( بخش اول )
بزرگترین ترس ما در ساعات پیش از اعلام رسمی آتشبس در شب 8 آوریل چه بود؟ اینکه نکند جدی جدی تهدید دیوِ آمریکایی عملی شود و ما را یکشبه به «عصر حجر» بازگرداند! عصر حجر یعنی چه؟ یعنی احتمالاً ما ساعات زیادی برق و آب و گاز نخواهیم داشت. آن کنسروهایمان بالاخره تمام میشوند و چراغ قوههایی که شارژ کردیم بالاخره از کار خواهند افتاد. محاصره میشویم. ورود مواد غذایی به کشور مختل خواهد شد و شبیه انسان های اولیه میشویم. «به عصر حجر بازگشتن» با این توصیفات در قرن 21، احتمالاً بیشتر شبیه به مرگ باشد تا زندگی. اما این توصیفات، دقیقاً توصیف غزه، ساعاتی پیش از 7 اکتبر بود. پیش از ساعات درخشانی که السنوار، یک لبخندِ جانانه به بیبی بزند!
غزه البته نه تنها در محاصرۀ فیزیکی، که در محاصرۀ «فراموشی جهانی» گیر کرده بود. اسرائیل و غرب با سیاست «مدیریت منازعه»، غزه را به سمت یک مرگ تدریجی و بیصدا سوق داده بودند. پروژۀ عادیسازی از سمت کشورهای عربی به سرعت در جریان بود و از نظر محاسبات نظامی کلاسیک، حماس در آن شرایط در یک بنبست استراتژیک کامل قرار داشت: نه راه پیشروی بود و نه راه پسروی؛ تنها یک راه مانده بود: «پذیرش تدریجی نابودی» در جهانی که غزه برایش نه یک «موضوع»، که یک «خاطره» بود.
در آن روزها، سگ زرد یهودی نیز مانند برادر شغالِ آمریکاییاش در حال اجرای همان تهدید عصر حجری در نوار غزه بود. روزهایی که نتانیاهو، درحال چرتکهاندازی بود که چقدر «کالری» برای زندهماندنِ مردم غزه لازم است و چقدر «فشار» برای به زانو درآوردنِ روحیۀ مقاومت. بیبی فکر میکرد با اجرای هرچه دقیقترِ پروژۀ محاصره و عادیسازی، نسلِ جدیدِ غزه آزادی را در «امکانات رفاهی» و «گذرگاههای باز» جستوجو خواهند کرد. اما خدایِ غزه، بدشانسیِ بزرگِ او را 12 سال پیش در آسمانها رقم زده بود.
یحیی السنوار در سال 2011، در تبادل اسرای شالیت، آزاد و اینک فرماندۀ نیروی حماس در غزه بود. یحیی، فرزند پناهندهای که غربت را به وطن موقتی تبدیل کرد و رؤیا را به مبارزهای ابدی. السنوار که انتخابش برخلاف توهمات ذهن مریض بیبی، یک «مرگِ مؤدبانه» در برابر استکبار نبود.
۱.۲K
۸:۴۷