طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_دو
: حالا بنی اسرائیل آماده ی ورود به ارض مقدس بود، اما بد نیست واقعه ای را روایت کنیم که در همین صحرای سینا و قبل از رسیدن موسی به ارض مقدس اتفاق افتاد. خداوند برای ارتقاء مقام حضرت موسی و آموزش دادن علومی بسیار ارزشمند، به موسی امر کرد تا به همراه یوشع بن نون که بعدها جانشین حضرت موسی شد، به سمت مردی عالم و دانا و خردمند بروند و از همراهی او علوم مختلف و مفید و نایابی را فرا گیرند. پس موسی سفارش های لازم را به قومش کرد و به انها گفت اندکی در این مکان صبر کنند تا موسی آن عالم دین و دانشمند زمان را که خدا فرموده بود پیدا کند و از علم او برای پیشرفت و ارتقاء خود و قومش بهره بگیرد. موسی و یوشع به راه افتادند، خداوند به موسی فرموده بود که ان دانشمند را در جایی به نام «مجمع البحرین» پیدا خواهید کرد و نشانی دیگری که عنوان کرده بود این بود که در آنجا چشمه ای وجود دارد به نام «عین الحیاه» این چشمه معروف به چشمه ی آب حیات بود یعنی آب این چشمه به هر چیز مرده ای که می خورد آن مورد جان می گرفت و زنده میشد و خداوند وسیله ای دیگر برای راهنمایی موسی از آسمان نازل کرد تا او زودتر و راحت تر به مجمع البحرین برسد و آن وسیله سبدی بود که داخلش یک ماهی نمک سود وجود داشت و این ماهی آنها را به راه درست هدایت می کرد. خداوند به موسی وحی کرده بود که هر کجا ماهی نمک سود را با آب شستی و این ماهی زنده شد،بدان که آنجا چشمه ی آب حیات است و شما می توانید آن عالم و دانشمند را که از پیامبران خداست و نامش«خضر نبی» ست در آنجا بیابید. موسی و یوشع به راه افتادند، از بیابان گذشتند و به کوهستان رسیدند، از کوه بالا رفتند و میانه ی کوه مرتعی سرسبز و بسیار خوش آب و هوا یافتند. موسی که خیلی خسته شده بود به یوشع گفت: برادرم یوشع، من خسته شده ام، دیگر توان راه رفتن ندارم، همینجا که اینقدر باصفاست اندکی استراحت می کنیم و کاش غذایی برای خوردن داشتیم، صدای شرشر آب از پشت آن صخره می آید، بد نیست آبی خنک بخوریم یوشع نگاهی به سبد ماهی کرد و گفت: چطور است ماهی را بشورم و قسمتی از آن را بپزیم و بخوریم؟ موسی سری تکان داد و گفت: فکر خوبی ست یوشع که جوانی شاداب بود گفت: شما استراحت کنید، من ماهی را میشورم تا طعامی آماده کنم و این حرف را زد و سبد را برداشت و به سمت چشمه رفت. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_سه🎬:
یوشع دستی داخل آب چشمه برد و خنکای آب بر جانش نشست و انگار به سراسر وجودش ریخته شد و احساس شادی و سر زندگی وجودش را گرفتو اینقدر این حس زیبا و چشیدنی بود که او دوست داشت کل تنش را به آب بسپارد، اما با خود گفت اول ماهی را بشورم و بعد خود را در آب این چشمه ی. جان بخش صفا دهم.پس با اینکه نمی توانست دل از آب بکند، به طرف سبد رفت و ماهی را در دست گرفت و کنار چشمه نشست و ماهی را داخل آب برد، ناگهان به یکباره ماهی تکان خورد، یوشع تعجب کرد و فکر می کرد اشتباه حس کرده و بار دیگر ماهی را در آب فرو برد و این بار ماهی در دستان یوشع شروع به تقلا کرد، انگار ماهی نمک سود زنده شده بود.یوشع ماهی را محکم گرفته بود که مبادا فرار کند و ماهی آنقدر خودش را تکان داد که تیزی باله هاش به دست یوشع گرفت و دستش را زخمی نمود و یک لحظه یوشع حواسش پی زخم دستش رفت که ماهی لغزید و از دست یوشع افتاد و شنا کنان در آی چشمه به پیش رفت و از چشم یوشع محو شد.
