از جنگ برگشتهام
انگار از یک جنگ تمام عیار برگشتهامجمعه است. فقط میخوابم. چشمانم را باز میکنم دوباره خوابم میبرد. انقدر خواب قرض دارم که تا یکسال میتوانم بخوابم. اما خوب میدانم که فرصت کم است. آن لحظهای که قرار است این جهان را ترک کنیم تا ابد بر وجود ما ثبت شده خواهد ماند و چه حیف که انقدر کم و ناچیزم تا ابد. چقدر خوابم میآید. انگار از یک جنگ تمام عیار برگشته ام. با آدمهایی که برای همیشه برایم تمام شدند. و آدمهایی که شروع شدند. انسان بودن همین است دیگر، اینکه محبتهایت بر پایه الله تنظیم شود. وگرنه که میتوان همه را دوست داشت و برای همه مرد. اینکه کاری ندارد. سختی اش در کندن است و دل بریدن از آنهایی که دیگر بر مدار او نیستند.از یک جنگ تمام عیار برگشته ام. جنگی میان روزمرگی و جهاد، جنگی میان امنیت و ناامنی های لحظهای، جنگی میان حرکت و رکود.بوی طالبی پیچید توی فضا، یاد تابستان کودکی ام افتادم. مادرم آب طالبی میگرفت به ما میداد کنار هم جلوی تلویزیون، طالبی یخ میخوردیم. همان عطر را داشت. اما دیگر آنها نیستند. من هم دیگر نیستم. چقدر دلم خانه میخواهد. خانه ای که بشود تویش تا ابد خوابید. از یک جنگ تمام عیار برگشته ام. اما هنوز باید ادامه داد. که زندگی سراسر مقاومت است.
جمعه تهران فروردین ۱۴۰۵
انگار از یک جنگ تمام عیار برگشتهامجمعه است. فقط میخوابم. چشمانم را باز میکنم دوباره خوابم میبرد. انقدر خواب قرض دارم که تا یکسال میتوانم بخوابم. اما خوب میدانم که فرصت کم است. آن لحظهای که قرار است این جهان را ترک کنیم تا ابد بر وجود ما ثبت شده خواهد ماند و چه حیف که انقدر کم و ناچیزم تا ابد. چقدر خوابم میآید. انگار از یک جنگ تمام عیار برگشته ام. با آدمهایی که برای همیشه برایم تمام شدند. و آدمهایی که شروع شدند. انسان بودن همین است دیگر، اینکه محبتهایت بر پایه الله تنظیم شود. وگرنه که میتوان همه را دوست داشت و برای همه مرد. اینکه کاری ندارد. سختی اش در کندن است و دل بریدن از آنهایی که دیگر بر مدار او نیستند.از یک جنگ تمام عیار برگشته ام. جنگی میان روزمرگی و جهاد، جنگی میان امنیت و ناامنی های لحظهای، جنگی میان حرکت و رکود.بوی طالبی پیچید توی فضا، یاد تابستان کودکی ام افتادم. مادرم آب طالبی میگرفت به ما میداد کنار هم جلوی تلویزیون، طالبی یخ میخوردیم. همان عطر را داشت. اما دیگر آنها نیستند. من هم دیگر نیستم. چقدر دلم خانه میخواهد. خانه ای که بشود تویش تا ابد خوابید. از یک جنگ تمام عیار برگشته ام. اما هنوز باید ادامه داد. که زندگی سراسر مقاومت است.
جمعه تهران فروردین ۱۴۰۵
۱۰:۴۱
بازارسال شده از دبیرستان دخترانه فرهنگ
۹:۴۱
سو_زن|سعیده سادات سیدی فرد
دلنوشتهٔ شهید زهرا حدادعادل برای دانشآموزان، در جشنوارهٔ تئاتر سال ۱۴۰۲
و حالا ما شهادت میدهیم که تو تا آخرین قطره توانت ایستادی... برای ما برای ایران سربلند برای رفتن سایهٔ ظلم از جهان و برای آمدنش... @mehre_farhang1
شما فقط عروس رهبر شهید و یا همسر رهبر جدیدمان نیستید. بلکه شما خودتان رهبر هستید. ای شهیده راه حق!
۹:۴۴
از کما اومدم بیرون
🪽جنگ رمضان ۱۴۰۴ تهران
اسفندماه بود.نیمه شب بود و اواخر تجمع.دختر روی دو عصا ایستاده بود. و شعار میداد.جلو رفتم ضبط صوت را روشن کردم. خاطرم نیست چه سوالی پرسیدم؟ پاسخ داد وظیفه است. جهاده. و بی آنکه سوال دوم را بگویم خودش شروع کرد، از آن آدمهای خوش سخن بود. گفت من سکته قلبی و مغزی را باهم تجربه کردم. بخشی از بدنم فلج شده بود. مدتی در کما بودم . تازگی سرپا شدم. این سرپا شدنم هم معجزه بود که داستانش بماند. اما به این فکر میکنم که حالم خوب شد تا چنین شبهایی را ببینم و باشم و از این مردم جا نمانم.هنوز برایم ایستادن سخت است اما سعی میکنم در خیابان بایستم. هنوز تکلمم خیلی راه نیفتاده اما سعی میکنم حتما شعار بدهم. دوتا عصا در دست دارم اما سعی میکنم پرچم را هم بالا نگه دارم. و آخرش هم با خوشرویی به من گفت خداقوت. و به این فکر میکردم خداقوت این خانم حتما با خداقوت های دیگر فرق میکند. او واقعا از از خود خدا قوت گرفتن را با چشم دیده و ایمانش قوی تر است.
