03:03
۲۳:۳۳
۷:۱۲
The evil it spread like a fever aheadIt was night when you died, my fireflyWhat could I have said to raise you from the dead?Oh could I be the sky on the Fourth of July?Well you do enough talkMy little hawk, why do you cry?Tell me what did you learn from the Tillamook burn?Or the Fourth of July?We're all gonna dieSitting at the bed with the halo at your headWas it all a disguise, like Junior HighWhere everything was fiction, future, and predictionNow, where am I?My fading supplyDid you get enough love, my little doveWhy do you cry?And I'm sorry I left, but it was for the bestThough it never felt rightMy little VersaillesThe hospital asked should the body be castBefore I say goodbye, my star in the skySuch a funny thought to wrap you up in clothDo you find it all right, my dragonfly?Shall we look at the moon, my little loonWhy do you cry?Make the most of your life, while it is rifeWhile it is lightWell you do enough talkMy little hawk, why do you cry?Tell me what did you learn from the Tillamook burn?Or the Fourth of July?We're all gonna dieWe're all gonna dieWe're all gonna dieWe're all gonna dieWe're all gonna dieWe're all gonna dieWe're all gonna dieWe're all gonna die
۱۲:۳۳
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۱۶:۵۲
بازارسال شده از 𝙢𝙚,|(𝘣𝘪𝘭𝘭𝘪𝘦𝘩𝘰𝘭𝘪𝘤)
هم ویرانم،هم ایرانم،هم میان ترم دارم،هم باید درس بخوانم
_لیا
۷:۳۶
۱۱:۱۶
چیزی که وحشتناک بود حس میکردم نه زنده زنده هستم و نه مرده مرده. فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطهای با دنیای زندهها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم.
-بوف کور
-بوف کور
۱۱:۲۹
نمیدونم والا
۲۰:۳۸
。𖦹°‧به آیینِ نخستین چلنجِ من خوش آمدید؛
جایی که چنلها نه «صفحه»، که بناهایی زندهاند؛آکنده از دهلیزهای ناپیدا، پنجرههای خاموش، و سکوتهایی که چون گردِ مه در هوای درونشان میچرخد.
در این چلنج، من معماریِ پوشیدهی چنل شما را مینگارم؛◎اینکه بنیادش بر چه حسّی استوار است،◎نورِ جانش از کدام روزن میتابد،◎و در پستوی خاموشش چه رازی به قامت ایستاده است.
๑اگر میخواهید بنای پنهانِ حضورتان در واژه آشکار شود، این پیام را در چنلتان فوروارد کنید؛و آیدی چنلتان را در ناشناس برای من بفرستید๑
✮★☆✮★☆✮★☆✮★☆✮★☆✮★☆✮★☆✮Channel : @sundown Send ur ID : ★
جایی که چنلها نه «صفحه»، که بناهایی زندهاند؛آکنده از دهلیزهای ناپیدا، پنجرههای خاموش، و سکوتهایی که چون گردِ مه در هوای درونشان میچرخد.
در این چلنج، من معماریِ پوشیدهی چنل شما را مینگارم؛◎اینکه بنیادش بر چه حسّی استوار است،◎نورِ جانش از کدام روزن میتابد،◎و در پستوی خاموشش چه رازی به قامت ایستاده است.
๑اگر میخواهید بنای پنهانِ حضورتان در واژه آشکار شود، این پیام را در چنلتان فوروارد کنید؛و آیدی چنلتان را در ناشناس برای من بفرستید๑
✮★☆✮★☆✮★☆✮★☆✮★☆✮★☆✮★☆✮Channel : @sundown Send ur ID : ★
۸:۳۶
خاکبرسرم جلنج نوشته بودم ایگنور کنید ممنون 
۸:۴۰
مرسی از همه کسایی که شرکت کردن امیدوارم بتونم به درستی زیبایی های چنلتون رو توی متن جا بدم 
دیگه فکنم کافی باشه مرسی ازتون

۹:۴۲
๑𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 : @coffeejelly๑𝓦𝓻𝓲𝓽𝓽𝓮𝓷 𝓫𝔂 : @sundown
。𖦹°‧اگر این حضور، یک بنا بود، معماری اش نه با خط کش نظم، که با نَفَسِ لحظه شکل میگرفت؛ راهروهایی که یکدفعه جهت عوض میکردند، دربهایی که به جای ورودِ رسمی، تو را به یک حسِ تازه حواله میدادند.
