طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هفتاد_پنج
: قارون بریز و بپاش زیاد کرده بود به طوریکه موسی کلیم الله به او تذکر جدی داد و از اینهمه فخر فروشی و تظاهر او انتقاد کرد و به او گوشزد کرد که این بذل و بخشش او که حسرت و غبطه ی اطرافیان را بر می انگیزد در دین جایگاهی ندارد و قارون در مقابل تذکر موسی بر آشفت و همانطور که با انگشت های مملو از انگشتر به مردم اشاره می کرد گفت: من دارم، مال فراوان دارم و برای بدست اوردن این مال تلاش کرده ام و اینک دوست دارم مردم را میهمان سخاوت خودم کنم و مردم هم بدانند و ببینند کسی که عقل و شعورش را به کار گیرد و در موقعیت های مختلف بفهمد چکار کند، سیراب از مال دنیا می شود، همانا من پول خودم می توانم کل بنی اسرائیل که هیچ کل مصر را بخرم و در بردگی خود درآورم، پس به سخاوت من اعتراض نکن که حرف تو را بر نمی تابم. موسی باز هم او را نصیحت نمود و از عذاب خداوند که در این تفاخر شامل حال او میشد، قارون را ترساند و قارون باز هم منم منم کرد و فریاد برآورد: آهای مردم! بدانید دارندگی برازندگی و من دارم می خواهم اندکی از داشته هایم را برای پذیرایی از شما بذل و بخشش کنم. در این هنگام موسی جلو رفت و رو به قارون نمود و گفت: باشد هر چه تو می گویی درست ، کار کردی و مزدش راستاندی و چنین گنجینه هایی روی هم نمودی گرچه اینهمه گنجینه نمی تواند حاصل کارهای سخت و طاقت فرسا باشد و در کل اموال باید شک کرد اما تو ادعا داری از کار و رنج بدستش آوردی و می خواهی برای مردم بذل و بخشش کنی، پس بذل و بخششت را به یک وعده غذا محدود نکن و از اینهمه گنجینه نیمی از آن را در راه رضای خدا به فقرا انفاق کن و زکات اموالت را به تهی دستان ببخش تا خداوند نیز از اعمالت راضی و خشنود شود همانا خشنودی خداوند در خوشحال نمودن بندگانش و ادای ذکات و انفاق مال است در این هنگام قارون مشتش را گره کرد و همانطور که از کرسی جواهر نشانش برمی خواست فریاد زد: ای مردم! به موسی اعتماد نکنید که او نقشه های بدی برای شما دارد، اول از شما می خواهد خدایش را بپرستید و برای او نماز بگذارید و بعد از شما می خواهد که از اموال خود در راه این خدا بگذرید و کم کم و به نوبت خود را رئیس و پادشاه شما می خواند و شما را به بردگی بدتر از بردگی فرعون می کشاند. موسی با شنیدن این حرفها متوجه ذات پلید پسرعمویش قارون شد و دانست او شمشیر از رو بسته و قابل هدایت نیست، پس مجلس را ترک کرد و به دنبال او تعداد کمی از بنی اسراییل روان شدند و این نشان میداد که قارون در بین همین مردم مستضعف بنی اسرائیل هم طرفدارانی دارد، کسانی که چشمشان به مال و منال قارون بود و او را به خاطر داشتن گنجینه هایش می ستودند و آمال و آرزوهایشان در رسیدن به جایگاهی مثل قارون، خلاصه میشد. موسی از قارون دور شد اما قارون به دنبال نقشه ای بود که موسی را در مصر و بنی اسراییل بی آبرو کند ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هفتاد_شش🎬:
جریان قارون، در واقع یک بغی و شورش اقتصادی علیه موسی بود که این مورد در آیات قران به وضوح آمده است، اما دلالت فرهنگی جدی داشت. یعنی باعث می شد فرهنگ الهی توحیدی بنی اسرائیل دچار خدشه اساسی شود. هنگامی که قارون به همراه خدمتگزارانش با زینت خیره کننده خود، نزد بنی اسرائیل می رفت، گویند که همراهان او چهارهزار نفر سوار بودند با اسبهای سرخ. کنیزهای ماهرویی که سوار بر قاطر بودند زین قاطرها از طلا و آنچه زیر زین ها بود پارچه های سرخ رنگ بود. این رفتار قارون که شاید سالی یک بار هم اتفاق می افتاد هر فرد با هر سلیقه ای از بنی اسرائیل را درگیر خود میکرد.
