهویژه جمهوریخواهان، متمایل شوند؛ احزابی که با وعده «بازگرداندن قدرت به مردم عادی» و مقابله با نخبگان شهری، توانستهاند با این اقشار همدلی نشان دهند. به عنوان نمونه، در ایالت میشیگان دموکراتها بخشی از حمایت سنتی خود را در میان کارگران از دست دادهاند، چرا که بسیاری از کارگران صنعت خودروسازی، سیاست دولت بایدن در ترویج خودروهای برقی را تهدیدی برای امنیت شغلی خود میدانند. تولید خودروهای برقی به قطعات کمتری نیاز دارد و همین موضوع نگرانی اتحادیهها و کارگران قطعهسازی را برانگیخته است، خصوصا آنکه باتریهای مورد استفاده در این خودروها عمدتاً در کشورهای دیگر تولید میشوند. آنها احساس میکنند دولت بدون در نظر گرفتن پیامدهای اجتماعی و اقتصادی این گذار، با شتاب به سمت تغییر حرکت میکند. جمهوریخواهان و شخص ترامپ نیز از این نارضایتی بهرهبرداری کرده و این سیاست را نمونهای از جدا بودن دموکراتها از واقعیت زندگی کارگران معرفی کردهاند.
قسمت هشتم: “از حاشیه تا مرکز: شکاف طبقاتی و فرهنگی در ایالت های کلیدی”
سه ایالت ویسکانسین، میشیگان و پنسیلوانیا به دلیل جمعیت نسبتاً زیاد و تعداد بالای آرای الکترال، در زمره ی ایالت های سرنوشت ساز قرار دارند؛ ایالت هایی که پیروزی در آنها می تواند مسیر رسیدن به ریاستجمهوری را هموار کند. این سه ایالت بین سال های ۱۹۹۲ تا ۲۰۱۲ بهطور پیوسته به دموکراتها رأی میدادند. اما در سال ۲۰۱۶ با چرخشی تاریخی به ترامپ جمهوریخواه گرایش یافتند و همین تغییر، او را به مرز ۲۷۰ رأی الکترال و در نهایت به پیروزی رساند. در سال ۲۰۲۰ نیز بازگشت این ایالتها به سوی دموکراتها نقش کلیدی در پیروزی جو بایدن ایفا کرد. ترامپ در انتخابات ۲۰۲۴ توانست این ایالتها را از دموکراتها بازپس گیرد و با کسب ۳۱۷ رأی الکترال به پیروزی برسد.
همانطور که پیشتر اشاره شد، حمایت ترامپ از سیاستهای ضد مداخلهجویانه در عرصه بینالملل و تمرکز بر مشکلات داخلی، با استقبال قابلتوجهی در ایالتهای غرب میانه - بهویژه ویسکانسین، میشیگان و پنسیلوانیا - مواجه شد. در دوران ریاستجمهوری بایدن، جنگ روسیه و اوکراین (فوریه ۲۰۲۲) به یکی از محورهای اصلی سیاست خارجی آمریکا تبدیل شد. دولت بایدن صدها میلیارد دلار کمک نظامی و اقتصادی به اوکراین اختصاص داد؛ اقدامی که در داخل کشور با انتقادهای فزایندهای روبهرو شد. بسیاری از رأیدهندگان، بهویژه در ایالتهای کلیدی غرب میانه، بر این باور بودند که چنین حجم عظیمی از کمکهای مالی در حالی هزینه میشود که مشکلات داخلی همچون تورم، کمبود مسکن و فرسودگی زیرساختها نیازمند رسیدگی فوری است. همین نگاه باعث شد بخشی از رأیدهندگان احساس کنند دولت بایدن از نیازهای واقعی آنها فاصله گرفته و اولویتهای نادرستی دارد. پژوهشگران فهرستی از ۱۷۹ «شهر فراموششده» در سراسر آمریکا تهیه کردهاند؛ مکانهایی که بهطور محسوس از نظر اقتصادی و اجتماعی عقب ماندهاند. از میان این شهرها، ۲۳ شهر در ایالت اوهایو و ۳۷ شهر دیگر در ایالتهای میشیگان، ویسکانسین و پنسیلوانیا قرار دارند. تمرکز قدرت، ثروت و سرمایه در کلانشهرها نوعی احساس حاشیهنشینی در میان ساکنان مناطق روستایی و شهرهای کوچک ایجاد کرده است. این گروهها معتقدند سهمی عادلانه از منابع اقتصادی و مشارکت در تصمیمگیریهای ملی ندارند. حزب دموکرات که در گذشته پیوندی عمیق با طبقات فرودست و جنبشهای کارگری داشت، اکنون بیشتر بهعنوان نماینده مناطق پردرآمد، نخبگان فرهنگی و مدافع ارزشهای پیشرو شناخته میشود. منظور از ارزشهای فرهنگی پیشرو، حمایت از دستورکارهایی همچون حقوق اقلیتها، برابری جنسیتی، تغییرات اقلیمی و عدالت اجتماعی است. اگرچه این سیاستها برای بسیاری از رأیدهندگان شهری ضروری و مترقی تلقی میشوند، اما در بخشهایی از مناطق روستایی و سنتی بهعنوان مسائلی دور از واقعیت زندگی روزمره و نیازهای فوری مردم دیده میشوند.
این برداشت، شکاف سیاسی میان شهر و روستا را عمیقتر کرده و موجب شده بخش قابل توجهی از رأیدهندگان طبقه کارگر و ساکنان مناطق داخلی کشور به سمت احزاب پوپولیست، بهویژه جمهوریخواهان، متمایل شوند؛ احزابی که با وعده «بازگرداندن قدرت به مردم عادی» و مقابله با نخبگان شهری، توانستهاند با این اقشار همدلی نشان دهند. به عنوان نمونه، در ایالت میشیگان دموکراتها بخشی از حمایت سنتی خود را در میان کارگران از دست دادهاند، چرا که بسیاری از کارگران صنعت خودروسازی، سیاست دولت بایدن در ترویج خودروهای برقی را تهدیدی برای امنیت شغلی خود میدانند. تولید خودروهای برقی به قطعات کمتری نیاز دارد و همین موضوع نگرانی اتحادیهها و کارگران قطعهسازی را برانگیخته است، خصوصا آنکه باتریهای مورد استفاده در این خودروها عمدتاً در کشورهای دیگر تولید میشوند. آنها احساس میکنند دولت بدون در نظر گرفتن پیامدهای اجتماعی و اقتصادی این گذار، با شتاب به سمت تغییر حرکت میکند. جمهوریخواهان و شخص ترامپ نیز از این نارضایتی بهرهبرداری کرده و این سیاست را نمونهای از جدا بودن دموکراتها از واقعیت زندگی کارگران معرفی کردهاند.
