عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_یکundefined: فرعون که گویی جنونی شیطانی سراپایش را گرفته بود و از دیدن صحنه ی سوخته شدن همسر و فرزندان حزقیل، خوی ابلیسی اش بیدارتر از قبل شده بود، خصوصا زمانی که به یاد می آورد همسر حزقیل چگونه از خدای یکتا سخن می گفت و او را ستایش می کرد، آتش می گرفت چرا که این زن دست پرورده ی حزقیل بود و هرچه او به زبان می آورد انگار حزقیل در دهانش گذاشته بود پس دندانی به هم سایید و در این لحظه فریاد کشید: فورا حزقیل را به اینجا آورید، سریع او را بیاورید. هامان که تمام حرکات فرعون را زیر نظر داشت قدمی پیش گذاشت و گفت: با او چکار دارید؟! آیا باز هم می خواهید تا او از عقیده ی خود برگردد و عفوش نمایید؟! فرعون نگاهی خشمگین به هامان کرد و گفت: مگر حزقیل از عقیده اش برمی گردد؟؟ همسر او حاضر نشد ما را به خدایی قبول کند و با آنهمه زجری که به او دادیم تا وقت مرگ دم از خدای یگانه میزد، حزقیل که معلم آن زن محسوب می شود تکلیفش مشخص است. می خواهم بلایی به سر حزقیل بیاورم که درس عبرتی شود در کل تاریخ بشریت، فورا او را حاضر کنید و به جارچیان بگویید در کوی و برزن جار بزنند که مردم در میدان اصلی شهر گرد هم آیند تا جشنی بزرگ با هنرنمایی خدایگان فرعون برگزار می شود. هامان که از این سخنان بوی مرگ حزقیل به مشامش می رسید، لبخندی شیطانی روی لب نشاند و در حالیکه انگار در دلش عروسی به پا بود و از شادی در پوست خود نمی گنجید، چشمی گفت از حضور فرعون مرخص شد. خیلی زود حزقیل را از حصار زندانش خارج کردند و او را به حضور فرعون آوردند. فرعون با دیدن حزقیل که در این سالهای زندان نحیف و رنجور و پیر شده بود و آثار شکنجه بر بدنش آشکارا بود، قهقه ی بلندی زد و از جا جست و همانطور که با قدم هایی آرام آرام به حزقیل نزدیک می شد گفت: چطوری پیرمرد فرتوت؟! چه کسی باور می کند این حزقیل همان شخصی ست که روز گاری مقام دوم حکومت مصر را داشت و اینک به این درویزگی افتاده است. فرعون روبه روی حزقیل ایستاد و خیره در چشمانش شد و بعد شروع کرد دایره وار به دور او گشتن و گفت: بله، وقتی طوق بندگی خدایی مثل من و خدایان مصر را از گردن به در می آوری و خدایی نادیده و موهون را ستایش می کنی، وضعت بهتر از این نمی شود، به یاد بیاور که زمانی بنده ی ما بودی چقدر وضعت خوب بود و کل دربار که نه کل مصر به تو احترام می گذاشتند، حالا چه؟! چه کسی حزقیل را می شناسد و به او ارادت دارد... فرعون داشت حرف میزد که حزقیل با صدای رسا فریاد برآورد: از زمانی که پا به این دنیا گذاشتم خدایی جز خدای یکتا نداشتم، بدان که آن زمان در دربار تو هم، من مومن به خدای یوسف نبی بودم، تو و خدایان مصر هیچ وقت برای من برتر نبودید و برایم اهمیت نداشتید، من در دربار بودم یعنی خدا برایم مقدر کرده بود که در دربار باشم تا زمانی فرا رسد که وجودم را فدای وجود مبارک پیامبرش کنم، آن زمان خداوند دوست داشت مرا در لباس بزرگان ببیند و اینک اراده کرده تا مرا در بند ببیند، من از کاخ نشینی و سیاهچال، پسندم هر آنچه را که خدای بزرگ برایم می پسندد، من می خواهم به همه ثابت کنم که چه وزیر حکومت و از اعیان و اشراف باشم و چه زندانیی در کنج سیاهچال در هر صورت بنده ی خداوند یکتاو نادیده هستم و مهر این خدای مهربان را به دل دارم و تو هر چه کنی این مهر و عشق به احدیت از وجودم بیرون نمی رود و لحظه به لحظه بر ایمان و اعتقاد من به خدای جهانیان، همو که کل عالم را خلق کرد و برای ما پیامبرانی چون یوسف و موسی برگزید تا راه را از چاه بازشناسیم، بیشتر و بیشتر می شود. من عاشق خدایی هستم که مرا خلق کرد و مژده ی ظهور پیامبر خاتم، محمدبن عبدالله و جانشین برحقش علی اعلی را در کتابش به ما داده و من آرزو می کنم کاش می بودم و آن روزگاران را درک می کردم و در رکاب ایلیا یا همان علی ولی الله جانم را فدای خدا و دینش می کردم. با هر سخنی که حزقیل بر زبان می آورد، فرعون عصبانی تر می شد و یکباره مانند آتشفشانی پر از گدازه، فوران کرد و گفت... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_دو🎬:
فرعون رو به حزقیل فریاد زد: آری دم از خدای نادیده ات بزن و بدان که تمام فرزندانت را من، فرعون، خدای خدایان مصر، یکی یکی داخل کوره ای آتشین انداختم و همه دود شدند و بر هوا رفتند و در آخر هم همسر و طفل شیره خواره ات را سوزاندم و خدای تو حتی خم به ابرو نیاورد و هیییییچ کار برای نجات بندگان مومنش نکرد
حزقیل با شنیدن این سخنان اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: ما از خداییم و به خدا باز می گردیم، خوشا به حال فرزندان و همسر من که عاقبت به خیر شدند و اینک از رنج و غصه ی این دنیا راحت شدند و در آسمان ها و در بهشت خداوند آرام گرفته اند.
