طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_بیست_دوم
: آسیه به یوکابد اشاره کرد که از قصر بیرون رود چون نمی خواست بهانه دست وزیر بدطینت فرعون بدهد در همین هنگام صدای گریه ی موسی بلند شد و بیش از قبل گریه می کرد، انگار او هم بوی تن مادر را شنیده بود و بی تاب تر از قبل آغوش مادرش را می جست. هامان جلو آمد و می خواست چیزی بگوید که ناگهان فرعون رو به یوکابد کرد و گفت: ای زن! برو جلو و اگر این نوزاد شیر تو را نوشید و آرام گرفت، زندگی ات را زیر و رو می کنم و بی توجه به ایل و قبیله و طایفه ات شما را از بزرگان مصر قرار می دهم. حالا دیگر فرمانروای مصر مستاصل شده بود و از او خواست که موسی را شیر بدهد، آسیه هم که حالا حمایت فرعون را داشت چیزی نگفت و از جا برخواست، نوزادی را که چون جان خویشتن عزیزش می دانست در آغوش یوکابد گذاشت. قلب یوکابد از هیجان به تپش افتاده و گویی صدای این تپش، آهنگ آرام بخشی بود که آرامش را در جان موسی ریخت. موسی بوی مادر را به جان کشید و خود را در آغوش او جا کرد و در بین بهت و حیرت همگان سینه ی یوکابد را گرفت و مشغول خوردن شیر شد. آسیه از دیدن این صحنه لبخندی زیبا بر لبانش نشست و زیر لب خدای یکتا را شکر کرد و رو به فرعون گفت: من از فرمانروای مصر سپاسگزارم که بی توجه به حرف من، دستور داد این زن پاکیزه به کودکمان شیر دهد و فرعون که انگار تمام افتخار شیر دادن موسی نصیب او شده باشد، با افتخار و سربلندی سرش را تکان داد و همانطور که به کلثم اشاره می کرد گفت: دامان این دختر را پر از سیم و زر کنید که این زن را به ما معرفی کرد و سپس رو به یوکابد که سر در عبا برده بود و در زیر عبا غرق دیدن موسی بود که با حرکات شیرینش شیر می نوشید کرد و گفت: ای زن! تو از این به بعد دایه ی ولیعهد هستی، پس باید در دسترس حکومت باشی، اگر زندگی در قصر را دوست داری، می توانی به قصر نقل مکان کنی برای شیردادن ولیعهد و اگر در منزل خود راحت تر هستی، ما امکانات زیادی تحت اختیارت قرار می دهیم که تو و ولیعهد در راحتی و آسایش باشید، حال بگو چه می کنی؟! یوکابد زیر لب خدا را شکر کرد و زمزمه کرد: بارالها تو خداوند یکتایی که وفا می کنی به عهد خویشتن، به من امر کردی موسی را به نیل افکنم و هنگامی که قلبم به تلاطم بود به من اطمینان دادی که او را به دامانم برمی گردانی و چه زود موسی را در آغوشم گذاشتی، آنهم در موقعیتی که فکرش را نمی کردم. یکی از زنان داخل تالار جلو آمد و در گوش یوکابد گفت: جواب فرمانروا را بده، این کودک را در قصر شیر می دهی یا در خانه خودت؟! اینک موسی سیر شده بود و سینه مادر را رها کرده بود و میخندید. یوکابد موسی را که در این لباس های فاخر، چون خورشید می درخشید به آغوش چسپاند و رو به فرعون گفت: چه نوزاد شیرینی ست، من او را چون جان خویشتن عزیز می دارم تا ولیعهد مصر همیشه سلامت باشد و خاطر فرمانروا آسوده باشد اما دوست می دارم که در خانه ی خودم این خدمت را به دربار مصر انجام دهم. فرعون سری تکان داد و گفت: باشد هر جور که تو راحتی و بعد به سربازان و معماران قصر دستور داد تا خانه ی یوکابد و عمران را آنچنان باز سازی کنند که در خور شأن ولیعهد باشد و انواع و اقسام امکانات و خوردنی ها را از قصر به خانه ی یوکابد منتقل کنند. یوکابد در ازای این خدمتی که انجام می داد، امکانات دریافت می کرد و این مزد یوکابد بود و مالی حلال و طیب و طاهر بود گرچه از قصر فرعون می آمد، اما نتیجه ی زحماتش بود. به این ترتیب موسی در دامان مادر و در خانه ی پدری رشد می کرد و آسیه که دلبسته ی موسی شده بود، هر روز به خانه ی یوکابد می رفت و گاهی هم موسی را به قصر می بردند تا فرمانروا ولیعهدش را ببیند. ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_بیست_سوم
:
دوسال از زمان تولد حضرت موسی میگذشت و به تدبیر خداوند موسی در دامان مادرش پرورش یافت و در این مدت گاهی یوکابد، موسی را به قصر فرعون می برد تا آسیه و فرعون او را ببینند و گاهی هم آسیه به خانه ی عمران می رفت و حالا وضع خانواده عمران تغییر کرده بود و آنها از حالت بردگی بیرون آمدند و جز معدود افراد و شاید بتوان گفت تنها افراد بنی اسرائیل است که در قصر آمد و شد داشتند.