قارون خود را بالاتر از آن میدید که کسی نصیحتش کند و نصیحت هم در او اثری نداشت. قارون نمیتوانست حضور موسی را تحمل کند پس شروع به دسیسه چینی علیه موسی کرد.
قارون پس از مدتها فکر کردن نقشه ای شوم کشید و به خیال خودش با این نقشه آبروی موسی را در بین مردم مومن و غیر مومن بر باد میداد.
روزی به کاخ خود در شهر فرعونیان رفت، او مراودات زیادی داشت، چند نفر را مأمور کرد که فاسدترین زن مصر را برای او بیاورند.
مأموران قارون مستقیم به سمت زنی «باسته» نام رفتند.نیازی به جستجوی آنچنانی نبود زیرا این زن زیبا که خود را با انواع زیورهای می آراست در کل سرزمین مصر شهره بود و همه می دانستند که باسته هر شب را در خانه ی یکی از بزرگان مصر به صبح می رساند.
او از این شغل کثیفش پول و طلای بسیار در می آورد و از ملاء و بزرگان مصری نبود مگر اینکه شبی او را در کنار داشت.پس این زن را به نزد قارون آوردند، باسته که فکر می کرد قارون هم هوس او را در سر دارد، سر از پا نشناخته به دربار قارون آمد، چون میدانست قارون فردی بسیار ثروتمند است که ثروتش بیش از ثروت تمام ملاء مصر است.
تا به باسته خبر رسید که قارون او را به کاخش دعوت کرده، فوری به نزد بهترین مشاطه شهر رفت و با هزینه ای زیاد چنان خود را آراست که هر کس با نگاهی گذرا در پی او می افتاد.باسته زیباترین لباس حریرش را پوشید و به همراه غلامان قارون بر اسبی مجلل که زین و یراقش از طلا بود، نشست و راهی قصر قارون شد.
خیلی زود به قصر رسیدند و او را به حضور قارون بردند.باسته که فکر می کرد قارون خواستار یک شب خوشگذرانی در کنار اوست، با ناز و افاده ای زیاد در برابر قارون سرش را خم کرد و گفت: مرا به حضور طلبیدید و تا شنیدم، فورا خود را به شما رساندم.
قارون به سر و وضع باسته نگاهی انداخت و گفت: از ظاهرت بر می آید که فوری فوری هم نیامدی، انگار ساعت ها در زیر دست مشاطه ای چیره دست سر کردی!
باسته لبخندی زد و گفت: این هم به خاطر احترام به جنابتان است، چون قارون هر کسی که نیست و بعد با اشاره به قصر گفت: در و دیوار این کاخ باید شاهد بهترین ها باشند و من خواستم...
قارون به میان حرف باسته دوید و گفت: شنیده ام که هر شب را جایی سر می کنی و از این راه پول هنگفتی به جیب زدی، حالا بگو ببینم هر شب تا صبح خودت را به زحمت می اندازی، عاقبت چقدر مزد به تو میدهند؟!
باسته که بوی پول به مشامش خورده بود، خواست کار خود را خیلی گران قیمت نشان دهد و به دروغ گفت، بستگی دارد به میزبانم اما از پانصد دینار طلا گرفته تا هفتصد دینار، متغییر است تا کرم میزبان چه باشد!
قارون از جا برخواست و همانطور که در تالار قدم میزد گفت: پرس و جو کرده ام، هیچ کس به تو بیش از صد دینار طلا نمی دهد و بعد جلوی باسته ایستاد و گفت: اما من حاضرم هفتاد هزار دینار طلا به تو بدهم...هفتاد هزار...یعنی زندگی تو و فرزندان و نوه ها و نتیجه ها و الباقی را تضمین می کنم و تو می توانی باقی عمرت را بدون اینکه تن به خفت تن فروشی بدهی زندگی شرافتمندانه و بی زحمتی داشته باشی...
قارون حرف میزد و باسته از تعجب دهانش باز مانده بود، او به گوش هایش اطمینان نداشت...هفتاد هزار ...یعنی در قبال چه کاری این پول را میداد؟!
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
جریان قارون، در واقع یک بغی و شورش اقتصادی علیه موسی بود که این مورد در آیات قران به وضوح آمده است، اما دلالت فرهنگی جدی داشت. یعنی باعث می شد فرهنگ الهی توحیدی بنی اسرائیل دچار خدشه اساسی شود. هنگامی که قارون به همراه خدمتگزارانش با زینت خیره کننده خود، نزد بنی اسرائیل می رفت، گویند که همراهان او چهارهزار نفر سوار بودند با اسبهای سرخ. کنیزهای ماهرویی که سوار بر قاطر بودند زین قاطرها از طلا و آنچه زیر زین ها بود پارچه های سرخ رنگ بود. این رفتار قارون که شاید سالی یک بار هم اتفاق می افتاد هر فرد با هر سلیقه ای از بنی اسرائیل را درگیر خود میکرد.
