عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_سی_یکundefined: آسیه و حذقیل به صورت مخفیانه در قصر با یکدیگر و نیروهای تحت امرشام تماس گرفتند و تصمیم بر آن شد تا موسی را به هر طریق ممکن نجات دهند، زیرا آنها هم فهمیده بودند که بی شک موسی همان منجی بنی اسرائیل و پیامبر خداست که قرار است بساط ظلم و بت پرستی فرعون را بر چیند. پس صبر کردند تا سایه ی شب در همه جا گسترده شد، یکی از نیروهای حذقیل از درب پشتی اقامتگاه ولیعهد وارد آنجا شد، این دربی مخفی بود که نشان از هوشمندی جریان مومن داخل قصر داشت و در هنگام ساخت و آماده سازی این مکان برای ولیعهد، دربی پنهانی داخل دیوار تعبیه کرده بودند، این در شبیهه قسمتی از دیوار بود و هیچ کس نمی توانست با دیدن و حتی لمس کردن تشخیص دهد در اینجا در مخفی وجود دارد و اهرم کوچکی زیر خاک نرم کنار دیوار قرار داشت که افراد خاصی از آن اطلاع داشتند و با کشیدن این اهرم در که داخل خوابگاه ولیعهد بود باز میشد. موسی دو زانو در محضر خداوند نشسته بود و مشغول راز و نیاز بود که ناگهان صدای قیژی در فضا پیچید و پشت سرش، دیوار کنار رفت و جریان هوای سرد به داخل خوابگاه وارد شد. موسی به عقب برگشت و مردی مسلح و روی بسته را دید، آن مرد به موسی اشاره کرد که پشت سرش راه بیافتد. موسی که خوب می دانست با طلوع خورشید صبح، فرعون حکم سختی درباره ی او خواهد داد، بدون تعلل از جا برخواست و به دنبال آن مرد راه افتاد. از خوابگاه بیرون زدند و دوباره اهرم کشیده شد، آن مرد به داخل درختان انبوهی که پشت عمارت شاهانه ی فرعون و ولیعهد بود رفت و موسی به دنبالش روان شد و خیلی زود هر دو در تاریکی شب بین درختان گم شدند و اصلا کسی متوجه نشد که زندانی فرعون در حال فرار است. طبق برنامه ی حذقیل و راه در رویی که پیش بینی کرده بود، موسی به راحتی در کمتر از ساعتی از قصر بیرون رفت. حالا ماموریت آن مرد انجام شده بود، موسی لباس مبدل پوشید و از همراهش خدا حافظی کرد، او طبق برنامه ای که شبکه ی مومنانه ی داخل قصر برایش ریخته بود باید به سمت شهری میرفت که زمان ولیعهدی اش در آنجا حاضر میشد و پایگاه مردمی خوبی در آنجا داشت. موسی به سمت شهری می رفت که مقدر شده بود واقعیت هایی از زندگی اش در آنجا برایش آشکار شود. ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_سی_دو🎬:

حضرت موسی طبق نقشه ای که حذقیل در اختیارش گذاشته بود از مرکز حکومت مصر خارج شد و به سمت شهری در همان نزدیکی رفتشهری که روزگاری قبل، موسی به عنوان ولیعهد وارد انجا می شد و اقشار مختلف جامعه، خصوصا مستضعفین انجا، نشست و برخواست می کرد و حالا به عنوان یک فراری وارد این شهر شد.درست است هنوز هامان و دم و دستگاهش و حتی فرعون،مدرکی بر گنهکار بودن موسی نداشتند و هنوز هامان با وجود شک و تردیدش نتوانسته بود ثابت کند که موسی همان منجی بنی اسرائیل است، اما موسی به فرعون که خود را خدای مصریان می دانست کافر شده بود و مستوجب عذاب بود اما اگر ثابت میشد که او همان منجی بنی اسرائیل است چه بسا قبل از اینکه بتواند رسالتش را علنی کند، کشته می شد.
موسی وارد شهر شد و طبق نشانی که به او داده بودند به سمت خانه ای رفت که گویا پایگاه مخفی مومنین بنی اسرائیل بود.
موسی در خانه را به طریق رمزی زد و خیلی زود در باز شد، مردی جوان که شباهتی زیاد به موسی داشت پشت در بود و با دیدن موسی، لبخندی کل صورتش را پوشانید و همانطور که او را در آغوش می گرفت گفت: سلام عزیز من! سلام ای منجی مومنین، سلام ای پیام اور رحمت...موسی شانه به شانه ی آن مرد جوان که کسی جز هارون نبود به راه افتاد، از حیاط خاکی گذشتند و‌وارد اتاقی شدند که با شمع روشن شده بود.
موسی وارد اتاق شد و جمعی از مومنین که در آنجا بودند با دیدن او از حا برخواستند و به طرف او آمدند تا بوسه بر دست و صورتش بزنند.
بعد ازاینکه خوش و بشی کردند، هارون جلو آمد و رو بع موسی گفت: وقتی کودکی هایم را به خاطر می آورم فقط تو در آن می درخشی، مادرم یوکابد به تو شیر داد و تو جای برادر مرا همان که نمی دانم به یکباره چگونه ناپدید شد گرفتی، تو تمام جان و روح مادرم یوکابد شدی او آنقدر به تو وابسته شد که بعد از اینکه دو ساله شدی و به قصر رفتی، مادرم از غم هجران و دوری تو دق کرد و چشم از این دنیا فرو بست و همه در تعجب بودند چگونه زنی به خاطر فرزندی عاریتی جان می دهد.
موسی، دست هارون را در دست گرفت و‌گفت: خدا رحمت کند مادرت را که برایم مادری کرد، در این هنگام کلثم که در آن خانه مسول پخت و پز را بر عهده داشت وارد اتاق شد و با دیدن موسی، خود را به او رساند و او را در آغوش کشید و شروع به واگویه کرد: برادرم موسی، به خانه ی خودت خوش آمدی، کاش مادرمان زنده بود و میدید که بالاخره فرزند غریبش به خانه باز گشته....هر حرفیکه کلثم می زد بر تعجب جمع افزوده می شد و حالا همه فهمیده بودند که موسی پسر عمران و یوکابد است و این موضوع دهان به دهان گشت و اخرش هم به گوش نفوذی های هامان رسیدحالا آنها هم اصل و نسب موسی را می دانستند.
ادامه دارد...
undefined۱

۲۸۲

۱۶:۵۵