طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_پنجاه_هشت
: فرعون و جمعی از ملاء و مشاورین ارشدش در سالن همایش قصر حضور داشتند که خبر آمد، شخصی با لباس چوپانی به همراه یکی از دست اندرکاران قصر تقاضای دیدار با فرعون را دارد و در این امر اصرار دارد و پیغام داده که امر مهم و فوریست. فرعون که حاکمی مستکبر و البته ظالم و بسیار متکبر بود دستور داد که آن دو را از قصر بیرون اندازند و اگر باز هم اصرار کردند سر از تنشان جدا سازند اما در همین حین همه با چشم خود دیدند که عصا به در اول خورد و درهای دیگر یکی پس از دیگری باز شد. فرعون و اطرافیانش با تعجب به این صحنه نگاه کردند و فرعون دستور داد که درها را ببندند اما انگار باز و قفل کردن درها به امر فرعون نبود و اینک کسی بالاتر از فرعون امر به باز بودن درها نموده بود و درها هر چه می کردند بسته نمی شد. فرعون احساس خطر کرد، حسی به او میگفت این کار از قدرت بشر خارج است و بی شک این فرد هر که باشد به قدرتی ما فوق تصور وصل است. پس باید فکری می کرد که این اعجاز در نطفه خفه می شد. فرعون همیشه در قصر خود شیرهایی گرسنه و وحشی نگه می داشت که هر وقت میلش می کشید تا تنوعی در زندگی اش بدهد، یکی از معاندین را در قفس این شیرها می انداخت تا او را تکه پاره کنند و بخورند و او این صحنه را ببیند و سر ذوق بیاید. حالا او دستور داد تا قفس شیرها را باز کنند، همه ی آن کسانی که در سالن حضور داشتند به جایگاه بالاتری رفتند تا جانشان از گزند شیرها در امان باشد و از آن بالا شاهد خورده شدن این دو فرد گستاخ باشند، پس چند شیر گرسنه را به سمت موسی و هارون گسیل دادند. شیرها با سرعت حرکت می کردند تا اینکه به حضرت موسی رسیدند و زمانی در مقابل آن دو بزرگوار قرار گرفتند، مانند گربه های ملوسی ابتدا به احترام سر خم کردند و سپس پیش آن دو زانو زدند و شروع به بازیگوشی نمودند، انگار آنها صاحب خود را یافته بودند و مشغول خود شیرینی برای آنها شدند همه ی جمعیت از دیدن این صحنه با تعجب از جا برخواستند و آنها را به هم نشان میدادند و دلیل این کار و این رام شدن شیرهای وحشی را از یکدیگر سوال می کردند، سوالی که هیچ کس جوابی برایش نداشت. موسی نیز همچون دیگران متعجب شده بود اما نمی خواست خودش را بشکند و خیره به آن دو شد و انگار چیزی در ذهنش جرقه زده باشد از جابرخاست و ناگاه فریاد زد: تو موسی هستی....آری که بی شک تو کسی جز موسی نمی توانی باشی.. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_پنجاه_نه🎬:
فرعون همانطور که ایستاده بود فریاد برآورد و از آنها پرسید: من که می دانم شما که هستید اما می خواهم از زبان خودتان بشنوم، حالا برای من و این بگویید شما که هستید؟! در این هنگام موسی رو به فرعوم و ملاء نمود و فرمود: همانا ما دو فرستاده از سوی پروردگارت هستیم.
در این جا درگیری و تنازع بین دو رب و پروردگار اتفاق میافتد که هرکدام رب بودن خود را ثابت کنند.
فرعون چشمانش را ریز کرد و گفت: که اینطور شما فرستاده پروردگار هستید حالا بگویید،پروردگار شما کیست؟موسی نفسی کوتاه کشید و با لحن محکم فرمود: پرودگار ما کسی است که به هر شی ای در عالم خلق ، متناسب با خودش را عطا میکند و سپس هدایتش میکند.
