عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۳ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_پنجاه_ششundefined: موسی راهی مصر شد در حالیکه غرق در توحید بود و خداوند مأموریتی بزرگ و خطیر بر گردنش نهاده بود. او با لباس و رنگ و روی چوپانی راه می پیمود و اصلا شباهتی به موسیِ ده سال پیش نداشت که از مصر به سمت مدین فرار کرده بود موسی راه می رفت و در هر قدم ذکر خداوند را می گفت و این راه را با شتاب هر چه تمام می پیمود چرا که امر خداوند می بایست بدون فوت وقت محقق شود و بالاخره بعد از روزها سفر، حالا موسی به بیابان های اطراف مصر رسیده بود و این زمانی بود که فقیهان قوم بنی اسرائیل مژده ی ظهور قریب الوقوع منجی را به مردم داده بودند و مردم برای هر چه زودتر رسیدن منجی، از دنیا و عواملش خسته شده بودند و شیعیان موسی که هنوز او را ندیده بودند رو به سوی بیابان آورده بودند و همراه با فقیهان قوم در بیابان دست به دعا برداشته بودند تا خداوند ظهور منجی شان را برساند. آری قوم موسی به آن حد از استیصال و اضطرار رسیده بودند که تمام زندگیشان را صرف رسیدن به ظهور منجی شان می کردند و چقدر این روزهای ما شبیه آن روزهاست و بی شک اگر آن اضطرار قوم بنی اسرائیل در زمان موسی را اینک ما داشتیم، مولای ما نیز از گرد راه میرسید و در جمع شیعیان می نشست و بیابان گردی و غربتش پایان می یافت و کاش ما بفهمیم که تمام مشکلاتی که بر سرمان هوار می شود از نبود و غیبت حجت زنده ی خداست و اگر او بیاید، این دنیا زیباترین و راحت ترین شکل ممکن به خود را می گیرد. آری موسی با لباس شبانی در حالیکه عصای حضرت آدم را در دست داشت به نزدیک مصر رسید، جماعتی را دید که در بیابان سوزان گرد فقیهی جمع شده بودند، بر سر و سینه می زدند و با اشک چشم و حالتی مضطربانه رو به آسمان داشتند و منجی را از خدا طلب می کردند. موسی جلو رفت، بزرگ جمع که انگار نوری در چهره ی موسی دیده بود با قدم های لرزان پیش آمد و همانطور که خیره به چهره ی نورانی و مردانه ی موسی شده بود سوال کرد: ای مرد جوان! تو کیستی و در این بیابان چه می کنی؟! نامت چیست؟! تو کیستی که دقیقا زمانی ما غرق اشک و گریه ی فراق بودیم از راه رسیدی و قلب مرا لرزاندی؟! موسی که خوب می دانست اینها جمع ارادتمندان و شیعیان او هستند، لبخندی زد و فرمود: من موسی پسر عمران هستم، خداوند در کوه طور و وادی مقدس طوی با من سخن گفت و مرا مأمور کرد تا به همراه برادرم هارون به نزد فرعون و ملاء مصر بروم و آنها را به سمت خداوند یکتا دعوت کنم. موسی لب میزد و چشم ها به لب های نازنینش دوخته شده بود، موسی سخن می گفت و مهر سکوت بر دهان بقیه زده شده بود، همه ناباورانه سرا پا چشم و گوش شده بودند و فقط موسی را میدیدند، انگار در این بیابان زمان از حرکت ایستاده بود، شیعیان موسی باورشان نمی شد بعد از اینهمه سال غیبت و انتظار، اینک منجی بنی اسرائیل پیش رویشان قرار گرفته... تمام آن عقده ی نبودن و ندیدن و جستن و نیافتن بغضی شدید در گلویشان شد که ناگهان با فوران اشک شوق از دیدگانشان بیرون زد. ان فقیه با اشک فریاد زد: ای مومنین! به خدا قسم که ایشان همان منجی وعده داده شده است که پیامبران قبل از او ما را بشارت به آمدنش داده بودند و ناگهان سیل مومنین به سمت موسی سرازیر شد و او را چونان نگین انگشتری در بین گرفتند...یکی از درد فراق می گفت و دیگری از ظلم دوران، یکی قربان صدقه اش می رفت و دیگری خاک پایش را سرمه ی چشمانش نموده بودundefined و کاش این صحنه را اینک ما هم تجربه می کردیم و و ندای «انا المهدی قائم» را از سوی مکه میشنیدیم و سر از پا نشناخته به آن سو می شتافتیم تا سرتا پایمان را فدای وجود نازنین منجی دنیا، یوسف زهرا و عزیز طه نماییمundefined ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_پنجاه_هفت🎬:
حالا موسی در جمع شیعیانش بود، برنامه ی مدونی را که خداوند برایش پیش بینی نموده بود باز کرد و از آنها خواست تا او را به خانه ی برادرش هارون راهنمایی کنند.
