طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_پنجم
: جاسوس وارد شد، تعظیم بلند بالایی کرد و گوشه ای ایستاد. فرعون نگاهی به سر و وضع ژولیده ی او کرد و با بی حوصلگی گفت: چه امر مهمی پیش امده که با این وضعیت در نیمه شب به حضور ما رسیدی و مزاحم استراحتمان شدی؟! جاسوس نفس آرامی کشید و گفت: قربان! من در بین بنی اسرائیل نفوذ کردم و چند روز است در بیابان سرگردانم تا خود را به قصر برسانم و خبر مهمی برایتان دارم. فرعون ابروهایش را در هم کشید و گفت: چه خبر مهمی؟! زودتر حرفت را بزن که اوقاتمان تلخ است. مرد گفت: به من خبر رسید که برخی مومنین بنی اسرائیل در غاری جلسه ای اضطراری برگزار کردند، من هم با ترفندی وارد مجلسشان شدم، فقیهی از فقیهان بنی اسرائیل با رویی پوشیده که نمی خواست شناخته شود بر صدر مجلس نشسته بود و سخنرانی می کرد، همانطور که می دانید سالهاست که بنی اسرائیل منتظر آمدن منجی هستند تا بیاید و آنها را نجات دهد، آن فقیه با اطمینان به همه می گفت که صبر پیشه کنند و مژده ظهور قریب الوقوع منجی را می داد، با شنیدن این حرف فی الفور جلسه را ترک کردم و به سمت شهر تاختم اما از بخت بدم در بین راه اسبم... فرعون که از شنیدن این خبر برآشفته بود با تحکم به میان حرف مرد دوید و گفت: خاموش باش! دیگر سخنی نگو که گویا اوضاع بسیار نگران کننده هست و بی شک این خواب امشب من هم در تایید خبر توست. مرد همانطور که سرش پایین بود و به سنگ های مرمرین کف قصر خیره شده بود زیر لب گفت: خواب؟! در همین هنگام نگهبان جلوی در ورود کاهنان و خوابگزاران را اعلام کرد. فرعون با اشاره ی دست، مرد جاسوس را مرخص کرد و اجازه ورود کاهنان را صادر نمود. آنها وارد شدند، فرعون درحالیکه با انگشتان دست بر کمینه ی طلایی تختش تند تند میزد و این عمل نشان از ذهن مغشوش داشت رو به خوابگزاران گفت: در چند مرحله خوابی عجیب دیدم، خوابی که گویی واقعیتی هولناک در خود پنهان داشت و شروع به تعریف خوابش نمود. خوابگزاران با دقت حرفهای فرعون را گوش کردند و بعد از اتمام حرفهای او به شور نشستند و بعد از دقایقی مشورت، یکی از آنها جلو آمد و گفت: قربان! خوابتان بسیار واضح است، از آنجایی که بنی اسرائیل از کنعان و سرزمین اطرافش وارد مصر شده اند و آن آتش از همان حوالی سرزده و همه چیز را جز خانه های بنی اسرائیلیان نابود کرده، نشان می دهد، کسی از این قوم و قبیله می آید که قصد نابودی حکومت شما و نجات بنی اسرائیل را دارد. در این لحظه کاهن اعظم نیز گلویی صاف کرد و جلو آمد و گفت:... ادامه دارد.. #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_ششم🎬:
کاهن با لحنی مضطربانه گفت: جناب فرمانروا! به گمانم تعبیر خوابگزاران به واقعیت نزدیک است، آخر ما در احوال ستاره ها نظر افکندیم و متوجه شدیم که اتفاقی مهم قرار است در آینده ای نه چندان دور به وقوع بپیوندد.
فرعون از جایش نیم خیز شد و گفت: اتفاق مهم؟! از چه چیزی سخن می گویید؟! کاهن اعظم آب دهانش را فرو داد و گفت: اسرار آسمان به ما می گوید که به زودی کودکی در بنی اسرائیل متولد می شود که گویا حکومت مصر را سرنگون می کند و بنی اسرائیل را از خواری و فلاکتی که برایشان درست کردیم نجات می دهد و باز بنی اسرائیل بر همه ی ما سروری می کنند.
در این هنگام، حرفهای آن مرد جاسوس در سر فرعون اکو می شد: آن فقیه می گفت که قرار است منجی بنی اسرائیل ظهور کند...فرعون با مشت بر کمینه ی تختش کوبید و گفت: بروید تحقیق کنید که آیا این کودک به دنیا آمده است یا نه؟!
کاهن تعظیمی کرد و گفت: طبق برآورد ما هنوز آن کودک پا به عرصه ی دنیا نگذاشته...
فرعون مانند اسپند روی آتش از جا جست و شروع کرد طول و عرض تالار را بی هدف پیمودن، برای این حاکم ظالم که قوی ترین و خون ریزترین فرعون تاریخ مصر بود و هیچ کس فرعونی به این قدرت و ظلم ندیده بود، سخت و سنگین بود که حالا تاج و تخت و حکمرانی اش توسط حضور طفلی تهدید شود.
