طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_بیست_سوم
: دوسال از زمان تولد حضرت موسی میگذشت و به تدبیر خداوند موسی در دامان مادرش پرورش یافت و در این مدت گاهی یوکابد، موسی را به قصر فرعون می برد تا آسیه و فرعون او را ببینند و گاهی هم آسیه به خانه ی عمران می رفت و حالا وضع خانواده عمران تغییر کرده بود و آنها از حالت بردگی بیرون آمدند و جز معدود افراد و شاید بتوان گفت تنها افراد بنی اسرائیل است که در قصر آمد و شد داشتند. حالا موسی دو ساله شده بود و موسم از شیر گرفتن موسی بود، دل یوکابد دوباره به هول و ولا افتاده بود چرا که دیگر دیدار هر روز و هر ساعت با فرزندش به پایان رسیده بود. آسیه و فرعون حکم کردند که موسی را به قصر منتقل کنند و آسیه ترتیبی داد تا جشن ورود ولیعهد به قصر بعد از دوسال، با شکوه و عظمتی خاص برگزار شود. جارچیان در بوق و کرنا کردند و تمام مردم شهر از خبر ورود ولیعهد به قصر با خبر شدند و غلامانی مسول تزیین و آذین بندی شهر شدند، آنهم از خانه ی عمران تا قصر را آذین بندی نمودند و این راه همانند باغ گلی زیبا و چشم نواز شده بود، انواع و اقسام گلهای رنگارنگ و خوشبو از سرتاسر مصر و حتی سرزمین های اطراف را به شهر آوردند و در راه خانه ی عمران تا قصر گذاشتند و این راه زمینی مانند جاده ای بهشتی شده بود، جاده ای که می بایست نبی خدا را به قصر برساند. مردم دسته دسته به سمت این جاده می آمدند در حالیکه هر کدام هدیه ای برای دادن چشم روشنی به ملکه ی مصر در دست داشتند. آسیه که این محبت مردم را میدید دستور داد تا هر کس که هدیه ای آورده نام او را در لیستی ثبت کنند تا آنها مورد لطف دربار قرار گیرند. شهر در شور و شعف دست و پا میزد ولی از یک طرف هامان و جاسوسانش دست به کار بودند. هامان هنوز معتقد بود که این کودک از بنی اسرائیل است و ورود او به قصر آنهم به عنوان ولیعهد توطئه ایست که به نابودی حکومت فرعون که قوی ترین و با نفوذ ترین فرعون سرزمین مصر بود، می انجامد. هامان و جاسوسانش بی صدا همه چیز را زیر نظر داشتند و می خواستند توطئه ولیعهد را کشف و برملا کنند و نگذارند تا کار به جاهایی کشیده شود که به ضررشان پیش رود. اما آسیه که از همان روز اول جانش را بر سر نجات موسی نهاده بود، همچون کوه استوار پشت موسی بود و اجازه نمی داد چشم زخمی به موسی برسد، آسیه زنی مومن بود که در تاریخ از نسب او سخن ها گفته اند او را آسیه بنت مزاحم می خواندند، عده ای اعتقاد داشتند که آسیه از نسل فرعون زمان حضرت یوسف هست، همان که خود را آخناتون نامید و یکتاپرست شد و عده ای معتقد بودند که او نسبش به مومنان بنی اسرائیل برمی گردد. در هر صورت در اصل قضیه فرق نمی کند و آسیه یکتا پرست بود و تقیه می کرد، گویا در تقدیرش نوشته شده بود که کاری بزرگ انجام دهد و نامش در تاریخ ماندگار شود و هر زمان در طول تاریخ زنان پاکیزه و نیکوکار نیاز به کمک داشتند، آسیه از عرش به فرش آید و در کاری بزرگ حضور داشته باشد، خدا از او در قران نام برده و زمان تولد کلمه ی دوم، علی اعلی یکی از زنانی که به کعبه نزول اجلال فرمود تا فاطمه بنت اسد را در تولد مشکل گشای دنیا یاری رساند ایشان بود او نه تنها در تولد مولا علی که در تولد حضرت زهرا هم حضور داشت انگار این زوج آسمانی این کلمات مقدس باید با دست آسیه پا به این دنیا می گذاشتند. ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان#قسمت_سیصد_بیست_چهارم
:
فرعون حکم کرده بود که از خانه ی عمران تا قصر او را آذین ببندند و فرش حریر سرخ بیاندازند تا اگر ولیعهد که تازه یاد گرفته بود راه برود، خواست خود با پای خود تا قصر بیاید پا روی فرشی نرم و لطیف نهد.
بالاخره ولیعهد به قصر رسید، فرعون که از این رویداد بسیار خوشحال بود بالای پله ها، جایی که بر بلندی بود و همه او را میدیدند برای استقبال از ولیعهد به انتظار ایستاده بود و بالاخره ولیعهد از گرد راه رسید.
موسی در حالیکه دستان کوچکش در دست آسیه بود با پاهای کوچکش از پله ها بالا آمد.آسیه نگاهی به موسی کرد و سرشار از احساسات خوش شد، موسی در این روز از دامان مادرش که یکی از اولیاء الله بود به دامان آسیه که او نیز از اولیا خدا بود، وارد شده بود، آسیه ناگهان نگاهش به هامان که کمی با فاصله از فرعون ایستاده بود و با دیده ی دشمنی و از روی عصبانیت به موسی چشم دوخته بود افتاد و در دل آرزو کرد کاش هامان در قصر نبود،چون آسیه خوب طبیعت کینه توز هامان را می شناخت و میترسید امنیت فرزند دلبندش را به خطر اندازد.
