طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_چهل_هشتم
موسی عصایی را که به دستش چسپیده بود برداشت و به نزد شعیب رفت. شعیب نگاهی به موسی و نگاهی به عصا نمود، عصا را به سمت موسی داد و گفت: این عصا را ببر و داخل صندوقچه قرار بده و بار دیگر دست کن و عصایی را بردار و برایم بیاور. موسی چشمی گفت و دوباره داخل اتاق شد، عصا را درون صندوقچه گذاشت و برای بار دوم دست برد تا عصایی بردارد که باز هم همان عصا به دست موسی چسپید، موسی هر چه کرد که عصای دیگری بردارد اما نتوانست، چون این عصا نمی خواست از دست موسی جدا شود و موسی به ناچار دوباره همان عصا را برد. شعیب دوباره به موسی امر کرد که این عصا را به صندوقچه برگرداند و عصایی دیگر به دست گیرد و برایش بیاورد. برای بار سوم هم باز این واقعه تکرار شد و زمانی که در سومین دفعه موسی با همان عصا به نزد شعیب نبی برگشت، شعیب لبخندی زد و فرمود: ای موسی! همانا خداوند برای تو امر بزرگی را مقدر فرموده است، چرا که این عصا عصایی است که متعلق به آدم ابوالبشر بوده و پس از او در اختیار تمام انبیاء پس از او قرار داشته است و قرار بود پس از من به پیامبر بعد از من برسد و اینک تو میراث دار تمام انبیاء هستی. حال این عصا را بگیر و به سمت مصر حرکت کن که خداوند تو را به پیامبری برگزیده است و بی شک این عصا برای تو معجزه ها خواهد نمود تا همگان بفهمند تو پیغامبر خداوند بی همتا هستی.
بدین ترتیب موسی با کاروانی کوچکی که خانواده اش و گله ای از گوسفندان همراهش بود از مدین به سوی مصر
حرکت کرد و قدم در مسیری گذاشت که نمی دانست چه چیزی در انتظارش است. مصری سخت و طاقت فرسا با وجود بچه های کوچک و قد و نیم قد و همسری باردار و هوای سخت و زمخت و طوفانی و بیابانی سنگلاخ و پهناور او باید می رفت تا منجی شود برای قومی که ظلم ظالم می خواست آن را از نفس بیاندازد. ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_چهل_نهم🎬:
حضرت موسی با همسری باردار و فرزندان کوچکش و گله ی گوسفندانش راهی مصر شد. شب هنگام بود و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود و موسی در شرایطی بود که همسرش باردار و فرزندان کوچکش به همراهش بودند و در همین حال باران شدیدی شروع شد، قطره های درشت باران بر سرشان باریدن گرفت و طوفانی سهمگین هم شروع به وزیدن کرد.حالا همه جا را تاریکی قیرگون شب در بر گرفته بود و از زمین و آسمان سختی بر سر موسی و خانواده اش می بارید و در این شرایط حضرت موسی مسیر را گم کرد. در آن سرمای سخت و شب تاریک، مدیریت صحنه برای هر کسی سخت و دشوار می شود. اما موسی یاد گرفته است که دائما به خداوند تکیه کند و در سختی ها تماما دل به او بسپارد. در این صحنه نیز یکی از شگفتانه های خداوند برای موسی قرار است اتفاق بیفتد؛ شگفتانه ای که شاید در سرتاسر زندگی موسی همانند آن یافت نمی شود و مهم ترین اتفاق زندگی موسی است. او باید شعله ای آتش داشته باشد تا بتواند راه را از بیراهه تشخیص دهد، اما در این شرایط آتش از کجا؟!
در آن زمان مردم برای اینکه کاروانیان و در راه ماندگان مسیر را بازیابند، آتشی بر سر کوه ها و تپه های اطراف به پا می کردند تا راهنمای در راه ماندگان شود.موسی سرش را به سمت آسمان سیاه شب بلند کرد و همانطور که باران سرو رویش را میشست گفت: خدایا از تو کمک می طلبم و از تو یاری می گیرم همانا تو بهترین یاری دهندگان هستی و در همین حین نگاهش به قله ی کوه روبه رو افتاد، آتشی افروخته بر قله ی کوه دید و با خوشحالی رو به همسرش گفت: صفورا! خوشحال باش، آنجا را ببین، شعله های آتش سوزان در این شب سیاه و پر از باران، تا شعله های آتش خاموش نشده خود را به آن می رسانم و آتشی برمی گیرم و با نور آتش راه را از بیراهه می شناسیم و به پیش می رویم.
در این هنگام صفورا به کوهی که موسی اشاره می کرد نگاه کرد و گفت: آنجا که نه نوریست و نه آتشی، شما از چه سخن می گویی؟!