@ssseyedifard
۱۵:۵۳
سو_زن|سعیده سادات سیدی فرد
روایتهای جامانده از کما اومدم بیرون 🪽جنگ رمضان ۱۴۰۴ تهران اسفندماه بود. نیمه شب بود و اواخر تجمع. دختر روی دو عصا ایستاده بود. و شعار میداد. جلو رفتم ضبط صوت را روشن کردم. خاطرم نیست چه سوالی پرسیدم؟ پاسخ داد وظیفه است. جهاده. و بی آنکه سوال دوم را بگویم خودش شروع کرد، از آن آدمهای خوش سخن بود. گفت من سکته قلبی و مغزی را باهم تجربه کردم. بخشی از بدنم فلج شده بود. مدتی در کما بودم . تازگی سرپا شدم. این سرپا شدنم هم معجزه بود که داستانش بماند. اما به این فکر میکنم که حالم خوب شد تا چنین شبهایی را ببینم و باشم و از این مردم جا نمانم. هنوز برایم ایستادن سخت است اما سعی میکنم در خیابان بایستم. هنوز تکلمم خیلی راه نیفتاده اما سعی میکنم حتما شعار بدهم. دوتا عصا در دست دارم اما سعی میکنم پرچم را هم بالا نگه دارم. و آخرش هم با خوشرویی به من گفت خداقوت. و به این فکر میکردم خداقوت این خانم حتما با خداقوت های دیگر فرق میکند. او واقعا از از خود خدا قوت گرفتن را با چشم دیده و ایمانش قوی تر است. @ssseyedifard
۱۵:۵۵
داشتم غصهی این را میخوردم حالا که شرایطم کمی تغییر کرده جهادم رو چطور انجام بدم؟ دلم گرفته بود نه اینکه خیلی آدم مجاهدی باشم نه، نوعی انس بود. نوعی الفت با آن جنس کاری که تا الان درگیرش بودم و حالا باید خداحافظی میکردم. شاید موقت و شاید همیشه.
که دوستم تماس گرفت گفت یک گروه میزنیم برای ارتباط با دانشجویان خارجی با هدف فلان و ازین حرفها...هستی؟
قطع که شد با خودم گفتم. خدا مثل این مدیرای سرسخت و مهربونه اصلا بهت اجازه نمیده بهانه داشته باشی برای نشستن و سکوت.
ان الحیاة عقیدة و الجهاد
که دوستم تماس گرفت گفت یک گروه میزنیم برای ارتباط با دانشجویان خارجی با هدف فلان و ازین حرفها...هستی؟
قطع که شد با خودم گفتم. خدا مثل این مدیرای سرسخت و مهربونه اصلا بهت اجازه نمیده بهانه داشته باشی برای نشستن و سکوت.
ان الحیاة عقیدة و الجهاد
۱۸:۵۱
۲۳:۳۸
یکی باید می آمد و با مردم سخن میگفتاینکه قالیباف باید می آمد یا یک سخنگو را کاری ندارم. ولی با این ایدهی " مردمی که سوال داشتند؛ احمق یا خائن بودند" حاضرم تا سر حد مرگ بجنگم!
@ssseyedifard
@ssseyedifard
۹:۴۷
اصلا وحدت و اعتماد یک رشتهی تسبیح میخواهد. یک رابطه میخواهد. روابط طولی و روابط عرضی، ما اگر این ارتباط را قطع کنیم و همچنان امیدوار باشیم با وحدت و اعتماد کار جلو برود یک غلط محاسباتی میکنیم. یعنی یک تجافی، یک خلا، یک سوراخ ایجاد کرده ایم و همچنان انتظار داریم دستگاه توحیدی کار کند. دستگاه توحیدی سنتهای خودش را دارد. نمیشود از خیر روابط گذشت و در یک نسبت معلق و مبهم، از آحاد جامعه بخواهیم که یکی باشید! اصلا یکی بودن از دل روابط متکثر میآید. چطور ممکن است که رابطه را هیچ انگاریم و وحدت را تقاضا کنیم!؟ برای همین است که رابطه کارگزار و مردم نباید قطع شود به میزانی که شرایط بحرانی تر، رابطه مهم تر.