۱۹:۰۴
افزون بر این، حمایت گسترده دموکراتها از حقوق ترنسجندرها نیز برای بخشی از جامعه بحثبرانگیز شده است. در حالی که این سیاستها در شهرهای بزرگ و در میان نسلهای جوانتر با استقبال روبهرو میشود، در بسیاری از مناطق سنتی و مذهبی بهعنوان اولویتی بیارتباط با مشکلات اقتصادی و اجتماعی مردم تلقی میگردد. بر اساس نظرسنجی آسوشیتد پرس، نیمی از آمریکاییها معتقد بودند که جنبش حقوق ترنسجندرها در این زمینه زیادهروی کرده است. برای بخشی از رأیدهندگان، این تمرکز بیش از حد بر مسائل فرهنگی و هویتی نشانهای دیگر از فاصله گرفتن دموکراتها از دغدغههای روزمره است؛ موضوعی که زمینهساز نارضایتی و گرایش بیشتر این گروهها به سوی جمهوریخواهان شده است. [1]
#ترامپ_چگونه_به_قدرت_رسید
@Social_Cultural_Analysis
[1] "Washington has trouble seeing us": Midwestern Political Culture and the 2024 Presidential Election; Jon K. Lauck: 2025
#ترامپ_چگونه_به_قدرت_رسید
@Social_Cultural_Analysis
[1] "Washington has trouble seeing us": Midwestern Political Culture and the 2024 Presidential Election; Jon K. Lauck: 2025
۱۹:۰۴
۱۸:۴۴
ترامپ چگونه به قدرت رسید؟ قسمت نهم: “تغییر پایگاههای اجتماعی احزاب در انتخابات ۲۰۲۴”
انتخابات ۲۰۲۴ نشان داد الگوی سنتی رأیدهندگان در آمریکا در حال تغییر است. در حالی که حزب دموکرات دههها بهعنوان حزب اصلی اقلیتها شناخته میشد، دادههای انتخاباتی اخیر نشان داد که ترامپ توانست در میان لاتینتبارها و حتی بخشی از رأی دهندگان سیاهپوست نفوذ بیشتری پیدا کند. در انتخابات ۲۰۲۴، حمایت لاتینتبارها از ۲۸ درصد در سال ۲۰۱۶ به ۴۸ درصد افزایش یافت.
ترامپ از همان آغاز کارزار انتخاباتی بیپرده اظهارات نژادپرستانهای درباره مهاجران مطرح میکرد و در سیاستهایش نیز بر اخراج گسترده پناهندگان و سختگیریهای شدید مرزی تأکید داشت. و همین موضوع در جلب حمایت لاتین تبار ها تأثیر بسزایی داشت. جمعیت لاتینتبار در ایالات متحده باید بهعنوان یک جمعیت ناهمگون درک شود که از افرادی با تجربیات، اولویتها و ترجیحات متفاوت تشکیل شده است. بسیاری از لاتینتبارها دیگر مهاجران تازهوارد نیستند، بلکه نسل دوم و سوماند که خود را «آمریکایی» میدانند و ورود مهاجران غیرقانونی را تهدیدی برای امنیت شغلی و اجتماعیشان میبینند. از این منظر، سیاستهای سختگیرانه ترامپ درباره مرزها و مهاجرت نه تنها توهینآمیز تلقی نشد، بلکه بهعنوان ابزاری برای محافظت از جایگاه آنها تعبیر شد. [۱۷]
علاوه بر این، ساختار طبقاتی جوامع لاتینتبار نیز تغییر کرده است. بسیاری از آنان وارد طبقه متوسط شده یا کسبوکارهای کوچک راهاندازی کردهاند و به همین دلیل سیاستهای جمهوریخواهان در زمینه کاهش مالیات و حمایت از کارآفرینان برایشان جذابیت بیشتری دارد. پیش از همهگیری کرونا، جامعه لاتینتبار سریعترین رشد کسبوکارهای کوچک را در سطح کشور تجربه کرده بود. در میان مردان اسپانیاییتبار بهویژه، تمرکز زیادی بر امرار معاش و ایجاد فرصتهای اقتصادی برای انتقال به نسل بعد دیده میشود. این گروه عمیقاً به ذهنیت «شروع از صفر و رسیدن به موفقیت از راه تلاش شخصی» باور دارند و همین نگرش، آنها را بیش از پیش به سیاستهای اقتصادی محافظهکارانه متمایل کرده است. [۱۸]
تغییر در الگوی رأیدهی لاتینتبارها نشان میدهد که دیدگاه فردگرایانه در میان آنان پررنگتر شده است. بسیاری از لاتینتبارها امروز بیش از آنکه خود را بهعنوان یک «گروه قومی» تعریف کنند، هویت خود را در قالب «شهروندان آمریکایی» میبینند. به بیان دیگر، لاتینتبارها در این انتخابات کمتر بر مبنای خطوط قومی و بیشتر بر اساس طبقه اجتماعی خود تصمیم گرفتند. چنین الگویی حاکی از آن است که آنها بهتدریج در حال ادغام شدن در فرهنگ غالب آمریکا هستند و مانند دیگر گروهها، اولویتهایشان را با توجه به مسائل اقتصادی و اجتماعی محل زندگی خود شکل میدهند. [۱۹]
رأیدهندگان سیاهپوست طی دههها عمدتاً از حزب دموکرات حمایت کردهاند و این الگو در کل تغییر بنیادینی نداشته است. با این حال، سهم آرای ترامپ در میان آنها از ۶ درصد در سال ۲۰۱۶ به ۱۵ درصد در سال ۲۰۲۴ افزایش یافت؛ تغییری که عمدتاً ناشی از گرایش مردان جوان سیاهپوست بود. دموکراتها سالها از دغدغههای نسلهای مسنتر سیاهپوستان درباره عدالت و برابری نژادی بهرهبرداری کرده بودند، اما نتوانستند دستاورد ملموسی در زندگی روزمره آنان ایجاد کنند. در مقابل، پیامهای اقتصادی ترامپ -با محوریت ایجاد شغل و بهبود معیشت- توانست با نسل جوانتر همخوانی پیدا کند. یک نظرسنجی پیش از انتخابات در ایالتهای در نوسان نشان داد که ۶۱ درصد از جوانان سیاهپوست، اقتصاد را مهمترین مسئله خود در آستانه انتخابات ۲۰۲۴ معرفی کردهاند؛ مسئلهای که زمینهساز تغییر در رفتار انتخاباتی آنان شد. [۲۰]
گسست حزب دموکرات از بخشی از رأیدهندگانی که بهطور سنتی حامی آنها تلقی میشدند، جامعه مسلمانان آمریکا را نیز شامل شد. جمعیت قابلتوجهی از مسلمانان در ایالتهای میشیگان، جورجیا و پنسیلوانیا زندگی میکنند؛ ایالتهایی که همگی در شمار ایالتهای سرنوشتساز و نوسانی قرار دارند. برای بسیاری از مسلمانان، جنگ غزه و حمایت دولت بایدن از اسرائیل نقطه عطفی بود که موجب شد وفاداری دیرینهشان به دموکراتها را کنار بگذارند و به نامزد حزب سوم یا حتی ترامپ رأی دهند. کارزار ترامپ نیز با برگزاری سلسله نشستها و تلاش برای یافتن زمینههای مشترک، کوشید این شکاف را به فرصتی انتخاباتی برای خود تبدیل کند.[۲۱]
انتخابات ۲۰۲۴ نشان داد الگوی سنتی رأیدهندگان در آمریکا در حال تغییر است. در حالی که حزب دموکرات دههها بهعنوان حزب اصلی اقلیتها شناخته میشد، دادههای انتخاباتی اخیر نشان داد که ترامپ توانست در میان لاتینتبارها و حتی بخشی از رأی دهندگان سیاهپوست نفوذ بیشتری پیدا کند. در انتخابات ۲۰۲۴، حمایت لاتینتبارها از ۲۸ درصد در سال ۲۰۱۶ به ۴۸ درصد افزایش یافت.