فرعون که در مقابل جواب قاطع و پر از مفهوم موسی به نوعی کم آورده بود و می خواست فرا فکنی کند، در یک سوال مغالطه آمیز پرسید: خوب اگر اینگونه که تو می گویی باشد پس تکلیف اقوام پیشین که ایمان نداشتند چه میشود؟موسی سری تکان داد وگفت: پروردگار من کتابی دارد که تمام این ها در آن ثبت و ضبط است. پروردگار کسی است که زمین را محل آرامش شما قرار داد و راههایی برای رفت و آمد شما در زمین قرار داد و از آسمان برای شما آب آورد. همه گیاهان را در اثر بارانی که از آسمان نازل کرد، رویاند. او شما را از زمین آفرید، پس از آن دوباره به زمین بر میگرداند و در قیامت شما را مجدد از زمین بر میگرداند، او آفریدگار زمین و آسمان و ماه و خورشید و ستارگان وکوه ها و دریاهاست، او با علمی بی نظیر تمام جهان را طبق قاعده ای خاص آفرید و برای هر مخلوقی وظیفه ای نهاد تا همه در کنار هم طبق برنامه ای مدون پیش بروند تا زندگی بر من و تو و ابناء بشر آسوده در جریان باشد.
در این جا، پروردگار موسی در مقابل فرعون برنده میشود. اما فرعون به این باخت بسنده نمی کند و میگوید: ای موسی! گمان نکن که من تو را نشناختم ، تو همان کودکی هست که ما تو را از آب نجات دادیم، ما تو را از کودکی بزرگ کردیم و نزد ما رشد کردی، حق نان و نمک ما را رعایت کن. ما برای تو زحمت کشیده ایم و تو برای نابودی من برنامه ریزی کرده ای؟
در اینجا همه ی کسانی که آنجا حضور داشتند سراپا گوش شدند تا بدانند موسی چه جوابی به این سخن فرعون که در ظاهر به نظر حق و حقیقت می آمد، میدهد؟
ادامه دارد..#طاهره_سادات_حسینی
فرعون همانطور که ایستاده بود فریاد برآورد و از آنها پرسید: من که می دانم شما که هستید اما می خواهم از زبان خودتان بشنوم، حالا برای من و این بگویید شما که هستید؟! در این هنگام موسی رو به فرعوم و ملاء نمود و فرمود: همانا ما دو فرستاده از سوی پروردگارت هستیم.
در این جا درگیری و تنازع بین دو رب و پروردگار اتفاق میافتد که هرکدام رب بودن خود را ثابت کنند.
فرعون چشمانش را ریز کرد و گفت: که اینطور شما فرستاده پروردگار هستید حالا بگویید،پروردگار شما کیست؟موسی نفسی کوتاه کشید و با لحن محکم فرمود: پرودگار ما کسی است که به هر شی ای در عالم خلق ، متناسب با خودش را عطا میکند و سپس هدایتش میکند.
فرعون که در مقابل جواب قاطع و پر از مفهوم موسی به نوعی کم آورده بود و می خواست فرا فکنی کند، در یک سوال مغالطه آمیز پرسید: خوب اگر اینگونه که تو می گویی باشد پس تکلیف اقوام پیشین که ایمان نداشتند چه میشود؟موسی سری تکان داد وگفت: پروردگار من کتابی دارد که تمام این ها در آن ثبت و ضبط است. پروردگار کسی است که زمین را محل آرامش شما قرار داد و راههایی برای رفت و آمد شما در زمین قرار داد و از آسمان برای شما آب آورد. همه گیاهان را در اثر بارانی که از آسمان نازل کرد، رویاند. او شما را از زمین آفرید، پس از آن دوباره به زمین بر میگرداند و در قیامت شما را مجدد از زمین بر میگرداند، او آفریدگار زمین و آسمان و ماه و خورشید و ستارگان وکوه ها و دریاهاست، او با علمی بی نظیر تمام جهان را طبق قاعده ای خاص آفرید و برای هر مخلوقی وظیفه ای نهاد تا همه در کنار هم طبق برنامه ای مدون پیش بروند تا زندگی بر من و تو و ابناء بشر آسوده در جریان باشد.
در این جا، پروردگار موسی در مقابل فرعون برنده میشود. اما فرعون به این باخت بسنده نمی کند و میگوید: ای موسی! گمان نکن که من تو را نشناختم ، تو همان کودکی هست که ما تو را از آب نجات دادیم، ما تو را از کودکی بزرگ کردیم و نزد ما رشد کردی، حق نان و نمک ما را رعایت کن. ما برای تو زحمت کشیده ایم و تو برای نابودی من برنامه ریزی کرده ای؟
در اینجا همه ی کسانی که آنجا حضور داشتند سراپا گوش شدند تا بدانند موسی چه جوابی به این سخن فرعون که در ظاهر به نظر حق و حقیقت می آمد، میدهد؟
ادامه دارد..#طاهره_سادات_حسینی
۱۷۸
۱۷:۰۳