عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_دوundefined: فرعون رو به حزقیل فریاد زد: آری دم از خدای نادیده ات بزن و بدان که تمام فرزندانت را من، فرعون، خدای خدایان مصر، یکی یکی داخل کوره ای آتشین انداختم و همه دود شدند و بر هوا رفتند و در آخر هم همسر و طفل شیره خواره ات را سوزاندم و خدای تو حتی خم به ابرو نیاورد و هیییییچ کار برای نجات بندگان مومنش نکرد حزقیل با شنیدن این سخنان اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: ما از خداییم و به خدا باز می گردیم، خوشا به حال فرزندان و همسر من که عاقبت به خیر شدند و اینک از رنج و غصه ی این دنیا راحت شدند و در آسمان ها و در بهشت خداوند آرام گرفته اند. فرعون تا این حرف را شنید فریاد برآورد، بیایید...بیایید و حزقیل را به میدان شهر ببرید، می خواهم خودم شاهد باشم چگونه زجر کش می شود. هامان که مدتها منتظر این لحظه بود سریع به دسته ای از سربازان دستور داد و حزقیل را محاصره کردند و زنجیری به گردنش انداختند و او را کشان کشان از قصر بیرون بردند. حزقیل جلوی تخت روان فرعون در حرکت بود و فرعون از دیدن حزقیل در این وضعیت قهقه میزد. حزقیل همانطور که جلو میرفت فریاد برآورد: ای مردم! به خود آیید و به موسی ایمان آورید، همانا او فرستاده ی خداوند یکتاست، همان خدایی که من و شما را خلق کرد و چه خلقت زیبایی! برای هر کدام از ما دو چشم برای دیدن و دو گوش برای شنیدن و دو دست و دو پا قرار داد تا به راحتی زندگی کنیم، او ما را آفرید و برای راحتی ما آسمان و ستاره ها و درختان و آب و باران را خلق کرد،همو به ما روزی می دهد و ما را از بلا نگه میدارد،او قدرتمندترین خداست و بهترین تکیه گاهست، فرعون هم بنده ای از بندگان اوست که طاغی شده و بر خدای خود شوریده است، اگر فرعون راست می گوید که خداست چرا نمی تواند یک بنده شبیه انسان خلق کند؟! همانا او همدست ابلیس است و ابلیس دشمن قسم خورده ی ماست، آگاه باشید که ما ابد در پیش داریم، این دنیا زود گذر است و اگر به خدای یکتا کافر شویم ، زاد و توشه ای برای دنیای دیگر خود نخواهیم داشت و در آن دنیا با خشم خداوند یکتا مواجه خواهیم شد... حزقیل می رفت و با هر قدمش مردم اطراف را که برای دیدن مراسم اعدام او جمع شده بودند، به سمت خدای یکتا می خواند، گویی موسایی دیگر در قامت حزقیل پا گرفته بود. فرعون که طاقت شنیدن این سخنان را نداشت دستور داد که زودتر حزقیل را به میخ های داغ آهنین بکشند. سلاخان دربار فرعون جلو آمدند، حزقیل را روی تخته ای چوبی گذاشتند و با میخ های بزرگ دست و پا و شکم او را به تخته دوختند و سپس آن تخته را با ریسمانی صاف کردند و جلوی آفتاب قرار دادند. نزدیکی های ظهر بود، آفتاب مصر همیشه به سوزندگی مشهور بود و اینک که آفتاب وسط آسمان قرار گرفته بود، هُرم و گرمای آتشینش بیشتر شده بود. فرعون امید داشت که حزقیل به واسطه ی خونی که از بدنش رفته و آفتاب سوزانی که بر جسم زخمی اش می نشیند، آرام گیرد. اما گویی حزقیل دردی را حس نمی کرد از بالای دار هم فریاد برآورد، ای مردم به موسی ایمان بیاورید، کتاب او را بخوانید و بدانید که در آن بشارت داده شده که پیامبر آخرالزمان می آید، او به همراه یاران خاصش دین اسلام را کامل می کند و در آخرالزمان منجی ای از نسل محمد پا روی زمین می گذارد و همه ی مردم را به خدا می خواند و همه به خدای یکتا ایمان می آورند و دیگر از فرعون و فرعونیان و ظلم و ظالمان خبری نیست و خوشا به حال یاران محمد و ایلیا و خوشا به حال یاران منجی دنیا.... حرف حزقیل به اینجا که رسید، طاقت فرعون و هامان طاق شد و فرعون مجنون وار فریاد کشید او را بکشید ، تکه تکه اش کنید. در این هنگام دسته ای از سربازان فرعون بر سر تن نیمه جان حزقیل ریختند، هر کس ضربه ای می زد، ضربه های زیادی به حزقیل زدند و او را از نفس انداختند و پیکر ارباً اربای حزقیل جلوی چشم مردم قرار گرفت تا همه از این مرگ درس بگیرند و از فرعون بترسند و جرات نکنند به سمت موسی بروند. آری دوباره با کشتن مردی از مردان خدا، سرزمین مصر باز بوی کربلا به خود گرفت و پیکر پاره پاره ی شهیدی گویی فریاد می زد که: ای مردم ! بدانید برای برپایی دین خدا چه خون ها ریخته شده، پس به پاس خون شهدا، دین خدا را رها نکنید... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سه🎬:
ماجرای کشتن حزقیل در سرتاسر مصر پیچید، خیلی از افراد شهر ممفیس، پایتخت مصر باستان پای چوبه ی دار حزقیل بودند و با چشم خویش خشم فرعون و بدن پاره ی پاره و اربا اربای حزقیل را با چشم خود دیده بودند و آن را دهان به دهان گرداندند و به گوش تمام مردم شهر رسید و خیلی زود این خبر از ممفیس هم گذشت و به تمام شهرهای مصر رسید.
