عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۳ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_پنجاه_پنجundefined: حالا موسی رسماً به مقام نبوت نائل شده است و با معجزاتی که خداوند تحت اختیارش گذاشته و وزیر و جانشینی که برای او قرار داده است مأمور شد تا به مصر و نزد فرعون و ملاء مصر برود و آنها را به سوی عبادت و ایمان به خداوند یکتا بخواند و اگر آنها عناد ورزیدند، به عنوان آخرین راهکار مومنین مصر را که عموما از بنی اسرائیل بودند و تعدادی هم از مردم مصر در بینشان بود از ظلم فرعون برهاند و آنها را از مصر خارج کند و به سمت سرزمینی ببرد که ظلم فرعون و فرعونیان در آن راه ندارد. موسی سردوشی اش را دریافت کرد و اوامر خداوند را بر چشم نهاد و حالا موقع بازگشت به پایین کوه طور بود، موسی از کوه پایین می آمد و هنوز غرق در شنیده هایش بود و فکرش درگیر مأموریتی بود که خداوند بر عهده اش نهاده بود. پایین کوه رسید، تازه به این فکر افتاد که چگونه با این گله گوسفند و چند بچه ی قد و نیم قد و همسری باردار می تواند با سرعت خود را به مصر برساند و به ماموریت خطیرش برسد، پس باید، فکری می کرد و راهکاری می اندیشید تا اسم زن و بچه در ذهنش آمد، تازه یادش آمد که برای چه کاری بالای کوه رفته، نگاهی به اطراف کرد، آنقدر در حال و هوای خودش غرق بود که متوجه نشده بود باران و طوفان بند آمد و ابرها کنار رفته اند و آسمان صاف شده و ستاره های آسمان به او چشمک می زنند. گویی ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه دست به دست هم داده بودند تا موسی به سمت آتش بالای کوه طور برود و پا به ودای مقدس«طوی» بگذارد و بعد از این همه چیز به شکل عادی درآید. حضرت موسی خود را گله گوسفند و خانواده اش رساند، باید امشب را همینجا اتراق می کردند، صفورا تا چشمش به موسی افتاد به سمتش آمد و خواست سوالاتش را بپرسد و دلیل اینهمه تاخیر را جویا شود، اما موسی آنچنان در فکر بود که متوجه نگاه پر از سوال صفورا نشد. صبح زود بود، موسی هنوز در شوک صحنه های دیشب بود، شب تا صبح پلک روی هم نگذاشته بود و سر به آسمان داشت و با خدای مهربانش مناجات می کرد. صبح زود صدای زنگوله ی شترهایی که سیاهی شان از دور پیدا بود، نوید رسیدن کاروانی را به آن حوالی میداد. موسی صبر کرد تا کاروان به آنها رسید و وقتی مقصد آنها را سوال کرد و متوجه شد، آنها به سمت مدین می روند، همسرش صفورا را به خلوت کشانید و خلاصه ای از قضایای شب گذشته را برایش بازگو نمود. موسی نگاه مهربانش را به صورت آفتاب سوخته ی صفورا دوخت و فرمود: همسر عزیزم! خوب از علاقه ی من به خودت و فرزندانمان خبر داری، مأموریتی مهم بر عهده دارم، ترس از آن دارم اگر همراه من شوید اولا مأموریتم به کندی انجام شود و دوما در این راه گزندی به جان تو و فرزندانمان رسد، پس صلاح در آن است که تو به مدین برگردی و نزد پدرت شعیب باشی تا در زمانی دیگر و زمانی بهتر دوباره گرد هم جمع شویم. صفورا که خوب به صدق گفتار همسرش واقف بود، رأی و نظر ایشان را پذیرفت و به این ترتیب در آن صبح این زوج از هم جدا شدند. صفورا و فرزندان و گله ی گوسفند همراه کاروان به سمت مدین حرکت کردند و موسی هم بعد از سفارشات زیادی که درباره خانواده اش به سرکاروان گرفت، در لباس چوپانی قوی هیکل با موهایی بلند و چهره ای پخته که هیچ‌شباهتی به موسی ولیعهد نمیداد، راهی مصر شد. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_پنجاه_شش🎬:
موسی راهی مصر شد در حالیکه غرق در توحید بود و خداوند مأموریتی بزرگ و خطیر بر گردنش نهاده بود.
