طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_دهم
: در این سالهای تنبیه تدریجی خداوند نسبت به فرعونیان و همچنین سالهای قبل از آن که حذقیل در بند بود، رامسیس دوم یا همان بزرگترین فرعون مصر، گروه گروه مومنان و بزرگان بنی اسرائیل را به اسارت خود درآورده بود و زندان های مصر مملو از مومنین بنی اسرائیل شده بود و موسی و هارون تنها مانده بودند و اینک که قبطیان تنبیه خداوند را از نحسی موسی می دانستند، او تنهای تنها بود و دیگر کسی نبود که به انقلاب او بپیوندد و جوانان نوپای بنی اسرائیل نیاز به آموزش عقیدتی داشتند اما خردمندان و بزرگان که بازوی قوی موسی محسوب می شدند در زندان به سر می بردند. حالا خداوند به موسی وعده داده بود که فرعون و قومش را به عذابی سخت دچار می کند، پس موسی عزم قصر فرعون نمود. جاسوسان هامان این خبر را به هامان دادند و هامان خود را فی الفور به قصر رساند تا بداند موسی با فرعون چه کاری می تواند داشته باشد. فرعون مغرورانه بر تختش تکیه داده بود و هامان در کنارش ایستاده بود که موسی وارد شد. فرعون با نخوت نگاهی به سرتاپای موسی نمود و گفت: چه شده سر از قصر ما درآوردی؟! موسی قدمی پیش گذاشت و فرمود: ای فرعون! دست از لجاجت بردار و به خداوند یکتا ایمان بیاور، تو خودت خوب می دانی که آنگونه قومت می گویند من ساحر نیستم و این خشکسالی که به چشم می بینید از نحوست ما نیست بلکه عذاب تدریجی خداست... هامان نگاه تندی به موسی نمود و در این هنگام فرعون به میان حرف موسی دوید و فریاد زد: کمتر سخن بگو، من خدای مصریان هستم پس در نزد من از خدای دیگری سخن نگو، اگر برای نصیحت من به اینجا آمدی، برگرد که سخنانت هیچ اثری ندارد و شاید باعث شود تو هم به سرنوشت شیعیانت گرفتار شوی.. موسی نفس کوتاهی کشید و فرمود: من به نزد تو آمدم تا تو را از عذاب بزرگ خداوند آگاه کنم و از تو بخواهم که قوم مرا از زندان هایت آزاد سازی و اینچنین از عذاب خداوند که قرار است بر سرت نازل شود جلوگیری کنی... فرعون از جا برخواست و بی توجه به سخن های موسی از تالار خارج شد، او با این حرکت می خواست به موسی بفهماند که برایش مهم نیست موسی چه می گوید، او فکر می کرد عذابی که موسی از آن سخن می گوید مانند همین یک سال درمیان خشکسالی مصر هست. هامان با دیدن این صحنه نیشخندی زد و با نگاهی تمسخر آمیز به موسی خیره شد. موسی که اتمام حجت کرده و به نتیجه ای نرسیده بود و البته می توانست پیش بینی کند که چنین می شود از قصر خارج شد و درست بعد از آخرین اخطار موسی به فرعون، ناگهان طوفانی سهمگین وزیدن گرفت. رود نیل که نشانه ی تمدن مصر بود و اصلا گویی یکی از خدایان مصر، رود نیل بود و اطراف همین نیل، شهرهای مصر شکل گرفته بود و مردم هر چه داشتند را از برکت نیل می دانستند، طغیان نمود. نیل وحشی شده بود و موج هایی سهمگین به هوا بلند میشد و طوفان هم به شدت در گرفته بود. طوفان شدید باعث شده بود که آب و امواج و گل و لای نیل به سمت خانه های پر از تفاخر و زر و زیور مصریان روان شود. شب مصر شب بود و روزش هم چون شب تیره و تار شده بود و روزها این طوفان بلا بر شهرهای مصر می بارید و گویا نمی خواست آرام بگیرد و عجیب این بود که این طوفان فقط به سمت شهر و ساختمان های قبطیان روان بود و اصلا کاری به چادر نشینان بنی اسرائیل که در اطراف شهرها ساکن بودند نداشت. هر روز موج سهمگین نیل و شدت طوفان، قصری از قصرهای فرعون را خراب می کرد و خانه های مصریان زیر گل و لای نیل مدفون شده بود و درست همان چیزی که موسی از خدا خواسته بود پیش آمد و ساختمان های بلند و شکیل قبطیان از بین می رفت و... ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_یازدهم🎬:
طوفان و امواج نیل و گل و لایی که بر سر مردم مصر باریدن گرفت، خانه هایشان را به تلی از گل و خاک بدل نمود، از آن ساختمان های زیبا و قصرهای باشکوه چیزی بر جا نماند.
زیورالات و وسایل شکیل مردم مصر در زیر تلی از گِل مدفون شد و آنچنان اوضاع مصریان اسفناک شد که مردم همه ی شهرهای مصر به خارج از شهر پناه بردند و هر کدام چادری برای زندگی در اطراف شهرها برپا کردند.
حالا اوضاع قبطیان هم درست شبیه سبطیان شده بود و انگار تاریخ تکرار می شد و همانگونه که در زمان حضرت یوسف، فقیر و غنی، مالک و برده، همه در یک سطح قرار داشتند، اینک هم چنین شده بود.
