طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سیزدهم
: عذاب طوفان شن و امواج نیل از قبطیان برداشته شد و در این عذاب «راع» و«نوت» دو خداوند بزرگ مصر اعتبارشان را از دست دادند و با عهد فرعون با موسی عذاب برداشته شد، اما فرعون گوش به دهان بدنه ی کارشناسی اش که هامان و تیمش بودند، داشت و بر عهد خود نماند. آن سال به دلیل آبرفت و گل و لای حاصلخیزی که نیل به شهرها آورده بود، سالی بسیار سرسبز و پر از برکت شده بود و محصولات مصر آنچنان بارور شده بود که آنها در عمرشان تا به حال چنین چیزی ندیده بودند. محصولات آنچنان پر بار بود که قبطیان فراموش کردند در اثر عذاب طوفان تمام خانه و وسایل و زیورالاتشان را از دست داده اند. این برکت محصولات کشاورزی و سرسبزی ای که در همه جا ظاهر شده بود باعث شد که قبطیان دوباره به سمت خدایان خودشان برگردند و آنها دیگر طوفان شن را عذاب نمی دانستند و آن را برکتی از سمت خدایگان«باستت» الهه بانویی که نماد خدای خورشید و محصولات کشاورزی بود، می دانستند و دوباره بر موسی هجوم تهمت ها و متلک ها روان شد و میگفتند این طوفان شن، عذاب خدای موسی نبود، بلکه نعمت و قدرت الهه بانوی باستت است . گویا خداوند اراده کرده بود تا قدم به قدم، خدایان مصر را به نوبت از درجه ی اعتبار ساقط کند و در این زمان حضرت موسی به اذن پروردگار به بالای بلندیی که کل شهر را از آنجا میشد دید، رفت، اینبار می بایست عذابی دیگر قبطیان را در برگیرد تا خدایگان باستت هم از چشم مردم بیافتد بلکه مردم به خود آیند و از راه غلطی که می روند برگردند و به خدای یکتا ایمان آورند. مردم همه هیاهو کردند که موسی به بالای بلندی مشرف به شهر رفته، تعدادی خود را به آن تپه رساندند و دیدند که موسی دستانش را به آسمان بالا برد و زیر لب ذکری گفت و سپس عصایش را از شرق به غرب و از غرب به شرق شروع به چرخاندن کرد. عصا شرق و غرب را در نوردید و ناگهان گویی طوفانی سیاه و سهمگین شروع به وزیدن گرفت. مردم خیال کردند دوباره طوفان شن درگرفته، اما گویی دانه های شن اینبار بزرگتر و حجیم تر بودند و خوب که نگاه کردند دیدند دانه های شن بال دارند و پرواز می کنند و تازه فهمیدند که این طوفان شن نیست و گردباد ملخ هست که به شهرهای قبطیان حمله ور شده بود. ملخ ها به تمام شهرهای فرعونیان حمله کردند و تمام محصولات را از بین بردند، نه میوه و نه شاخه و نه ساقه و نه تنه ی هیچ کدام از محصولات در امان نمانده بود. ملخ ها آنقدر خوردند که حتی به پوست و موی مردم قبطی که بافتی نرم داشت هم یورش آوردند و جالب اینجا بود که حتی یک ملخ به سمت مزارع و محصولات و خانه و زندگی بنی اسرائیل نرفت و جایی که قوم موسی و مومنین ساکن بودند همه جا سر سبز و پر از بار و پر از محصولات بود. هر روز لشکر بیشتری از ملخ های گرسنه به شهرهای قبطیان حمله می کرد و آنچنان شده بود که مردم متکبر قبطی برای لقمه ای نان و دانه ای گندم، با یکدیگر به نزاع برمی خواستند و آنچنان گرسنگی و قحطی در گرفت که طاقت مردم طاق شد و.. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهاردهم🎬:
ملخ ها باعث قحطی شدیدی آنهم فقط در منطقه ای که قبطیان در آنجا سکونت داشتند، شده بود و مردم از گرسنگی به تنگ آمده بودند و حالا خوب می دانستند که این بلا از جانب خدای موسی ست ، پس دوباره خود را به قصر فرعون رساندند و چنان غوغایی به پا کردند که در تاریخ مصر بی سابقه بود، آنها از فرعون خواستند تا دوباره دست به دامن موسی بزند و از او بخواهد تا از خدایش طلب کند که عذاب را از قبطیان بردارد و فرعون مجبور شد در همان روز به نزد موسی برود و دوباره تاریخ تکرار شد و دوباره عهد بست که موسی دعا کند، این بلا از سرشان رفع شود و او هم زندانیان بنی اسرائیل را از زندان رها می کند.موسی به فرعون تذکر داد که مثل قبل زیر عهدش نزند که اگر زیر عهدش بزند به عذابی بدتر گرفتار خواهد شد و فرعون اطمینان داد که اینبار به عهدش وفا می کند.