موسی می خواست وارد شهر شود و اینک باید با محافظه کاری وارد می شد و نمی بایست تا قبل از اینکه مأموریتش علنی شود کسی او را بشناسد پس به همراه دوتن از یاران خودش راهی خانه ی هارون شد.
آن طور که برایش گفته بودند، هارون که انسانی بسیار زیرک و باهوش و البته سیاستمداری نخبه و مومن بود، توانسته بود به نوعی وارد قصر فرعون شود و در کنار کاری که در قصر می کرد جزء مومنین مخفی دست اندر کار در قصر بود.
موسی به خانه ی هارون وارد شد و در بدو ورود با خواهر دیگرش که او را به یاد تکتم می انداخت مواجه شد.خواهر موسی او را شناخت و موسی هم با دیدن خواهرش او را به آغوش کشید و حالا این خواهر در آغوش برادری که تازه از غربت بازگشته بود از غم فراق و ظلم هایی که به آنها شده بود واگویه می کرد و اشک شوق می ریخت که بالاخره منجی یهود ظهور کرده است.
آن هنگام هارون در قصر بود و موسی به انتظار او نشست و بالاخره وقت غروب آفتاب هارون به خانه آمد و بار دیگر اشک شوق بود که می جوشید و دو برادر، دو یار و همدم و دو پیامبر خدا، سر به سجده ی شکر گذارده بودند که خداوند زمان فراق را پایان داده و اینک گاه وصل بود.
آن شب موسی در خانه ی هارون ماند و صبح زود هر دو برادر راهی قصر فرعون شدند.موسی در حالیکه لباسی از موی بز پوشیده بود و عصای حضرت آدم را به دست داشت در کنار وصی و برادرش هارون به دروازه ی قصر رسیدند، نگهبان دروازه که هارون را می شناخت در را باز کرد و آنها به سمت سالنی رفتند که معمولا فرعون در آنجا حضور میافت و با مشاورینش به شور و جلسه می نشست.
حالا جلوی همان سالن بودند و موسی نزدیک نگهبان شد و گفت: در را باز کنید و به فرعون اطلاع دهید که دو نفر می خواهند شما را ببینند، نگهبان نگاهی به موسی کرد، موسی چهره ی چوپانان را به خود گرفته بود و نگهبان پوزخند زد و گفت: عجب اعتماد به نفسی داری، فرعون را چگونه می پنداری؟! فکر می کنی اینقدر سهل الوصول است که چوپانی چون تو می تواند او را ببیند؟! نه خیر ای مرد بیابانی، از هر کجا که آمده ای به همان جا بازگرد که حتی نزدیکان فرعون هم به راحتی نمی توانند او را ملاقات کنند چه رسد به مردی چون تو...
در این هنگام هارون جلو آمد، چهره ی هارون برای نگهبان آشنا بود اما با این حال در سالن قصر را باز نکرد و با پا درمیانی هارون، فقط راضی شد که قاصدی به نزد فرعون بفرستند و از او کسب تکلیف کنند آنهم به خاطر اینکه هارون می گفت امر بسیار مهمی پیش آمده است.
قاصد رفت و وقتی برگشت خبر آورد که فرعون اجازه ی ورود نداده است و از این جسارت بسیار هم عصبانی شده است و توصیه کرد اگر جان خودتان برایتان با ارزش است، فورا از این محدوده دور شوید که ممکن است جانتان را برای این خواسته تان فدا کنید.
در این هنگام موسی با طمأنینه جلو آمد و عصایش را بر در قصر زد و ناگهان در خود به خود گشوده شد، این قصر فرعون دقیقا مثل قصر عزیز مصر در زمان یوسف بود و هفت در تو در تو داشت تا به سالن ملاقات با فرعون می رسید و عجیب اینکه تا موسی عصایش را به در زد نه تنها در اول که هفت در تو در تو از هم گشوده شد و اینجا بود که خاطره ی یوسف دوباره در ذهن ها جان گرفت و از طرف دیگر فرعون که پشت این درهای بسته بود، شاهد این موضوع بود و با تعجب میدید که درها خود به خود باز می شوند.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی

۱۹۹

۱۷:۰۴