دوم اینکه؛ مساله مند بودنِ مردم، چیزی است که تا چندماه پیش یک آرزو یا هدف بود. اندیشکده ها و پژوهشکده ها در به در دنبال این بودند که چگونه مردم مساله مند شوند. مساله یعنی مطالبه ای هدفمند و مشخص. حالا با این بلوغ و رشد الهی مردم، این اتفاق رخ داد. چرا این نعمات را نمیبینیم؟ و انقدر ساده یا از کنار دستاوردها عبور میکنیم یا حتی به غلط برچسب های اشتباه میزنیم. اینها همهش رشد و حرکت است. مسئولین نظام مقدس جمهوری اسلامی هم پا به پای مردم حرکت و رشد میکنند. در این نقطه، مردم السابقون شده اند و مسئولین هم پشت سرشان. پس فلسفه خیابان چیست؟ همین رشد است و رشد دادن. مردم دارند مسئولین را حمایت میکنند و رشد میدهند.
میشود سر چگونگی اش بحث کرد. اینکه مثلا لازم نبود فلانی بیاید حرف بزند. یا هرچیزی دیگر. یا مثلا اینکه مسئولین هم گاهی از مردم جلوترند و... ولی سر چیستیاش الا و لابد همین است؛ ارتباط ارتباط ارتباط!
@ssseyedifard
دوم اینکه؛ مساله مند بودنِ مردم، چیزی است که تا چندماه پیش یک آرزو یا هدف بود. اندیشکده ها و پژوهشکده ها در به در دنبال این بودند که چگونه مردم مساله مند شوند. مساله یعنی مطالبه ای هدفمند و مشخص. حالا با این بلوغ و رشد الهی مردم، این اتفاق رخ داد. چرا این نعمات را نمیبینیم؟ و انقدر ساده یا از کنار دستاوردها عبور میکنیم یا حتی به غلط برچسب های اشتباه میزنیم. اینها همهش رشد و حرکت است. مسئولین نظام مقدس جمهوری اسلامی هم پا به پای مردم حرکت و رشد میکنند. در این نقطه، مردم السابقون شده اند و مسئولین هم پشت سرشان. پس فلسفه خیابان چیست؟ همین رشد است و رشد دادن. مردم دارند مسئولین را حمایت میکنند و رشد میدهند.
میشود سر چگونگی اش بحث کرد. اینکه مثلا لازم نبود فلانی بیاید حرف بزند. یا هرچیزی دیگر. یا مثلا اینکه مسئولین هم گاهی از مردم جلوترند و... ولی سر چیستیاش الا و لابد همین است؛ ارتباط ارتباط ارتباط!
@ssseyedifard
۱۰:۰۱
در حوالی سی سالگی
خاطرم هست، چند سال پیش، هما یزدانی متنی نوشته بود درباره دختران، یک بخشی از آن در مورد این بود که رفته اداره آموزش دانشگاه و آنها با طعنه به او گفته اند حالا اگر مرد بودی، خرج زندگی بر عهده ات بود یک چیزی، شما که کاری ندارید جز درس خواندن. و با همین مطلع متنش را آغاز کرده بود و رسیده بود به درگیریها، نقشها، توقعات و نیازهای یک دختر. خاطرم هست آن زمان بیوی پیجش هم نوشته بود؛ دختری در حوالی سی سالگی.برای من چقدر بزرگ بود هما . چقدر اینطوری بودم که چه تجربه زیست مشابهی دارد فقط او بزرگتر است. من احتمالا هم قد او بشوم حال و روزم بهتر است.
خواستم بگویم که الان در حوالی سی سالگی دقیقا درگیر همان اعوجاج های متکثر دنیا هستم.و چیزی کم نشده که بیشتر هم شده. خلاصه که این بار نشد از چیزهای جذاب این روزها بنویسم. زن بودن درد دارد هنوز.عیدتان مبارک
@ssseyedifard
منم که یافته ام ذوق صحبت غم رابه صبح عید دهم وعده شام ماتم را :)
خاطرم هست، چند سال پیش، هما یزدانی متنی نوشته بود درباره دختران، یک بخشی از آن در مورد این بود که رفته اداره آموزش دانشگاه و آنها با طعنه به او گفته اند حالا اگر مرد بودی، خرج زندگی بر عهده ات بود یک چیزی، شما که کاری ندارید جز درس خواندن. و با همین مطلع متنش را آغاز کرده بود و رسیده بود به درگیریها، نقشها، توقعات و نیازهای یک دختر. خاطرم هست آن زمان بیوی پیجش هم نوشته بود؛ دختری در حوالی سی سالگی.برای من چقدر بزرگ بود هما . چقدر اینطوری بودم که چه تجربه زیست مشابهی دارد فقط او بزرگتر است. من احتمالا هم قد او بشوم حال و روزم بهتر است.