موسی بار دیگر به سمت کوه نظر افکند و بار دیگر شعله های آتش را دید که برافروخته تر از قبل خود را به رخ می کشید، انگار بارانی که از آسمان می بارید حکم روغن آتش را داشت و آتش دم به دم گُر می گرفت پس به صفورا گفت: نمی دانم چرا آتش به این بزرگی را نمی بینی، اما من آن را می بینم و باید به سمت او بروم تا برای نجات خود تمام تلاشم را کرده باشم، تو و فرزندان و گله ی گوسفند همینجا باشید تا من خود را به آتش برسانم، شعله ای برگیرم و به سمت شما آیم.موسی با زدن این حرف بسم اللهی زیر لب گفت و همانطور که همسر و فرزندانش را به خدا می سپرد به سمت کوه حرکت کرد.
مسیر رسیدن به سمت آتش سخت و ناهموار بود اما موسی مرد سختی ها بود، هر قدمی که بر می داشت ذکر خدا بر لب می نشاند و آنقدر پیش رفت تا بالاخره به سرمنزل مقصود رسید و خود را در برابر آتش بسیار بزرگی دید، اتشی بزرگ و خیلی عجیب...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
حضرت موسی با همسری باردار و فرزندان کوچکش و گله ی گوسفندانش راهی مصر شد. شب هنگام بود و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود و موسی در شرایطی بود که همسرش باردار و فرزندان کوچکش به همراهش بودند و در همین حال باران شدیدی شروع شد، قطره های درشت باران بر سرشان باریدن گرفت و طوفانی سهمگین هم شروع به وزیدن کرد.حالا همه جا را تاریکی قیرگون شب در بر گرفته بود و از زمین و آسمان سختی بر سر موسی و خانواده اش می بارید و در این شرایط حضرت موسی مسیر را گم کرد. در آن سرمای سخت و شب تاریک، مدیریت صحنه برای هر کسی سخت و دشوار می شود. اما موسی یاد گرفته است که دائما به خداوند تکیه کند و در سختی ها تماما دل به او بسپارد. در این صحنه نیز یکی از شگفتانه های خداوند برای موسی قرار است اتفاق بیفتد؛ شگفتانه ای که شاید در سرتاسر زندگی موسی همانند آن یافت نمی شود و مهم ترین اتفاق زندگی موسی است. او باید شعله ای آتش داشته باشد تا بتواند راه را از بیراهه تشخیص دهد، اما در این شرایط آتش از کجا؟!
در آن زمان مردم برای اینکه کاروانیان و در راه ماندگان مسیر را بازیابند، آتشی بر سر کوه ها و تپه های اطراف به پا می کردند تا راهنمای در راه ماندگان شود.موسی سرش را به سمت آسمان سیاه شب بلند کرد و همانطور که باران سرو رویش را میشست گفت: خدایا از تو کمک می طلبم و از تو یاری می گیرم همانا تو بهترین یاری دهندگان هستی و در همین حین نگاهش به قله ی کوه روبه رو افتاد، آتشی افروخته بر قله ی کوه دید و با خوشحالی رو به همسرش گفت: صفورا! خوشحال باش، آنجا را ببین، شعله های آتش سوزان در این شب سیاه و پر از باران، تا شعله های آتش خاموش نشده خود را به آن می رسانم و آتشی برمی گیرم و با نور آتش راه را از بیراهه می شناسیم و به پیش می رویم.
در این هنگام صفورا به کوهی که موسی اشاره می کرد نگاه کرد و گفت: آنجا که نه نوریست و نه آتشی، شما از چه سخن می گویی؟!
موسی بار دیگر به سمت کوه نظر افکند و بار دیگر شعله های آتش را دید که برافروخته تر از قبل خود را به رخ می کشید، انگار بارانی که از آسمان می بارید حکم روغن آتش را داشت و آتش دم به دم گُر می گرفت پس به صفورا گفت: نمی دانم چرا آتش به این بزرگی را نمی بینی، اما من آن را می بینم و باید به سمت او بروم تا برای نجات خود تمام تلاشم را کرده باشم، تو و فرزندان و گله ی گوسفند همینجا باشید تا من خود را به آتش برسانم، شعله ای برگیرم و به سمت شما آیم.موسی با زدن این حرف بسم اللهی زیر لب گفت و همانطور که همسر و فرزندانش را به خدا می سپرد به سمت کوه حرکت کرد.
مسیر رسیدن به سمت آتش سخت و ناهموار بود اما موسی مرد سختی ها بود، هر قدمی که بر می داشت ذکر خدا بر لب می نشاند و آنقدر پیش رفت تا بالاخره به سرمنزل مقصود رسید و خود را در برابر آتش بسیار بزرگی دید، اتشی بزرگ و خیلی عجیب...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۲۵۳
۱۷:۰۶