پس از اینکه چندین بار تالار را پیمود، جلوی تخت ایستاد و خوابگزاران را با اشاره دست مرخص کرد و رو به کاهنان گفت: زنگ اضطراری را به صدا درآوردید تا مقامات کشوری و لشکری در تالار بزرگ معبد گرد هم آیند، من هم به آنجا می آیم تا تصمیم مهمی گرفته شود.
کاهنان که عمق اضطراب فرعون را درک کرده بودند، چشمی گفتند و بیرون رفتند تا الساعه مقامات مهم کشور را به معبد فرا خوانند.
ساعتی بعد، تعدادی از با نفوذترین مقامات مصر دور میزی که فرعون بر صدر آن نشسته بود گرد هم آمدند و به سخنان فرعون و پیشنهادات کاهنان که غلام حلقه به گوش ابلیس بودند، گوش می دادند که سرانجام تصمیم مهمی اتخاذ شد و به موجب این تصمیم، تا سالهای سال، مأموران و قابله هایی می بایست خانه های بنی اسرائیل را به طور مداوم بررسی و کنترل می کردند و هر کجا متوجه میشدند زنی باردار است، قابله ای مامور بود که هر روز به آن زن سر بزند تا آن زن زایمان کند و هر گاه فرزندش به دنیا آمد، اگر پسر بود آن طفل را بکشد و اینچنین فرعون می خواست از کابوس سرنگونی حکومتش جان سالم به در ببرد
ادامه دارد
کاهن با لحنی مضطربانه گفت: جناب فرمانروا! به گمانم تعبیر خوابگزاران به واقعیت نزدیک است، آخر ما در احوال ستاره ها نظر افکندیم و متوجه شدیم که اتفاقی مهم قرار است در آینده ای نه چندان دور به وقوع بپیوندد.
فرعون از جایش نیم خیز شد و گفت: اتفاق مهم؟! از چه چیزی سخن می گویید؟! کاهن اعظم آب دهانش را فرو داد و گفت: اسرار آسمان به ما می گوید که به زودی کودکی در بنی اسرائیل متولد می شود که گویا حکومت مصر را سرنگون می کند و بنی اسرائیل را از خواری و فلاکتی که برایشان درست کردیم نجات می دهد و باز بنی اسرائیل بر همه ی ما سروری می کنند.
در این هنگام، حرفهای آن مرد جاسوس در سر فرعون اکو می شد: آن فقیه می گفت که قرار است منجی بنی اسرائیل ظهور کند...فرعون با مشت بر کمینه ی تختش کوبید و گفت: بروید تحقیق کنید که آیا این کودک به دنیا آمده است یا نه؟!
کاهن تعظیمی کرد و گفت: طبق برآورد ما هنوز آن کودک پا به عرصه ی دنیا نگذاشته...
فرعون مانند اسپند روی آتش از جا جست و شروع کرد طول و عرض تالار را بی هدف پیمودن، برای این حاکم ظالم که قوی ترین و خون ریزترین فرعون تاریخ مصر بود و هیچ کس فرعونی به این قدرت و ظلم ندیده بود، سخت و سنگین بود که حالا تاج و تخت و حکمرانی اش توسط حضور طفلی تهدید شود.
پس از اینکه چندین بار تالار را پیمود، جلوی تخت ایستاد و خوابگزاران را با اشاره دست مرخص کرد و رو به کاهنان گفت: زنگ اضطراری را به صدا درآوردید تا مقامات کشوری و لشکری در تالار بزرگ معبد گرد هم آیند، من هم به آنجا می آیم تا تصمیم مهمی گرفته شود.
کاهنان که عمق اضطراب فرعون را درک کرده بودند، چشمی گفتند و بیرون رفتند تا الساعه مقامات مهم کشور را به معبد فرا خوانند.
ساعتی بعد، تعدادی از با نفوذترین مقامات مصر دور میزی که فرعون بر صدر آن نشسته بود گرد هم آمدند و به سخنان فرعون و پیشنهادات کاهنان که غلام حلقه به گوش ابلیس بودند، گوش می دادند که سرانجام تصمیم مهمی اتخاذ شد و به موجب این تصمیم، تا سالهای سال، مأموران و قابله هایی می بایست خانه های بنی اسرائیل را به طور مداوم بررسی و کنترل می کردند و هر کجا متوجه میشدند زنی باردار است، قابله ای مامور بود که هر روز به آن زن سر بزند تا آن زن زایمان کند و هر گاه فرزندش به دنیا آمد، اگر پسر بود آن طفل را بکشد و اینچنین فرعون می خواست از کابوس سرنگونی حکومتش جان سالم به در ببرد
ادامه دارد
۲۴۰
۱۷:۰۹