عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_سی_دوundefined: حضرت موسی طبق نقشه ای که حذقیل در اختیارش گذاشته بود از مرکز حکومت مصر خارج شد و به سمت شهری در همان نزدیکی رفت شهری که روزگاری قبل، موسی به عنوان ولیعهد وارد انجا می شد و اقشار مختلف جامعه، خصوصا مستضعفین انجا، نشست و برخواست می کرد و حالا به عنوان یک فراری وارد این شهر شد. درست است هنوز هامان و دم و دستگاهش و حتی فرعون،مدرکی بر گنهکار بودن موسی نداشتند و هنوز هامان با وجود شک و تردیدش نتوانسته بود ثابت کند که موسی همان منجی بنی اسرائیل است، اما موسی به فرعون که خود را خدای مصریان می دانست کافر شده بود و مستوجب عذاب بود اما اگر ثابت میشد که او همان منجی بنی اسرائیل است چه بسا قبل از اینکه بتواند رسالتش را علنی کند، کشته می شد. موسی وارد شهر شد و طبق نشانی که به او داده بودند به سمت خانه ای رفت که گویا پایگاه مخفی مومنین بنی اسرائیل بود. موسی در خانه را به طریق رمزی زد و خیلی زود در باز شد، مردی جوان که شباهتی زیاد به موسی داشت پشت در بود و با دیدن موسی، لبخندی کل صورتش را پوشانید و همانطور که او را در آغوش می گرفت گفت: سلام عزیز من! سلام ای منجی مومنین، سلام ای پیام اور رحمت... موسی شانه به شانه ی آن مرد جوان که کسی جز هارون نبود به راه افتاد، از حیاط خاکی گذشتند و‌وارد اتاقی شدند که با شمع روشن شده بود. موسی وارد اتاق شد و جمعی از مومنین که در آنجا بودند با دیدن او از حا برخواستند و به طرف او آمدند تا بوسه بر دست و صورتش بزنند. بعد ازاینکه خوش و بشی کردند، هارون جلو آمد و رو بع موسی گفت: وقتی کودکی هایم را به خاطر می آورم فقط تو در آن می درخشی، مادرم یوکابد به تو شیر داد و تو جای برادر مرا همان که نمی دانم به یکباره چگونه ناپدید شد گرفتی، تو تمام جان و روح مادرم یوکابد شدی او آنقدر به تو وابسته شد که بعد از اینکه دو ساله شدی و به قصر رفتی، مادرم از غم هجران و دوری تو دق کرد و چشم از این دنیا فرو بست و همه در تعجب بودند چگونه زنی به خاطر فرزندی عاریتی جان می دهد. موسی، دست هارون را در دست گرفت و‌گفت: خدا رحمت کند مادرت را که برایم مادری کرد، در این هنگام کلثم که در آن خانه مسول پخت و پز را بر عهده داشت وارد اتاق شد و با دیدن موسی، خود را به او رساند و او را در آغوش کشید و شروع به واگویه کرد: برادرم موسی، به خانه ی خودت خوش آمدی، کاش مادرمان زنده بود و میدید که بالاخره فرزند غریبش به خانه باز گشته.... هر حرفیکه کلثم می زد بر تعجب جمع افزوده می شد و حالا همه فهمیده بودند که موسی پسر عمران و یوکابد است و این موضوع دهان به دهان گشت و اخرش هم به گوش نفوذی های هامان رسید حالا آنها هم اصل و نسب موسی را می دانستند. ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_سی_سه🎬:
حذقیل شبکه ای از مومنین بنی اسرائیل تشکیل داده بود و در هر شهری خانه های تیمی متعددی فراهم کرده بود که در مواقع لزوم حضرت موسی در آن خانه ها پنهان شود، سردسته ی مومنین بنی اسراییل قارون و سامری و هارون بودند که هر کدام در خانه ای منتظر رسیدن منجی بنی اسرائیل بودند.
حضرت موسی دم دم های غروب به شهر مورد نظر رسیده بود و حالا که با خانواده و اعوانش دیدار کرده بود،مقرر شد برای پنهان شد به سمت خانه ای برود که سامری و افرادش در آنجا مستقر بودند.
حضرت موسی نزدیک خانه شد و متوجه درگیریی که کمی جلوتر بین دو مرد پیش آمده بود، شد.صدای نزاعشان بلند بود اما کسی در اطراف آنها دیده نمی شد، گویا مردم ترس داشتند از اینکه در این زمان خوف و خطر خود را درگیر نزاع کنند.
موسی کمی جلوتر رفت و در گرگ و میش هوا، خیره به پیش رو شد، او درست می دید، یک طرف نزاع سامری بود و طرف دیگر نزاع پیرمردی که بسیار برایش آشنا می آمد، بود.
موسی با احتیاط قدمی جلوتر گذاشت و ناگهان یادش آمد آن پیرمرد کیست، او بارها و بارها این پیرمرد قبطی را در قصر دیده بود و حذقیل به او گفته بود که این پیرمرد یکی از جاسوسان هامان است البته در سالهای جوانی اش نقش جلاد قشون فرعون را داشته و تعداد زیادی از نوزادان بنی اسرائیل به دست همین پیرمرد به قتل رسیده بودند ، یعنی این پیرمرد تمام پوست و گوشت و جانش به خون کودکان و مظلومان بنی اسراییل آغشته بود.
از حرفهایی که بین پیرمرد قبطی و سامری رد و بدل می شد بر می آمد که گویا این جاسوس هامان به سامری شک کرده و می خواهد او را دستگیر کند و به دربار مصر نزد هامان و فرعون ببرد.در این هنگام ناگهان نگاه سامری به حضرت موسی افتاد که نزدیک او ایستاده بود، سامری بدون اینکه به عواقب کارش فکر کند و بدون اینکه بداند ممکن است با این عملش هویت منجی بنی اسرائیل را افشا و جان او را به خطر می اندازد رو به موسی کرد و فریاد زد: ای منجی وعده داده شده! به فریادم برس که هم اینک این جلاد قبطی مرا خواهد کشت.درست است که سامری هویت موسی را بر ملا کرد و کار بسیار اشتباهی کرد، اما در مرام موسی نبود که اگر کسی از ایشان طلب کمک می کرد به او پشت کند.پس خود را حائل بین سامری و آن پیرمرد قبطی کرد و مشتی حواله ی پیرمرد کرد.
حضرت موسی جوانی ورزیده و در نوع خود پهلوانی بی نظیر بود و از طرفی آن پیرمرد، ضعیف و فرسوده شده بود و تا مشت موسی به پیرمرد خورد، آن جلاد به درک واصل شد و لحظاتی بعد صدای پای سواران حکومتی به گوش میرسید که به آن سمت می آمدند.موسی با سرعت صحنه را ترک کرد و به سمت خانه ی امن دیگری راه افتاد، او ترس داشت که این عملش به گوش هامان و فرعون برسد و آن وقت بی شک حکم قتل او الساعه امضا و نیروی عظیمی برای کشتن او به سمت شهر می آمد .موسی خود را به خانه ای رساند که در اول راه آمده بود، او اینک در کنار برادرش هارون بود و...
ادامه دارد...

۲۶۷

۱۶:۵۸