یوشع با ناامیدی به رد رفتن ماهی خیره شد و زیر لب گفت: ماهی از دستم گریخت، حالا چیزی برای غذا نداریم و اینقدر در گیر نبود ماهی شد که اصلا توجه نکرد که این ماهی نمک سود بود و با آب چشمه زنده شد
یوشع که حالا دستش از ماهی کوتاه شده بود نگاهی به آب چشمه کرد و دوباره آن حس جانبخش در وجودش زنده شد و خود را نزدیک چشمه رساند و کنار چشمه نشست و دست و پاهایش را به آب چشمه سپردحالا سرشار از حس زندگی شده بود،حسی که تا این زمان نچشیده بودیوشع مدام کفی از آب پر می کرد و بر سر وصورتش میزد و انگار در عالمی دیگر بود و فکرش از هر چه دور و برش بود تهی شده بود و اصلا از یاد برده بود که موسی کمی آن طرف تر مشغول استراحت است و مناظر رسیدن غذا...
لحظات به سرعت می گذشت و حال یوشع انقدر خوش بود که نمی دانست چه مدت گذشته که ناگهان با صدای موسی که از پشت سرش بلند شد به خود امد: کجایی یوشع؟! مانند کودکان آب بازی می کنی؟! برخیز تا برویم، راه طولانی ست، انگار فراموش کرده ای برای چه آمده ایم.
یوشع با حالت دستپاچگی از آب بیرون آمد و همانطور که لباس هایش را مرتب می کرد گفت: ببخشید، آب این چشمه آنقدر روحبخش بود که مرا از دنیا غافل کرد، برویم...حرکت کنیم
یوشع وموسی حرکت کردند بدون آنکه یوشع یادش باشد که از قضیه ی زنده شدن ماهی چیزی بگوید.
چند فرسخی کخ جلو رفتند موسی به یوشع گفت: خیلی گرسنه مان شده، رفتی که ماهی را آماده ی خوردن نمایی و به گمان فراموش کردی..
در این هنگام، یوشع تازه یاد ماهی نمک سود افتاد که در آب چشمه زنده شده بود، پس با حالت شرمندگی داستان ماهی را تعریف کرد و گفت که فراموش کرده همان موقع بگوید.
موسی به سرعت به عقب برگشت وگفت: باید خود را به ان چشمه برسانیم، همانا آن چشمه عین الحیات بوده که ماهی مرده جان گرفته و آنجا همان مجمع البحرین هست که قرار است ما با آن معلم فرهیخته دیدار کنیم.
یوشع سری تکان داد و گفت: برگردیم، اما یک سوال دارم، ایشان چگونه معلمی ست که به نبی خدا درس می دهد.
موسی لبخندی زد و گفت: خداوند میفرمایید که ما از رحمتمان علمی به ایشان دادیم که قرار است این علم را به شما بیاموزد و من باید این معلم بزرگ را ببینم و ثابت کنم که لیاقت فراگرفتن این علم را دارم.
یوشع و موسی با سرعت حرکت کردند و خود را به چشمه ی آب حیات رساندند و در این همگام مردی بلند بالا با لباسی سفید و چهره ای نورانی را در کنار چشمه یافتند
ادامه دارد...
