طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_سی_هفت
: موسی بی خبر از آنچه که در پشت سرش می گذشت، آواره ی بیابان شد، آنهم بیابانی پر از سنگلاخ، گرم و سوزان و بی آب و علف... حالا مأموران هامان تمام راه ها را وجب به وجب گشته بودند و طبق اخبار واصله به قصر، هامان مطمئن شده بود که موسی به بیابان پر از خطر رفته و اطمینان داشت که موسی جایی در بیابان جان داده و از بین رفته و این خبر را به فرعون داد. از طرفی موسی بدون اینکه توشه و غذایی همراه داشته باشد در بیابانی سوزان به پیش می رفت. روزها و شبها در بیابان می رفت و ذکر خدا می گفت، خسته می شد، اندکی می نشست تا خستگی به درکند، اما آفتاب سوزان بر تن و جانش می نشست و خسته تر از قبل ، بر می خواست و پیش میرفت. موسی که اینک سی سال داشت و عین این سی سال را در قصر و ناز و نعمت بزرگ شده بود و متکایی از پر قو زیر سر داشت و هر زمان اراده می کرد انواع خوراکی ها در جلویش بود. اینک روزها بود که چیزی نخورده بود و خوراکش گیاهان بیابان شده بود، گیاهانی که تک و توک، این طرف و آن طرف دیده میشد. گاهی آنچنان عطش به او دست میداد که با دستانش حفره ای در خاک می کند و تن و بدن تبدارش را به خاک نم دار زمین می سپرد تا کمی از عطشش کم شود. حالا نه خبری از خوراکی های مختلف اعیونی بود و نه امکانات رفاهی آنچنانی داشت، خواب که چشمانش را در می ربود، تخته سنگی متکایش میشد و خاک گرم زمین تختخوابش.... موسی روزها در بیابان سرگردان بود و به پیش می رفت، به او گفته بودند که انتهای این بیابان به سرزمینی به نام «مدین» می رسد و او به امید رسیدن به آنجا و توکل بر خداوند بزرگ راه می پیمود. موسی آنقدر در بیابان رفته بود که کفش هایش ساییده شد و از بین رفته بود و اینک دیگر کفشی هم به پا نداشت تا به راحتی طی مسیر کند. پای موسی تاول زده بود، می خواست جایی بنشیند تا اندکی درد تاول هایش کمتر شود که ناگهان از دور سایه های یک آبادی را دید و در این زمان هر چه که درد و رنج داشت فراموش کرد و با خوشحالی و قدم های بلند به پیش رفت. کمی جلوتر رفت و با دقت به پیش رو چشم دوخت، آری درست میدید، چند حلقه چاه آب آنجا بود که دور آن را چند نفر گرفته بودند و گله های زیادی از گوسفندان در اطراف چاه دیده میشد. انگار افرادی که آنجا بودند مشغول کار بودند، موسی باسرعت جلو رفت تا ببیند چه خبر است و سر از کجا درآورده است... ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_سی_هشت🎬:
حضرت موسی کمی جلوتر رفت، تعدادی مرد را دید که به نظر میرسید چوپان بودند و دور حلقه ی چاهی گرد آمده بودند و هر کدام به نوبت با دلوی بزرگ از چاه آب می کشیدند و آبشخوری برای گوسفندان درست کرده بودند که هر چوپان به گوسفندان خود آب میداد.
موسی چشم چرخاند و کمی دورتر دو دختر جوان را دید که منتظر ایستاده اند، گویا آنها هم گوسفندانی برای خوردن آب به اینجا آورده بودند اما چرا با فاصله ایستاده بودند و جلو نمی آمدند، برایش سوال برانگیز بود.
موسی جلو رفت، همانطور که سرش پایین بود فرمود: سلام! گویا شما هم گوسفندانی دارید که تشنه اند، آیا این مردها نوبت شما را نادیده گرفته اند که چنین گوشه ای ایستاده اید منتظرید؟
یکی از دخترها با لحنی آرام گفت: سلام ای مرد غریبه! چوپان ها به نوبت از چاه آب می کشند و گوسفندان خود را آب میدهند، آنها به حق ما تعرض نکرده اند و این خود ما هستیم که جلو نمی رویم.
موسی ابرو در هم کشید وگفت: چرا جلو نمی روید؟!همان دختر که گویا بزرگتر از خواهر دیگرش بود گفت: نه...حیای زنانه باعث میشود که ما نزدیک مردان نامحرم نشویم و صبر می کنیم تا همه ی آنها بروند و سپس به گوسفندان خود آب می دهیم.از طرفی ما دو خواهر هستیم که توان کشیدن آب از چاه را نداریم، آخر کشیدن آب آنهم با چنین دلو بزرگی، کار مردان نیرومند است نه دخترانی چون ما، پس ما صبر می کنیم و از باقی مانده ی آبی که از دیگر گوسفندان بر جای می ماند گوسفندانمان را سیراب می کنیم، پس کسی به حق ما تعرض نکرده و ما به اختیار خود این گوشه ایستاده ایم
حضرت موسی نفس عمیقی کشید و از اینهمه حجب و حیای این دو خواهر غرق شوق شد و همانطور که نگاعش ریگ های زمین را در برگرفته بود فرمود: آیا اجازه می دهید امروز در نوبت خود، من از چاه برای گوسفندانتان آب بکشم؟! آیا می توانم به شما کمک کنم؟!