دیوارها با مدلهای متغیر نما طراحی میشدند: یک نمای آجری در یک زمان، یک نمای نرم و نورانی در زمان دیگرنه از سرِ بیثباتی، بلکه چون خودِ بنا پذیرفته بود که “اتفاق” هم باید جزء مصالح باشد. پنجرهها هم همیشه یکجور قاببندی نمیشدند؛ هر بار با یک قابِ متفاوت، انگار شهر پشتِ شیشه، هر لحظه یک رنگِ تازه برای تو انتخاب میکرد.
در این معماری، اتاقِ مرکزی ثابت نبود؛ هر بار که وارد میشدی، یک اتاقِ دیگر از گوشههای کمتر دیدهشده سر برمیآورد...اتاقهایی که کوچک و جالب بودند، ولی در عینِ کوچکی، اثرشان مثل یک ضربهی لطیف میماند
این است معماری پنهان تو : ساختمانی با نورِ نامنظم، با سکوتهای معنادار، و پنجره هایی که به جای قابِ واقعیت، پنجره ای به حس خود تو میگشایند.✮
。𖦹°‧اگر این حضور، یک بنا بود، معماری اش نه با خط کش نظم، که با نَفَسِ لحظه شکل میگرفت؛ راهروهایی که یکدفعه جهت عوض میکردند، دربهایی که به جای ورودِ رسمی، تو را به یک حسِ تازه حواله میدادند.
دیوارها با مدلهای متغیر نما طراحی میشدند: یک نمای آجری در یک زمان، یک نمای نرم و نورانی در زمان دیگرنه از سرِ بیثباتی، بلکه چون خودِ بنا پذیرفته بود که “اتفاق” هم باید جزء مصالح باشد. پنجرهها هم همیشه یکجور قاببندی نمیشدند؛ هر بار با یک قابِ متفاوت، انگار شهر پشتِ شیشه، هر لحظه یک رنگِ تازه برای تو انتخاب میکرد.
در این معماری، اتاقِ مرکزی ثابت نبود؛ هر بار که وارد میشدی، یک اتاقِ دیگر از گوشههای کمتر دیدهشده سر برمیآورد...اتاقهایی که کوچک و جالب بودند، ولی در عینِ کوچکی، اثرشان مثل یک ضربهی لطیف میماند
این است معماری پنهان تو : ساختمانی با نورِ نامنظم، با سکوتهای معنادار، و پنجره هایی که به جای قابِ واقعیت، پنجره ای به حس خود تو میگشایند.✮
۱۵:۵۳
๑𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 : @wishinhstar๑𝓦𝓻𝓲𝓽𝓽𝓮𝓷 𝓫𝔂 : @sundown
。𖦹°‧اگر این حضور، یک بنا بود، نه از آن بناهای راستقامتِ همیشهمشخص بلکه مجموعهای میشد از اتاقهای چوبیِ نیمهقطبی، که هر کدام فقط برای یک لحظه روشن میشوند و بعد، مثل یک فکرِ نیمهگفته، در سایه فرو میروند.
معماریاش با “نظم” دشمنی نداشت؛ فقط نظم را مثل کاغذ تا میکرد؛ چینخورده، کهنهدوست، و نجیب. راهروها طولانی نمیشدند، میپیچیدند، مثل جملهای که تا آخر نمیرسد اما تو را از درون حرکت میدهد.
پنجرهها رو به آسمان نبودند؛ رو به زمان بودند هر بار که از کنج سالن رد میشوی، انگار ساعت یک دقیقه عقب میرود، و همانجا، روی یک میز چوبی که ردِ لکهی قهوه را مثل مُهر تاریخ نگه داشته، فنجان مینشیند و کتاب باز میشود اما نه در صفحهی اول، در صفحهای که فقط آدمهای شببیدار بلدند پیدا کنند.