خواستم بگویم که الان در حوالی سی سالگی دقیقا درگیر همان اعوجاج های متکثر دنیا هستم.و چیزی کم نشده که بیشتر هم شده. خلاصه که این بار نشد از چیزهای جذاب این روزها بنویسم. زن بودن درد دارد هنوز.عیدتان مبارک
@ssseyedifard
منم که یافته ام ذوق صحبت غم رابه صبح عید دهم وعده شام ماتم را :)
۱۲:۲۵
سکانس سورئال امشب:
گلی( دوست ململ) نزدیک مقتل، داشت از روی سن واسه مون بوس میفرستاد.و در حین اینکه بچه ها در حال هلاک کردن مادرها بودن که: میخوام گلی رو ببینم قدم نمیرسه! و گرسنمه و تشنمه و این پرچمم رو گرفته و چادرنمازم خیس شده و...به خودم اومدم دیدم تو برنامه با مخاطب زیر ۱۲ سالم. همه پلن ها رو رفتم. رسیدم پلن z. لباس گلگلی پوشیدم اومدم جشن فرشته ها.
گلی( دوست ململ) نزدیک مقتل، داشت از روی سن واسه مون بوس میفرستاد.و در حین اینکه بچه ها در حال هلاک کردن مادرها بودن که: میخوام گلی رو ببینم قدم نمیرسه! و گرسنمه و تشنمه و این پرچمم رو گرفته و چادرنمازم خیس شده و...به خودم اومدم دیدم تو برنامه با مخاطب زیر ۱۲ سالم. همه پلن ها رو رفتم. رسیدم پلن z. لباس گلگلی پوشیدم اومدم جشن فرشته ها.
۱۸:۴۲
سو_زن|سعیده سادات سیدی فرد
سکانس سورئال امشب: گلی( دوست ململ) نزدیک مقتل، داشت از روی سن واسه مون بوس میفرستاد. و در حین اینکه بچه ها در حال هلاک کردن مادرها بودن که: میخوام گلی رو ببینم قدم نمیرسه! و گرسنمه و تشنمه و این پرچمم رو گرفته و چادرنمازم خیس شده و... به خودم اومدم دیدم تو برنامه با مخاطب زیر ۱۲ سالم. همه پلن ها رو رفتم. رسیدم پلن z. لباس گلگلی پوشیدم اومدم جشن فرشته ها. 
راستش اومده بودم خادم شم. دیدم اوضاع به قدری خانوادگی و کالسکهای و بچگونه است که هرگونه نظم و سامان دهی خلاف جریان آب شنا کردنه. کانسپت میطلبید بی نظم باشه.
واقعا این #مادرها بیشتر مبعوث شدند. عجیبا غریبا صبور هستند. تو بارون با بچه غرغرو و کالسکه و چادر خیس هر لحظه درحال اجابت خواست کودکها و مدیریت. یه مادری دیدم داشت با سرود بچگونه هلالی گریه میکرد. حالش خریدنی بود. 🪽
واقعا این #مادرها بیشتر مبعوث شدند. عجیبا غریبا صبور هستند. تو بارون با بچه غرغرو و کالسکه و چادر خیس هر لحظه درحال اجابت خواست کودکها و مدیریت. یه مادری دیدم داشت با سرود بچگونه هلالی گریه میکرد. حالش خریدنی بود. 🪽
۱۸:۴۹
روی بردهای تبلیغاتی مترو نوشته بود: "جشن خیابانی ایرانیها" و عکس این تجمعات خیابانی که ۵۰ روز ما زیر جنگنده و موشک و پدافند با داغ و اشک و حماسه شرکت میکردیم را زده بود!
همین :)
همین :)
۱:۲۵
شما کار خودتو بکن
خیابان کشور دوست بودم، دستگاه صوت مداحی عجیبی پخش کرد یک قطعهاش این بود: "فاحشه اونیه که تنش رو میفروشه، فاحشه تر اونکه وطنش رو میفروشه" و بعد سریع قطع شد و مداحی بعدی پلی شد.این مصرع توی ذهنم ماند.
بعد از چند روز، یکی گفت: محسن عراقی رو میشناسی؟ داستانش رو میدونی؟ گفتم نه.
تعریف کرد که؛ این آقای محسن عراقی یک مداح جنوب شهریست که مداحی هایی با سبک خاص خودش و اتمسفر خودش میخوانده. یکبار برای دیدار آقا دعوت میشود. خیلی تعجب میکند که او را دعوت کرده اند.موقع دیدار میرود به خود حضرت آقا میگوید: این دور و بری هاتون خیلی ما رو اذیت میکنند. حضرت آقا هم میگویند: شما کار خودتو بکن!
حالا محسن عراقی برای جنگ رمضان به سبک خوش و مدل خودش مداحیای خوانده که یک تک بیتش همانی بود که ابتدای متن نوشتم.
به این فکر میکردم که چقدر گاهی در پس همهی بکن و نکن های اطراف، نیاز داریم یکی که میداند و میفهمد بیاید بگوید: شما کار خودتو بکن! و به این موانع نفسانی اجتماعی توجهی نکن. به این برچسبها به این قضاوت های سوگیرانه که حرکتت را کند میکند بی توجه باش!
