عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_بیست_چهارم undefined: فرعون حکم کرده بود که از خانه ی عمران تا قصر او را آذین ببندند و فرش حریر سرخ بیاندازند تا اگر ولیعهد که تازه یاد گرفته بود راه برود، خواست خود با پای خود تا قصر بیاید پا روی فرشی نرم و لطیف نهد. بالاخره ولیعهد به قصر رسید، فرعون که از این رویداد بسیار خوشحال بود بالای پله ها، جایی که بر بلندی بود و همه او را میدیدند برای استقبال از ولیعهد به انتظار ایستاده بود و بالاخره ولیعهد از گرد راه رسید. موسی در حالیکه دستان کوچکش در دست آسیه بود با پاهای کوچکش از پله ها بالا آمد. آسیه نگاهی به موسی کرد و سرشار از احساسات خوش شد، موسی در این روز از دامان مادرش که یکی از اولیاء الله بود به دامان آسیه که او نیز از اولیا خدا بود، وارد شده بود، آسیه ناگهان نگاهش به هامان که کمی با فاصله از فرعون ایستاده بود و با دیده ی دشمنی و از روی عصبانیت به موسی چشم دوخته بود افتاد و در دل آرزو کرد کاش هامان در قصر نبود،چون آسیه خوب طبیعت کینه توز هامان را می شناخت و میترسید امنیت فرزند دلبندش را به خطر اندازد. فرعون یا همان رامسیس دوم که پادشاهی قدرتمند و زیرک ترین فرعوندمصر بود، با دیدن موسی که با جثه ای کوچک جلو می آمد، ذوق زده شد، به طوری که خم شد و دستانش را زیر بغل موسی برد و می خواست تا او را در آغوش بگیرد و موسی در بغل فرعون وارد قصر شود که ناگهان موسی به طرف ریش بلند فرعون که با سنگ های رنگارنگ و گرانقیمت تزیین شده بود برد و شروع به بازی با ریش او کرد و کم کم این بازی تبدیل شد به کشیدن ریش فرعون... فرعون در ابتدا با ملاطفت خواست دست کودک را از ریش خود جدا کند، اما موسی دست بردار نبود، گویی خدا تواتی بیش ازیک کودک خردسال در دست موسی قرار داده بود و موسی محکم به موهای ریش فرعون آویزان شده بود و فرعون کمی برافروخته شد و به ناچار برای رهایی از دست موسی سرش را خم کرد و ناگهان به حالت سجده جلوی موسی افتاد. چشمان تمام مردم به این صحنه خیره مانده بود، صحنه ای بسیار عجیب بود، فرعون که ادعای خدایی می کرد و هر روز افراد زیادی به او تعظیم و سجده می کردند اینک در برابر کودکی که بیش از دوسال از عمرش نمی گذشت به خاک افتاده بود. هامان هم از دیدن این صحنه برافروخته شده بود ، او حالا یقین داشت که این ولیعهد مشکوک و‌مرموز توطئه ایست که باید خنثی شود و بهترین بهانه برای بیرون انداختن موسی از قصر و گرفتن عنوان ولیعهدی از او، همین صحنه ای بود که اتفاق افتاده بود، صحنه ای که در تاریخ یک بار تکرار شد وبس... پس از دقایقی، فرعون با حالتی دلخور از جا بلند شد، بی آنکه نگاهی به اطراف کند راهی قصر شد و آسیه که خوب می دانست اینک طوفانی به پا خواهد شد، موسی را در آغوش گرفت و همانطور که زیر لب از خداوند یکتا امداد می گرفت، وارد قصر شد. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_بیست_پنجم undefined:

