عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۳ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_پنجاه_هفتundefined: حالا موسی در جمع شیعیانش بود، برنامه ی مدونی را که خداوند برایش پیش بینی نموده بود باز کرد و از آنها خواست تا او را به خانه ی برادرش هارون راهنمایی کنند. موسی می خواست وارد شهر شود و اینک باید با محافظه کاری وارد می شد و نمی بایست تا قبل از اینکه مأموریتش علنی شود کسی او را بشناسد پس به همراه دوتن از یاران خودش راهی خانه ی هارون شد. آن طور که برایش گفته بودند، هارون که انسانی بسیار زیرک و باهوش و البته سیاستمداری نخبه و مومن بود، توانسته بود به نوعی وارد قصر فرعون شود و در کنار کاری که در قصر می کرد جزء مومنین مخفی دست اندر کار در قصر بود. موسی به خانه ی هارون وارد شد و در بدو ورود با خواهر دیگرش که او را به یاد تکتم می انداخت مواجه شد. خواهر موسی او را شناخت و موسی هم با دیدن خواهرش او را به آغوش کشید و حالا این خواهر در آغوش برادری که تازه از غربت بازگشته بود از غم فراق و ظلم هایی که به آنها شده بود واگویه می کرد و اشک شوق می ریخت که بالاخره منجی یهود ظهور کرده است. آن هنگام هارون در قصر بود و موسی به انتظار او نشست و بالاخره وقت غروب آفتاب هارون به خانه آمد و بار دیگر اشک شوق بود که می جوشید و دو برادر، دو یار و همدم و دو پیامبر خدا، سر به سجده ی شکر گذارده بودند که خداوند زمان فراق را پایان داده و اینک گاه وصل بود. آن شب موسی در خانه ی هارون ماند و صبح زود هر دو برادر راهی قصر فرعون شدند. موسی در حالیکه لباسی از موی بز پوشیده بود و عصای حضرت آدم را به دست داشت در کنار وصی و برادرش هارون به دروازه ی قصر رسیدند، نگهبان دروازه که هارون را می شناخت در را باز کرد و آنها به سمت سالنی رفتند که معمولا فرعون در آنجا حضور میافت و با مشاورینش به شور و جلسه می نشست. حالا جلوی همان سالن بودند و موسی نزدیک نگهبان شد و گفت: در را باز کنید و به فرعون اطلاع دهید که دو نفر می خواهند شما را ببینند، نگهبان نگاهی به موسی کرد، موسی چهره ی چوپانان را به خود گرفته بود و نگهبان پوزخند زد و گفت: عجب اعتماد به نفسی داری، فرعون را چگونه می پنداری؟! فکر می کنی اینقدر سهل الوصول است که چوپانی چون تو می تواند او را ببیند؟! نه خیر ای مرد بیابانی، از هر کجا که آمده ای به همان جا بازگرد که حتی نزدیکان فرعون هم به راحتی نمی توانند او را ملاقات کنند چه رسد به مردی چون تو... در این هنگام هارون جلو آمد، چهره ی هارون برای نگهبان آشنا بود اما با این حال در سالن قصر را باز نکرد و با پا درمیانی هارون، فقط راضی شد که قاصدی به نزد فرعون بفرستند و از او کسب تکلیف کنند آنهم به خاطر اینکه هارون می گفت امر بسیار مهمی پیش آمده است. قاصد رفت و وقتی برگشت خبر آورد که فرعون اجازه ی ورود نداده است و از این جسارت بسیار هم عصبانی شده است و توصیه کرد اگر جان خودتان برایتان با ارزش است، فورا از این محدوده دور شوید که ممکن است جانتان را برای این خواسته تان فدا کنید. در این هنگام موسی با طمأنینه جلو آمد و عصایش را بر در قصر زد و ناگهان در خود به خود گشوده شد، این قصر فرعون دقیقا مثل قصر عزیز مصر در زمان یوسف بود و هفت در تو در تو داشت تا به سالن ملاقات با فرعون می رسید و عجیب اینکه تا موسی عصایش را به در زد نه تنها در اول که هفت در تو در تو از هم گشوده شد و اینجا بود که خاطره ی یوسف دوباره در ذهن ها جان گرفت و از طرف دیگر فرعون که پشت این درهای بسته بود، شاهد این موضوع بود و با تعجب میدید که درها خود به خود باز می شوند. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_پنجاه_هشت undefined:
فرعون و جمعی از ملاء و مشاورین ارشدش در سالن همایش قصر حضور داشتند که خبر آمد، شخصی با لباس چوپانی به همراه یکی از دست اندرکاران قصر تقاضای دیدار با فرعون را دارد و در این امر اصرار دارد و پیغام داده که امر مهم و فوریست.
فرعون که حاکمی مستکبر و البته ظالم و بسیار متکبر بود دستور داد که آن دو را از قصر بیرون اندازند و اگر باز هم اصرار کردند سر از تنشان جدا سازند اما در همین حین همه با چشم خود دیدند که عصا به در اول خورد و درهای دیگر یکی پس از دیگری باز شد.فرعون و اطرافیانش با تعجب به این صحنه نگاه کردند و فرعون دستور داد که درها را ببندند اما انگار باز و قفل کردن درها به امر فرعون نبود و اینک کسی بالاتر از فرعون امر به باز بودن درها نموده بود و درها هر چه می کردند بسته نمی شد.
فرعون احساس خطر کرد، حسی به او میگفت این کار از قدرت بشر خارج است و بی شک این فرد هر که باشد به قدرتی ما فوق تصور وصل است.
پس باید فکری می کرد که این اعجاز در نطفه خفه می شد.فرعون همیشه در قصر خود شیرهایی گرسنه و وحشی نگه می داشت که هر وقت میلش می کشید تا تنوعی در زندگی اش بدهد، یکی از معاندین را در قفس این شیرها می انداخت تا او را تکه پاره کنند و بخورند و او این صحنه را ببیند و سر ذوق بیاید.
حالا او دستور داد تا قفس شیرها را باز کنند، همه ی آن کسانی که در سالن حضور داشتند به جایگاه بالاتری رفتند تا جانشان از گزند شیرها در امان باشد و از آن بالا شاهد خورده شدن این دو فرد گستاخ باشند، پس چند شیر گرسنه را به سمت موسی و هارون گسیل دادند.شیرها با سرعت حرکت می کردند تا اینکه به حضرت موسی رسیدند و زمانی در مقابل آن دو بزرگوار قرار گرفتند، مانند گربه های ملوسی ابتدا به احترام سر خم کردند و سپس پیش آن دو زانو زدند و شروع به بازیگوشی نمودند، انگار آنها صاحب خود را یافته بودند و مشغول خود شیرینی برای آنها شدندهمه ی جمعیت از دیدن این صحنه با تعجب از جا برخواستند و آنها را به هم نشان میدادند و دلیل این کار و این رام شدن شیرهای وحشی را از یکدیگر سوال می کردند، سوالی که هیچ کس جوابی برایش نداشت.
موسی نیز همچون دیگران متعجب شده بود اما نمی خواست خودش را بشکند و خیره به آن دو شد و انگار چیزی در ذهنش جرقه زده باشد از جابرخاست و ناگاه فریاد زد: تو موسی هستی....آری که بی شک تو کسی جز موسی نمی توانی باشی..
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی

۱۹۱

۱۷:۲۲