عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_یکundefined: جبرئیل به موسی نازل شد و فرمان خدا را به او ابلاغ کرد، اراده ی خداوند بلند مرتبه بود که محمد و علی و اولاد و اصحاب ایشان را گرامی دارد، پس همه باید به این فرمان گردن نهند. به فرمان خداوند، جبرئیل قسمتی از کوه طور را که به اندازه ی یک فرسخ در یک فرسخ بود از کوه جدا کرد و این قلوه سنگ بزرگ را به حالت معلق روی هوا، بالای سر قوم بنی اسرائیل نگه داشت و باز فرمان داد که سجده کنند و در سجده اقرار به برگزیدگی و بزرگی محمد و آل محمد کنند و فرمود هر کس که این کار را نکند این سنگ را در آنی برسرشان فرود می آورند و سنگ افتادن همان و به جهنم واصل شدن همان، زیرا کسی که با این قلوه سنگ بمیرد دچار عذاب خداوند تا ابد خواهد شد. موسی این سخنان را به قومش گفت، بنی اسراییل که خود شاهد جدا شدن آن قلوه سنگ بزرگ از کوه طور بودند، هراسی از این صحنه در دلشان افتاده بود و وقتی مشاهده کردند که این سنگ بالای سرشان قرار گرفته تا در صورت تمرد از فرمان خدا بر سرشان فرود آید، بیشتر ترسیدند و در این هنگام ناگهان همه ی منافقین به غلط کردن افتادند و به یک باره بر خاک افتادند. منافقینی که تازه بخشیده شده بودند، آنچنان مهر گوساله طلایی در دلشان لانه کرده بود و تیر ترکش ابلیس بر جانشان نشسته بود که به هیچ وجه نمی خواستند زیر بار سروری محمد و آل او بروند اما اینک مجبور بودند و از ترس از دست دادن جانشان به سجده افتادند و هر چه که موسی می گفت تکرار می کردند: الهی یا حمید به حق محمد... مؤمنان به حالت خضوع و خشوع در سجده بودند و عهدی دوباره با خدا می بستند و منافقین چون خوب می دانستندکه این عهد را ظاهری می بندند و از اعماق دل و قلبشان نیست بنابراین می ترسیدند که خدا از اعماق دلشان با خبر باشد و سنگ را به سر آنان فرود اورد پس به حالتی به سجده افتادند که یکی از گونه هایشان بر خاک بود و با یک چشم صخره ی بالای سرشان را نگاه می کردند. اما اراده ی خداوند بود که آنان را عقوبت نکند، زیرا خداوند بر اساس ظاهر در دنیا با بندگان رفتار می کرد و باطن عمل در قیامت آشکار می شود. کوه طور بالای سر بنی اسرائیل بود و همه منتظر بودند پایان این اتفاق را ببینند. در این هنگام ناگهان بنی اسرائیل دیدند که این صخره ی کنده شده از کوه طور دو تکه شد، یک تکه اش شبیه مروارید سفید شد و عروج کرد به آسمان و آن ها در کمال تعجب دیدند که آسمان شکافته شد و حرکت آن را تا جایی که دیگر دیده نشد دنبال کردند و قطعه دیگر به یک باره مانند کوه آتشین به سوی زمین هبوط کرد، زمین را شکافت و در زمین فرو رفت و از دید بنی اسرائیل خارج شد. بنی اسرائیل پس از این اتفاق سر از سجده برداشتند و شخصی جلو آمد و با تعجب از موسی پرسید: ای نبی خدا! این چه بود، چرا صخره کوه به دونیم شد و آن دو نیم چه بودند؟ موسی در پاسخ آنها سری تکان داد و فرمود : ای مردم! بدانید که آن تکه ای که مروارید شد و به آسمان رفت نماد مومنان شما بود که در این جا پیمان و میثاق را پذیرفتند و قلبشان نسبت به آن متواضع شد و صعود آن به این معناست که آن ها در آخرت اوج پیدا می کنند و به بهشت میروند. اما آن گوی آتشین نماد منافقین و متمردین شماست که هبوط آن به معنی سرنوشت جهنمی است که آن ها در آخرت پیدا می کنند... حالا بنی اسرائیل عهدشان را بستند، هر چند که با اجبار و تهدید، و صاحب شریعت و کتاب تورات بودند و آماده ی ورود به ارض مقدس ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_هفتاد_دو🎬:
حالا بنی اسرائیل آماده ی ورود به ارض مقدس بود، اما بد نیست واقعه ای را روایت کنیم که در همین صحرای سینا و قبل از رسیدن موسی به ارض مقدس اتفاق افتاد‌.
خداوند برای ارتقاء مقام حضرت موسی و آموزش دادن علومی بسیار ارزشمند، به موسی امر کرد تا به همراه یوشع بن نون که بعدها جانشین حضرت موسی شد، به سمت مردی عالم و دانا و خردمند بروند و از همراهی او علوم مختلف و مفید و نایابی را فرا گیرند.
پس موسی سفارش های لازم را به قومش کرد و به انها گفت اندکی در این مکان صبر کنند تا موسی آن عالم دین و دانشمند زمان را که خدا فرموده بود پیدا کند و از علم او برای پیشرفت و ارتقاء خود و قومش بهره بگیرد.
موسی و یوشع به راه افتادند، خداوند به موسی فرموده بود که ان دانشمند را در جایی به نام «مجمع البحرین» پیدا خواهید کرد و نشانی دیگری که عنوان کرده بود این بود که در آنجا چشمه ای وجود دارد به نام «عین الحیاه» این چشمه معروف به چشمه ی آب حیات بود یعنی آب این چشمه به هر چیز مرده ای که می خورد آن مورد جان می گرفت و زنده میشد و خداوند وسیله ای دیگر برای راهنمایی موسی از آسمان نازل کرد تا او زودتر و راحت تر به مجمع البحرین برسد و آن وسیله سبدی بود که داخلش یک ماهی نمک سود وجود داشت و این ماهی آنها را به راه درست هدایت می کرد.خداوند به موسی وحی کرده بود که هر کجا ماهی نمک سود را با آب شستی و این ماهی زنده شد،بدان که آنجا چشمه ی آب حیات است و شما می توانید آن عالم و دانشمند را که از پیامبران خداست و نامش«خضر نبی» ست در آنجا بیابید.
موسی و یوشع به راه افتادند، از بیابان گذشتند و به کوهستان رسیدند، از کوه بالا رفتند و میانه ی کوه مرتعی سرسبز و بسیار خوش آب و هوا یافتند.موسی که خیلی خسته شده بود به یوشع گفت: برادرم یوشع، من خسته شده ام، دیگر توان راه رفتن ندارم، همینجا که اینقدر باصفاست اندکی استراحت می کنیم و کاش غذایی برای خوردن داشتیم، صدای شرشر آب از پشت آن صخره می آید، بد نیست آبی خنک بخوریم
یوشع نگاهی به سبد ماهی کرد و گفت: چطور است ماهی را بشورم و قسمتی از آن را بپزیم و بخوریم؟موسی سری تکان داد و گفت: فکر خوبی ست
یوشع که جوانی شاداب بود گفت: شما استراحت کنید، من ماهی را میشورم تا طعامی آماده کنم و این حرف را زد و سبد را برداشت و به سمت چشمه رفت.
ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
undefined۱

۲۰۱

۱۷:۲۰