طعم کده
#روایت_انسان #قسمت_سیصد_دوازدهم
: نفوذی های مصری در همه ی محله های بنی اسرائیلی حضور داشتند و از طرفی جایزه کلانی برای هر کس که نوزاد پسری را زنده پیدا و معرفی کند تعیین شده بود و بودند کسانی از بنی اسرائیل که برای کیسه ای زر، خانه ی یوکابد را نشان می دادند چرا که بعضی روزها و شبها صدای گریه ی کودکی از آن خانه می آمد، در صورتیکه قابله ی مصری به همه گفته بود یوکابد فقط لخته ی خون به دنیا آورده است. خبر وجود نوزادی در خانه ی عمران و یوکابد به دربار فرعون رسید، فرعون دستور داد فوجی از سربازها به خانه ی عمران حمله کنند و اگر نوزادی در آنجا یافتند، او را در دم سر از تنش جدا سازند. سربازان به سمت خانه ی عمران در حرکت بودند و در این لحظات، یوکابد بی خبر از واقعه ای که در شرف وقوع بود، تشتی خمیر کرده بود و تنور خانه را با هیزم های شعله ور از آتش داغ کرده بود و می خواست نان به تنور بزند که ناگهان درب خانه را محکم زدند. همزمان با زدن در، صدای مأموران حکومتی به گوش یوکابد رسید: در را باز کنید وگرنه آن را می شکنیم. هارون که پسری کوچک بود با شنیدن صدای مأموران از ترس به سمت مادر رفت و به دامان او آویخت و دل یوکابد در پی موسی بود که کنار تشت خمیر او را خوابانده بود. یوکابد با سرعت خود را به موسی رساند و او را در آغوش گرفت که ناگهان صدای خوردن جسمی سنگین به درب خانه در فضا پیچید و پشت سرش صدای شکسته شدن درب به گوش رسید یوکابد دستپاچه شده بود، او می بایست نوزادش را در جایی پنهان کند،اما کجا؟! این خانه جای مخفی نداشت که اگر هم داشت، سربازان جز به جز خانه را می گشتند. صدای پای گروهی از سربازان که داخل خانه شده بودند بلند شد و یوکابد بدون اینکه فکر کند و به یادآورد که تنور پر از آتش است، موسی را درون تنور گذاشت و خود و هارون کنار تشت خمیر نشستند. سربازها تک تک اتاق ها را گشتند و سپس به سمت مطبخ آمدند و حالا یوکابد را می دیدند در حالیکه دستانش داخل تشت خمیر بود و بوی آتش و چوب سوخته در همه جا پیچیده بود. ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_سیزدهم🎬:
سربازان حکومت نقطه به نقطه ی منزل عمران را گشتند، اما هیچ اثری از نوزاد تازه متولد شده نبود.یکی از سربازها به سمت یوکابد آمد و به هارون اشاره کرد وگفت: نام کودکت چیست؟!یوکابد دستش را از ظرف خمیر بیرون آورد و گفت: نامش هارون است.سرباز گفت: کودک دیگری در این خانه نیست؟!یوکابد چانه ای خمیر برداشت و همانطور که آن را شکل میداد گفت: شما همه جای خانه را گشتیذ، از من میپرسید کودک دیگر در اینجا هست یانه؟!سرباز نگاهی به تنور که از آن دود بلند بود کرد قدمی جلو گذاشت و هنوز نزدیک تنور نشده بود که ناگهان شعله های آتش جان گرفت و سرباز از ترس سوختن به عقب برگشت و دستور خروج از خانه صادر شد.
تا سربازان از خانه بیرون رفتند تازه یوکابد فهمید چه کار خطرناکی کرده و همانطور که اشک می ریخت و بر سر و سینه میزد به سمت تنور رفت و می گفت: خاک بر سرم، من با دستان موسی این نوزاد زیبا رویم را سوختم...و سپس رو به آسمان کرد و ادامه داد: خدایا تو خود خوب می دانی آن زمان که موسی را در تنور آتش انداختم اصلا به این فکر نکردم که تنور داغ است و آتش شعله ور، من چاره ای نداشتم، خدایا مرا به خاطر لین گناه بزرگ ببخشا، خداوندا جان یوکابد را بگیر که...در همین هنگام نگاه یوکابد به تنور پر از آتش افتاد و حرف در دهانش خشکیدموسی که نوزادی چند روزه بیش نبود مانند طفلی چند ماهه در تنور می خندید و با شعله های آتش بازی می کرد، انگار که این موسی نیست و ابراهیم خلیل است که آتش بر او چون بافی پر از گل، گلستان شده...
