#فراموش_نمیکنیم
تاریخ، گاهی نه در میان کتابها، که در یک دمدمهی صبح، درست وقتی که شهر بوی نان تازه و مشقهای ناتمام میدهد، تغییر مسیر میدهد.
نهم اسفند ۱۴۰۴، از آن روزهایی بود که خورشیدش با دلهره طلوع کرد، اما غروبش با حماسه گره خورد.
بگذار برایت روایت کنم؛ انگار که همین حالا برفراز این سرزمین ایستادهایم و طوفان را تماشا میکنیم:وقتی عقربهها در شوک فرو رفتن
️ صحنه اول: سپیده دم عادی یک سرزمین ساعت هشت صبح بود؛ همان ساعت همیشگی که شهر در میان دود اگزوزها و بوی تند قهوه و چای بیدار میشد. در راهروهای دانشگاه، دانشجوها با پوشههایی در دست، از امتحانهای پیش رو و برنامههای تعطیلات نوروز میگفتند؛ گویی زمان در امنیتی ابدی حبس شده بود. بازارها کرکرهها را بالا میکشیدند و در مدرسهها، صدای گچ روی تختهسیاه، تنها ریتم حاکم بر فضا بود. هیچکس گمان نمیکرد که این آخرین دقایق از دنیای پیش از جنگ است.در آن لحظات، زندگی با تمام جزئیات معمولیاش جریان داشت؛ پدری که نان سنگک داغ را روی صندلی عقب ماشین میگذاشت و مادری که پیشانی فرزندش را دم در مدرسه میبوسید. این تصویر زنده و تپنده از ایران، در یک آن، با اولین لرزش زمین و صدای غرشی در دل آسمان، ترک خورد. سکوت صبحگاهی جای خود را به ابهامی سنگین داد؛ ابهامی که بوی باروت میداد.
️ صحنه دوم: هجوم به حریم آبیهجوم، بیمقدمه و با تمام توان تکنولوژیک دشمن آغاز شد. آسمان که تا چند لحظه پیش قلمرو پرندگان و هواپیماهای مسافربری بود، ناگهان زیر چرخهای فولادی جنگندههای متجاوز و موشکهای کروز سیاه شد. عملیاتی که نام دهانپرکن «خشم حماسی» را بر خود داشت، زیرساختهای حیاتی را نشانه گرفته بود. صدای انفجارها، یکی پس از دیگری، آرامش شهرها را درید و شیشههای خانهها به لرزه درآمد.اخبار اولیه، بریدهبریده منتشر میشد. خبر تجاوز همزمان از زمین، هوا و دریا، مثل آواری بر سر افکار عمومی فرود آمد. در این لحظات، آنچه بیشتر از صدای انفجار شنیده میشد، بهت مردمی بود که تا چند دقیقه پیش، دغدغهشان ترافیک و کار بود و حالا با جنگ رو در رو شده بودند. دشمن نه مرزها، که آرامش خانههایی را هدف گرفته بود که ستونهایشان با امید بنا شده بود.
️ صحنه سوم: داغ مدرسه و اندوه ناتماماما در میانهی این هجمه، خبری از جنوب کشور، قلب ملت را به درد آورد؛ میناب، شهر نخل و شرجی، شاهد فاجعهای بود که کلمات در برابرش لنگ میزنند. موشک سرگردان یا هدفمند دشمن، سقف مدرسهای را شکافت که در آن، دخترکانی مشغول رویاپردازی بودند. مدادهای رنگی در میان خاک و خون گم شدند و دفترچههای مشقی که هنوز تکلیف وطن در آنها نوشته نشده بود، زیر آوار ماندند.این اتفاق، دیگر یک عملیات نظامی نبود؛ این یک جراحت ملی بود. داغ دختران و پسران مینابی، در همان ساعات اولیه، تمام دستهبندیهای سیاسی و اجتماعی را در داخل کشور از میان برد. غمی سنگین بر سرتاسر ایران سایه افکند، اما این غم، بوی تسلیم نمیداد. از دل همان آوارهای میناب، اولین نطفههای تصمیمی بزرگ بسته شد؛ تصمیمی برای ایستادگی که از هر سلاحی بُرندهتر مینمود.ادامه دارد...
اینک ما اینجا روایت میکنیم
تا در تقابل با تاریکی و تهاجم رسانهای،
حقیقت این جنگ رمضان را
چنان ثبت کنیم که تاریخ،
هرگز در روایت حماسه این روز و شبها،
به لکنت نیفتد...
#یادداشت_دانشجویی#صدای_دانشجو
@stdvoice_iust
@basijiust
نهم اسفند ۱۴۰۴، از آن روزهایی بود که خورشیدش با دلهره طلوع کرد، اما غروبش با حماسه گره خورد.
بگذار برایت روایت کنم؛ انگار که همین حالا برفراز این سرزمین ایستادهایم و طوفان را تماشا میکنیم:وقتی عقربهها در شوک فرو رفتن
تا در تقابل با تاریکی و تهاجم رسانهای،
حقیقت این جنگ رمضان را
چنان ثبت کنیم که تاریخ،
هرگز در روایت حماسه این روز و شبها،
به لکنت نیفتد...
#یادداشت_دانشجویی#صدای_دانشجو
۱.۹K
۱۷:۴۲