ترامپ از همان آغاز کارزار انتخاباتی بیپرده اظهارات نژادپرستانهای درباره مهاجران مطرح میکرد و در سیاستهایش نیز بر اخراج گسترده پناهندگان و سختگیریهای شدید مرزی تأکید داشت. و همین موضوع در جلب حمایت لاتین تبار ها تأثیر بسزایی داشت. جمعیت لاتینتبار در ایالات متحده باید بهعنوان یک جمعیت ناهمگون درک شود که از افرادی با تجربیات، اولویتها و ترجیحات متفاوت تشکیل شده است. بسیاری از لاتینتبارها دیگر مهاجران تازهوارد نیستند، بلکه نسل دوم و سوماند که خود را «آمریکایی» میدانند و ورود مهاجران غیرقانونی را تهدیدی برای امنیت شغلی و اجتماعیشان میبینند. از این منظر، سیاستهای سختگیرانه ترامپ درباره مرزها و مهاجرت نه تنها توهینآمیز تلقی نشد، بلکه بهعنوان ابزاری برای محافظت از جایگاه آنها تعبیر شد. [۱۷]
علاوه بر این، ساختار طبقاتی جوامع لاتینتبار نیز تغییر کرده است. بسیاری از آنان وارد طبقه متوسط شده یا کسبوکارهای کوچک راهاندازی کردهاند و به همین دلیل سیاستهای جمهوریخواهان در زمینه کاهش مالیات و حمایت از کارآفرینان برایشان جذابیت بیشتری دارد. پیش از همهگیری کرونا، جامعه لاتینتبار سریعترین رشد کسبوکارهای کوچک را در سطح کشور تجربه کرده بود. در میان مردان اسپانیاییتبار بهویژه، تمرکز زیادی بر امرار معاش و ایجاد فرصتهای اقتصادی برای انتقال به نسل بعد دیده میشود. این گروه عمیقاً به ذهنیت «شروع از صفر و رسیدن به موفقیت از راه تلاش شخصی» باور دارند و همین نگرش، آنها را بیش از پیش به سیاستهای اقتصادی محافظهکارانه متمایل کرده است. [۱۸]
تغییر در الگوی رأیدهی لاتینتبارها نشان میدهد که دیدگاه فردگرایانه در میان آنان پررنگتر شده است. بسیاری از لاتینتبارها امروز بیش از آنکه خود را بهعنوان یک «گروه قومی» تعریف کنند، هویت خود را در قالب «شهروندان آمریکایی» میبینند. به بیان دیگر، لاتینتبارها در این انتخابات کمتر بر مبنای خطوط قومی و بیشتر بر اساس طبقه اجتماعی خود تصمیم گرفتند. چنین الگویی حاکی از آن است که آنها بهتدریج در حال ادغام شدن در فرهنگ غالب آمریکا هستند و مانند دیگر گروهها، اولویتهایشان را با توجه به مسائل اقتصادی و اجتماعی محل زندگی خود شکل میدهند. [۱۹]
رأیدهندگان سیاهپوست طی دههها عمدتاً از حزب دموکرات حمایت کردهاند و این الگو در کل تغییر بنیادینی نداشته است. با این حال، سهم آرای ترامپ در میان آنها از ۶ درصد در سال ۲۰۱۶ به ۱۵ درصد در سال ۲۰۲۴ افزایش یافت؛ تغییری که عمدتاً ناشی از گرایش مردان جوان سیاهپوست بود. دموکراتها سالها از دغدغههای نسلهای مسنتر سیاهپوستان درباره عدالت و برابری نژادی بهرهبرداری کرده بودند، اما نتوانستند دستاورد ملموسی در زندگی روزمره آنان ایجاد کنند. در مقابل، پیامهای اقتصادی ترامپ -با محوریت ایجاد شغل و بهبود معیشت- توانست با نسل جوانتر همخوانی پیدا کند. یک نظرسنجی پیش از انتخابات در ایالتهای در نوسان نشان داد که ۶۱ درصد از جوانان سیاهپوست، اقتصاد را مهمترین مسئله خود در آستانه انتخابات ۲۰۲۴ معرفی کردهاند؛ مسئلهای که زمینهساز تغییر در رفتار انتخاباتی آنان شد. [۲۰]
گسست حزب دموکرات از بخشی از رأیدهندگانی که بهطور سنتی حامی آنها تلقی میشدند، جامعه مسلمانان آمریکا را نیز شامل شد. جمعیت قابلتوجهی از مسلمانان در ایالتهای میشیگان، جورجیا و پنسیلوانیا زندگی میکنند؛ ایالتهایی که همگی در شمار ایالتهای سرنوشتساز و نوسانی قرار دارند. برای بسیاری از مسلمانان، جنگ غزه و حمایت دولت بایدن از اسرائیل نقطه عطفی بود که موجب شد وفاداری دیرینهشان به دموکراتها را کنار بگذارند و به نامزد حزب سوم یا حتی ترامپ رأی دهند. کارزار ترامپ نیز با برگزاری سلسله نشستها و تلاش برای یافتن زمینههای مشترک، کوشید این شکاف را به فرصتی انتخاباتی برای خود تبدیل کند.[۲۱]
۱۸:۴۶
به عنوان نمونه، در شهر دیربورن (Dearborn) ایالت میشیگان — که بزرگترین جمعیت مسلمانان آمریکا را در خود جای داده است — شماری از شخصیت های برجسته ی مسلمان همچون امامان جماعت و مدیران مراکز اسلامی از جمله امام بِلال الزهیری (Bilal Alzuhiry) و هشام الحسینی (Husham Al-Husainy)، همراه با شهردار مسلمان این شهر، بیل باززی (Bill Bazzi)، بهطور علنی در کنار ترامپ قرار گرفتند و حمایت خود را از او اعلام کردند.
انتخابات ۲۰۲۴ نشان داد که پایگاههای سنتی دموکراتها دستخوش تغییر شدهاند. این تحول بیانگر آن است که الگوهای رأیگیری در آمریکا بیش از گذشته بر مبنای طبقه اجتماعی و دغدغههای روزمره شکل میگیرند، نه صرفاً بر اساس هویتهای قومی و نژادی. هرچند اکثریت این گروهها همچنان به دموکراتها رأی دادند، اما افزایش نسبی آرای ترامپ در میان آنها به اندازهای بود که نتیجه انتخابات را در ایالتهای کلیدی به نفع او تغییر دهد.
