( بخش اول )
زنِ فرانسوی در فیلم «هیروشیما عشق من» به بیمارستانی در هیروشیما میرود. دوربین از میان راهروهای بیمارستان عبور میکند؛ از کنار آدمهایی که آثار یک حملۀ اتمی را هنوز بر بدن و زندگیشان حمل میکنند. بعد، تصاویرِ شهرِ ویرانشده میآیند؛ موزه، عکسها، یادگارهای قربانیان، کودکانی که در تصاویر جنگ از میان خرابهها عبور میکنند. هیروشیما، در فیلم آلن رنه، پیش از آنکه یک شهر باشد، به یک حافظۀ جمعی از رنج تبدیل شده؛ حافظهای که هیچوقت قرار نیست از بین برود.
فیلم مدام به ما یادآوری میکند که آن صبح چه بر سر مردم هیروشیما آمد. حتی ساختار فیلم نیز بر همین ناتوانی در فراموشکردن بنا شده است: گذشته مدام به زمان حال هجوم میآورد و هیروشیما، با تمام ویرانیاش، از قاب بیرون نمیرود. پژوهشهای سینمایی نیز به همین حضور پررنگ تصاویر قربانیان، بیمارستانها، موزهها و ویرانی شهر در آغاز فیلم اشاره کردهاند.اما در هجوم این همه تصویر از هیروشیما، یک حلقۀ مفقوده وجود دارد؛ «فاعلی که این بمب را بر سر هیروشیما انداخت». اما چرا این اتفاق افتاد؟ تمام تصاویر آلن رنه از دل همان واقعه بیرون آمده بودند. او قرار نبود رنج مردم را نادیده بگیرد. اما تمام تلاشش این بود که ما را وادار کند، فقط همان رنج را ببینیم و فراموش کنیم که در روایت او قربانی در مرکز قاب است، اما قاتل به حاشیه رانده شده است.
67 سال از آن روایت آلن رنه گذشته است اما واقعیت این است که جنسِ روایت او امروز، زندهترین خط روایتی است که دارد صحنۀ جنایتِ جانیانِ ورژن 2026 را برایمان توضیح میدهد. رنه، دلسوزِ قربانیانِ هیروشیما بود اما دلسوزی گاه نتیجهاش میشود دوستی خاله خرسه. میآید قربانی را قاب بگیرد، جانی را سانسور میکند و برایش خانه امن میسازد. اتفاقی که در روایتِ غالبی که از حادثۀ میناب تولید شده، در حال تکرار است. فوجی از روایتهای لبریز از ترحم که در آنها باید با میکروسکوپ دنبال شمر و خولی و سنان گشت.
در میناب هم تصویر دردناک است و جای انکار ندارد: یک جنایتِ جنگیِ بزرگ بر سر یک دبستان فرود آمده. ۱۶۸ کودک بیگناه و غیرنظامی، دوبار هدف قرار گرفتند و اما در میان این تصاویر، یک پرسش اساسی مدام در حال کمرنگشدن است پرسشی که به فاعل میپردازد: چه کسی این وضعیت را به وجود آورد؟
روایتنویسان شبهروشنفکر در فقرۀ روایت حادثه میناب در خوشبینانهترین حالت در همان تلهای افتادهاند که آلن رنه 67 سال پیش در آن گیر کرده؛ روایتِ جنایتِ بدون جانی.البته واکنشنشاندادن یا ندادن به کشتهشدن کودکان، فینفسه محل اشکال نیست. مسئله دقیقاً از جایی آغاز میشود که «حساسیت اجتماعی» تبدیل به یک حساسیت گزینشی شود؛ حساسیتی که قربانی را میبیند اما دربارۀ عامل قربانیشدن او سکوت میکند. در چنین روایتی، کودک موضوع همدلی قرار میگیرد، اما جنگ و نیروهایی که آن را به وجود آوردهاند، موضوع پرسش قرار نمیگیرند.
این حذف، تصادفی به نظر نمیرسد. برای بخشی از جریان روشنفکری، آمریکا سالها فقط یک قدرت سیاسی در میان قدرتهای جهان نبوده است. آمریکا یک تصویر بوده؛ تصویری از غربی که قرار بوده همیشه در سوی درست تاریخ ایستاده باشد؛ مدافع حقوق بشر، آزادی، صلح و حقوق کودکان. تصویری بزکشده که در ذهن روشنفکر ایرانی، از آمریکا یک مدینۀ فاضله ساخته است. اما حالا که واقعیت در صحنه، این تصویر بزکشده را به هم ریخته، روشنفکر ایرانی مثال دونکیشوتی است که رسیدنِ تاریخ انقضای دروغِ «آمریکای دموکراسیگستر» را باور نکرده. او نمیخواهد قبول کند رؤیایی که به او فروختهاند تقلبی بوده. از این روست که وقتی واقعیت میناب نقابِ آن دیو سیاه را برمیاندازد، روشنفکر رو برمیگرداند که خدایی نکرده، تن لخت پادشاه را نبیند و خاطرِ بت بزرگ مکدر نشود.اما او نمیتواند میناب را نبیند. میخواهد روایتِ غالب داشته باشد. پس لبۀ تیز حادثه را پنبه میگیرد و روایتی میسازد که ما را با احساساتِ تخدیرشده فقط تحتتأثیر قرار بدهد؛ مثل یک تعزیۀ بدون شمر.
۳۰۷
۱۳:۵۲