@ssseyedifard
مداحی ایشان را بارگذاری میکنم:
خیابان کشور دوست بودم، دستگاه صوت مداحی عجیبی پخش کرد یک قطعهاش این بود: "فاحشه اونیه که تنش رو میفروشه، فاحشه تر اونکه وطنش رو میفروشه" و بعد سریع قطع شد و مداحی بعدی پلی شد.این مصرع توی ذهنم ماند.
بعد از چند روز، یکی گفت: محسن عراقی رو میشناسی؟ داستانش رو میدونی؟ گفتم نه.
تعریف کرد که؛ این آقای محسن عراقی یک مداح جنوب شهریست که مداحی هایی با سبک خاص خودش و اتمسفر خودش میخوانده. یکبار برای دیدار آقا دعوت میشود. خیلی تعجب میکند که او را دعوت کرده اند.موقع دیدار میرود به خود حضرت آقا میگوید: این دور و بری هاتون خیلی ما رو اذیت میکنند. حضرت آقا هم میگویند: شما کار خودتو بکن!
حالا محسن عراقی برای جنگ رمضان به سبک خوش و مدل خودش مداحیای خوانده که یک تک بیتش همانی بود که ابتدای متن نوشتم.
به این فکر میکردم که چقدر گاهی در پس همهی بکن و نکن های اطراف، نیاز داریم یکی که میداند و میفهمد بیاید بگوید: شما کار خودتو بکن! و به این موانع نفسانی اجتماعی توجهی نکن. به این برچسبها به این قضاوت های سوگیرانه که حرکتت را کند میکند بی توجه باش!
@ssseyedifard
مداحی ایشان را بارگذاری میکنم:
۱۳:۳۶
فضای آرایشگاههای زنانه که همیشه توی دنیای موازی سیر میکرد، هم سیاسی شده.شما ببین داستان چقدر عمیقه :)
@ssseyedifard
@ssseyedifard
۱۵:۰۲
سو_زن|سعیده سادات سیدی فرد
شما کار خودتو بکن خیابان کشور دوست بودم، دستگاه صوت مداحی عجیبی پخش کرد یک قطعهاش این بود: "فاحشه اونیه که تنش رو میفروشه، فاحشه تر اونکه وطنش رو میفروشه" و بعد سریع قطع شد و مداحی بعدی پلی شد. این مصرع توی ذهنم ماند. بعد از چند روز، یکی گفت: محسن عراقی رو میشناسی؟ داستانش رو میدونی؟ گفتم نه. تعریف کرد که؛ این آقای محسن عراقی یک مداح جنوب شهریست که مداحی هایی با سبک خاص خودش و اتمسفر خودش میخوانده. یکبار برای دیدار آقا دعوت میشود. خیلی تعجب میکند که او را دعوت کرده اند. موقع دیدار میرود به خود حضرت آقا میگوید: این دور و بری هاتون خیلی ما رو اذیت میکنند. حضرت آقا هم میگویند: شما کار خودتو بکن! حالا محسن عراقی برای جنگ رمضان به سبک خوش و مدل خودش مداحیای خوانده که یک تک بیتش همانی بود که ابتدای متن نوشتم. به این فکر میکردم که چقدر گاهی در پس همهی بکن و نکن های اطراف، نیاز داریم یکی که میداند و میفهمد بیاید بگوید: شما کار خودتو بکن! و به این موانع نفسانی اجتماعی توجهی نکن. به این برچسبها به این قضاوت های سوگیرانه که حرکتت را کند میکند بی توجه باش! @ssseyedifard مداحی ایشان را بارگذاری میکنم:
توی کانال خودش گذاشته و نوشته شده:"این کلیپ ازوناست که ممنوعات صداسیماست و هیچ وقت پخش نمیکنه :) "
@araghi_media این هم آدرس کانالش
@araghi_media این هم آدرس کانالش
۸:۲۸
پس من کجام؟
همین ابتدای متن بنویسم که این من، همان من الهی است. انسانی که میخواهد جهاد لله کند.
مدتی تهران بودم. دور از خانواده. سختی های زیادی کشیدم. تهران رفتنم صرفا بخاطر جنگ بود. وگرنه کلاسها تعطیل شده بود. کاری هم نداشتم. اگر مشهد بودم خیلی خوش میگذشت روان آرام تر، جسم سالم تر همراهان بیشتری داشتم. اتفاقا پتانسیل کار فرهنگی نیز در مشهد بود از درون خودم مطمئنم که صرفا و صرفا برای جنگ رفتم تهران و لاغیر. و به عنوان یک شخص، مثل هر انسان دیگری، تشخیصم برای خودم این بود که آنجا به درد میخورم و زمین جهاد من آنجاست.همانطور که افرادی تشخیصشان برای خودشان چیز دیگری بود و به تکلیفشان عمل کردند. و در این زمینه؛ کسی بر دیگری برتری ندارد.