#ترامپ_چگونه_به_قدرت_رسید
@Social_Cultural_Analysis
[۱۷]https://tinyurl.com/yu6btdur [۱۸]https://tinyurl.com/bdu59zad [۱۹] "Washington has trouble seeing us": Midwestern Political Culture and the 2024 Presidential Election; Jon K. Lauck: 2025 [۲۰]https://tinyurl.com/4pwspyy2 [۲۱] "Washington has trouble seeing us": Midwestern Political Culture and the 2024 Presidential Election; Jon K. Lauck: 2025
انتخابات ۲۰۲۴ نشان داد که پایگاههای سنتی دموکراتها دستخوش تغییر شدهاند. این تحول بیانگر آن است که الگوهای رأیگیری در آمریکا بیش از گذشته بر مبنای طبقه اجتماعی و دغدغههای روزمره شکل میگیرند، نه صرفاً بر اساس هویتهای قومی و نژادی. هرچند اکثریت این گروهها همچنان به دموکراتها رأی دادند، اما افزایش نسبی آرای ترامپ در میان آنها به اندازهای بود که نتیجه انتخابات را در ایالتهای کلیدی به نفع او تغییر دهد.
#ترامپ_چگونه_به_قدرت_رسید
@Social_Cultural_Analysis
[۱۷]https://tinyurl.com/yu6btdur [۱۸]https://tinyurl.com/bdu59zad [۱۹] "Washington has trouble seeing us": Midwestern Political Culture and the 2024 Presidential Election; Jon K. Lauck: 2025 [۲۰]https://tinyurl.com/4pwspyy2 [۲۱] "Washington has trouble seeing us": Midwestern Political Culture and the 2024 Presidential Election; Jon K. Lauck: 2025
۱۸:۴۶
۱۹:۱۲
ترامپ چگونه به قدرت رسید؟“سخن پایانی”
دونالد ترامپ نخستین نامزد ریاستجمهوری در تاریخ معاصر ایالات متحده بود که از بیرون ساختار سنتی قدرت وارد عرصهی سیاست شد. او پیش از ورود رسمی به رقابتهای سیاسی، در حوزهی کسبوکار، رسانه و برندینگ فعالیت گستردهای داشت و توانسته بود از طریق برنامههای تلویزیونی و حضور پررنگ در رسانهها، چهرهای آشنا و جنجالی از خود بسازد. همین پیشزمینه به او امکان داد تا از سرمایهی شهرت، زبان ساده و بیان بیپرده بهعنوان ابزارهایی سیاسی برای جلب توجه افکار عمومی استفاده کند. در حالی که بسیاری در آغاز گمان میکردند رفتارهای غیرمتعارف و نداشتن سابقهی سیاسی به ضررش تمام میشود، همین ویژگیها او را در نگاه بخشی از رأیدهندگان به نماد «فردی بیرون از سیستم» و معترض به وضع موجود تبدیل کرد.
ظهور ترامپ را نمیتوان صرفاً نتیجهی تصادف سیاسی یا ناهنجاری مقطعی دانست، بلکه باید آن را بازتاب روندی عمیقتر در جوامع غربی دانست؛ روندی که طی آن بیاعتمادی فزاینده به نخبگان، نابرابری اقتصادی، و احساس طردشدگی اجتماعی زمینهساز رشد جریانهای پوپولیستی و ملیگرای افراطی شده است. از مجارستان و اسلوونی گرفته تا برزیل و آرژانتین، رهبرانی با گفتمانهای ناسیونالیستی، ضدنخبهگرایانه و ضدنظام جهانی، بر امواج این قبیل نارضایتی های اجتماعی سوار شده و قدرت گرفتهاند.
ترامپ توانست پایگاه اجتماعی قدرتمندی در میان سفیدپوستان طبقهی کارگرِ فاقد تحصیلات دانشگاهی در مناطق روستایی و حاشیهای ایجاد کند؛ گروهی که خود را بازندگان جهانیسازی، تجارت آزاد و بیتوجهی نخبگان سیاسی به مشکلات معیشتی میدانستند. در کنار این گروه، گرایش فزایندهی برخی اقلیتها ــ از جمله لاتینتبارها و سیاهپوستان ــ به ترامپ، نشانگر تغییر مهمی در الگوی رفتار انتخاباتی آمریکاییهاست: جایی که شکافهای نژادی بهتدریج جای خود را به مرزبندیهای طبقاتی و اقتصادی میدهند.
اینکه آیا این تغییر در سالهای آینده نیز ادامه خواهد یافت و شاهد شکلگیری ائتلافهای سیاسی جدید بر محور دغدغههای اقتصادی و معیشتی ــ بهجای هویتهای قومی و نژادی ــ خواهیم بود، پرسشی است که انتخابات آینده پاسخ آن را روشن خواهد کرد. بااینحال، آنچه مسلم است آن است که ظهور ترامپ مرزهای سنتی سیاست آمریکا را لرزاند و فصل تازهای از سیاستورزی را رقم زد که در آن اقتصاد، هویت و نارضایتی اجتماعی درهم تنیدهاند.
تجربهی ترامپ نشان داد که دموکراسیهای مدرن، حتی در پیشرفتهترین جوامع، میتوانند بهراحتی در معرض نیروهای پوپولیستی قرار گیرند؛ نیروهایی که با وعدهی «بازگرداندن قدرت به مردم» عملاً نظم سیاسی موجود را به چالش میکشند. از این منظر، ترامپ نه صرفاً یک رئیسجمهور، بلکه نماد شکافی تاریخی در سیاست معاصر آمریکاست — شکافی میان مرکز و حاشیه، نخبگان و مردم عادی، و میان جهانیگرایی و ناسیونالیسم.
#ترامپ_چگونه_به_قدرت_رسید
@Social_Cultural_Analysis
دونالد ترامپ نخستین نامزد ریاستجمهوری در تاریخ معاصر ایالات متحده بود که از بیرون ساختار سنتی قدرت وارد عرصهی سیاست شد. او پیش از ورود رسمی به رقابتهای سیاسی، در حوزهی کسبوکار، رسانه و برندینگ فعالیت گستردهای داشت و توانسته بود از طریق برنامههای تلویزیونی و حضور پررنگ در رسانهها، چهرهای آشنا و جنجالی از خود بسازد. همین پیشزمینه به او امکان داد تا از سرمایهی شهرت، زبان ساده و بیان بیپرده بهعنوان ابزارهایی سیاسی برای جلب توجه افکار عمومی استفاده کند. در حالی که بسیاری در آغاز گمان میکردند رفتارهای غیرمتعارف و نداشتن سابقهی سیاسی به ضررش تمام میشود، همین ویژگیها او را در نگاه بخشی از رأیدهندگان به نماد «فردی بیرون از سیستم» و معترض به وضع موجود تبدیل کرد.