فضای رعب و وحشتی سخت در کل مصر ایجاد شده بود و حالا همه از فرعون می ترسیدند، چرا که حزقیل محبوب ترین وزیر فرعون بود، وقتی با او چنین کرده بود، تکلیف دیگران مشخص بود، پس خیلی از مردم از ترس و بعضی هم به خاطر تعصب کور کورانه شان، باز به پرستیدن خداهای گوناگون مصر و تعظیم در برابر فرعون روی آوردند.
هامان که از کشته شدن حزقیل بسیار شاداب بود و حالا یکه تاز قصر شده بود و خیالاتی داشت که پس از فرعون بر اریکه ی قدرت بنشیند و با کمک ابلیس حکومت کند، اینک هنوز نگرانی در دل داشت و حس می کرد خطر موسی و حتی حزقیل هنوز از بین نرفته است، چرا که آسیه زنده بود و کاملا مشخص بود آسیه هم یکی از سردمداران یکتا پرستی در قصر است و ارتباط حزقیل و آسیه و موسی،بر فرعون آشکار شده بود، اما فرعون به خاطر علاقه ای که به آسیه که محبوب ترین همسرش بود و از شاهزاده های اصیل مصر محسوب می شد داشت، اچ را زنده نگه داشته بود و تا آسیه کشته نمی شد خیال هامان راحت نمیشد.
پس هامان نقشه ای در ذهن کشید و به حضور فرعون رسید و گفت: سرورم! بعد از مجازات حزقیل، خبرهای خوبی از اطراف و اکناف مصر می رسد و گویی مردم اینک متوجه شده اند قدرتمند ترین فرد مصر که همه ی خدایان او را حمایت می کنند کسی جز خداوندگار بزرگ مصر، فرعون نمی باشد، اما شما باید کار را تمام کنید و در همین زمان که تمام توجهات به سمت ماست، میخ آخر را نیز بکوبید تا هیچ صدای اضافه ی دیگری از بین مردم بلند نشود.
فرعون با تعجب گفت: منظورت چیست؟ اتمام کار و میخ آخر چیست که من از آن خبر ندارم؟!هامان سری تکان داد و‌گفت: برکسی پوشیده نیست که حزقیل به تنهایی درون قصر هواخواه موسی نبود، بلکه گروهی تشکیل داده بود که سردسته ی آن آسیه و حزقیل بود، شما اینک حزقیل را کشتید و از صحنه ی روزگار محو کردید، درست است گروه خداپرستان قصر ضعیف شده اند، اما از نفس نیافتاده اند، یعنی تا آسیه زنده باشد این گروه هم زنده است و به حیات خود ادامه می دهد و شاید زمانی شما به خود آیید که چندین حزقیل در آن رشد کرده باشد.
فرعون از جا نیم خیز شد و گفت: چه می گویی؟! منظورت این است همسرم آسیه را نیز بکشم؟!
هامان که هدفش همین بود، شانه ای بالا انداخت و گفت: کاش بشود که آسیه را به خود متمایل کنید و البته این کار غیر ممکن است، تجربه نشان داده که کلام موسی و دینی که آورده است سحری قوی دارد که هر کس این سحر در او اثر کند دیگر از راه یکتاپرستی باز نمی گردد، من می گویم کاری کنید که آسیه هم خاموش شود، به هر طریق که صلاح میدانید.
فرعون نفسش را محکم بیرون داد و ساعتی در فکر فرو رفتم و سپس از جا بلند شد و دستور داد تا تخت روانش را حاضر کنند چرا که می خواست به قصر آسیه برود، همانجا که مدتها بود که زندان آسیه شده بود و آسیه حق خروج از آن را نداشت و حتی هیچ خبری از بیرون و از موسی نباید به او می رسید...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
undefined۱

۲۳۸

۱۷:۲۰