او با لباس و رنگ و روی چوپانی راه می پیمود و اصلا شباهتی به موسیِ ده سال پیش نداشت که از مصر به سمت مدین فرار کرده بود
موسی راه می رفت و در هر قدم ذکر خداوند را می گفت و این راه را با شتاب هر چه تمام می پیمود چرا که امر خداوند می بایست بدون فوت وقت محقق شود و بالاخره بعد از روزها سفر، حالا موسی به بیابان های اطراف مصر رسیده بود و این زمانی بود که فقیهان قوم بنی اسرائیل مژده ی ظهور قریب الوقوع منجی را به مردم داده بودند و مردم برای هر چه زودتر رسیدن منجی، از دنیا و عواملش خسته شده بودند و شیعیان موسی که هنوز او را ندیده بودند رو به سوی بیابان آورده بودند و همراه با فقیهان قوم در بیابان دست به دعا برداشته بودند تا خداوند ظهور منجی شان را برساند. آری قوم موسی به آن حد از استیصال و اضطرار رسیده بودند که تمام زندگیشان را صرف رسیدن به ظهور منجی شان می کردند و چقدر این روزهای ما شبیه آن روزهاست و بی شک اگر آن اضطرار قوم بنی اسرائیل در زمان موسی را اینک ما داشتیم، مولای ما نیز از گرد راه میرسید و در جمع شیعیان می نشست و بیابان گردی و غربتش پایان می یافت و کاش ما بفهمیم که تمام مشکلاتی که بر سرمان هوار می شود از نبود و غیبت حجت زنده ی خداست و اگر او بیاید، این دنیا زیباترین و راحت ترین شکل ممکن به خود را می گیرد.
آری موسی با لباس شبانی در حالیکه عصای حضرت آدم را در دست داشت به نزدیک مصر رسید، جماعتی را دید که در بیابان سوزان گرد فقیهی جمع شده بودند، بر سر و سینه می زدند و با اشک چشم و حالتی مضطربانه رو به آسمان داشتند و منجی را از خدا طلب می کردند.
موسی جلو رفت، بزرگ جمع که انگار نوری در چهره ی موسی دیده بود با قدم های لرزان پیش آمد و همانطور که خیره به چهره ی نورانی و مردانه ی موسی شده بود سوال کرد: ای مرد جوان! تو کیستی و در این بیابان چه می کنی؟! نامت چیست؟! تو کیستی که دقیقا زمانی ما غرق اشک و گریه ی فراق بودیم از راه رسیدی و قلب مرا لرزاندی؟!
موسی که خوب می دانست اینها جمع ارادتمندان و شیعیان او هستند، لبخندی زد و فرمود: من موسی پسر عمران هستم، خداوند در کوه طور و وادی مقدس طوی با من سخن گفت و مرا مأمور کرد تا به همراه برادرم هارون به نزد فرعون و ملاء مصر بروم و آنها را به سمت خداوند یکتا دعوت کنم.موسی لب میزد و چشم ها به لب های نازنینش دوخته شده بود، موسی سخن می گفت و مهر سکوت بر دهان بقیه زده شده بود، همه ناباورانه سرا پا چشم و گوش شده بودند و فقط موسی را میدیدند، انگار در این بیابان زمان از حرکت ایستاده بود، شیعیان موسی باورشان نمی شد بعد از اینهمه سال غیبت و انتظار، اینک منجی بنی اسرائیل پیش رویشان قرار گرفته...تمام آن عقده ی نبودن و ندیدن و جستن و نیافتن بغضی شدید در گلویشان شد که ناگهان با فوران اشک شوق از دیدگانشان بیرون زد.ان فقیه با اشک فریاد زد: ای مومنین! به خدا قسم که ایشان همان منجی وعده داده شده است که پیامبران قبل از او ما را بشارت به آمدنش داده بودند و ناگهان سیل مومنین به سمت موسی سرازیر شد و او را چونان نگین انگشتری در بین گرفتند...یکی از درد فراق می گفت و دیگری از ظلم دوران، یکی قربان صدقه اش می رفت و دیگری خاک پایش را سرمه ی چشمانش نموده بودundefined
و کاش این صحنه را اینک ما هم تجربه می کردیم و و ندای «انا المهدی قائم» را از سوی مکه میشنیدیم و سر از پا نشناخته به آن سو می شتافتیم تا سرتا پایمان را فدای وجود نازنین منجی دنیا، یوسف زهرا و عزیز طه نماییمundefined
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی

۲۲۶

۱۶:۴۸