ظهور ترامپ را نمیتوان صرفاً نتیجهی تصادف سیاسی یا ناهنجاری مقطعی دانست، بلکه باید آن را بازتاب روندی عمیقتر در جوامع غربی دانست؛ روندی که طی آن بیاعتمادی فزاینده به نخبگان، نابرابری اقتصادی، و احساس طردشدگی اجتماعی زمینهساز رشد جریانهای پوپولیستی و ملیگرای افراطی شده است. از مجارستان و اسلوونی گرفته تا برزیل و آرژانتین، رهبرانی با گفتمانهای ناسیونالیستی، ضدنخبهگرایانه و ضدنظام جهانی، بر امواج این قبیل نارضایتی های اجتماعی سوار شده و قدرت گرفتهاند.
ترامپ توانست پایگاه اجتماعی قدرتمندی در میان سفیدپوستان طبقهی کارگرِ فاقد تحصیلات دانشگاهی در مناطق روستایی و حاشیهای ایجاد کند؛ گروهی که خود را بازندگان جهانیسازی، تجارت آزاد و بیتوجهی نخبگان سیاسی به مشکلات معیشتی میدانستند. در کنار این گروه، گرایش فزایندهی برخی اقلیتها ــ از جمله لاتینتبارها و سیاهپوستان ــ به ترامپ، نشانگر تغییر مهمی در الگوی رفتار انتخاباتی آمریکاییهاست: جایی که شکافهای نژادی بهتدریج جای خود را به مرزبندیهای طبقاتی و اقتصادی میدهند.
اینکه آیا این تغییر در سالهای آینده نیز ادامه خواهد یافت و شاهد شکلگیری ائتلافهای سیاسی جدید بر محور دغدغههای اقتصادی و معیشتی ــ بهجای هویتهای قومی و نژادی ــ خواهیم بود، پرسشی است که انتخابات آینده پاسخ آن را روشن خواهد کرد. بااینحال، آنچه مسلم است آن است که ظهور ترامپ مرزهای سنتی سیاست آمریکا را لرزاند و فصل تازهای از سیاستورزی را رقم زد که در آن اقتصاد، هویت و نارضایتی اجتماعی درهم تنیدهاند.
تجربهی ترامپ نشان داد که دموکراسیهای مدرن، حتی در پیشرفتهترین جوامع، میتوانند بهراحتی در معرض نیروهای پوپولیستی قرار گیرند؛ نیروهایی که با وعدهی «بازگرداندن قدرت به مردم» عملاً نظم سیاسی موجود را به چالش میکشند. از این منظر، ترامپ نه صرفاً یک رئیسجمهور، بلکه نماد شکافی تاریخی در سیاست معاصر آمریکاست — شکافی میان مرکز و حاشیه، نخبگان و مردم عادی، و میان جهانیگرایی و ناسیونالیسم.
#ترامپ_چگونه_به_قدرت_رسید
@Social_Cultural_Analysis
۱۹:۱۳
۱۸:۱۴
“واگذاری مالکیت تیک تاک؛ گامی فراتر به سوی انحصار رسانه ای “
چندی پیش نام لری الیسون (Larry Ellison) بنیانگذار شرکت اوراکل (Oracle) و یکی از چهرههای نزدیک به دونالد ترامپ، در صدر اخبار آمریکا قرار گرفت. بر اساس توافقی جدید و با دستور مستقیم ترامپ، کنترل الگوریتمهای محتوایی تیک تاک (TikTok) در آمریکا به شرکت اوراکل واگذار شد؛ اقدامی که بسیاری از تحلیلگران آن را نه یک تصمیم صرفاً امنیتی، بلکه حرکتی سیاسی و رسانهای میدانند. اوراکل یکی از بزرگترین شرکتهای فناوری در آمریکاست و سالهاست در زمینهی نرمافزارهای پایگاه داده، خدمات ابری و زیرساختهای دیجیتال فعالیت دارد.
ریشهی این ماجرا به سال ۲۰۲۰ بازمیگردد؛ زمانی که دولت ترامپ و سپس دولت بایدن، تیکتاک را بهعنوان تهدیدی علیه امنیت ملی معرفی کردند. دلیل اصلی این موضع، مالکیت این اپلیکیشن توسط شرکت چینی ByteDance و نگرانی از دسترسی احتمالی دولت چین به دادههای کاربران آمریکایی بود. (جزئیات این ماجرا را اینجا بخوانید
)https://ble.ir/social_cultural_analysis/-465015562143325647/1721847345054
پس از سالها کشمکش سیاسی و حقوقی، در سال ۲۰۲۵ کنگره قانونی تصویب کرد که طبق آن، تیکتاک باید به یک شرکت آمریکایی واگذار شود؛ در غیر این صورت فعالیت آن در آمریکا ممنوع خواهد شد. این قانون زمینه را برای ورود لری الیسون و شرکت اوراکل به صحنه فراهم آورد.
با این حال، الیسون صرفاً یک چهرهی فناوری نیست؛ او در سالهای اخیر در حال ساختن یک امپراتوری رسانهای نیز بوده است. در سال ۲۰۱۰، پسر او دیوید الیسون با حمایت مالی پدرش شرکت تولید محتوای سرگرمی اسکای دنس (Skydance) را تأسیس کرد. این شرکت در تولید فیلم، سریال، انیمیشن و بازیهای ویدئویی فعال است و در سال ۲۰۲۴ قراردادی برای خرید شرکت عظیم Paramount را امضا کرد؛ شرکتی که مالک مجموعهای گسترده از شبکههای تلویزیونی از جمله CBS و یکی از پنج استودیوی بزرگ فیلمسازی آمریکا است. این معامله عملاً خانوادهی الیسون را به یکی از بازیگران اصلی در صنعت رسانه و سرگرمی آمریکا تبدیل کرد. اکنون با افزوده شدن تیکتاک به این مجموعه، الیسون نفوذی بیسابقه بر جریان اطلاعات و افکار عمومی خواهد داشت. کنترل الگوریتمهای تیکتاک — پلتفرمی با حدود ۱۵۰ میلیون کاربر آمریکایی — به معنای تسلط بر یکی از مهمترین کانالهای تأثیرگذاری بر نسل جوان است. [۱]
در کنار قدرت اقتصادی و رسانهای، الیسون روابط سیاسی عمیقی نیز دارد. او از حامیان سرسخت ترامپ به شمار میرود و در سال ۲۰۲۰ میزبان یکی از بزرگترین مراسمهای جمعآوری کمک مالی برای کارزار انتخاباتی او بود. نفوذ الیسون در حلقهی نزدیک به ترامپ به حدی است که یکی از مشاوران ترامپ او را «رئیسجمهور در سایه» نامیده است. افزون بر این، الیسون سالهاست از حامیان اصلی ارتش اسرائیل محسوب میشود و از بزرگترین کمککنندگان به سازمان Friends of the Israel Defense Forces (FIDF) است؛ نهادی غیرانتفاعی در آمریکا که بودجهی ارتش اسرائیل را تقویت میکند. این پیوند سیاسی و مالی باعث شده نقش الیسون در تحولات رسانهای، ابعادی فراتر از حوزه فناوری پیدا کند.