اما حالا که برگشتم پیش خانواده، از جامعه جملات جالبی میشنوم:_ چقدر بقیه تحمل کردندهااا! _وای تو چطور زندگیتو ول کردی و رفتی؟ _به به چه مرد صبوری! چه خانواده صبوری! _چطور خانواده فرو نپاشید؟! _دم بقیه گرم گذاشتند بروی!
و برای من عجیب بود! پس من کجا هستم؟چطور وقتی مردی به جبهه میرود! همه از او قهرمان میسازند! او جهاد کرده! یک دور از او تحسین و تشویق به عمل می آید. حتی در همین جنگ تحمیلی سوم؛ خانمهایی که شوهرشان رفته بودند تهران، با افتخار میگفتند همسرم تهرانه! و خاطره هایشان را برای دیگران تعریف میکردند. چطور شد آنجا فاعل جای خودش نشسته بود. چون مرد بود؟
و اینجا چون من، زنم! دیگر فاعل و عامل نیستم.دیگر خاطره ای برای تعریف کردن ندارم.دیگر جهادگر نیستم. دیگر باعث افتخار نیستم.بلکه اتفاقا مایه تعجب. و یک حرف ندای "واااا!!" و شنونده تمجید ها و تحسین های مداوم از خانواده صبور هستم؟
وقتی مردی به جهاد میرود اولا او فعلی الهی انجام داده و متاخرا همسرش صبوری کرده( که این نیز تقریر اشتباهی است) وقتی زنی به جهاد میرود نیز اولا شوهرش فعلی الهی انجام داده و صبوری کرده و متاخرا آن زن جهاد کرده!؟
چطور این جنسیت زدگی را میتوان در گفتمان جهاد در راه خدا و الگوی سوم انقلاب اسلامی گنجاند؟
مدتی بود در نوشتن این مطلب، تردید داشتم. وقتی تردید را کنار گذاشتم که ابتدا با خانواده صحبت کردم و تجربه زیست آنها را پرسیدم. همچنین از خودم مطمئن شدم که اگرچه این متن از یک تجربه زیسته شخصی برمی آید ولی نگارش آن تماما از سر یک دغدغه مهم انقلابی است.
اگر جنگ دارد انسانها را متحول میکندبیاییم در این زمینه هم بازنگری کنیم. زنی که به جهاد رفته ( از نوع فیزیکی و هجرت) را هم ببینیم خودش را عامل بدانیم و به او افتخار کنیم.
@ssseyedifard
همین ابتدای متن بنویسم که این من، همان من الهی است. انسانی که میخواهد جهاد لله کند.
مدتی تهران بودم. دور از خانواده. سختی های زیادی کشیدم. تهران رفتنم صرفا بخاطر جنگ بود. وگرنه کلاسها تعطیل شده بود. کاری هم نداشتم. اگر مشهد بودم خیلی خوش میگذشت روان آرام تر، جسم سالم تر همراهان بیشتری داشتم. اتفاقا پتانسیل کار فرهنگی نیز در مشهد بود از درون خودم مطمئنم که صرفا و صرفا برای جنگ رفتم تهران و لاغیر. و به عنوان یک شخص، مثل هر انسان دیگری، تشخیصم برای خودم این بود که آنجا به درد میخورم و زمین جهاد من آنجاست.همانطور که افرادی تشخیصشان برای خودشان چیز دیگری بود و به تکلیفشان عمل کردند. و در این زمینه؛ کسی بر دیگری برتری ندارد.
اما حالا که برگشتم پیش خانواده، از جامعه جملات جالبی میشنوم:_ چقدر بقیه تحمل کردندهااا! _وای تو چطور زندگیتو ول کردی و رفتی؟ _به به چه مرد صبوری! چه خانواده صبوری! _چطور خانواده فرو نپاشید؟! _دم بقیه گرم گذاشتند بروی!
و برای من عجیب بود! پس من کجا هستم؟چطور وقتی مردی به جبهه میرود! همه از او قهرمان میسازند! او جهاد کرده! یک دور از او تحسین و تشویق به عمل می آید. حتی در همین جنگ تحمیلی سوم؛ خانمهایی که شوهرشان رفته بودند تهران، با افتخار میگفتند همسرم تهرانه! و خاطره هایشان را برای دیگران تعریف میکردند. چطور شد آنجا فاعل جای خودش نشسته بود. چون مرد بود؟
و اینجا چون من، زنم! دیگر فاعل و عامل نیستم.دیگر خاطره ای برای تعریف کردن ندارم.دیگر جهادگر نیستم. دیگر باعث افتخار نیستم.بلکه اتفاقا مایه تعجب. و یک حرف ندای "واااا!!" و شنونده تمجید ها و تحسین های مداوم از خانواده صبور هستم؟
وقتی مردی به جهاد میرود اولا او فعلی الهی انجام داده و متاخرا همسرش صبوری کرده( که این نیز تقریر اشتباهی است) وقتی زنی به جهاد میرود نیز اولا شوهرش فعلی الهی انجام داده و صبوری کرده و متاخرا آن زن جهاد کرده!؟
چطور این جنسیت زدگی را میتوان در گفتمان جهاد در راه خدا و الگوی سوم انقلاب اسلامی گنجاند؟
مدتی بود در نوشتن این مطلب، تردید داشتم. وقتی تردید را کنار گذاشتم که ابتدا با خانواده صحبت کردم و تجربه زیست آنها را پرسیدم. همچنین از خودم مطمئن شدم که اگرچه این متن از یک تجربه زیسته شخصی برمی آید ولی نگارش آن تماما از سر یک دغدغه مهم انقلابی است.