در مرکز بنا، نور گرم مثل کلمات سنگین “قصد” داشت: همهچیز را آهستهتر کند، تا خیالها بیصدا از بین ستونها عبور کنند و به شکل سایههای ستارهای روی دیوارها بخزند. نه برای تمام شدن برای ماندن در میانِ مکثها.
این است معماری پنهان تو :جایی میان قهوه و کاغذ نیمه شب ، از جنس چوب و آه واژه ها؛ جایی که صاحب خانه اش در میانه ی شب ها کتاب میخواند.✮
。𖦹°‧اگر این حضور، یک بنا بود، نه از آن بناهای راستقامتِ همیشهمشخص بلکه مجموعهای میشد از اتاقهای چوبیِ نیمهقطبی، که هر کدام فقط برای یک لحظه روشن میشوند و بعد، مثل یک فکرِ نیمهگفته، در سایه فرو میروند.
معماریاش با “نظم” دشمنی نداشت؛ فقط نظم را مثل کاغذ تا میکرد؛ چینخورده، کهنهدوست، و نجیب. راهروها طولانی نمیشدند، میپیچیدند، مثل جملهای که تا آخر نمیرسد اما تو را از درون حرکت میدهد.
پنجرهها رو به آسمان نبودند؛ رو به زمان بودند هر بار که از کنج سالن رد میشوی، انگار ساعت یک دقیقه عقب میرود، و همانجا، روی یک میز چوبی که ردِ لکهی قهوه را مثل مُهر تاریخ نگه داشته، فنجان مینشیند و کتاب باز میشود اما نه در صفحهی اول، در صفحهای که فقط آدمهای شببیدار بلدند پیدا کنند.
در مرکز بنا، نور گرم مثل کلمات سنگین “قصد” داشت: همهچیز را آهستهتر کند، تا خیالها بیصدا از بین ستونها عبور کنند و به شکل سایههای ستارهای روی دیوارها بخزند. نه برای تمام شدن برای ماندن در میانِ مکثها.
این است معماری پنهان تو :جایی میان قهوه و کاغذ نیمه شب ، از جنس چوب و آه واژه ها؛ جایی که صاحب خانه اش در میانه ی شب ها کتاب میخواند.✮
۱۵:۵۳
๑𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 : @thisistwilightschannel๑𝓦𝓻𝓲𝓽𝓽𝓮𝓷 𝓫𝔂 : @sundown
。𖦹°‧اگر این حضور، یک بنا بود،معماریاش نه از مصالحِ آشکار، بلکه از سایههای معنادار ساخته شده بود؛ جایی که فضا، خودش به زبان میآید و صداها از زیر طاقهای قدیمی عبور میکنند.
در این بنای باستانیِ، یونانِ دور مثل یک افسانهی زنده حضور دارد؛ همان شکوهِ سنگ و همان نجابتِ سکوت. خفاشها نه به شکلِ تهدید، بلکه به صورتِ نگهبانِ مکثها رفتوآمدِ قلعه را تنظیم میکنند؛ و در این معماری نوشتن، تبدیل میشود به آیینی آرام، پر از وقار، با ضرباهنگی که به غروبِ سرد ختم میشود.
و درون آن، کتاب خانه ای ایستاده نه فقط به عنوان سرگرمی بلکه به عنوان راهی برای لمسِ تاریکیِ محترمانه.
این است معماری پنهان تو :بنیادی از سایه، سنگ و سکوتِ عصرِ سرد.در این قلعه واژهها مثل خفاشها از دلِ تاریکی عبور میکنندو هر گوشهاش بویِ کهن و کتابهای نیمهخوانده میدهد.
。𖦹°‧اگر این حضور، یک بنا بود،معماریاش نه از مصالحِ آشکار، بلکه از سایههای معنادار ساخته شده بود؛ جایی که فضا، خودش به زبان میآید و صداها از زیر طاقهای قدیمی عبور میکنند.
در این بنای باستانیِ، یونانِ دور مثل یک افسانهی زنده حضور دارد؛ همان شکوهِ سنگ و همان نجابتِ سکوت. خفاشها نه به شکلِ تهدید، بلکه به صورتِ نگهبانِ مکثها رفتوآمدِ قلعه را تنظیم میکنند؛ و در این معماری نوشتن، تبدیل میشود به آیینی آرام، پر از وقار، با ضرباهنگی که به غروبِ سرد ختم میشود.