در شرایطی که اسرائیل پس از دو سال جنگ و نسلکشی در نوار غزه به دنبال بازسازی چهرهی بینالمللی خود است، نفوذ رسانهای الیسون اهمیتی دوچندان پیدا میکند. از ابتدای این جنگ، مقامات و گروههای حامی اسرائیل در آمریکا، تیکتاک را به عنوان عامل اصلی کاهش حمایت نسل جوان از اسرائیل معرفی کردهاند؛ زیرا الگوریتمهای این پلتفرم ابعاد گستردهی ویرانی غزه و کشتار فلسطینیان را آشکار میکرد. اکنون، کنترل الگوریتمها توسط اوراکل و شبکه رسانهای الیسون میتواند در جهت تغییر این تصویر عمومی به نفع اسرائیل مورد استفاده قرار گیرد.[۲]
الیسون تنها نمونهای کوچک از انحصار رسانهای در آمریکا است؛ پدیدهای که در آن تعداد محدودی از شرکتها یا افراد قدرتمند، کنترل بخش عمدهای از رسانهها و جریان اطلاعات عمومی را در اختیار دارند. در قسمت های بعدی، با نگاهی به تاریخچهی این روند، به سازوکارها و پیامدهای شکلگیری این انحصار می پردازیم.
[۱] https://tinyurl.com/49x649ur [۲] https://tinyurl.com/3x6kfrn7
#انحصار_رسانه_ای @Social_Cultural_Analysis
چندی پیش نام لری الیسون (Larry Ellison) بنیانگذار شرکت اوراکل (Oracle) و یکی از چهرههای نزدیک به دونالد ترامپ، در صدر اخبار آمریکا قرار گرفت. بر اساس توافقی جدید و با دستور مستقیم ترامپ، کنترل الگوریتمهای محتوایی تیک تاک (TikTok) در آمریکا به شرکت اوراکل واگذار شد؛ اقدامی که بسیاری از تحلیلگران آن را نه یک تصمیم صرفاً امنیتی، بلکه حرکتی سیاسی و رسانهای میدانند. اوراکل یکی از بزرگترین شرکتهای فناوری در آمریکاست و سالهاست در زمینهی نرمافزارهای پایگاه داده، خدمات ابری و زیرساختهای دیجیتال فعالیت دارد.
ریشهی این ماجرا به سال ۲۰۲۰ بازمیگردد؛ زمانی که دولت ترامپ و سپس دولت بایدن، تیکتاک را بهعنوان تهدیدی علیه امنیت ملی معرفی کردند. دلیل اصلی این موضع، مالکیت این اپلیکیشن توسط شرکت چینی ByteDance و نگرانی از دسترسی احتمالی دولت چین به دادههای کاربران آمریکایی بود. (جزئیات این ماجرا را اینجا بخوانید
پس از سالها کشمکش سیاسی و حقوقی، در سال ۲۰۲۵ کنگره قانونی تصویب کرد که طبق آن، تیکتاک باید به یک شرکت آمریکایی واگذار شود؛ در غیر این صورت فعالیت آن در آمریکا ممنوع خواهد شد. این قانون زمینه را برای ورود لری الیسون و شرکت اوراکل به صحنه فراهم آورد.
با این حال، الیسون صرفاً یک چهرهی فناوری نیست؛ او در سالهای اخیر در حال ساختن یک امپراتوری رسانهای نیز بوده است. در سال ۲۰۱۰، پسر او دیوید الیسون با حمایت مالی پدرش شرکت تولید محتوای سرگرمی اسکای دنس (Skydance) را تأسیس کرد. این شرکت در تولید فیلم، سریال، انیمیشن و بازیهای ویدئویی فعال است و در سال ۲۰۲۴ قراردادی برای خرید شرکت عظیم Paramount را امضا کرد؛ شرکتی که مالک مجموعهای گسترده از شبکههای تلویزیونی از جمله CBS و یکی از پنج استودیوی بزرگ فیلمسازی آمریکا است. این معامله عملاً خانوادهی الیسون را به یکی از بازیگران اصلی در صنعت رسانه و سرگرمی آمریکا تبدیل کرد. اکنون با افزوده شدن تیکتاک به این مجموعه، الیسون نفوذی بیسابقه بر جریان اطلاعات و افکار عمومی خواهد داشت. کنترل الگوریتمهای تیکتاک — پلتفرمی با حدود ۱۵۰ میلیون کاربر آمریکایی — به معنای تسلط بر یکی از مهمترین کانالهای تأثیرگذاری بر نسل جوان است. [۱]
در کنار قدرت اقتصادی و رسانهای، الیسون روابط سیاسی عمیقی نیز دارد. او از حامیان سرسخت ترامپ به شمار میرود و در سال ۲۰۲۰ میزبان یکی از بزرگترین مراسمهای جمعآوری کمک مالی برای کارزار انتخاباتی او بود. نفوذ الیسون در حلقهی نزدیک به ترامپ به حدی است که یکی از مشاوران ترامپ او را «رئیسجمهور در سایه» نامیده است. افزون بر این، الیسون سالهاست از حامیان اصلی ارتش اسرائیل محسوب میشود و از بزرگترین کمککنندگان به سازمان Friends of the Israel Defense Forces (FIDF) است؛ نهادی غیرانتفاعی در آمریکا که بودجهی ارتش اسرائیل را تقویت میکند. این پیوند سیاسی و مالی باعث شده نقش الیسون در تحولات رسانهای، ابعادی فراتر از حوزه فناوری پیدا کند.
در شرایطی که اسرائیل پس از دو سال جنگ و نسلکشی در نوار غزه به دنبال بازسازی چهرهی بینالمللی خود است، نفوذ رسانهای الیسون اهمیتی دوچندان پیدا میکند. از ابتدای این جنگ، مقامات و گروههای حامی اسرائیل در آمریکا، تیکتاک را به عنوان عامل اصلی کاهش حمایت نسل جوان از اسرائیل معرفی کردهاند؛ زیرا الگوریتمهای این پلتفرم ابعاد گستردهی ویرانی غزه و کشتار فلسطینیان را آشکار میکرد. اکنون، کنترل الگوریتمها توسط اوراکل و شبکه رسانهای الیسون میتواند در جهت تغییر این تصویر عمومی به نفع اسرائیل مورد استفاده قرار گیرد.[۲]
الیسون تنها نمونهای کوچک از انحصار رسانهای در آمریکا است؛ پدیدهای که در آن تعداد محدودی از شرکتها یا افراد قدرتمند، کنترل بخش عمدهای از رسانهها و جریان اطلاعات عمومی را در اختیار دارند. در قسمت های بعدی، با نگاهی به تاریخچهی این روند، به سازوکارها و پیامدهای شکلگیری این انحصار می پردازیم.
