عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۳ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_پنجاه_چهارundefined: خداوند میخواهد در میان مومنین گروه مستضعف را وارث زمین کند یعنی اقامه دین را محقق کند و این وعده ی خداست که آینده زمین از آن صالحان است. ماموریتی که به حضرت ابراهیم هم داده شد اما اتفاق نیفتاد و حالا پس از گذشت سالها از آن زمان، حضرت موسی یکی از نوادگان ابراهیم مامور به انجام این کار مهم است. خداوند که عالم بر خفیات و دانای کل است، تمام امکانات را برای انجام این اقامه به همراه مومنین مصر در اختیار موسی میگذارد، اقامه ی دین که در مقابل اقامه ی باطل توسط طاغوت قرار میگیرد. خدا به حضرت موسی میفرماید: ای موسی! همانا ما دو چیز در اختیار تو قرار دادیم، دو چیزی که در بین بنی بشر جنبه ی اعجاز دارد، آنهم «عصا و ید بیضاء» است که هر دو برهان عملی از سمت پروردگار هستند به سوی فرعون و طرفداران فرعون و ثروتمندان مصر برو و بدان که دست یاریگر خداوند همیشه همراه توست. حضرت موسی سالها در مصر زندگی کرده است و شرایط این سرزمین را کاملا میداند و از طرفی در آخرین روزهای حضورش در مصر یکی از عوامل قصر فرعون را کشته است، پس به خدا میفرماید: ای پروردگار بلند مرتبه! من در مصر کسی از کسان فرعون را کشته ام و از جان خود ترس دارم که به سمت مصر بروم و بیم آن را دارم که شاید قبل از انجام ماموریتم به همین بهانه کشته بشوم. موسی خوب میداند که درگیری با فرعون و مصر کار آسانی نیست پس از خدا میخواهد تکیه گاه و شرح صدری به او عنایت کند و همچنین در این راه پر از فراز و نشیب و‌ مملو از خطر شریکی در امر هدایت داشته باشد و چون برادرش هارون را خوب می شناسد و بارها ایمان و یقین او را به خداوند یکتا دیده است از خداوند درخواست میکند که برادرش هارون را وزیر و جانشین خود کند. حضرت موسی به خدا می گوید: پروردگارا! تو به فرعون هم مال داده ای هم این مال به صورت زینت است و یک تمدن متجمل و زیبا و فریبنده است و با این امکاناتی که به من داده ای، می خواهم این زینت ها و بت های مادی را از بین ببرم و جایگزین آن ها ذکر تو را قرار بدهم. خدا در پاسخ به حضرت موسی میفرماید: ای موسی! من بازوی تو را بواسطه ی برادرت هارون تقویت میکنم و برای هر دوی شما سلطنت و قدرتمندی قرار میدهم و مصری ها بر شما تسلطی نخواهند داشت، پس با اطمینان به مصر و قصر فرعون برو که من همواره تکیه گاه و پناه شما هستم. خداوند که مهربان بی همتاست و مهربانی اش برای تمام بندگانش چه مومن و چه کافر هست و هدایتش فراگیر هست و به همه میرسد به موسی متذکر می شود که به نزد فرعون و اطرافیانش برو و با احترام با او سخن بگو، از پروردگار جهانیان و خدایی که خلقش نموده برایشان سخن بگو و سپس انها را به ایمان و اعتقاد به خدای یکتا دعوت کن، اگر دعوتت را پذیرفتند که خداوند رحمتش را شامل حال آنها می گرداند و اگر دعوتت را نپذیرفتند و در مقابل تو عناد کردند، آنها را بترسان تا بتوانی جان و مال مومنین مصر را از دست او رها سازی و آنان را از ان سرزمین به سلامت بیرون آوری...و این سنت تبشیر و انذار است که خداوند در مراحل هدایت انسان ها بکار می برد. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_پنجاه_پنج🎬:
حالا موسی رسماً به مقام نبوت نائل شده است و با معجزاتی که خداوند تحت اختیارش گذاشته و وزیر و جانشینی که برای او قرار داده است مأمور شد تا به مصر و نزد فرعون و ملاء مصر برود و آنها را به سوی عبادت و ایمان به خداوند یکتا بخواند و اگر آنها عناد ورزیدند، به عنوان آخرین راهکار مومنین مصر را که عموما از بنی اسرائیل بودند و تعدادی هم از مردم مصر در بینشان بود از ظلم فرعون برهاند و آنها را از مصر خارج کند و به سمت سرزمینی ببرد که ظلم فرعون و فرعونیان در آن راه ندارد.