و درون آن، کتاب خانه ای ایستاده نه فقط به عنوان سرگرمی بلکه به عنوان راهی برای لمسِ تاریکیِ محترمانه.
این است معماری پنهان تو :بنیادی از سایه، سنگ و سکوتِ عصرِ سرد.در این قلعه واژهها مثل خفاشها از دلِ تاریکی عبور میکنندو هر گوشهاش بویِ کهن و کتابهای نیمهخوانده میدهد.
۱۷:۱۴
بازارسال شده از wishing star’🦌
Hello friends, welcome to the"first challenge" of @wishinhstar 

This challenge works like this: you forward this message to your channel and send me your channel ID on unknown.Then, based on your channel vibe, I select a part from a book I read and send it.

send your ID here:ble.ir/payamresanimbot?start=izQgNn3FlfJ8gwzptmnXwu2Jd
send your ID here:ble.ir/payamresanimbot?start=izQgNn3FlfJ8gwzptmnXwu2Jd
۱۸:۰۴
๑𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 : @wings๑𝓦𝓻𝓲𝓽𝓽𝓮𝓷 𝓫𝔂 : @sundown
。𖦹°‧اگر این حضور، یک بنا بود، درست در نقطه تلاقیِ نیستی و هستی، جایی که سفید نه نمادِ امید، که پژواکِ پوچیِ عمیق است، بنایی شکل میگیرد؛ ساختمانی استوار بر وهمِ رقصِ بالهبا جامههایی به سپیدیِ گچگرفتهترین سالنهایِ تئاتر. دیوارهای این عمارت، نه از آجر و سیمان؛ که از تراکمِ اطلاعات و لایههایِ تاریخِ ادبیات بافته شدهاند؛ هر تالار، هر راهرو، تبلورِ فلسفهای است که در آن، قهوه، حکمِ سوختِ موتورِ خلاقیت را دارد و کتاب، نقشه راهِ گمشدگانِ در خویشتن.
موی بلندِ چون آبشاری ابریشمی بر شانههایِ این بنا فرو میریزد؛ روایتی است از سیالیتِ اندیشه، و هر گامِ او در این فضایِ سفید و خاکستری، نه لزوماً رقص که جستجویی است برای یافتنِ معنا در میانِ سکوتِ مطلق.
این است معماریِ پنهانِ تو:رقصِ سپیدی در قلبِ خلاء؛ بنایی از اندیشه و تردید، که در آن هر کتاب، یک بالِ سفید است و هر واژه، وزنی است برایِ تعادل در ورایِ پوچی.✮
。𖦹°‧اگر این حضور، یک بنا بود، درست در نقطه تلاقیِ نیستی و هستی، جایی که سفید نه نمادِ امید، که پژواکِ پوچیِ عمیق است، بنایی شکل میگیرد؛ ساختمانی استوار بر وهمِ رقصِ بالهبا جامههایی به سپیدیِ گچگرفتهترین سالنهایِ تئاتر. دیوارهای این عمارت، نه از آجر و سیمان؛ که از تراکمِ اطلاعات و لایههایِ تاریخِ ادبیات بافته شدهاند؛ هر تالار، هر راهرو، تبلورِ فلسفهای است که در آن، قهوه، حکمِ سوختِ موتورِ خلاقیت را دارد و کتاب، نقشه راهِ گمشدگانِ در خویشتن.
موی بلندِ چون آبشاری ابریشمی بر شانههایِ این بنا فرو میریزد؛ روایتی است از سیالیتِ اندیشه، و هر گامِ او در این فضایِ سفید و خاکستری، نه لزوماً رقص که جستجویی است برای یافتنِ معنا در میانِ سکوتِ مطلق.