فرعون تا این حرف را شنید فریاد برآورد، بیایید...بیایید و حزقیل را به میدان شهر ببرید، می خواهم خودم شاهد باشم چگونه زجر کش می شود.
هامان که مدتها منتظر این لحظه بود سریع به دسته ای از سربازان دستور داد و حزقیل را محاصره کردند و زنجیری به گردنش انداختند و او را کشان کشان از قصر بیرون بردند.
حزقیل جلوی تخت روان فرعون در حرکت بود و فرعون از دیدن حزقیل در این وضعیت قهقه میزد.
حزقیل همانطور که جلو میرفت فریاد برآورد: ای مردم! به خود آیید و به موسی ایمان آورید، همانا او فرستاده ی خداوند یکتاست، همان خدایی که من و شما را خلق کرد و چه خلقت زیبایی! برای هر کدام از ما دو چشم برای دیدن و دو گوش برای شنیدن و دو دست و دو پا قرار داد تا به راحتی زندگی کنیم، او ما را آفرید و برای راحتی ما آسمان و ستاره ها و درختان و آب و باران را خلق کرد،همو به ما روزی می دهد و ما را از بلا نگه میدارد،او قدرتمندترین خداست و بهترین تکیه گاهست، فرعون هم بنده ای از بندگان اوست که طاغی شده و بر خدای خود شوریده است، اگر فرعون راست می گوید که خداست چرا نمی تواند یک بنده شبیه انسان خلق کند؟! همانا او همدست ابلیس است و ابلیس دشمن قسم خورده ی ماست، آگاه باشید که ما ابد در پیش داریم، این دنیا زود گذر است و اگر به خدای یکتا کافر شویم ، زاد و توشه ای برای دنیای دیگر خود نخواهیم داشت و در آن دنیا با خشم خداوند یکتا مواجه خواهیم شد...
حزقیل می رفت و با هر قدمش مردم اطراف را که برای دیدن مراسم اعدام او جمع شده بودند، به سمت خدای یکتا می خواند، گویی موسایی دیگر در قامت حزقیل پا گرفته بود.
فرعون که طاقت شنیدن این سخنان را نداشت دستور داد که زودتر حزقیل را به میخ های داغ آهنین بکشند.
سلاخان دربار فرعون جلو آمدند، حزقیل را روی تخته ای چوبی گذاشتند و با میخ های بزرگ دست و پا و شکم او را به تخته دوختند و سپس آن تخته را با ریسمانی صاف کردند و جلوی آفتاب قرار دادند.نزدیکی های ظهر بود، آفتاب مصر همیشه به سوزندگی مشهور بود و اینک که آفتاب وسط آسمان قرار گرفته بود، هُرم و گرمای آتشینش بیشتر شده بود.
فرعون امید داشت که حزقیل به واسطه ی خونی که از بدنش رفته و آفتاب سوزانی که بر جسم زخمی اش می نشیند، آرام گیرد. اما گویی حزقیل دردی را حس نمی کرد از بالای دار هم فریاد برآورد، ای مردم به موسی ایمان بیاورید، کتاب او را بخوانید و بدانید که در آن بشارت داده شده که پیامبر آخرالزمان می آید، او به همراه یاران خاصش دین اسلام را کامل می کند و در آخرالزمان منجی ای از نسل محمد پا روی زمین می گذارد و همه ی مردم را به خدا می خواند و همه به خدای یکتا ایمان می آورند و دیگر از فرعون و فرعونیان و ظلم و ظالمان خبری نیست و خوشا به حال یاران محمد و ایلیا و خوشا به حال یاران منجی دنیا....
حرف حزقیل به اینجا که رسید، طاقت فرعون و هامان طاق شد و فرعون مجنون وار فریاد کشید او را بکشید ، تکه تکه اش کنید.
در این هنگام دسته ای از سربازان فرعون بر سر تن نیمه جان حزقیل ریختند، هر کس ضربه ای می زد، ضربه های زیادی به حزقیل زدند و او را از نفس انداختند و پیکر ارباً اربای حزقیل جلوی چشم مردم قرار گرفت تا همه از این مرگ درس بگیرند و از فرعون بترسند و جرات نکنند به سمت موسی بروند.
آری دوباره با کشتن مردی از مردان خدا، سرزمین مصر باز بوی کربلا به خود گرفت و پیکر پاره پاره ی شهیدی گویی فریاد می زد که: ای مردم ! بدانید برای برپایی دین خدا چه خون ها ریخته شده، پس به پاس خون شهدا، دین خدا را رها نکنید...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
undefined۱

۲۳۸

۱۷:۱۱