طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_نود
: ابلیسک طرح و نقشه اش را گفت و اتفاقا مورد توجه همه قرار گرفت، گوییا نقشه ای بسیار ماهرانه بود که به تمام جوانب کار فکر شده بود. به دستور ابلیسک که هیچ کس او را نمی شناخت اما همه به او اعتماد داشتند کل راهزنان مناطق اطراف جمع شدند، تعداد زیادی بودند که در دسته های چند نفره تقسیم شدند که هر دسته مسول چیزی بود اما مسولیت کلیدی و اصلی این ماجرا بر عهده ی ابلیسک و گروهی بود که تحت فرمان او بودند. بالاخره بعد از چند روز برنامه ریزی، صبح روز موعود فرا رسید، راهزانان روی خود را بسته و هر کدام به طرف محلی که مورد مأموریتشان بود حرکت کردند. اولین و مهم ترین گروه، وقت طلوع آفتاب با مشعل های شعله ور در دستانشان خود را به مزارع ایوب نبی رساندند و در چشم بهم زدنی مزارع را آتش دادند، تمام محصول و درختان میوه و باغ و زراعت ایوب در آتش می سوخت، دود آتش به هوا بلند شد و همه ی مردم کنعان و عوامل ایوب نبی به سمت مزارع هجوم آوردند، هر کس می خواست کمکی کند و تا آتش را مهار کنند، اما انگار این آتش گوشه ای از جهنم بود. حتی تعدادی از گوسفندان گله ی ایوب در آتش سوختند و هر آنچه از گوسفندان باقی ماند را همان راهزنانی که آتش را برافروخته بودند دزدیدند و طبق برنامه ی ابلیسک در همین زمانی که مردم کنعان درگیر خاموش کردن آتش بودند، گروه دیگر راهزنان به گله ی گاو ایوب حمله کردند و چوپانان بی نوا را کشتند و خیلی راحت گله ی گاو را از آن خود کردند ادامه دارد...
به قلم: طاهره سادات حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_نود_یک🎬:
حالا مزارع ایوب نبی در آتش میسوخت گله ی گوسفندان و گاوهایش به یغما رفته بود و گروه بعدی دست به کار شدند و اینبار به گله ی شتر ایوب نبی حمله کردند.
ساربانان گله تا چشمشان به راهزنان روی بسته افتاد فرار را بر قرار ترجیح دادند و گله شتر را دو دستی تقدیم آنها کردند.حالا نوبت گله ی اسب ایوب بود که گروه دیگر راهزنان به آنجا حمله کردند، محافظان اسب ها تعدادی فرار کردند و تعدادی هم مقاومت که راهزنان به آنها رحم نکردند وهمه را از دم تیغ گذراندند و گله ی اسب ایوب هم صاحب شدندو حالا آخرین گروه راهزنان که قلبی از سنگ در سینه داشتند و اصلی ترین کار را می بایست انجام دهند وارد عمل شدند.
وقتی همه درگیر آتش بودند و دیگر عوامل ایوب نبی یا کشته شده بودند و یا فرار کرده بودند، دسته ی آخر راهزنان بر بام اتاق هایی کخ فرزندان حضرت ایوب در آن ساکن بودند حاضر شدند و بام را بر سر فرزندان حضرت ایوب خراب کردند و تعداد زیادی از فرزندان ایوب که از چهار همسرش داشت، به یکباره از بین رفتند
یعنی در کمتر از یک روز ، حضرت ایوب هر چه از دار و درخت و اسب و شتر و گاو و گوسفند داشت از دست رفت و از همه بدتر اینکه فرزندان رشیدش هم از دست داد.
حضرت ایوب بی خبر از همه جا در کلبه ای که برای عبادت ساخته بود مشغول راز و نیاز با پروردگار بود که قاصدی هراسان درب کلبه را زد و وارد اتاق شد و به ایشان گفت که تمام مزارع و درختانش دود شد و بر هوا رفت.هنوز حرف در دهان قاصد بود که مردی دیگر وارد شد و خبر از سرقت شترها داد و یکی دیگر خبر از کشته شدن غلام ها و به غارت رفتن گله ی گاو ایشان خبر داد و باز قاصدی دیگر رسید و خبر به غارت رفتن، اسب ها را داد و در آخر چهار همسر ایوب در حالیکه بر سر و سینه می زدند بر او وارد شدند و خبر مرگ فرزندان را به ایشان دادند.
در این هنگام..
ادامه دارد
حالا مزارع ایوب نبی در آتش میسوخت گله ی گوسفندان و گاوهایش به یغما رفته بود و گروه بعدی دست به کار شدند و اینبار به گله ی شتر ایوب نبی حمله کردند.
ساربانان گله تا چشمشان به راهزنان روی بسته افتاد فرار را بر قرار ترجیح دادند و گله شتر را دو دستی تقدیم آنها کردند.حالا نوبت گله ی اسب ایوب بود که گروه دیگر راهزنان به آنجا حمله کردند، محافظان اسب ها تعدادی فرار کردند و تعدادی هم مقاومت که راهزنان به آنها رحم نکردند وهمه را از دم تیغ گذراندند و گله ی اسب ایوب هم صاحب شدندو حالا آخرین گروه راهزنان که قلبی از سنگ در سینه داشتند و اصلی ترین کار را می بایست انجام دهند وارد عمل شدند.
وقتی همه درگیر آتش بودند و دیگر عوامل ایوب نبی یا کشته شده بودند و یا فرار کرده بودند، دسته ی آخر راهزنان بر بام اتاق هایی کخ فرزندان حضرت ایوب در آن ساکن بودند حاضر شدند و بام را بر سر فرزندان حضرت ایوب خراب کردند و تعداد زیادی از فرزندان ایوب که از چهار همسرش داشت، به یکباره از بین رفتند
یعنی در کمتر از یک روز ، حضرت ایوب هر چه از دار و درخت و اسب و شتر و گاو و گوسفند داشت از دست رفت و از همه بدتر اینکه فرزندان رشیدش هم از دست داد.
حضرت ایوب بی خبر از همه جا در کلبه ای که برای عبادت ساخته بود مشغول راز و نیاز با پروردگار بود که قاصدی هراسان درب کلبه را زد و وارد اتاق شد و به ایشان گفت که تمام مزارع و درختانش دود شد و بر هوا رفت.هنوز حرف در دهان قاصد بود که مردی دیگر وارد شد و خبر از سرقت شترها داد و یکی دیگر خبر از کشته شدن غلام ها و به غارت رفتن گله ی گاو ایشان خبر داد و باز قاصدی دیگر رسید و خبر به غارت رفتن، اسب ها را داد و در آخر چهار همسر ایوب در حالیکه بر سر و سینه می زدند بر او وارد شدند و خبر مرگ فرزندان را به ایشان دادند.
در این هنگام..
ادامه دارد
۳۳۰
۱۶:۵۹