این است معماریِ پنهانِ تو:رقصِ سپیدی در قلبِ خلاء؛ بنایی از اندیشه و تردید، که در آن هر کتاب، یک بالِ سفید است و هر واژه، وزنی است برایِ تعادل در ورایِ پوچی.✮
۱۸:۱۰
𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 : @CrypticSanctuary𝓦𝓻𝓲𝓽𝓽𝓮𝓷 𝓫𝔂 : @sundown
。𖦹°‧اگر این حضور، یک بنا بود، بنایی قد برمیافراخت که گویی از سوگِ جهان و تیرگیِ ماده سرشته شده است؛ عمارتی نه برای زیستن، بلکه برای اقامتِ سایهها، جایی که دیوارها از سیاهیِ متراکم و سکوتِ گورستانی ساخته شدهاند و هر پنجره، نه رو به روشنایی، که به دهانِ شب گشوده میشود. اینجا، هوا بوی خاکِ نمخورده و خاطرهی خون میدهد؛ و راهروها چنان در خود فرو رفتهاند که گویی خودِ زمان، از عبور در آنها هراس دارد.
در این عمارت خونين خون آشام هایی میزیستند؛ اما نه از سرِ نمایش، که از سرِ همذاتپنداری با موجودی که در مرزِ مرگ و میل، در مرزِ عطش و انکار، معنا مییابد. این بنا نیز چنین است: قصرِ امیالِ شبانه قلعهای که در برجهایش نه ناقوس، که پژواکِ گیتارهای راک و ضربآهنگِ متال طنین میافکند؛ موسیقیای که چون آیینی خشن و باشکوه، تاریکی را نه میپوشاند، که آن را تقدیس میکند.
ساکنانِ حهان این کاخ، اعضای یک قبرستاناند؛ مردگانی که به جای خاموشی، با خون و قلبِ سیاه، حضور خویش را مهر میزنند. اینجا زیستن، شکلی از مرگِ آگاهانه است؛ و مرگ، نه پایان، بلکه صورتِ دیگرِ وفاداری به تاریکیست.
این است معماری پنهانِ تو: قلعهای از خون و صدا، جایی که تاریکی نه فقدان، بلکه هویتِ نابِ وجود است.✮
。𖦹°‧اگر این حضور، یک بنا بود، بنایی قد برمیافراخت که گویی از سوگِ جهان و تیرگیِ ماده سرشته شده است؛ عمارتی نه برای زیستن، بلکه برای اقامتِ سایهها، جایی که دیوارها از سیاهیِ متراکم و سکوتِ گورستانی ساخته شدهاند و هر پنجره، نه رو به روشنایی، که به دهانِ شب گشوده میشود. اینجا، هوا بوی خاکِ نمخورده و خاطرهی خون میدهد؛ و راهروها چنان در خود فرو رفتهاند که گویی خودِ زمان، از عبور در آنها هراس دارد.
در این عمارت خونين خون آشام هایی میزیستند؛ اما نه از سرِ نمایش، که از سرِ همذاتپنداری با موجودی که در مرزِ مرگ و میل، در مرزِ عطش و انکار، معنا مییابد. این بنا نیز چنین است: قصرِ امیالِ شبانه قلعهای که در برجهایش نه ناقوس، که پژواکِ گیتارهای راک و ضربآهنگِ متال طنین میافکند؛ موسیقیای که چون آیینی خشن و باشکوه، تاریکی را نه میپوشاند، که آن را تقدیس میکند.
ساکنانِ حهان این کاخ، اعضای یک قبرستاناند؛ مردگانی که به جای خاموشی، با خون و قلبِ سیاه، حضور خویش را مهر میزنند. اینجا زیستن، شکلی از مرگِ آگاهانه است؛ و مرگ، نه پایان، بلکه صورتِ دیگرِ وفاداری به تاریکیست.
این است معماری پنهانِ تو: قلعهای از خون و صدا، جایی که تاریکی نه فقدان، بلکه هویتِ نابِ وجود است.✮
۱۹:۰۹
๑𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 : @churchofjudgement๑𝓦𝓻𝓲𝓽𝓽𝓮𝓷 𝓫𝔂 : @sundown
。𖦹°‧اگر این حضور، یک بنا بود، عمارتی قد میکشید که گویا از نفسِ آخرِ زمستان و از آهِ سپیدِ فرشتگانی خاموش بنا شده است؛ بنایی که نه به قصدِ اقامت، بلکه برای مراسمِ وداع با حضور افراشتهاند. رنگِ غالبِ آن، سفید و خاکستری است؛ اما نه از جنسِ روشناییِ رهاییبخش، که از سنخِ سپیدیِ تهیدستِ مرگ؛ سپیدیای که بیشتر به خاموشی میماند تا امید، و بیشتر به خلأ شبیه است تا نجات. اینجا هر دیوار، بهجای آنکه نگهدارندهی حیات باشد، همچون پردهای نازک میانِ بودن و نبودن آویخته است.