موسی سردوشی اش را دریافت کرد و اوامر خداوند را بر چشم نهاد و حالا موقع بازگشت به پایین کوه طور بود، موسی از کوه پایین می آمد و هنوز غرق در شنیده هایش بود و فکرش درگیر مأموریتی بود که خداوند بر عهده اش نهاده بود.
پایین کوه رسید، تازه به این فکر افتاد که چگونه با این گله گوسفند و چند بچه ی قد و نیم قد و همسری باردار می تواند با سرعت خود را به مصر برساند و به ماموریت خطیرش برسد، پس باید، فکری می کرد و راهکاری می اندیشید
تا اسم زن و بچه در ذهنش آمد، تازه یادش آمد که برای چه کاری بالای کوه رفته، نگاهی به اطراف کرد، آنقدر در حال و هوای خودش غرق بود که متوجه نشده بود باران و طوفان بند آمد و ابرها کنار رفته اند و آسمان صاف شده و ستاره های آسمان به او چشمک می زنند.گویی ابر و باد و مه و خورشید و فلک همه دست به دست هم داده بودند تا موسی به سمت آتش بالای کوه طور برود و پا به ودای مقدس«طوی» بگذارد و بعد از این همه چیز به شکل عادی درآید.
حضرت موسی خود را گله گوسفند و خانواده اش رساند، باید امشب را همینجا اتراق می کردند، صفورا تا چشمش به موسی افتاد به سمتش آمد و خواست سوالاتش را بپرسد و دلیل اینهمه تاخیر را جویا شود، اما موسی آنچنان در فکر بود که متوجه نگاه پر از سوال صفورا نشد.
صبح زود بود، موسی هنوز در شوک صحنه های دیشب بود، شب تا صبح پلک روی هم نگذاشته بود و سر به آسمان داشت و با خدای مهربانش مناجات می کرد.صبح زود صدای زنگوله ی شترهایی که سیاهی شان از دور پیدا بود، نوید رسیدن کاروانی را به آن حوالی میداد.
موسی صبر کرد تا کاروان به آنها رسید و وقتی مقصد آنها را سوال کرد و متوجه شد، آنها به سمت مدین می روند، همسرش صفورا را به خلوت کشانید و خلاصه ای از قضایای شب گذشته را برایش بازگو نمود.
موسی نگاه مهربانش را به صورت آفتاب سوخته ی صفورا دوخت و فرمود: همسر عزیزم! خوب از علاقه ی من به خودت و فرزندانمان خبر داری، مأموریتی مهم بر عهده دارم، ترس از آن دارم اگر همراه من شوید اولا مأموریتم به کندی انجام شود و دوما در این راه گزندی به جان تو و فرزندانمان رسد، پس صلاح در آن است که تو به مدین برگردی و نزد پدرت شعیب باشی تا در زمانی دیگر و زمانی بهتر دوباره گرد هم جمع شویم.
صفورا که خوب به صدق گفتار همسرش واقف بود، رأی و نظر ایشان را پذیرفت و به این ترتیب در آن صبح این زوج از هم جدا شدند.صفورا و فرزندان و گله ی گوسفند همراه کاروان به سمت مدین حرکت کردند و موسی هم بعد از سفارشات زیادی که درباره خانواده اش به سرکاروان گرفت، در لباس چوپانی قوی هیکل با موهایی بلند و چهره ای پخته که هیچ‌شباهتی به موسی ولیعهد نمیداد، راهی مصر شد.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی

۲۱۴

۱۶:۵۲