فرعون وارد قصر شد و قبل از اینکه هر کس دیگه ای وارد قصر شود، هامان خود را به او رساند و از همان لحظه ی اول ورود موسی شروع به بد گویی از او‌کرد و گفت: ای خدای خدایان مصر، شما با چشم خود دیدید که این کودک بد یمن چه کرد؟! در بدو ورود به قصر چنان کرد که خدای مصریان به پای کودکی خرد و ناتوان بیافتد، راستش من از همان روز اول که اعلام کردید کودکی مجهول الهویه را به ولیعهدی پذیرفتید به این موضوع مشکوک بودیم، اما چون فرمانروا دستور داده بودند و نظر ملوکانه بر ولایتعهد آن نوزاد بود، لب فرو بستیم تا در موقع مقتضی ، این مهم را عنوان کنیم و امروز دیگر بیش از تاب دیدن این توطيه را نداشتیم و اینک از شما می خواهیم این کودکی را که می بایست دو سال پیش بکشید و نکشتید، اینک با ضربتی شمشیر بکشید تا این توطئه هم در نطفه خفه شود.
آسیه که پشت فرعون و هامان بود و حرفهای آنان را می شنید، قلبش به تپشی سخت افتاد، او می بایست از پسر خوانده اش محافظت کند، حتی اگر شده با فدای جان خویشتن، جان او را نجات دهد، پس در این لحظه موسی را بر زمین نهاد و خود را جلو کشانید رو به فرعون و هامان نمود و فرمود:جناب هامان! با همه ی احترامی که برایتان قائلم اما به این حرفتان اعتراض دارم، آخر کودکی دو ساله چه توطيه ای می تواند داشته باشد؟! مگر شما خود کودک در خانه ندارید؟! مگر رفتار کودکان را ندیدید؟! کودکان در عالم کودکی خود هر کاری می کنند بی آنکه بدانند آن کار درست است یا خطاست، کودک است و بازی های کودکانه....
هامان خرناسی کشید و گفت: ملکه به سلامت باشد، اما کار این کودک آنچنان گستاخانه بود که به کودکان نمی ماند، انگار نیروی او را پشتیبانی می کرد تا جناب فرمانروا را به خاک افکند.
در این هنگام فرعون هم سری تکان داد و‌گفت: من هم چنین ظنی دارم.
آسیه تا این حرف از فرعون شنید، بدنش لرزید، چرا که این حرف اعلان خطر بود برای موسی...
پس با شتاب خود را به فرعون رساند و با استیصالی در صدایش گفت: جناب فرمانروا، آخه سو ظن به کودکی که به هوای مهره های رنگین دست بر محاسن پدر می برد، آیا به جاست؟! اصلا....اصلا بیاید این کودک را امتحان کنید تا بفهمیم آیا این حرکت پسرمان از روی عناد بوده یا کودکی...
فرعون یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: مثلا چگونه امتحانی؟!
آسیه که انگار صدایی الهی این فکر را در ذهنش انداخته بود گفت: بیایید دو تشت در اینجا حاضر کنیم، تشتی پر از جواهرات چشمگیر و تشتی هم پر از ذغال های گداخته ی درخشان...
اگر این کودک به تشت طلا دست برد و طلا در دست گرفت او تقصیر دارد و آگاهانه به مقام فرمانروا بی احترامی کرده و اگر دست برد تا ذغال گداخته و سوزان را بردارد پس بدانید آن حرکت از کودکی و‌ کنجکاوی های کودکانه است.
هامان نی خواست چیزی بگوید که فرعون دستش را بلند کرد و گفت: نظریه ی هوشمندانه ایست، دستور می دهم تا دو تشت را که ملکه گفتند آماده سازید تا ولیعهد را بیازماییم و خیالمان راحت شود و یک عمر با شک و تردید زندگی نکنیم.
خیلی زود دستور فرعون اجرا شد.آسیه موسی را در آغوش گرفته بود و در کنار فرعون بر تخت زرین تکیه داده بود، دو تشت در مقابلشان حاضر نمودند.فرعون اشاره کرد تا آسیه، موسی را بر زمین گذارد و آسیه چنین کرد.
موسی بین دو تشت ایستاد و می خواست دست به طرف تشت پر از طلا ببرد، قلب آسیه بهم فشرده شد و در دل از خدا خواست تا موسی را محافظت کند، در این لحظه جبرئیل بر زمین فرود آمد.دست موسی را در دست گرفت و او را به سمت تشت پر از ذغال گداخته برد و موسی دست دراز کرد و ذغالی سرخ و سوزان را برداشت، در این هنگام داغی ذغال بر جان موسی نشست، موسی با فریادی کودکانه ذغال را بر زمین انداخت و همانطور که گریه می کرد و اشک می ریخت خود را به دامان آسیه انداخت.آسیه ناراحت از اینکه دست جگر گوشه اش سوخته و خوشحال از اینکه خطری از بیخ گوش موسی گذشته او را در آغوش کشید.
فرعون دستی به سر موسی کشید و گفت: پس همه چی به خاطر رفتار کودکانه و کنجکاوی ولیعهدمان بوده است
هامان با کینه ای عظیم به آسیه و‌موسی چشم دوخته بود و زیر لب گفت: بالاخره شما را رسوا خواهم کرد.
ادامه دارد...
undefined۲

۳۱۵

۱۷:۰۸