یوشع دستی داخل آب چشمه برد و خنکای آب بر جانش نشست و انگار به سراسر وجودش ریخته شد و احساس شادی و سر زندگی وجودش را گرفتو اینقدر این حس زیبا و چشیدنی بود که او دوست داشت کل تنش را به آب بسپارد، اما با خود گفت اول ماهی را بشورم و بعد خود را در آب این چشمه ی. جان بخش صفا دهم.پس با اینکه نمی توانست دل از آب بکند، به طرف سبد رفت و ماهی را در دست گرفت و کنار چشمه نشست و ماهی را داخل آب برد، ناگهان به یکباره ماهی تکان خورد، یوشع تعجب کرد و فکر می کرد اشتباه حس کرده و بار دیگر ماهی را در آب فرو برد و این بار ماهی در دستان یوشع شروع به تقلا کرد، انگار ماهی نمک سود زنده شده بود.یوشع ماهی را محکم گرفته بود که مبادا فرار کند و ماهی آنقدر خودش را تکان داد که تیزی باله هاش به دست یوشع گرفت و دستش را زخمی نمود و یک لحظه یوشع حواسش پی زخم دستش رفت که ماهی لغزید و از دست یوشع افتاد و شنا کنان در آی چشمه به پیش رفت و از چشم یوشع محو شد.
یوشع با ناامیدی به رد رفتن ماهی خیره شد و زیر لب گفت: ماهی از دستم گریخت، حالا چیزی برای غذا نداریم و اینقدر در گیر نبود ماهی شد که اصلا توجه نکرد که این ماهی نمک سود بود و با آب چشمه زنده شد
یوشع که حالا دستش از ماهی کوتاه شده بود نگاهی به آب چشمه کرد و دوباره آن حس جانبخش در وجودش زنده شد و خود را نزدیک چشمه رساند و کنار چشمه نشست و دست و پاهایش را به آب چشمه سپردحالا سرشار از حس زندگی شده بود،حسی که تا این زمان نچشیده بودیوشع مدام کفی از آب پر می کرد و بر سر وصورتش میزد و انگار در عالمی دیگر بود و فکرش از هر چه دور و برش بود تهی شده بود و اصلا از یاد برده بود که موسی کمی آن طرف تر مشغول استراحت است و مناظر رسیدن غذا...
لحظات به سرعت می گذشت و حال یوشع انقدر خوش بود که نمی دانست چه مدت گذشته که ناگهان با صدای موسی که از پشت سرش بلند شد به خود امد: کجایی یوشع؟! مانند کودکان آب بازی می کنی؟! برخیز تا برویم، راه طولانی ست، انگار فراموش کرده ای برای چه آمده ایم.
یوشع با حالت دستپاچگی از آب بیرون آمد و همانطور که لباس هایش را مرتب می کرد گفت: ببخشید، آب این چشمه آنقدر روحبخش بود که مرا از دنیا غافل کرد، برویم...حرکت کنیم
یوشع وموسی حرکت کردند بدون آنکه یوشع یادش باشد که از قضیه ی زنده شدن ماهی چیزی بگوید.
چند فرسخی کخ جلو رفتند موسی به یوشع گفت: خیلی گرسنه مان شده، رفتی که ماهی را آماده ی خوردن نمایی و به گمان فراموش کردی..
در این هنگام، یوشع تازه یاد ماهی نمک سود افتاد که در آب چشمه زنده شده بود، پس با حالت شرمندگی داستان ماهی را تعریف کرد و گفت که فراموش کرده همان موقع بگوید.
موسی به سرعت به عقب برگشت وگفت: باید خود را به ان چشمه برسانیم، همانا آن چشمه عین الحیات بوده که ماهی مرده جان گرفته و آنجا همان مجمع البحرین هست که قرار است ما با آن معلم فرهیخته دیدار کنیم.
یوشع سری تکان داد و گفت: برگردیم، اما یک سوال دارم، ایشان چگونه معلمی ست که به نبی خدا درس می دهد.
موسی لبخندی زد و گفت: خداوند میفرمایید که ما از رحمتمان علمی به ایشان دادیم که قرار است این علم را به شما بیاموزد و من باید این معلم بزرگ را ببینم و ثابت کنم که لیاقت فراگرفتن این علم را دارم.
یوشع و موسی با سرعت حرکت کردند و خود را به چشمه ی آب حیات رساندند و در این همگام مردی بلند بالا با لباسی سفید و چهره ای نورانی را در کنار چشمه یافتند
ادامه دارد...
۲۷۳
۱۷:۱۱