حالا موسی دو ساله شده بود و موسم از شیر گرفتن موسی بود، دل یوکابد دوباره به هول و ولا افتاده بود چرا که دیگر دیدار هر روز و هر ساعت با فرزندش به پایان رسیده بود.
آسیه و فرعون حکم کردند که موسی را به قصر منتقل کنند و آسیه ترتیبی داد تا جشن ورود ولیعهد به قصر بعد از دوسال، با شکوه و عظمتی خاص برگزار شود.جارچیان در بوق و کرنا کردند و تمام مردم شهر از خبر ورود ولیعهد به قصر با خبر شدند و غلامانی مسول تزیین و آذین بندی شهر شدند، آنهم از خانه ی عمران تا قصر را آذین بندی نمودند و این راه همانند باغ گلی زیبا و چشم نواز شده بود، انواع و اقسام گلهای رنگارنگ و خوشبو از سرتاسر مصر و حتی سرزمین های اطراف را به شهر آوردند و در راه خانه ی عمران تا قصر گذاشتند و این راه زمینی مانند جاده ای بهشتی شده بود، جاده ای که می بایست نبی خدا را به قصر برساند.
مردم دسته دسته به سمت این جاده می آمدند در حالیکه هر کدام هدیه ای برای دادن چشم روشنی به ملکه ی مصر در دست داشتند.آسیه که این محبت مردم را میدید دستور داد تا هر کس که هدیه ای آورده نام او را در لیستی ثبت کنند تا آنها مورد لطف دربار قرار گیرند.
شهر در شور و شعف دست و پا میزد ولی از یک طرف هامان و جاسوسانش دست به کار بودند.هامان هنوز معتقد بود که این کودک از بنی اسرائیل است و ورود او به قصر آنهم به عنوان ولیعهد توطئه ایست که به نابودی حکومت فرعون که قوی ترین و با نفوذ ترین فرعون سرزمین مصر بود، می انجامد.
هامان و جاسوسانش بی صدا همه چیز را زیر نظر داشتند و می خواستند توطئه ولیعهد را کشف و برملا کنند و نگذارند تا کار به جاهایی کشیده شود که به ضررشان پیش رود.
اما آسیه که از همان روز اول جانش را بر سر نجات موسی نهاده بود، همچون کوه استوار پشت موسی بود و اجازه نمی داد چشم زخمی به موسی برسد، آسیه زنی مومن بود که در تاریخ از نسب او سخن ها گفته اند او را آسیه بنت مزاحم می خواندند، عده ای اعتقاد داشتند که آسیه از نسل فرعون زمان حضرت یوسف هست، همان که خود را آخناتون نامید و یکتاپرست شد و عده ای معتقد بودند که او نسبش به مومنان بنی اسرائیل برمی گردد.
در هر صورت در اصل قضیه فرق نمی کند و آسیه یکتا پرست بود و تقیه می کرد، گویا در تقدیرش نوشته شده بود که کاری بزرگ انجام دهد و نامش در تاریخ ماندگار شود و هر زمان در طول تاریخ زنان پاکیزه و نیکوکار نیاز به کمک داشتند، آسیه از عرش به فرش آید و در کاری بزرگ حضور داشته باشد، خدا از او در قران نام برده و زمان تولد کلمه ی دوم، علی اعلی یکی از زنانی که به کعبه نزول اجلال فرمود تا فاطمه بنت اسد را در تولد مشکل گشای دنیا یاری رساند ایشان بود او نه تنها در تولد مولا علی که در تولد حضرت زهرا هم حضور داشت انگار این زوج آسمانی این کلمات مقدس باید با دست آسیه پا به این دنیا می گذاشتند.