قارون خود را بالاتر از آن میدید که کسی نصیحتش کند و نصیحت هم در او اثری نداشت. قارون نمیتوانست حضور موسی را تحمل کند پس شروع به دسیسه چینی علیه موسی کرد.
قارون پس از مدتها فکر کردن نقشه ای شوم کشید و به خیال خودش با این نقشه آبروی موسی را در بین مردم مومن و غیر مومن بر باد میداد.
روزی به کاخ خود در شهر فرعونیان رفت، او مراودات زیادی داشت، چند نفر را مأمور کرد که فاسدترین زن مصر را برای او بیاورند.
مأموران قارون مستقیم به سمت زنی «باسته» نام رفتند.نیازی به جستجوی آنچنانی نبود زیرا این زن زیبا که خود را با انواع زیورهای می آراست در کل سرزمین مصر شهره بود و همه می دانستند که باسته هر شب را در خانه ی یکی از بزرگان مصر به صبح می رساند.
او از این شغل کثیفش پول و طلای بسیار در می آورد و از ملاء و بزرگان مصری نبود مگر اینکه شبی او را در کنار داشت.پس این زن را به نزد قارون آوردند، باسته که فکر می کرد قارون هم هوس او را در سر دارد، سر از پا نشناخته به دربار قارون آمد، چون میدانست قارون فردی بسیار ثروتمند است که ثروتش بیش از ثروت تمام ملاء مصر است.
تا به باسته خبر رسید که قارون او را به کاخش دعوت کرده، فوری به نزد بهترین مشاطه شهر رفت و با هزینه ای زیاد چنان خود را آراست که هر کس با نگاهی گذرا در پی او می افتاد.باسته زیباترین لباس حریرش را پوشید و به همراه غلامان قارون بر اسبی مجلل که زین و یراقش از طلا بود، نشست و راهی قصر قارون شد.
خیلی زود به قصر رسیدند و او را به حضور قارون بردند.باسته که فکر می کرد قارون خواستار یک شب خوشگذرانی در کنار اوست، با ناز و افاده ای زیاد در برابر قارون سرش را خم کرد و گفت: مرا به حضور طلبیدید و تا شنیدم، فورا خود را به شما رساندم.
قارون به سر و وضع باسته نگاهی انداخت و گفت: از ظاهرت بر می آید که فوری فوری هم نیامدی، انگار ساعت ها در زیر دست مشاطه ای چیره دست سر کردی!
باسته لبخندی زد و گفت: این هم به خاطر احترام به جنابتان است، چون قارون هر کسی که نیست و بعد با اشاره به قصر گفت: در و دیوار این کاخ باید شاهد بهترین ها باشند و من خواستم...
قارون به میان حرف باسته دوید و گفت: شنیده ام که هر شب را جایی سر می کنی و از این راه پول هنگفتی به جیب زدی، حالا بگو ببینم هر شب تا صبح خودت را به زحمت می اندازی، عاقبت چقدر مزد به تو میدهند؟!
باسته که بوی پول به مشامش خورده بود، خواست کار خود را خیلی گران قیمت نشان دهد و به دروغ گفت، بستگی دارد به میزبانم اما از پانصد دینار طلا گرفته تا هفتصد دینار، متغییر است تا کرم میزبان چه باشد!
قارون از جا برخواست و همانطور که در تالار قدم میزد گفت: پرس و جو کرده ام، هیچ کس به تو بیش از صد دینار طلا نمی دهد و بعد جلوی باسته ایستاد و گفت: اما من حاضرم هفتاد هزار دینار طلا به تو بدهم...هفتاد هزار...یعنی زندگی تو و فرزندان و نوه ها و نتیجه ها و الباقی را تضمین می کنم و تو می توانی باقی عمرت را بدون اینکه تن به خفت تن فروشی بدهی زندگی شرافتمندانه و بی زحمتی داشته باشی...
قارون حرف میزد و باسته از تعجب دهانش باز مانده بود، او به گوش هایش اطمینان نداشت...هفتاد هزار ...یعنی در قبال چه کاری این پول را میداد؟!
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۲۲۳
۱۷:۳۳