عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۳ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_چهل_نهمundefined: حضرت موسی با همسری باردار و فرزندان کوچکش و گله ی گوسفندانش راهی مصر شد. شب هنگام بود و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود و موسی در شرایطی بود که همسرش باردار و فرزندان کوچکش به همراهش بودند و در همین حال باران شدیدی شروع شد، قطره های درشت باران بر سرشان باریدن گرفت و طوفانی سهمگین هم شروع به وزیدن کرد. حالا همه جا را تاریکی قیرگون شب در بر گرفته بود و از زمین و آسمان سختی بر سر موسی و خانواده اش می بارید و در این شرایط حضرت موسی مسیر را گم کرد. در آن سرمای سخت و شب تاریک، مدیریت صحنه برای هر کسی سخت و دشوار می شود. اما موسی یاد گرفته است که دائما به خداوند تکیه کند و در سختی ها تماما دل به او بسپارد. در این صحنه نیز یکی از شگفتانه های خداوند برای موسی قرار است اتفاق بیفتد؛ شگفتانه ای که شاید در سرتاسر زندگی موسی همانند آن یافت نمی شود و مهم ترین اتفاق زندگی موسی است. او باید شعله ای آتش داشته باشد تا بتواند راه را از بیراهه تشخیص دهد، اما در این شرایط آتش از کجا؟! در آن زمان مردم برای اینکه کاروانیان و در راه ماندگان مسیر را بازیابند، آتشی بر سر کوه ها و تپه های اطراف به پا می کردند تا راهنمای در راه ماندگان شود. موسی سرش را به سمت آسمان سیاه شب بلند کرد و همانطور که باران سرو رویش را میشست گفت: خدایا از تو کمک می طلبم و از تو یاری می گیرم همانا تو بهترین یاری دهندگان هستی و در همین حین نگاهش به قله ی کوه روبه رو افتاد، آتشی افروخته بر قله ی کوه دید و با خوشحالی رو به همسرش گفت: صفورا! خوشحال باش، آنجا را ببین، شعله های آتش سوزان در این شب سیاه و پر از باران، تا شعله های آتش خاموش نشده خود را به آن می رسانم و آتشی برمی گیرم و با نور آتش راه را از بیراهه می شناسیم و به پیش می رویم. در این هنگام صفورا به کوهی که موسی اشاره می کرد نگاه کرد و گفت: آنجا که نه نوریست و نه آتشی، شما از چه سخن می گویی؟! موسی بار دیگر به سمت کوه نظر افکند و بار دیگر شعله های آتش را دید که برافروخته تر از قبل خود را به رخ می کشید، انگار بارانی که از آسمان می بارید حکم روغن آتش را داشت و آتش دم به دم گُر می گرفت پس به صفورا گفت: نمی دانم چرا آتش به این بزرگی را نمی بینی، اما من آن را می بینم و باید به سمت او بروم تا برای نجات خود تمام تلاشم را کرده باشم، تو و فرزندان و‌ گله ی گوسفند همینجا باشید تا من خود را به آتش برسانم، شعله ای برگیرم و به سمت شما آیم. موسی با زدن این حرف بسم اللهی زیر لب گفت و همانطور که همسر و فرزندانش را به خدا می سپرد به سمت کوه حرکت کرد. مسیر رسیدن به سمت آتش سخت و ناهموار بود اما موسی مرد سختی ها بود، هر قدمی که بر می داشت ذکر خدا بر لب می نشاند و آنقدر پیش رفت تا بالاخره به سرمنزل مقصود رسید و خود را در برابر آتش بسیار بزرگی دید، اتشی بزرگ و خیلی عجیب... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #قسمت_سیصد_پنجاه🎬:
حضرت موسی خانواده اش را رها کرد و به سمت آتش روانه شد، آتشی که فقط او می دید، به طرف آتش رفت تا در آن باران و سرما و تاریکی هم از گرمایش بهره ببرند و هم از نورش و هنگامی که با سختی از کوه که همان کوه طور بود، بالا رفت و به آتش رسید متوجه شد که گویا این آتش یک آتش طبیعی نیست یعنی مانند دیگر آتش های دنیایی نبود. این آتش بسیار عظیم بود و حضرت موسی با دیدن این آتش لرزشی بر جانش افتاد و درونش احساساتی مبهم شروع به جوشش نمود .موسی قدم به قدم جلوتر رفت و وقتی خوب نزدیک شد مشاهده کرد که این آتش هیچ دودی نداشت و زبانه های آن از هر طرف شعله می کشید و عجیب تر آنکه این آتش در زیر آن باران تند و سهمگین خاموش نمیشد و انگار دانه های درشت باران جانی دیگر به آتش می دادند و آتش هربار بیش از قبل بر آسمان زبانه می کشید و حتی طوفان هم قادر به خاموش کردن آن نبود. موسی با دقت به آتش چشم دوخت و متوجه شد که این آتش از دل درختی سبز و تر و تازه در حال شعله کشیدن بود و خاموش هم نمی شد و نه تنها از سبزی درخت چیزی کم نمی شد بلکه آتش لحظه به لحظه بزرگ تر هم می شد، آتشی عجیب بود که عظمتش موسی را محو خود کرده بود اما بعد از چند دقیقه موسی به خود آمد، او می بایست شعله ای از این آتش برگیرد به نزد خانواده اش ببرد.هنگامی که حضرت موسی دستش را به سمت آتش برد تا قطعه ای از آن بردارد، آتش انگار جان داشت و خود را عقب می کشید تا دست موسی به آن نرسد و از دست موسی فاصله می گرفت. موسی با دیدن این صحنه های غیر عادی دچار ترس و وحشت شد و فرار را بر قرار ترجیح داد و پا به فرار گذاشت. اما همین که موسی از آتش فاصله گرفت دوباره به یادش آمد که برای چه کاری آمده بود و این آتش لازمه ی نجات او و خانواده اش بود پس دوباره به سمت آتش بازگشت و باز دست برد تا شعله ای آتش از میان درخت برگیرد و باز هم همان اتفاق قبل تکرار شد، آتش از موسی فاصله گرفت و باز ترسی به جان موسی افتاد و باز هم پا به فرار گذاشت و این اتفاق چهار بار تکرار شد، موسی هی جلو میرفت و به سمت آتش دست می برد و آتش از او فاصله می گرفت و هی صحنه ها تکرار می شد.
دفعه ی چهارم بود که موسی به سمت آتش می رفت و آتش از او فرار می کرد.موسی درمانده بود نمی دانست چه کند که ناگهان...
ادامه دارد
undefined۱

۲۴۴

۱۷:۱۷