[۱] https://tinyurl.com/49x649ur [۲] https://tinyurl.com/3x6kfrn7
#انحصار_رسانه_ای @Social_Cultural_Analysis
۱۸:۱۵
۱۹:۴۴
“چهره پنهان صنعت رسانه در آمریکا؛ از تنوع ظاهری تا تمرکز قدرت” قسمت اول
نگاهی اجمالی به صنعت رسانه در ایالات متحده نشان از تنوع چشمگیر محصولات رسانهای دارد؛ از روزنامهها و مجلات گرفته تا شبکههای تلویزیونی، ایستگاههای رادیویی و استودیوهای فیلمسازی. با پیشرفت فناوریهای دیجیتال و گسترش اینترنت، این عرصه همچنان شاهد رشد بیوقفهی محصولات جدید است و مخاطبان با مجموعهای گسترده از گزینهها روبهرو هستند. اما این تنها ظاهر ماجراست. در پس این تنوع ظاهری، تعداد انگشتشماری از مالکان و شرکتهای بزرگ، کنترل بخش عمدهای از رسانهها را در دست دارند و این تمرکز قدرت، تصویری متفاوت از واقعیت صنعت رسانه در آمریکا را ترسیم میکند.
در حال حاضر پنج شرکت، حدود ۹۰ درصد از محصولات رسانه ای در آمریکا را در انحصار خود دارند:
Comcast Walt Disney Warner Bros. Discovery Paramount Global Sony
این بدان معناست که این شرکت ها حجم عظیمی از محتوای رسانهای را کنترل میکنند؛ از تولید فیلم و برنامههای تلویزیونی گرفته تا اخبار و خدمات پخش آنلاین. به عنوان نمونه، والت دیزنی مالک مجموعه ی گسترده ای از رسانههاست که شامل شبکههای تلویزیونی (ABC، ESPN)، نمایش خانگی (Disney+،Hulu) و استودیوهای فیلمسازی (Pixar، Marvel، Lucasfilm، 20th Century) می شود. [۱]
تسهیل در روند واگذاری و تمرکز مالکیت رسانهها در آمریکا به دوران ریاست جمهوری رونالد ریگان (۱۹۸۹-۱۹۸۱) و پس از آن بیل کلینتون (۲۰۰۱-۱۹۹۳) بازمی گردد. در این دوره، قوانینی تصویب شد که به شرکتها و افراد قدرتمند اجازه میداد همزمان مالک چند نوع رسانه ی مختلف باشند؛ برای مثال یک شرکت میتوانست روزنامه، شبکه تلویزیونی و ایستگاه رادیویی را با هم در اختیار بگیرد. پیش از این، چنین ترکیبی ممنوع بود تا از تمرکز بیش از حد رسانهها جلوگیری شود. علاوه بر این، محدودیت تعداد شبکههای تلویزیونی، ایستگاههای رادیویی و یا خبرگزاری هایی که هر شرکت میتوانست بخرد، برداشته یا کاهش یافت؛ به این معنا که یک شرکت میتوانست کنترل دهها رسانه ی محلی و ملی را به طور همزمان در دست بگیرد. در پی این تغییرات، موجی از ادغام و تمرکز مالکیت رسانهای در دهههای پایانی قرن بیستم شکل گرفت که به شرکتهای بزرگ امکان داد تا بخشهای مختلف زیرساخت رسانهای و ارتباطی را بهطور همزمان در اختیار بگیرند و نقشی بیسابقه در جهتدهی به جریان اطلاعات و افکار عمومی ایفا کنند. [۲]
تمرکز مالکیت رسانه در دست شمار محدودی از شرکتهای عظیم به این معناست که کنترل اخبار، سرگرمی و اطلاعاتی که عموم مردم دریافت میکنند، در اختیار بازیگرانی قرار دارد که اولویت اصلیشان سودآوری است، نه منافع عمومی. به بیان دیگر، در منطق سرمایهداری، محتوایی ارزش انتشار دارد که بتواند درآمد ایجاد کند و هر محتوایی که سودآور نباشد، جایی در این چرخه نخواهد داشت. علاوه بر این، با گسترش و قدرتگیری ابرشرکتهای رسانهای، ادامهی فعالیت برای رسانههای کوچک و مستقل بهطور فزایندهای دشوار و در بسیاری موارد عملاً ناممکن میشود. [۳] به عنوان مثال، در سال ۲۰۱۳ جف بیزوز (Jeff Bezos) مالک شرکت آمازون (Amazon) یکی از معتبرترین روزنامه های آمریکا یعنی واشنگتن پست (The Washington Post) را خریداری کرد. در آن زمان این روزنامه با بحران مالی و کاهش تیراژ نسخه ی چاپی مواجه بود. بیزوز هدف خود از این خرید را اقدامی «مدنی» و «در جهت حفظ روزنامهنگاری آزاد و مستقل» معرفی کرد. با این حال، سیر تحولات اخیر نشان میدهد که این وعدهی ظاهراً بشردوستانه، در عمل به ابزاری برای تثبیت منافع اقتصادی و سیاسی مالک آن تبدیل شده است.
در ماههای اخیر، بیزوز رسماً اعلام کرد که بخش دیدگاهها (Opinion) در واشنگتن پست از این پس صرفاً دیدگاههایی را منتشر خواهد کرد که «از آزادیهای فردی و بازار آزاد حمایت میکنند». این تصمیم، به گفتهی بسیاری از تحلیلگران، به معنای محدودسازی تنوع فکری و حذف صدای منتقدان نظام سرمایهداری و شرکتهای انحصارطلب است. در چنین چارچوبی، مفاهیمی مانند «بازار آزاد» و «آزادی فردی» نه در خدمت گفتوگوی آزاد، بلکه در جهت مشروعیتبخشی به ساختارهای اقتصادیای به کار گرفته میشوند که به نفع غولهای فناوری و سرمایهداران بزرگ، از جمله آمازون، عمل میکنند. برجستهسازی ایدئولوژی «بازار آزاد» عملاً مسیر نقد را از حوزههایی چون انحصارطلبی شرکتها، مقررات ضدانحصاری و قدرت پلتفرمهای بزرگ منحرف میکند؛ یعنی همان حوزههایی که آمازون در آنها زیر ذرهبین نهادهای نظارتی و افکار عمومی قرار دارد.
نگاهی اجمالی به صنعت رسانه در ایالات متحده نشان از تنوع چشمگیر محصولات رسانهای دارد؛ از روزنامهها و مجلات گرفته تا شبکههای تلویزیونی، ایستگاههای رادیویی و استودیوهای فیلمسازی. با پیشرفت فناوریهای دیجیتال و گسترش اینترنت، این عرصه همچنان شاهد رشد بیوقفهی محصولات جدید است و مخاطبان با مجموعهای گسترده از گزینهها روبهرو هستند. اما این تنها ظاهر ماجراست. در پس این تنوع ظاهری، تعداد انگشتشماری از مالکان و شرکتهای بزرگ، کنترل بخش عمدهای از رسانهها را در دست دارند و این تمرکز قدرت، تصویری متفاوت از واقعیت صنعت رسانه در آمریکا را ترسیم میکند.