اگر جنگ دارد انسانها را متحول میکندبیاییم در این زمینه هم بازنگری کنیم. زنی که به جهاد رفته ( از نوع فیزیکی و هجرت) را هم ببینیم خودش را عامل بدانیم و به او افتخار کنیم.
@ssseyedifard
۱۱:۴۳
پرچم گردانی امشبم هدیه به یکی از خانمهای فامیل که تازه فوت شدند.
ممنون میشم شما هم صلوات و فاتحهای بخونید.
ممنون میشم شما هم صلوات و فاتحهای بخونید.
۲۳:۳۹
هر خبری هست اینجاست
دیشب دوباره به خیابان کشور دوست سر زدم. تغییر کرده بود. خوشگل تر شده بود. خادم داشت. رفتم جلو نشستم، از آقا تشکر کردم بابت همه چیز، بعد همانطور که میخواستم دعا کنم. دلم دوباره خیلی تنگ شد. خیلی خیلی تنگ شد. همانطور که اشک ها سرازیر شده بود، انتقال دهندههای نورونهای مغزی ام حرکت کردند به چندماه قبل، اواخر ترم گذشتهی دانشگاه. پاییز بود. برای مشورت گرفتن در مورد اینکه بالاخره تهران بمانم یا مشهد رفته بودم پیش دوست بزرگی، وسط حرفهایش، جملهای گفت که بعید میدانم خودش آن بارِ معنایی که من برداشت کردم، مد نظرش بوده باشد. گفت: " ولی نهایتا هر خبری هست همینجاست". دیشب در قالب یک تدوین تمیز خیالی، سکانس به سکانس دو ماه گذشته از جلوی چشمم عبور میکرد و آن جمله با همان صدا پلی میشد. چشم دوخته بودم به سِن خیابان کشور دوست و عکس آقا. من چگونه دل بکنم؟
این روزها درگیر راست و ریست کردن برنامه های شخصی هستم. و این بین سرک میکشم به اینطرف و آنطرف تا مبادا از جنگ عقب بمانم. اما مدام احساس میکنم عقب مانده ام. یک هفته است که درگیر تعلقات ناگزیر دنیا شده ام و عقب مانده ام...
@ssseyedifard
دیشب دوباره به خیابان کشور دوست سر زدم. تغییر کرده بود. خوشگل تر شده بود. خادم داشت. رفتم جلو نشستم، از آقا تشکر کردم بابت همه چیز، بعد همانطور که میخواستم دعا کنم. دلم دوباره خیلی تنگ شد. خیلی خیلی تنگ شد. همانطور که اشک ها سرازیر شده بود، انتقال دهندههای نورونهای مغزی ام حرکت کردند به چندماه قبل، اواخر ترم گذشتهی دانشگاه. پاییز بود. برای مشورت گرفتن در مورد اینکه بالاخره تهران بمانم یا مشهد رفته بودم پیش دوست بزرگی، وسط حرفهایش، جملهای گفت که بعید میدانم خودش آن بارِ معنایی که من برداشت کردم، مد نظرش بوده باشد. گفت: " ولی نهایتا هر خبری هست همینجاست". دیشب در قالب یک تدوین تمیز خیالی، سکانس به سکانس دو ماه گذشته از جلوی چشمم عبور میکرد و آن جمله با همان صدا پلی میشد. چشم دوخته بودم به سِن خیابان کشور دوست و عکس آقا. من چگونه دل بکنم؟
این روزها درگیر راست و ریست کردن برنامه های شخصی هستم. و این بین سرک میکشم به اینطرف و آنطرف تا مبادا از جنگ عقب بمانم. اما مدام احساس میکنم عقب مانده ام. یک هفته است که درگیر تعلقات ناگزیر دنیا شده ام و عقب مانده ام...
@ssseyedifard
۱۰:۰۴
جنگ چهره زنانه دارد
در ابتدا باید به گونهی دیگری به سراغ واژه جنگ برویم. این واژه در یک بستر پسینی معنا و شکل گرفته است. یعنی بعد از وقوع جنگ، نامش را جنگ گذاشتیم و معنایی که برایش صورت داده ایم از رهگذر وقایع جنگ شکل گرفته است. اما اگر چند قدم به قبل از جنگ برگردیم. و یک بستر پیشینی برای معنای این واژه ایجاد کنیم. مساله و به دنبال آن معنا تغییر میکند؛ چرا جنگ؟ موضوع جنگ چیست؟ جنگ بر سر منابع(نفت و هستهای)، سرزمین، یا ایدئولوژی، صورت گرفته است؟ پاسخ به این پرسش ها در یک لایهی عمیقتر، به جنگ بر سر "زندگی" باز میگردد.