سفالگریِ در چنین معماریای، به هیئتِ آیینی آرام و رازآلود درمیآید؛ گویی دستها، نه گل، که تاریخِ شکنندگیِ بشر را ورز میدهند. هر شیء، هر ظرف، هر حجمِ ساختهشده، شمایلی از فرودِ فرشتهای است که بر لبهی قبر مینشیند؛ نه برای سوگواریِ ساده، بلکه برای پاسداری از سکوتی که پس از نامها میماند.
این بنا، معماریِ پوچیِ نجیب است: جایی که خاکستری، زبانِ اصلیِ ماده است و سفیدی، نه بهعنوانِ نور، که بهمثابهی فرسودگیِ قدسی حضور دارد. فضای آن، بیش از آنکه دیده شود، حس میشود؛ مثل لمسِ سردِ سنگی بر سینهی شب، مثل سکوتِ فرشتگانی که بر فرازِ قبرها، بالهایشان را برای همیشه بستهاند.
این است معماری پنهانِ تو:عمارتی از جنسِ سپیدیِ خاموش، ایستاده بر لبهی قبرِ نور؛ بنایی از شمع و خاکستر، که در آن زیبایی، در لحظه ی نبودن قد میکشد.✮
。𖦹°‧اگر این حضور، یک بنا بود، عمارتی قد میکشید که گویا از نفسِ آخرِ زمستان و از آهِ سپیدِ فرشتگانی خاموش بنا شده است؛ بنایی که نه به قصدِ اقامت، بلکه برای مراسمِ وداع با حضور افراشتهاند. رنگِ غالبِ آن، سفید و خاکستری است؛ اما نه از جنسِ روشناییِ رهاییبخش، که از سنخِ سپیدیِ تهیدستِ مرگ؛ سپیدیای که بیشتر به خاموشی میماند تا امید، و بیشتر به خلأ شبیه است تا نجات. اینجا هر دیوار، بهجای آنکه نگهدارندهی حیات باشد، همچون پردهای نازک میانِ بودن و نبودن آویخته است.
سفالگریِ در چنین معماریای، به هیئتِ آیینی آرام و رازآلود درمیآید؛ گویی دستها، نه گل، که تاریخِ شکنندگیِ بشر را ورز میدهند. هر شیء، هر ظرف، هر حجمِ ساختهشده، شمایلی از فرودِ فرشتهای است که بر لبهی قبر مینشیند؛ نه برای سوگواریِ ساده، بلکه برای پاسداری از سکوتی که پس از نامها میماند.
این بنا، معماریِ پوچیِ نجیب است: جایی که خاکستری، زبانِ اصلیِ ماده است و سفیدی، نه بهعنوانِ نور، که بهمثابهی فرسودگیِ قدسی حضور دارد. فضای آن، بیش از آنکه دیده شود، حس میشود؛ مثل لمسِ سردِ سنگی بر سینهی شب، مثل سکوتِ فرشتگانی که بر فرازِ قبرها، بالهایشان را برای همیشه بستهاند.
این است معماری پنهانِ تو:عمارتی از جنسِ سپیدیِ خاموش، ایستاده بر لبهی قبرِ نور؛ بنایی از شمع و خاکستر، که در آن زیبایی، در لحظه ی نبودن قد میکشد.✮
۲۳:۰۲
๑𝓕𝓸𝓻 𝓭𝓮𝓪𝓻 : @ilovemyname13๑𝓦𝓻𝓲𝓽𝓽𝓮𝓷 𝓫𝔂 : @sundown
。𖦹°‧اگر این حضور، یک بنا بود،به بنایی میماند که از جنسِ نظمِ مطلق نیست، بلکه از آشوبِ دلپذیرِ زیستن بنا شده است؛ عمارتی که در آن، هر چیز ظاهراً بیربط، با نوعی منطقِ پنهان و شاعرانه کنارِ هم نشسته است. اینجا معماری، نه از جنسِ تقارن و انضباط، که از سنخِ پراکندهگیِ آشناست؛ همان نظمی که در دلِ بینظمی، آرامش میزاید. دیوارهایش از تکهتکههای روزمرگی ساخته شدهاند: جرعهای قهوه، لرزشِ روشنِ صفحهی گوشی، بوی آدامسِ بادکنکی، تماشای آسمان، و فنجانی چای که در سکوتِ عصر، مثل نقطهای نرم بر متنِ جهان مینشیند.
