عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_پنجاه_پنجمundefined: فرعون جوان مستاصل شده بود، او تعبیر خوابش را می خواست اما هیچ کس نبود که برایش از تاویل آن خواب که انگار رؤیای صادقه بود، چیزی در چنته داشته باشد. حالا کل قصر بسیج شده بود تا به گونه ای شاه را آرام کند و تعبیر خوابش را به گونه ای به دست آورد در این زمان بود که آن جوان زندانی که حالا سفره دار فرعون جوان بود به یاد چندین سال قبل افتاد، یاد خوابی که دیده بود و تعبیر دقیقی که شنیده بود افتاد. در این هنگام به یادش آمد که چه قولی به یوسف نبی داده و بسیار ناراحت شد چرا که کلا آن واقعه را از یاد برده بود، گویا او دوران زندان هم به خاطر نداشت و او نمی دانست که این مصلحت خدا بوده تا او سخنان یوسف را از خاطر ببرد، چرا که پیامبر ترک اولی کرده بود و یک لحظه به جای خداوند، امیدش به بنده خدا شده بود. حال این سفره دار آن خاطره را به یاد آورد، فرعون جوان بر سر سفره نشسته بود و میل به تناول هیچ غذایی نداشت و همه میدانستند این بی میلی و این کم اشتهایی از کجا نشأت می گیرد. سفره دار کمی جلو آمد و با لحنی متواضعانه گفت: قربان! فکر می کنم من کسی را سراغ دارم که تعبیر خواب شما در دستان اوست. فرعون جوان به طرف او برگشت و گفت: چه کسی می تواند تعبیر خواب مرا بنماید در صورتی که بزرگترین و ماهرترین معبران مصر و خوابگزاران معبد نتوانسته اند آن را تعبیر کنند. در این هنگام سفره دار اجازه گرفت تا خاطره چند سال پیش را برای فرعون بگوید، چون فرعون اجازه داد او از زندان مخوف مصر گفت، از خوابی که او و دوستش دیده بود گفت و از تعبیر دقیق و واضحی که یوسف نبی برای آنان کرده بود گفت. فرعون با تعجب به او چشم دوخت و گفت: یعنی در زندان مصر جوانی هست که تعبیر خواب را از معبران بزرگ معبد بهتر می داند؟! سفره دار گفت: آری او از هر کسی مهارتش در این کار بیشتر است، او نه تنها تعبیر خواب می داند بلکه انسانی فهیم و وارسته است که می تواند رهبر فرزانه ای برای یک جمع باشد و جامعه ای را گلستان کند،همانطور که زندان تاریک و نمود مصر را گلستان نمود. در این هنگام فرعون جوان با اینکه یوسف را ندیده بود با این تعاریف مجذوب او شد و دستور داد تا سفره دار به زندان رود و خواب فرعون را برای یوسف بگوید و تعبیرش را بستاند. سفره دار با خوشحالی تعدادی از افراد قصر عزیز مصر را که روزگاری رفیق یوسف بودند و اینک در فراقش غمگین بودند با خود همراه کرد و به سمت زندان بزرگ و مخوف مصر رفت. سفره دار به زندان رسید و مستقیم به نزد یوسف رفت و بعد از خوش و بشی دوستانه، خواب عزیز مصر را برای ایشان تعریف نمود. ادامه دارد... undefinedبه قلم: طاهره سادات حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_دویست_پنجاه_ششم🎬:
ساقی یا به روایتی سفره دار فرعون به زندان نزد یوسف رفت و با تعریف کامل خواب فرعون، از او درخواست نمود تا تعبیر خواب فرعون را بازگوید.
یوسف‌چنین فرمود: تعبیر خواب فرعون واضح است، این رویایی صادقه هست که خواسته به فرمانروایی مصر هشدار دهد که همانا هفت سال بارندگی و فراوانی نعمت خواهید داشت و پس از آن هفت سال خشکسالی دامن مصر و ولایات اطراف را خواهد گرفت.ساقی فرعون با ذوقی در کلامش گفت: آفرین، به راستی که بهترین تعبیر همین است که شما فرمودید و کاهنان معبد آمون از پاسخ به آن عاجز بودند، حال که خواب اینگونه پیامی دارد به نظر شما چه باید کرد؟
یوسف لبخندی زد و فرمود: شما باید هفت سالی که فراوانی هست را پی در پی گندم بکارید و به جز مقدار کمی برای خوردن، بقیه را با خوشه انبار کنید زیرا بعد از این هفت سال، هفت سال سخت و قحطی می آید که جز آنچه انبار کرده بودید چیزی برای خوردن ندارید و بعد از آن سالی بسیار پر برکت پر از بارش و فراوانی میوه ها خواهد آمد. ساقی که جوابش را دریافت کرده بود با سرعت از زندان بیرون آمد و خود را به قصر فرعون رساند، و هر آنچه را که شنیده بود برای فرمانروای مصر گفت.فرمان روا که در این چند روز که خوتبش تعبیر نمیشد، بسیار پریشان بود با شنیدن پیغام یوسف، مانند کودکان ذوق زده شد و‌ از جا برخواست و همانطور که بی هدف در تالار بزرگ قصر قدم میزد گفت: حقیقتا تعبیر خواب من آن است که این زندانی خردمند نموده و بعد رو به ساقی نمود و گفت: آیا این زندانی راهکاری برای برون رفت از قحطی نداد؟!ساقی سری تکان داد و گفت: چرا، ایشان راهکاری خردمندانه داد و شروع به شرح سخنان یوسف در قبال خشکسالی نمود.فرعون که از اینهمه تیز بینی وهوش و ذکاوت یک زندانی سر ذوق آمده بود رو به ساقی گفت: اینچنین کسی حیف است که در زندان بماند، او را سریعا از زندان آزاد و به اینجا بیاورید که از او باید در امورات مملکت داری مشاوره بگیرم و از وجود ایشان باید نهایت استفاده را کرد.
ساقی تعظیمی کرد و به همراه جمعی از درباریان راهی زندان شد تا یوسف را با عزت و احترام آزاد کنند.
آنها به زندان رسیدند و خبر آزادی را به یوسف نبی دادند، اما یوسف آزادی را نپذیرفت و برای آزادی خود،شرط و شروطی گذاشت و فرمود: از جانب من به فرمانروا درود بفرستید و بگویید اگر خواهان آزادی من هستید، داستان زنانی را که دستهای خود را بریده بودند جویا شوید زیرا پروردگار من به نیرنگ آنها آگاه است.
ادامه دارد...
undefinedبه قلم:طاهره سادات حسینی
undefined۲

۴۳۹

۱۶:۲۷