عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_سیundefined: یک روز فرعون طبق وسوسه های وقت و بی وقت هامان، باز موسی را فرا خوانددو اینبار به پیشنهاد هامان، بحث های اعتقادی را پیش گرفت و خود را خداوند تمام دنیا نامید و به موسی گفت: پسرم، اینک در روی زمین، من رامسیس دوم به عنوان خدای مقتدر زمین هستیم و همه در خدمت ما باید باشند و سالهای دیگر که من نیستم و تو هستی، تو باید آنزمان بر مردم حکمرانی کنی و نه تنها حکمرانی که باید خدایی کنی و مردم همه از دم بنده ی تو هستند و هر چه تو اراده کنی همان باید شود و هیچ کس نباید از حرف خدای مصر که تو هستی، عدول کند. موسی سری به نشانه تاسف و نه تکان داد و گفت: شما حکمران مصر هستید و پس از شما هم، من فرمانروای مصر خواهم شد، اما مقام خدایی از آن من و تو نیست، خدایی برازنده ی آن کسی ست که من و تو و آسمان و زمین و درختان و رودخانه ها و هر چیزی را که در اطراف میبینیم و نمی بینیم خلق کرده، ما همه انسانیم و بنده ی خداوند هستیم. فرعون که با شنیدن این حرف خونش به جوش آمده بود گفت: چه می گویی؟! آیا عقلت سر جایش هست؟! همه ی مردم میدانند که جایگاه خدایی از آن من است و حالا تو آمدی چنین می گویی؟! هیچ‌میدانی اگر حرف های کفر آمیز تو به گوش مردم برسد دیگر کسی برای ما سر خم نمی کنپ، دیگر در این مملکت هر کسی طبق نظر خودش عمل می کند و اینجا سراسر آشوب خواهد شد، پس به تو فرصت می دهم تا این حرفهای کفر آمیز توبه کنی و هم اینک اقرار کنی که اشتباه می کنی، از گناهت در می گذرم وگرنه شک نکن جان تو را خواهم گرفت. موسی آه کوتاهی کشید و‌گفت: خداوند آن است که هر چه را اراده کند جان می دهد و حال تو اینک اینجا موجودی برای من خلق کن تا به قدرتت پی ببرم؟! فرعون که با هر سخن موسی ، آتش عصبانیتش تندتر می شد پایش را محکم بر زمین کوبید و گفت: تو از راه خدایان منحرف شدی، تو مرا تحقیر کردی و به خدای این سرزمین اهانت نمودی، هم اینک به اقامتگاه خود برو و حق نداری از آنجا خارج شوی، باید مجازاتی سخت برای تو در نظر گیرم که عبرتی شود برای دیگران و سپس با فریادی دیوانه وار نگهبانان را صدا زد تا موسی را از آنجا خارج کنند و مانند اسیران در اقامتگاهش حبس نمایند. موسی در اقامتگاهش زندانی شد و خیلی زود خبر این اسارت به گوش آسیه و حذقیل رسید ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_سی_یک🎬:
آسیه و حذقیل به صورت مخفیانه در قصر با یکدیگر و نیروهای تحت امرشام تماس گرفتند و تصمیم بر آن شد تا موسی را به هر طریق ممکن نجات دهند، زیرا آنها هم فهمیده بودند که بی شک موسی همان منجی بنی اسرائیل و پیامبر خداست که قرار است بساط ظلم و بت پرستی فرعون را بر چیند.
پس صبر کردند تا سایه ی شب در همه جا گسترده شد، یکی از نیروهای حذقیل از درب پشتی اقامتگاه ولیعهد وارد آنجا شد، این دربی مخفی بود که نشان از هوشمندی جریان مومن داخل قصر داشت و در هنگام ساخت و آماده سازی این مکان برای ولیعهد، دربی پنهانی داخل دیوار تعبیه کرده بودند، این در شبیهه قسمتی از دیوار بود و هیچ کس نمی توانست با دیدن و حتی لمس کردن تشخیص دهد در اینجا در مخفی وجود دارد و اهرم کوچکی زیر خاک نرم کنار دیوار قرار داشت که افراد خاصی از آن اطلاع داشتند و با کشیدن این اهرم در که داخل خوابگاه ولیعهد بود باز میشد.
موسی دو زانو در محضر خداوند نشسته بود و مشغول راز و نیاز بود که ناگهان صدای قیژی در فضا پیچید و پشت سرش، دیوار کنار رفت و جریان هوای سرد به داخل خوابگاه وارد شد.
موسی به عقب برگشت و مردی مسلح و روی بسته را دید، آن مرد به موسی اشاره کرد که پشت سرش راه بیافتد.موسی که خوب می دانست با طلوع خورشید صبح، فرعون حکم سختی درباره ی او خواهد داد، بدون تعلل از جا برخواست و به دنبال آن مرد راه افتاد.از خوابگاه بیرون زدند و دوباره اهرم کشیده شد، آن مرد به داخل درختان انبوهی که پشت عمارت شاهانه ی فرعون و ولیعهد بود رفت و موسی به دنبالش روان شد و خیلی زود هر دو در تاریکی شب بین درختان گم شدند و اصلا کسی متوجه نشد که زندانی فرعون در حال فرار است.طبق برنامه ی حذقیل و راه در رویی که پیش بینی کرده بود، موسی به راحتی در کمتر از ساعتی از قصر بیرون رفت.حالا ماموریت آن مرد انجام شده بود، موسی لباس مبدل پوشید و از همراهش خدا حافظی کرد، او طبق برنامه ای که شبکه ی مومنانه ی داخل قصر برایش ریخته بود باید به سمت شهری میرفت که زمان ولیعهدی اش در آنجا حاضر میشد و پایگاه مردمی خوبی در آنجا داشت.
موسی به سمت شهری می رفت که مقدر شده بود واقعیت هایی از زندگی اش در آنجا برایش آشکار شود.
ادامه دارد...
undefined۲

۳۰۷

۱۶:۵۳