این عمارت گسترش یافته اتاقیست که در آن ذهن، بیآنکه وادار به آراستگی شود، به شکل طبیعیِ خویش بازمیگردد؛ذهنی نامرتب، اما زنده، که از دلِ پریشانیاش جرقههای کشف و دلسپردگی میرویند. در این بنا، اتفاقات رندومِ روزمره نه حاشیهاند و نه زوائد، بلکه آجرهای اصلیِ سازهاند؛ آجرهایی که هر یک، قطعهای از تجربهی زیستن را حمل میکنند. اینجا زندگی، بهجای آنکه به قالبی خشک و رسمی درآید، در دریاچه گفتوگویی بیتکلف جریان دارد؛ .
و اما یک عنصرِ غریب و درخشان، همچون تکهای ابرِ فرودآمده بر شانهی یک اتاقِ گرم، ناگهان نگاه را میرباید. خز سفید که در این معماری، صرفاً یک بافت نیست؛ نشانهایست از نرمیِ اغواگرِ جهان، از میل به لمس، از تصادفِ لوکسِ لطافت در میانِ روزمرگی.
این است معماری پنهانِ تو:کاخی از جنسِ اتفاقهای کوچک و مکاشفههای بیصدا، با دیوارهایی از قهوه، آسمان، چای و خزِ سفید؛ جایی که آشوب، به زبانِ آرامش حرف میزند.✮
。𖦹°‧اگر این حضور، یک بنا بود،به بنایی میماند که از جنسِ نظمِ مطلق نیست، بلکه از آشوبِ دلپذیرِ زیستن بنا شده است؛ عمارتی که در آن، هر چیز ظاهراً بیربط، با نوعی منطقِ پنهان و شاعرانه کنارِ هم نشسته است. اینجا معماری، نه از جنسِ تقارن و انضباط، که از سنخِ پراکندهگیِ آشناست؛ همان نظمی که در دلِ بینظمی، آرامش میزاید. دیوارهایش از تکهتکههای روزمرگی ساخته شدهاند: جرعهای قهوه، لرزشِ روشنِ صفحهی گوشی، بوی آدامسِ بادکنکی، تماشای آسمان، و فنجانی چای که در سکوتِ عصر، مثل نقطهای نرم بر متنِ جهان مینشیند.
این عمارت گسترش یافته اتاقیست که در آن ذهن، بیآنکه وادار به آراستگی شود، به شکل طبیعیِ خویش بازمیگردد؛ذهنی نامرتب، اما زنده، که از دلِ پریشانیاش جرقههای کشف و دلسپردگی میرویند. در این بنا، اتفاقات رندومِ روزمره نه حاشیهاند و نه زوائد، بلکه آجرهای اصلیِ سازهاند؛ آجرهایی که هر یک، قطعهای از تجربهی زیستن را حمل میکنند. اینجا زندگی، بهجای آنکه به قالبی خشک و رسمی درآید، در دریاچه گفتوگویی بیتکلف جریان دارد؛ .
و اما یک عنصرِ غریب و درخشان، همچون تکهای ابرِ فرودآمده بر شانهی یک اتاقِ گرم، ناگهان نگاه را میرباید. خز سفید که در این معماری، صرفاً یک بافت نیست؛ نشانهایست از نرمیِ اغواگرِ جهان، از میل به لمس، از تصادفِ لوکسِ لطافت در میانِ روزمرگی.
این است معماری پنهانِ تو:کاخی از جنسِ اتفاقهای کوچک و مکاشفههای بیصدا، با دیوارهایی از قهوه، آسمان، چای و خزِ سفید؛ جایی که آشوب، به زبانِ آرامش حرف میزند.✮
۲۳:۰۲