عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_نهundefined: بازار شایعات داغ بود و اینک مردم هم باورشان شده بود که موسی فرار کرده، اما هیچ کس نمی پرسید اگر فرار کرده نخبگان را با خودش به کجا برده؟! یا از کجا و چطور فرار کرده... هارون مدام آنها را موعظه می کرد و از امتحان الهی با آنها سخن می گفت،از آنهمه معجزه ای که موسی با توسل به پنج کلمه ی مقدس آورده بود می گفت تا آتش این شایعه را خاموش کند و مانع اتفاقات ناگوار بعدی شود. کاملا مشخص بود که دستی دیگر در کار است تا قوم بنی اسراییل نزول کند. خداوند همیشه آیات هدایتش را برای بشر می فرستد و بعد آنها را امتحان می کند و بشر با اختیاری که خداوند به او داده می تواند راه راست که کمال و قرب الهی ست را برود و هم می تواند که راه انحراف را انتخاب کند و خود را به قهقرا ببرد. همه دور منافقین و دنیا طلبان که در راس آنها فردی به نام «سامری» بود جمع شده بودند و کسی گوشش به سخنان حق و روایات و رهنمودهای هارون نبود. سامری یکی از نخبگان بنی اسرائیل بود، او به نوعی یار غار موسی تلقی می شد و یکی از مومنین پیش کسوت بود که مکاشفات خاصی هم داشت و گویا در یک مکاشفه جبرییل را می بیند سوار بر مرکبی و او خاک زیر پای مرکب جبرییل را برمی دارد و همیشه این خاک را باخود داشت به داشتن آن افتخار می کرد ، او کسی بود که وقتی نیل از هم شکافته شد اولین نفر، درست شانه به شانه ی موسی وارد نیل شد و مردم او را قبول داشتند و از او حرف شنوی داشتند. وقتی که موسی خواست به کوه طور برود و گفت می خواهد جانشینی برای خود انتخاب کند، سامری به خاطر داشتن این فضائل توقع داشت که او را برای جانشینی بر گزیند و وقتی متوجه شد به جای او هارون را برگزیده، کینه ی هارون را به دل گرفت، در صورتیکه که انتخاب هارون برای جانشینی از طرف شخص خود خداوند بود. حالا که موسی برنگشته بود، گروه سامری و منافقان با هم اتحاد کردند و به همه القاء کردند که موسی فرار کرده است. در این لحظه ی حساس، ابلیس هم وقت را غنیمت شمرد و خود پا به میدان نهاد، ابلیس می دانست که زمانی بسیار حساس است، از یک طرف تمدن فرعونیان که تمدن خود او بود از میان رفته بود و از طرف دیگر صدای پایه گذاری تمدنی الهی و قدرتمند می آمد، تمدنی که موسی با کمک قومش بر پا می نمود، پس او می بایست تمام تلاشش را بکند که مانع پایه ریزی و جان گرفتن این تمدن شود و ابلیس تصمیم گرفت خودش شخصا پا به میدان عمل گذارد. پس ابلیس خود را به شکل مرد تاجری درآورد که از آن طرف کوه طور به سمت قوم بنی اسرائیل می آمد. دیده بان های بنی اسراییل با دیدن مردی که به آنها نزدیک می شد، فریاد برآوردند: آهای مردم! مردی به اینجا می آید! آری مردی سوار بر مرکب به اینجا می آید! به نظر نمی رسد که موسی باشد اما شاید قاصدی از سمت موسی باشد. در این هنگام دل تمام افراد بنی اسراییل به لرزش افتاده بود، مومنان خوشحال بودند که شاید قاصدی از سمت موسی آمده و منافقین و گروه سامری ناراحت بودند که نکند نقشه شان با آمدن این مرد بهم بریزد که.... ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_پنجاه🎬:
دیده بان دوباره فریاد زد: سوار با سرعتی زیاد به ما نزدیک می شود
جمعیتی زیاد گرد هم آمده بودند و دقیقا جایی که سوار از ان سمت می آمد ایستاده بودند و همانطور که به گرد و خاکی که حاصل تازاندن اسب آن سوار بود، خیره شده بودند، هر کسی چیزی می گفت و نطقی می کرد.
بالاخره بعد از دقایقی که برای همه طولانی مینمود سوار جلو آمد.
مرد سوار که کسی جز ابلیس نبود اسب را جلوی جمعیت متوقف کرد و با یک حرکت از اسب به زیر آمد.