موسی باز با فرعون عهد بست و دعا کرد و خداوند دعایش را اجابت نمود و عذابی را که توسط هجوم ملخ ها بر قبطیان نازل شده بود، برداشته شد و دوباره بدنه ی کارشناسی فرعون که هامان و هسته ی هامانی بود نگذاشتند که زندانیان بنی اسرائیل آزاد شود.
باز هم فرعون نسبت به موسی بد عهدی کرد اما اینبار مردم با چشم خود نزول خدای «باستت» را دیدند و اعتبار این خدا از دست رفت.
طبیعت بشر اینگونه است که فراموشکار است، یعنی در وقت سختی و بلا هزاران حرف می زند و عهد می کند و زمانی که بلا رفع می شود، همه چیز از خاطرشان می رود.
مردم قبطی هم چنین بودند که تنبیهات خداوند را فراموش کردند و دوباره که کشت و کار و زندگیشان رونق می گرفت، از یادشان می رفت که این راحتی را خدای یکتا به آنها ارزانی داشته است.
باز هم مردم قبطی رو به خدایان مصر و فرعون آوردند و موسی هر چه نصیحت می کرد، کسی گوشش بدهکار نبود
در اینجا اراده ی خدا بر آن تعلق گرفت که تنبیه بعدی و عذاب بعدی را بر سر قبطیان فرود آورد.پس خداوند به موسی امر کرد که وارد روستایی شود که تقریبا مرکزیت داشت بر سرزمین های اطراف و به موسی امر کرد تا عصایش را در زمین فرو کند و موسی چنین کرد.
موسی عصایش را در خاک تپه فرو می کرد و از جای عصا انبوهی از حشرات ریز و بی بال که بسیار خبیث تر از ملخ بودند و چیزی شبیه سوسک بودند از زمین بیرون زدند.انگار که چشمه ای جوشان از این حشرات به بیرون فوران می کرد
این حشرات...
ادامه دارد...
ملخ ها باعث قحطی شدیدی آنهم فقط در منطقه ای که قبطیان در آنجا سکونت داشتند، شده بود و مردم از گرسنگی به تنگ آمده بودند و حالا خوب می دانستند که این بلا از جانب خدای موسی ست ، پس دوباره خود را به قصر فرعون رساندند و چنان غوغایی به پا کردند که در تاریخ مصر بی سابقه بود، آنها از فرعون خواستند تا دوباره دست به دامن موسی بزند و از او بخواهد تا از خدایش طلب کند که عذاب را از قبطیان بردارد و فرعون مجبور شد در همان روز به نزد موسی برود و دوباره تاریخ تکرار شد و دوباره عهد بست که موسی دعا کند، این بلا از سرشان رفع شود و او هم زندانیان بنی اسرائیل را از زندان رها می کند.موسی به فرعون تذکر داد که مثل قبل زیر عهدش نزند که اگر زیر عهدش بزند به عذابی بدتر گرفتار خواهد شد و فرعون اطمینان داد که اینبار به عهدش وفا می کند.
موسی باز با فرعون عهد بست و دعا کرد و خداوند دعایش را اجابت نمود و عذابی را که توسط هجوم ملخ ها بر قبطیان نازل شده بود، برداشته شد و دوباره بدنه ی کارشناسی فرعون که هامان و هسته ی هامانی بود نگذاشتند که زندانیان بنی اسرائیل آزاد شود.
باز هم فرعون نسبت به موسی بد عهدی کرد اما اینبار مردم با چشم خود نزول خدای «باستت» را دیدند و اعتبار این خدا از دست رفت.
طبیعت بشر اینگونه است که فراموشکار است، یعنی در وقت سختی و بلا هزاران حرف می زند و عهد می کند و زمانی که بلا رفع می شود، همه چیز از خاطرشان می رود.
مردم قبطی هم چنین بودند که تنبیهات خداوند را فراموش کردند و دوباره که کشت و کار و زندگیشان رونق می گرفت، از یادشان می رفت که این راحتی را خدای یکتا به آنها ارزانی داشته است.
باز هم مردم قبطی رو به خدایان مصر و فرعون آوردند و موسی هر چه نصیحت می کرد، کسی گوشش بدهکار نبود
در اینجا اراده ی خدا بر آن تعلق گرفت که تنبیه بعدی و عذاب بعدی را بر سر قبطیان فرود آورد.پس خداوند به موسی امر کرد که وارد روستایی شود که تقریبا مرکزیت داشت بر سرزمین های اطراف و به موسی امر کرد تا عصایش را در زمین فرو کند و موسی چنین کرد.
موسی عصایش را در خاک تپه فرو می کرد و از جای عصا انبوهی از حشرات ریز و بی بال که بسیار خبیث تر از ملخ بودند و چیزی شبیه سوسک بودند از زمین بیرون زدند.انگار که چشمه ای جوشان از این حشرات به بیرون فوران می کرد
این حشرات...
ادامه دارد...
۲۲۷
۱۶:۵۱