اما باز هم هنوز نیل وحشی بود و موج هایش را وحشیانه به سوی خرابه ی خانه ها می فرستاد و طوفان همچنان میوزیدکار به جایی رسید که بزرگان و مترفین مصر که اینک چادر نشین شده بودند، همه دسته جمعی به قصر فرعون، تنها قصری که هنوز از طوفان آنچنان آسیب ندیده بود رفتند.
فرعون و هامان با حالتی عصبانی در تالار حضور داشتند که بزرگان مصر وارد شدند. گویا آنان هم منتظر هجوم مترفین بودند.
فرعون با دیدن آنها فریاد کشید و گفت: بفرمایید...چرا به اینجا قشون کشی کردید؟!
یکی از مترفین به خود جرات داد و گفت: قبل از اینکه به اینجا بیاییم به محضر خدای«راع» خدای نیل و خدای«نوت» بزرگ بانوی آسمان و بادها رسیدیم و آنچنان استغاثه کردیم که در عمرمان چنین نکرده بودیم
اما هر چه ما استغاثه و جزع و فزع نمودیم هیچ کاری از خدایگان راع و نوت بر نیامد و طوفان شدیدتر شد و نیل وحشی تر می نمود، حال به نزد شما آمدیم که چاره کار دست شماست.
فرعون مانند اسپند روی آتش از جا جست و فریاد زد: وقتی خدایگان راع و نوت نتوانستند کاری کنند من چه کار می توانم بکنم؟!
آن مرد آب دهانش را فرو داد و گفت: ای فرمانروا! همانطور که خودتان خوب می دانید، ما هم می دانیم که تمام این بلایا به خاطر نفرینی ست که موسی نموده، همانا خداوند موسی قدرتمند تر از خدای ماست، ما آمده ایم از شما خواهش کنیم که خواسته ی موسی را برآورده کنید و زندانیان بنی اسرائیل را آزاد سازید تا شاید موسی نفرینش را پس بگیرد و نیل آرام شود و طوفان از بین رود و ما نفسی تازه کنیم.
آن مرد حرفش را زد و به عقب برگشت و خود را بین جمع، جای داد
فرعون نگاهی خشمگین به جمع پیش رو کرد و گفت: بیرون بروید و بعد رو به هامان گفت: موسی کجاست؟! باید او را ببینم.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
طوفان و امواج نیل و گل و لایی که بر سر مردم مصر باریدن گرفت، خانه هایشان را به تلی از گل و خاک بدل نمود، از آن ساختمان های زیبا و قصرهای باشکوه چیزی بر جا نماند.
زیورالات و وسایل شکیل مردم مصر در زیر تلی از گِل مدفون شد و آنچنان اوضاع مصریان اسفناک شد که مردم همه ی شهرهای مصر به خارج از شهر پناه بردند و هر کدام چادری برای زندگی در اطراف شهرها برپا کردند.
حالا اوضاع قبطیان هم درست شبیه سبطیان شده بود و انگار تاریخ تکرار می شد و همانگونه که در زمان حضرت یوسف، فقیر و غنی، مالک و برده، همه در یک سطح قرار داشتند، اینک هم چنین شده بود.
اما باز هم هنوز نیل وحشی بود و موج هایش را وحشیانه به سوی خرابه ی خانه ها می فرستاد و طوفان همچنان میوزیدکار به جایی رسید که بزرگان و مترفین مصر که اینک چادر نشین شده بودند، همه دسته جمعی به قصر فرعون، تنها قصری که هنوز از طوفان آنچنان آسیب ندیده بود رفتند.
فرعون و هامان با حالتی عصبانی در تالار حضور داشتند که بزرگان مصر وارد شدند. گویا آنان هم منتظر هجوم مترفین بودند.
فرعون با دیدن آنها فریاد کشید و گفت: بفرمایید...چرا به اینجا قشون کشی کردید؟!
یکی از مترفین به خود جرات داد و گفت: قبل از اینکه به اینجا بیاییم به محضر خدای«راع» خدای نیل و خدای«نوت» بزرگ بانوی آسمان و بادها رسیدیم و آنچنان استغاثه کردیم که در عمرمان چنین نکرده بودیم
اما هر چه ما استغاثه و جزع و فزع نمودیم هیچ کاری از خدایگان راع و نوت بر نیامد و طوفان شدیدتر شد و نیل وحشی تر می نمود، حال به نزد شما آمدیم که چاره کار دست شماست.
فرعون مانند اسپند روی آتش از جا جست و فریاد زد: وقتی خدایگان راع و نوت نتوانستند کاری کنند من چه کار می توانم بکنم؟!
آن مرد آب دهانش را فرو داد و گفت: ای فرمانروا! همانطور که خودتان خوب می دانید، ما هم می دانیم که تمام این بلایا به خاطر نفرینی ست که موسی نموده، همانا خداوند موسی قدرتمند تر از خدای ماست، ما آمده ایم از شما خواهش کنیم که خواسته ی موسی را برآورده کنید و زندانیان بنی اسرائیل را آزاد سازید تا شاید موسی نفرینش را پس بگیرد و نیل آرام شود و طوفان از بین رود و ما نفسی تازه کنیم.
آن مرد حرفش را زد و به عقب برگشت و خود را بین جمع، جای داد
فرعون نگاهی خشمگین به جمع پیش رو کرد و گفت: بیرون بروید و بعد رو به هامان گفت: موسی کجاست؟! باید او را ببینم.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۳۵۱
۱۷:۱۹