همه به این مرد روی پوشیده چشم دوخته بودند، مرد دستار سیاهرنگ زردوزی شده را از روی صورتش کنار زد و همانطور که نگاهش را در بین جمعیت می گرداند گفت: کسی در این جمع پیدا نمی شود که به تشنه لبی آب رساند؟!
مردم خیره به مردی بودند که میانسال به نظر می رسید و چهره ای موجه داشت و از لباس فاخرش برمی امد که تاجری چیره‌دست است و کلامش انچنان نافذ بود به طوریکه در کمتر از دقیقه چندین مشک آب به سمت او دادند.
مرد که انگار مدتهاست تشنه لب است با ولع مشک آب را به سر کشید و آنقدر خورد که نه تنها خودش و بلکه تمام سر و صورت و محاسن بلندش خیس آب شد.
بعد از اینکه سیرآب شد باز هم نگاهی به جمعیت نمود گفت: به گمانم شما قوم بنی اسرائیل باشید، درست است؟!
سرها به نشانه ی تایید بالا و پایین رفت، مرد نفسش را آرام بیرون داد و گفت: با بزرگ این قوم سخنی دارم، بزرگ شما کیست؟!
پیرمردی جلو آمد و می خواست خیمگاه میعاد را که هارون در آنجا بود نشان دهد که ناگهان منافقی از بین جمعیت پا پیش گذاشت و سامری را که در انجا حضور داشت نشان داد و گفت: این آقا بزرگ ماست و سردار سپاه موسی ست، تو کیستی و با بزرگ قوم بنی اسراییل چکار داری؟
ابلیس به سمت سامری رفت و گفت: به راستی تو بزرگ این قوم هستی؟!
سامری گلویی صاف کرد و گفت: آری، تو از کجا دانستی که ما قوم بنی اسراییل هستیم و چکار به من داری؟!
ابلیس سرش را جلوتر آورد و گفت: در ان طرف کوه طور همه می دانند که قوم بنی اسراییل اینجا ساکن شده اند تا پیامبرشان از سفر دیدار با خداوند برگردد، آخر ما پیامبرتان را در حال فرار دیدیم و تعدادی همراه داشت که به نظر می آمد آنان نخبگان قوم شما هستند و بسی برایتان دلسوزند و البته همراهی با موسی برای انان گویی با اجبار بود،حالا چرا مجبور بودند را نمی دانم، اما یکی از آن افراد مرا به خلوتی کشاند و از من خواست تا خود را به شما برسانم و بگویم که موسی گریخته است و تمام آن حرفهایی که درباره ی سرزمین موعود میزد و حکومت و تمدن جدید و زندگی شرافتمندانه، همه و همه دروغی بیش نبود.
در این هنگام فریاد وامصیبتا از جمع منافقین بلند شد و همه با هم شعار میدادند: موسی فریبکار! موسی دروغگو! پیامبر کذاب! و تعدادی هم می گفتند: حالا به شما ثابت شد که ما راست می گفتیم، بفرمایید شاهد از غیب رسید، ببینید خداوند چقدر ما را دوست داشته که این سوار مهربان و خوش نیت را مأمور ساخته تا بیاید و موسی را رسوا سازد.
سامری که انگار رؤیایش را در واقعیت می دید، از خوشحالی قهقه ای زد و گفت: پس موسی فرار کرده است...
صدای هیاهوی مردم و خبری را که این مرد تاجر آورده بود به سرعت پخش شد و به گوش هارون رسید.
هارون خود را به جمع مردم رسانید و می خواست حرفی بزند که باران سنگ و تهمت و ناسزا بر سرش باریدن گرفت.منافقین به او حمله ور شدند، انگار می خواستند کینه ای را که سالهای سال از موسی در دل داشتند بر سر هارون خالی نمایند و به راستی که چقدر سرنوشت قوم یهود شبیه قوم محمد است و زمانی که پیامبرشان در بینشان نبود به ولایت زمان و جانشین پیامبرشان خیانت کردند.
ابلیس حالا میان دار جمع منافقین و گروه سامری بود و داشت برنامه ی تمدنی جدیدی پایه ریزی می کرد و گویا اینجا هم سقیفه ای دیگر در حال شکل گیری بود تا دین خدا از راه اصلی و مسیر مستقیم به انحراف برود.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی

۱۳۸

۱۷:۲۶