ادامه دارد...
دوسال از زمان تولد حضرت موسی میگذشت و به تدبیر خداوند موسی در دامان مادرش پرورش یافت و در این مدت گاهی یوکابد، موسی را به قصر فرعون می برد تا آسیه و فرعون او را ببینند و گاهی هم آسیه به خانه ی عمران می رفت و حالا وضع خانواده عمران تغییر کرده بود و آنها از حالت بردگی بیرون آمدند و جز معدود افراد و شاید بتوان گفت تنها افراد بنی اسرائیل است که در قصر آمد و شد داشتند.
حالا موسی دو ساله شده بود و موسم از شیر گرفتن موسی بود، دل یوکابد دوباره به هول و ولا افتاده بود چرا که دیگر دیدار هر روز و هر ساعت با فرزندش به پایان رسیده بود.
آسیه و فرعون حکم کردند که موسی را به قصر منتقل کنند و آسیه ترتیبی داد تا جشن ورود ولیعهد به قصر بعد از دوسال، با شکوه و عظمتی خاص برگزار شود.جارچیان در بوق و کرنا کردند و تمام مردم شهر از خبر ورود ولیعهد به قصر با خبر شدند و غلامانی مسول تزیین و آذین بندی شهر شدند، آنهم از خانه ی عمران تا قصر را آذین بندی نمودند و این راه همانند باغ گلی زیبا و چشم نواز شده بود، انواع و اقسام گلهای رنگارنگ و خوشبو از سرتاسر مصر و حتی سرزمین های اطراف را به شهر آوردند و در راه خانه ی عمران تا قصر گذاشتند و این راه زمینی مانند جاده ای بهشتی شده بود، جاده ای که می بایست نبی خدا را به قصر برساند.
مردم دسته دسته به سمت این جاده می آمدند در حالیکه هر کدام هدیه ای برای دادن چشم روشنی به ملکه ی مصر در دست داشتند.آسیه که این محبت مردم را میدید دستور داد تا هر کس که هدیه ای آورده نام او را در لیستی ثبت کنند تا آنها مورد لطف دربار قرار گیرند.
شهر در شور و شعف دست و پا میزد ولی از یک طرف هامان و جاسوسانش دست به کار بودند.هامان هنوز معتقد بود که این کودک از بنی اسرائیل است و ورود او به قصر آنهم به عنوان ولیعهد توطئه ایست که به نابودی حکومت فرعون که قوی ترین و با نفوذ ترین فرعون سرزمین مصر بود، می انجامد.
هامان و جاسوسانش بی صدا همه چیز را زیر نظر داشتند و می خواستند توطئه ولیعهد را کشف و برملا کنند و نگذارند تا کار به جاهایی کشیده شود که به ضررشان پیش رود.
اما آسیه که از همان روز اول جانش را بر سر نجات موسی نهاده بود، همچون کوه استوار پشت موسی بود و اجازه نمی داد چشم زخمی به موسی برسد، آسیه زنی مومن بود که در تاریخ از نسب او سخن ها گفته اند او را آسیه بنت مزاحم می خواندند، عده ای اعتقاد داشتند که آسیه از نسل فرعون زمان حضرت یوسف هست، همان که خود را آخناتون نامید و یکتاپرست شد و عده ای معتقد بودند که او نسبش به مومنان بنی اسرائیل برمی گردد.
در هر صورت در اصل قضیه فرق نمی کند و آسیه یکتا پرست بود و تقیه می کرد، گویا در تقدیرش نوشته شده بود که کاری بزرگ انجام دهد و نامش در تاریخ ماندگار شود و هر زمان در طول تاریخ زنان پاکیزه و نیکوکار نیاز به کمک داشتند، آسیه از عرش به فرش آید و در کاری بزرگ حضور داشته باشد، خدا از او در قران نام برده و زمان تولد کلمه ی دوم، علی اعلی یکی از زنانی که به کعبه نزول اجلال فرمود تا فاطمه بنت اسد را در تولد مشکل گشای دنیا یاری رساند ایشان بود او نه تنها در تولد مولا علی که در تولد حضرت زهرا هم حضور داشت انگار این زوج آسمانی این کلمات مقدس باید با دست آسیه پا به این دنیا می گذاشتند.
ادامه دارد...
۲۵۸
۱۷:۲۲