یوکابد موسی را از تنور بیرون آورد و همانطور که بر سر و رویش بوسه میزد گفت: این یک معجزه است..تو...تو...همان منجی وعده داده شده ای، تو بی شک یکی از انبیاء الهی هستی.در این هنگام انگار فرشته ای در کوش یوکابد نجوا کرد: جان موسی در خطر است، فوراً صندوقچه ای چوبی تهیه کن و موسی را در آن بگذار و به آب نیل بیانداز...
یوکابد که انگار خواب بود و با این الهام الهی بیدار شده بود، موسی را به آغوش گرفت، کمی به او شیر داد و موسی مانند فرشته ای آسمانی به خواب رفت.در این هنگام صدای عمران که حالا از سر کار آمده بود و با در شکسته ی خانه اش مواجه شده بود در فضا پیچید: چه شده زن؟! چرا این در شکسته است؟! چه کسی در اینجا بوده؟!
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
سربازان حکومت نقطه به نقطه ی منزل عمران را گشتند، اما هیچ اثری از نوزاد تازه متولد شده نبود.یکی از سربازها به سمت یوکابد آمد و به هارون اشاره کرد وگفت: نام کودکت چیست؟!یوکابد دستش را از ظرف خمیر بیرون آورد و گفت: نامش هارون است.سرباز گفت: کودک دیگری در این خانه نیست؟!یوکابد چانه ای خمیر برداشت و همانطور که آن را شکل میداد گفت: شما همه جای خانه را گشتیذ، از من میپرسید کودک دیگر در اینجا هست یانه؟!سرباز نگاهی به تنور که از آن دود بلند بود کرد قدمی جلو گذاشت و هنوز نزدیک تنور نشده بود که ناگهان شعله های آتش جان گرفت و سرباز از ترس سوختن به عقب برگشت و دستور خروج از خانه صادر شد.
تا سربازان از خانه بیرون رفتند تازه یوکابد فهمید چه کار خطرناکی کرده و همانطور که اشک می ریخت و بر سر و سینه میزد به سمت تنور رفت و می گفت: خاک بر سرم، من با دستان موسی این نوزاد زیبا رویم را سوختم...و سپس رو به آسمان کرد و ادامه داد: خدایا تو خود خوب می دانی آن زمان که موسی را در تنور آتش انداختم اصلا به این فکر نکردم که تنور داغ است و آتش شعله ور، من چاره ای نداشتم، خدایا مرا به خاطر لین گناه بزرگ ببخشا، خداوندا جان یوکابد را بگیر که...در همین هنگام نگاه یوکابد به تنور پر از آتش افتاد و حرف در دهانش خشکیدموسی که نوزادی چند روزه بیش نبود مانند طفلی چند ماهه در تنور می خندید و با شعله های آتش بازی می کرد، انگار که این موسی نیست و ابراهیم خلیل است که آتش بر او چون بافی پر از گل، گلستان شده...
یوکابد موسی را از تنور بیرون آورد و همانطور که بر سر و رویش بوسه میزد گفت: این یک معجزه است..تو...تو...همان منجی وعده داده شده ای، تو بی شک یکی از انبیاء الهی هستی.در این هنگام انگار فرشته ای در کوش یوکابد نجوا کرد: جان موسی در خطر است، فوراً صندوقچه ای چوبی تهیه کن و موسی را در آن بگذار و به آب نیل بیانداز...
یوکابد که انگار خواب بود و با این الهام الهی بیدار شده بود، موسی را به آغوش گرفت، کمی به او شیر داد و موسی مانند فرشته ای آسمانی به خواب رفت.در این هنگام صدای عمران که حالا از سر کار آمده بود و با در شکسته ی خانه اش مواجه شده بود در فضا پیچید: چه شده زن؟! چرا این در شکسته است؟! چه کسی در اینجا بوده؟!
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۲۸۳
۱۷:۲۱