در حال حاضر پنج شرکت، حدود ۹۰ درصد از محصولات رسانه ای در آمریکا را در انحصار خود دارند:
Comcast Walt Disney Warner Bros. Discovery Paramount Global Sony
این بدان معناست که این شرکت ها حجم عظیمی از محتوای رسانهای را کنترل میکنند؛ از تولید فیلم و برنامههای تلویزیونی گرفته تا اخبار و خدمات پخش آنلاین. به عنوان نمونه، والت دیزنی مالک مجموعه ی گسترده ای از رسانههاست که شامل شبکههای تلویزیونی (ABC، ESPN)، نمایش خانگی (Disney+،Hulu) و استودیوهای فیلمسازی (Pixar، Marvel، Lucasfilm، 20th Century) می شود. [۱]
تسهیل در روند واگذاری و تمرکز مالکیت رسانهها در آمریکا به دوران ریاست جمهوری رونالد ریگان (۱۹۸۹-۱۹۸۱) و پس از آن بیل کلینتون (۲۰۰۱-۱۹۹۳) بازمی گردد. در این دوره، قوانینی تصویب شد که به شرکتها و افراد قدرتمند اجازه میداد همزمان مالک چند نوع رسانه ی مختلف باشند؛ برای مثال یک شرکت میتوانست روزنامه، شبکه تلویزیونی و ایستگاه رادیویی را با هم در اختیار بگیرد. پیش از این، چنین ترکیبی ممنوع بود تا از تمرکز بیش از حد رسانهها جلوگیری شود. علاوه بر این، محدودیت تعداد شبکههای تلویزیونی، ایستگاههای رادیویی و یا خبرگزاری هایی که هر شرکت میتوانست بخرد، برداشته یا کاهش یافت؛ به این معنا که یک شرکت میتوانست کنترل دهها رسانه ی محلی و ملی را به طور همزمان در دست بگیرد. در پی این تغییرات، موجی از ادغام و تمرکز مالکیت رسانهای در دهههای پایانی قرن بیستم شکل گرفت که به شرکتهای بزرگ امکان داد تا بخشهای مختلف زیرساخت رسانهای و ارتباطی را بهطور همزمان در اختیار بگیرند و نقشی بیسابقه در جهتدهی به جریان اطلاعات و افکار عمومی ایفا کنند. [۲]
تمرکز مالکیت رسانه در دست شمار محدودی از شرکتهای عظیم به این معناست که کنترل اخبار، سرگرمی و اطلاعاتی که عموم مردم دریافت میکنند، در اختیار بازیگرانی قرار دارد که اولویت اصلیشان سودآوری است، نه منافع عمومی. به بیان دیگر، در منطق سرمایهداری، محتوایی ارزش انتشار دارد که بتواند درآمد ایجاد کند و هر محتوایی که سودآور نباشد، جایی در این چرخه نخواهد داشت. علاوه بر این، با گسترش و قدرتگیری ابرشرکتهای رسانهای، ادامهی فعالیت برای رسانههای کوچک و مستقل بهطور فزایندهای دشوار و در بسیاری موارد عملاً ناممکن میشود. [۳] به عنوان مثال، در سال ۲۰۱۳ جف بیزوز (Jeff Bezos) مالک شرکت آمازون (Amazon) یکی از معتبرترین روزنامه های آمریکا یعنی واشنگتن پست (The Washington Post) را خریداری کرد. در آن زمان این روزنامه با بحران مالی و کاهش تیراژ نسخه ی چاپی مواجه بود. بیزوز هدف خود از این خرید را اقدامی «مدنی» و «در جهت حفظ روزنامهنگاری آزاد و مستقل» معرفی کرد. با این حال، سیر تحولات اخیر نشان میدهد که این وعدهی ظاهراً بشردوستانه، در عمل به ابزاری برای تثبیت منافع اقتصادی و سیاسی مالک آن تبدیل شده است.
در ماههای اخیر، بیزوز رسماً اعلام کرد که بخش دیدگاهها (Opinion) در واشنگتن پست از این پس صرفاً دیدگاههایی را منتشر خواهد کرد که «از آزادیهای فردی و بازار آزاد حمایت میکنند». این تصمیم، به گفتهی بسیاری از تحلیلگران، به معنای محدودسازی تنوع فکری و حذف صدای منتقدان نظام سرمایهداری و شرکتهای انحصارطلب است. در چنین چارچوبی، مفاهیمی مانند «بازار آزاد» و «آزادی فردی» نه در خدمت گفتوگوی آزاد، بلکه در جهت مشروعیتبخشی به ساختارهای اقتصادیای به کار گرفته میشوند که به نفع غولهای فناوری و سرمایهداران بزرگ، از جمله آمازون، عمل میکنند. برجستهسازی ایدئولوژی «بازار آزاد» عملاً مسیر نقد را از حوزههایی چون انحصارطلبی شرکتها، مقررات ضدانحصاری و قدرت پلتفرمهای بزرگ منحرف میکند؛ یعنی همان حوزههایی که آمازون در آنها زیر ذرهبین نهادهای نظارتی و افکار عمومی قرار دارد.
۱۹:۴۴
منتقدان بر این باورند که بیزوز با این سیاست، نهتنها خطر انتقاد از عملکرد اقتصادی و مدیریتی خود را کاهش میدهد، بلکه از رسانهای که در اختیار دارد برای شکلدهی به افکار عمومی در راستای منافع تجاری و سیاسیاش استفاده میکند.[۴]
این نخستین بار نیست که استقلال تحریری واشنگتن پست زیر سؤال میرود. پیشتر، بیزوز مانع از انتشار سرمقالهای در حمایت از کامالا هریس شد و همچنین از چاپ کاریکاتوری انتقادی که در آن او در کنار دیگر میلیاردرهای حوزهی فناوری و رسانه در حال تعظیم در برابر دونالد ترامپ به تصویر کشیده شده بودند، جلوگیری کرد. این تصمیمها نشان میدهد که کنترل رسانهای در دست ثروتمندان، حتی در رسانههای مدعی استقلال، میتواند به جهتدهی در تولید و انتشار محتوا منجر شود. [۵]
#انحصار_رسانه_ای
@Social_Cultural_Analysis
[۵] https://tinyurl.com/4z4kpbkh [۴] https://tinyurl.com/dcrvt95d [۳] https://tinyurl.com/42u88up6 [۲] https://tinyurl.com/37ec3cme [۱] https://tinyurl.com/hcwt3npy
این نخستین بار نیست که استقلال تحریری واشنگتن پست زیر سؤال میرود. پیشتر، بیزوز مانع از انتشار سرمقالهای در حمایت از کامالا هریس شد و همچنین از چاپ کاریکاتوری انتقادی که در آن او در کنار دیگر میلیاردرهای حوزهی فناوری و رسانه در حال تعظیم در برابر دونالد ترامپ به تصویر کشیده شده بودند، جلوگیری کرد. این تصمیمها نشان میدهد که کنترل رسانهای در دست ثروتمندان، حتی در رسانههای مدعی استقلال، میتواند به جهتدهی در تولید و انتشار محتوا منجر شود. [۵]
#انحصار_رسانه_ای
@Social_Cultural_Analysis
[۵] https://tinyurl.com/4z4kpbkh [۴] https://tinyurl.com/dcrvt95d [۳] https://tinyurl.com/42u88up6 [۲] https://tinyurl.com/37ec3cme [۱] https://tinyurl.com/hcwt3npy
۱۹:۴۵