چرا میجنگیم؟ چون زندگی ما به مخاطره افتاده است. همان انگیزهی بنیادین بشریت. ما نوعی از زیستن را میخواهیم که در آن اراده انسان تصاحب نشود. اسارت با بسته بندی آزادی به فروش نرسد. مرگ انسانها یک عدد و رقم نباشد. قدرت زندگی بالاتر از مرگ باشد. آنقدر بالاتر که حتی مرگ نیز نتواند زندگی را نابود کند بلکه به او جان تازهای بدهد و در خدمت زندگی قرار بگیرد.پس ما میجنگیم با هر قدرتی که مرگ را برتر از زندگی میبیند.و آن قدرت نیز هر بار به علت تعریف اشتباهش از مرگ شکست میخورد. توهمی که بر اساس آن، مرگ انسانها را صرفا ابزاری برای قدرت افزایی تلقی میکند. غافل از آن که مرگ حتی در برابر نیروی بی پایان زندگی، ناتوان است.
با این تحلیل، جنگ به مثابه ستیزی برای پاسداری از زندگی باز تعریف میشود. در این پارادایم، رد پای انسان مونث(زن) به وضوح قابل مشاهده است. پیوند ناگسستنی زن و زندگی، نه فقط از منظر انسان بودن بلکه از حیث زنانگی اهمیت مییابد. چرا که زن مولد و پاسدار وجه لطیف و خلاق زندگی است. اگر زنانگی موتور محرکه تولید زندگی تلقی شود، چطور میتواند با جنگی که بر سر زندگیست. نسبتی نداشته باشد؟در این عرصه زن مدعی اصلی دفاع از زندگی است. و نه تنها از زندگی به دفاع برمیخیزد که جنگ را نیز به خدمت زندگی درمیآورد. همانگونه که مرگ در خدمت زندگی است. بنابراین جنگ چهره زنانه دارد. چون زندگی چهرهی زنانه دارد.
جنگ رمضان ایران |۱۴۰۵
در ابتدا باید به گونهی دیگری به سراغ واژه جنگ برویم. این واژه در یک بستر پسینی معنا و شکل گرفته است. یعنی بعد از وقوع جنگ، نامش را جنگ گذاشتیم و معنایی که برایش صورت داده ایم از رهگذر وقایع جنگ شکل گرفته است. اما اگر چند قدم به قبل از جنگ برگردیم. و یک بستر پیشینی برای معنای این واژه ایجاد کنیم. مساله و به دنبال آن معنا تغییر میکند؛ چرا جنگ؟ موضوع جنگ چیست؟ جنگ بر سر منابع(نفت و هستهای)، سرزمین، یا ایدئولوژی، صورت گرفته است؟ پاسخ به این پرسش ها در یک لایهی عمیقتر، به جنگ بر سر "زندگی" باز میگردد.
چرا میجنگیم؟ چون زندگی ما به مخاطره افتاده است. همان انگیزهی بنیادین بشریت. ما نوعی از زیستن را میخواهیم که در آن اراده انسان تصاحب نشود. اسارت با بسته بندی آزادی به فروش نرسد. مرگ انسانها یک عدد و رقم نباشد. قدرت زندگی بالاتر از مرگ باشد. آنقدر بالاتر که حتی مرگ نیز نتواند زندگی را نابود کند بلکه به او جان تازهای بدهد و در خدمت زندگی قرار بگیرد.پس ما میجنگیم با هر قدرتی که مرگ را برتر از زندگی میبیند.و آن قدرت نیز هر بار به علت تعریف اشتباهش از مرگ شکست میخورد. توهمی که بر اساس آن، مرگ انسانها را صرفا ابزاری برای قدرت افزایی تلقی میکند. غافل از آن که مرگ حتی در برابر نیروی بی پایان زندگی، ناتوان است.
با این تحلیل، جنگ به مثابه ستیزی برای پاسداری از زندگی باز تعریف میشود. در این پارادایم، رد پای انسان مونث(زن) به وضوح قابل مشاهده است. پیوند ناگسستنی زن و زندگی، نه فقط از منظر انسان بودن بلکه از حیث زنانگی اهمیت مییابد. چرا که زن مولد و پاسدار وجه لطیف و خلاق زندگی است. اگر زنانگی موتور محرکه تولید زندگی تلقی شود، چطور میتواند با جنگی که بر سر زندگیست. نسبتی نداشته باشد؟در این عرصه زن مدعی اصلی دفاع از زندگی است. و نه تنها از زندگی به دفاع برمیخیزد که جنگ را نیز به خدمت زندگی درمیآورد. همانگونه که مرگ در خدمت زندگی است. بنابراین جنگ چهره زنانه دارد. چون زندگی چهرهی زنانه دارد.
جنگ رمضان ایران |۱۴۰۵
۸:۴۰