فرعون یا همان رامسیس دوم که پادشاهی قدرتمند و زیرک ترین فرعوندمصر بود، با دیدن موسی که با جثه ای کوچک جلو می آمد، ذوق زده شد، به طوری که خم شد و دستانش را زیر بغل موسی برد و می خواست تا او را در آغوش بگیرد و موسی در بغل فرعون وارد قصر شود که ناگهان موسی به طرف ریش بلند فرعون که با سنگ های رنگارنگ و گرانقیمت تزیین شده بود برد و شروع به بازی با ریش او کرد و کم کم این بازی تبدیل شد به کشیدن ریش فرعون...
فرعون در ابتدا با ملاطفت خواست دست کودک را از ریش خود جدا کند، اما موسی دست بردار نبود، گویی خدا تواتی بیش ازیک کودک خردسال در دست موسی قرار داده بود و موسی محکم به موهای ریش فرعون آویزان شده بود و فرعون کمی برافروخته شد و به ناچار برای رهایی از دست موسی سرش را خم کرد و ناگهان به حالت سجده جلوی موسی افتاد.
چشمان تمام مردم به این صحنه خیره مانده بود، صحنه ای بسیار عجیب بود، فرعون که ادعای خدایی می کرد و هر روز افراد زیادی به او تعظیم و سجده می کردند اینک در برابر کودکی که بیش از دوسال از عمرش نمی گذشت به خاک افتاده بود.
هامان هم از دیدن این صحنه برافروخته شده بود ، او حالا یقین داشت که این ولیعهد مشکوک ومرموز توطئه ایست که باید خنثی شود و بهترین بهانه برای بیرون انداختن موسی از قصر و گرفتن عنوان ولیعهدی از او، همین صحنه ای بود که اتفاق افتاده بود، صحنه ای که در تاریخ یک بار تکرار شد وبس...
پس از دقایقی، فرعون با حالتی دلخور از جا بلند شد، بی آنکه نگاهی به اطراف کند راهی قصر شد و آسیه که خوب می دانست اینک طوفانی به پا خواهد شد، موسی را در آغوش گرفت و همانطور که زیر لب از خداوند یکتا امداد می گرفت، وارد قصر شد.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
فرعون حکم کرده بود که از خانه ی عمران تا قصر او را آذین ببندند و فرش حریر سرخ بیاندازند تا اگر ولیعهد که تازه یاد گرفته بود راه برود، خواست خود با پای خود تا قصر بیاید پا روی فرشی نرم و لطیف نهد.
بالاخره ولیعهد به قصر رسید، فرعون که از این رویداد بسیار خوشحال بود بالای پله ها، جایی که بر بلندی بود و همه او را میدیدند برای استقبال از ولیعهد به انتظار ایستاده بود و بالاخره ولیعهد از گرد راه رسید.
موسی در حالیکه دستان کوچکش در دست آسیه بود با پاهای کوچکش از پله ها بالا آمد.آسیه نگاهی به موسی کرد و سرشار از احساسات خوش شد، موسی در این روز از دامان مادرش که یکی از اولیاء الله بود به دامان آسیه که او نیز از اولیا خدا بود، وارد شده بود، آسیه ناگهان نگاهش به هامان که کمی با فاصله از فرعون ایستاده بود و با دیده ی دشمنی و از روی عصبانیت به موسی چشم دوخته بود افتاد و در دل آرزو کرد کاش هامان در قصر نبود،چون آسیه خوب طبیعت کینه توز هامان را می شناخت و میترسید امنیت فرزند دلبندش را به خطر اندازد.
فرعون یا همان رامسیس دوم که پادشاهی قدرتمند و زیرک ترین فرعوندمصر بود، با دیدن موسی که با جثه ای کوچک جلو می آمد، ذوق زده شد، به طوری که خم شد و دستانش را زیر بغل موسی برد و می خواست تا او را در آغوش بگیرد و موسی در بغل فرعون وارد قصر شود که ناگهان موسی به طرف ریش بلند فرعون که با سنگ های رنگارنگ و گرانقیمت تزیین شده بود برد و شروع به بازی با ریش او کرد و کم کم این بازی تبدیل شد به کشیدن ریش فرعون...
فرعون در ابتدا با ملاطفت خواست دست کودک را از ریش خود جدا کند، اما موسی دست بردار نبود، گویی خدا تواتی بیش ازیک کودک خردسال در دست موسی قرار داده بود و موسی محکم به موهای ریش فرعون آویزان شده بود و فرعون کمی برافروخته شد و به ناچار برای رهایی از دست موسی سرش را خم کرد و ناگهان به حالت سجده جلوی موسی افتاد.
چشمان تمام مردم به این صحنه خیره مانده بود، صحنه ای بسیار عجیب بود، فرعون که ادعای خدایی می کرد و هر روز افراد زیادی به او تعظیم و سجده می کردند اینک در برابر کودکی که بیش از دوسال از عمرش نمی گذشت به خاک افتاده بود.
هامان هم از دیدن این صحنه برافروخته شده بود ، او حالا یقین داشت که این ولیعهد مشکوک ومرموز توطئه ایست که باید خنثی شود و بهترین بهانه برای بیرون انداختن موسی از قصر و گرفتن عنوان ولیعهدی از او، همین صحنه ای بود که اتفاق افتاده بود، صحنه ای که در تاریخ یک بار تکرار شد وبس...
پس از دقایقی، فرعون با حالتی دلخور از جا بلند شد، بی آنکه نگاهی به اطراف کند راهی قصر شد و آسیه که خوب می دانست اینک طوفانی به پا خواهد شد، موسی را در آغوش گرفت و همانطور که زیر لب از خداوند یکتا امداد می گرفت، وارد قصر شد.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۲۷۷
۱۷:۱۵