عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_یکundefined: شور و شوقی پنهانی در قصر فرعون برپا بود، سبطیان اینک شاهانه بعد از عمری بردگی و سختی حالا به قصر فرعون آمده بودند و از طعام های رنگارنگ و لذیذی که تا به حال به عمرشان ندیده بودند، نوش جان می کردند. هیاهوی میهمانان در قصر پیچیده بود و به گوش فرعون رسید، فرعون که گویا به نام بنی اسرائیل هم حساسیت پیدا کرده بود، دستهایش را روی گوشهایش گذاشته بود و می گفت: کاش تمام اینها یک جا خفه می شدند و آرامش نه تنها قصر من بلکه کل مصر را در بر می گرفت. هامان لبخندی زد و گفت: بر اعصاب خود مسلط باشید و کمی صبوری کنید، فردا شب این موقع به آرزوی خود رسیده اید و کل این قوم یکجا از نفس افتاده اند و دیگر نه نامی و نه نشانی از بنی اسرائیل نیست. فرعون سری تکان داد و گفت: آری به همین امید این غوغای قصر را تحمل می کنم....آاااخ که زمانی کابوس بنی اسرائیل تمام شود، قربانی های زیادی برای خدایان مصر بدهم و چند سال پشت سر هم جشن های شبانه برگزار می کنم تا تمام قبطیان در این آرامش پسا موسی، سهیم باشند. از آن طرف سبطیان هم گردی را که موسی به انها داده بود و حکم پادزهر را داشت روی غذاها می ریختند و با خیال راحت نوش جان می کردند و خوشحال از این بودند که ساعتی بعد هجرت آغاز میشود و سرزمین مصر را که سراسر رنج و عذاب برای آنها بود ترک خواهند کرد. مردی ران سرخ شده ی بو قلمون را جدا کرد و پادزهر را روی آن ریخت و همانگونه که با ملچ و ملوچ آن را به دندان می کشید به کناری اش گفت: عجب خوشمزه است و من آنقدر خوشحالم که نگو....مرد کناری اش سر در گوشش برد و گفت: به یاد بیاور زمانی فرعون و هامان بفهمند که سمشان اثر نکرده و ما هجرت کرده ایم چه حالی می شوند، این را به خاطر بیاور تا خوشحالی ات افزون باد‌. بنی اسرائیل طبق دستور حضرت موسی به سرعت غذا را میل کردند و دسته دسته از قصر خارج شدند، هر دسته ای به سمت مکان مورد نظر خودش می رفت تا طبق نقشه عمل کنند. موسی طوری برای آنها برنامه ریخته بود که بنی اسراییل در دسته های کوچک از بیراهه خارج شوند و قبل از آن وسایل و احشامشان را به جایی در بیابان منتقل کرده بودند، هر دسته که خارج میشد همراه وسائل خود به راه می افتاد و وعده گاه همه ی گروه ها نقطه ای مشخص شده ،خارج از پایتخت در بیابان بود که تا ساعتی که معیین شده بود همه ی دسته ها می بایست خود را بدانجا برسانند. بنی اسراییل خیلی نرم و بی صدا پایتخت را ترک کردند و فرعونیان به گمان اینکه بنی اسرائیل نهایت تا ظهر فردا قلع و قمع می شوند ، با خیال راحت به استراحت مشغول بودند. و اگر خداوند بخواهد امری را محقق کند، پرده بر افکار و ذهن معاندین می کشاند،بطوریکه هامان و جاسوسان خبره اش هم خیالشان راحت بود بنی اسرائیل کاری نمی کنند و برای همین پاپی آنها نشدند و هیچ کس به آنها نزدیک هم نشد ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_دو🎬:
نزدیک سحر بود که گروه های بنی اسرائیلی یکی پس از دیگری به محل قرار رسیدند، جمعشان جمع بود و چهره شان از شادی می درخشید.
موسی نبی بر فراز بلندی قرار گرفت و نقشه ی راه را برای بنی اسرائیل دوباره گوشزد کرد و تاکید کرد تا قبطیان از هجرت آنان آگاه می شوند باید پیش بروند و راه آنها به سمت اورشلیم بود اما از بیراهه می رفتند، موسی همه ی موارد را گوشزد کرد و بار دیگر از قومش عهد گرفت، عهدی که در اوا راه از آنها گرفته بود، عهد برای یاری دین خدا تا آمدن پیامبر آخرالزمان و به ثمر نشستن تلاش های تمام انبیاء و اولیاء الهی....

از ان طرف در مصر اوضاع آرام بود و شادی نادمحسوسی در قصر موج میزد، هامان بسیاری از سربازان را مرخصی داده بود تا استراحت کنند چون از نظر آنها تا روز دیگر، بنی اسراییلی وجود نداشت و وقتی بنی اسرائیل نباشد یعنی همهدچی برای فرعونیان امن و امان است و نیاز به حضور لشکر بیشماری از قبطیان نبود.
دم دم های ظهر بود که هامان یکی از جاسوسان خبره اش را به سمت محل اسکان بنی اسرائیل فرستاد تا خبرهای مسرت بخش را با بیان صحنه های مرگ بنی اسرائیل برای او آورد
چند ساعتی از ظهر گذشته بود که جاسوس هامان با چهره ای مغموم و شتابی زیاد وارد قصر شد و یک راست به خدمت هامان رسید و با هزار جان کندن، خبر فرار بنی اسرائیل را به هامان داد.
هامان با چشمانی از حدقه بیرون زده فریاد زد: چه می گویی تو؟! بنی اسرائیل فرار کرده اند؟ کسی در آنجا نبود؟! مگر امکان دارد؟! آنها شب گذشته سمی مهلک خورده اند که فیل را از کار می اندازد، الان باید خبر اجساد تلنبار شده شان را برای من بیاوری نه اینکه ....درست فکر کن آیا به سخنی می گویی اعتماد داری؟!

جاسوس سرش را پایین انداخت و گفت: من آنچه را دیدم گفتم، هیچ کس در آنجا نبود حتی خبری از دام ها و احشام شان هم نبود، پس اگر فرار نکرده باشند، باید یا آب شده باشندبه زمین رفته باشند. و یا دود شده باشند به هوا...
هامان که از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمی آمد جلو آمد و سیلی محکمی به گوش جاسوسش زد و گفت: مردک مرا مسخره می کنی؟! مگر میشود ششصد هزار نفر با کل اموالشان به زمین فرو روند؟!
جاسوس همانطور که رد سیلی روی گونه اش را دست می کشید گفت: خوب من گفتم فرار کرده اند کما اینکه رد رفتنشان روی خاک بیابان مانده است و مشخص است با برنامه بوده و از بیراهه رفته اند...
هامان همانطور که دستهایش را پشت سرش قفل کرده بود و بی هدف عرض تالار را می پیمود گفت: تو....تو....تو خود باید به نزد فرعون بروی و این خبر را به او بدهی ...
رنگ جاسوس با شنیدن این حکم زیر و رو شد، چرا که می دانست هر آن ممکن است فرعون حکم مرگش را صادر کند،اما چاره ای نداشت،امر هامان باید اطاعت می شد که اگر چنین نمی کرد، هامان زودتر او را می کشت.
ادامه دارد...
undefined۲

۱۴۳

۱۶:۵۹