دختر بزرگ سری تکان داد و با همان لحن با حجب و حیایش گفت: این محبتی ست که شما در حق ما روا می دارید که ان شاالله خداوند چندین برابرش را به شما ارزانی دهد.
موسی تا این سخن را شنید، سخنی که بوی خدای یکتا را میداد دانست به مدین رسیده، جایی که مردمش یکتاپرست بودند و حکم و فرمان فرعون در اینجا کارساز نبود و اصلا به این مکان نمی رسید.
پس جلو رفت و با چوپان هایی که دور چاه را گرفته بودند صحبت کرد و متوجه شد که نوبت بعدی آب، نوبت این دو خواهر هست
موسی با پاهای برهنه، آستین لباسش را بالا داد، درست است که روزها سرگردانی و پیاده روی در بیابان و نخوردن غذا، گوشت تن او را ریخته بود اما هنوز نیروی جوانی در بازو داشت، پس مانند یک یل و پهلوانی بی نظیر مشغول کشیدن آب از چاه شد.
موسی آنچنان فرز و چالاک عمل می کرد که حتی بقیه ی چوپان ها به این قدرت بدنی آفرین می گفتند و از اینهمه نیرو متعجب شده بودند و دو خواهر از کمی دورتر حرکات موسی را میدیدند و خدا را شکر می کردند که امروز انسانی جوانمرد کار آنها را راحت نموده است.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
حضرت موسی کمی جلوتر رفت، تعدادی مرد را دید که به نظر میرسید چوپان بودند و دور حلقه ی چاهی گرد آمده بودند و هر کدام به نوبت با دلوی بزرگ از چاه آب می کشیدند و آبشخوری برای گوسفندان درست کرده بودند که هر چوپان به گوسفندان خود آب میداد.
موسی چشم چرخاند و کمی دورتر دو دختر جوان را دید که منتظر ایستاده اند، گویا آنها هم گوسفندانی برای خوردن آب به اینجا آورده بودند اما چرا با فاصله ایستاده بودند و جلو نمی آمدند، برایش سوال برانگیز بود.
موسی جلو رفت، همانطور که سرش پایین بود فرمود: سلام! گویا شما هم گوسفندانی دارید که تشنه اند، آیا این مردها نوبت شما را نادیده گرفته اند که چنین گوشه ای ایستاده اید منتظرید؟
یکی از دخترها با لحنی آرام گفت: سلام ای مرد غریبه! چوپان ها به نوبت از چاه آب می کشند و گوسفندان خود را آب میدهند، آنها به حق ما تعرض نکرده اند و این خود ما هستیم که جلو نمی رویم.
موسی ابرو در هم کشید وگفت: چرا جلو نمی روید؟!همان دختر که گویا بزرگتر از خواهر دیگرش بود گفت: نه...حیای زنانه باعث میشود که ما نزدیک مردان نامحرم نشویم و صبر می کنیم تا همه ی آنها بروند و سپس به گوسفندان خود آب می دهیم.از طرفی ما دو خواهر هستیم که توان کشیدن آب از چاه را نداریم، آخر کشیدن آب آنهم با چنین دلو بزرگی، کار مردان نیرومند است نه دخترانی چون ما، پس ما صبر می کنیم و از باقی مانده ی آبی که از دیگر گوسفندان بر جای می ماند گوسفندانمان را سیراب می کنیم، پس کسی به حق ما تعرض نکرده و ما به اختیار خود این گوشه ایستاده ایم
حضرت موسی نفس عمیقی کشید و از اینهمه حجب و حیای این دو خواهر غرق شوق شد و همانطور که نگاعش ریگ های زمین را در برگرفته بود فرمود: آیا اجازه می دهید امروز در نوبت خود، من از چاه برای گوسفندانتان آب بکشم؟! آیا می توانم به شما کمک کنم؟!
دختر بزرگ سری تکان داد و با همان لحن با حجب و حیایش گفت: این محبتی ست که شما در حق ما روا می دارید که ان شاالله خداوند چندین برابرش را به شما ارزانی دهد.
موسی تا این سخن را شنید، سخنی که بوی خدای یکتا را میداد دانست به مدین رسیده، جایی که مردمش یکتاپرست بودند و حکم و فرمان فرعون در اینجا کارساز نبود و اصلا به این مکان نمی رسید.
پس جلو رفت و با چوپان هایی که دور چاه را گرفته بودند صحبت کرد و متوجه شد که نوبت بعدی آب، نوبت این دو خواهر هست
موسی با پاهای برهنه، آستین لباسش را بالا داد، درست است که روزها سرگردانی و پیاده روی در بیابان و نخوردن غذا، گوشت تن او را ریخته بود اما هنوز نیروی جوانی در بازو داشت، پس مانند یک یل و پهلوانی بی نظیر مشغول کشیدن آب از چاه شد.
موسی آنچنان فرز و چالاک عمل می کرد که حتی بقیه ی چوپان ها به این قدرت بدنی آفرین می گفتند و از اینهمه نیرو متعجب شده بودند و دو خواهر از کمی دورتر حرکات موسی را میدیدند و خدا را شکر می کردند که امروز انسانی جوانمرد کار آنها را راحت نموده است.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۲۲۹
۱۶:۵۴