عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصدundefined: در این موقع دل این زن پاکدامن که از دیدن زنده زنده سوختن فرزندانش در آتش، به درد آمده بود و از طرفی به کودک شش ماهه اش دلبستگی زیادی داشت، هول و هراس او را فرا گرفت و حق هم داشت چرا که طفل کوچک برای هر مادری عزیزتر از دیگر فرزندانش است، برای آنکه لطیف است و ظریف، کوچک است و معصوم و شیرین... سرباز به سمت همسر حزقیل می امد و با هر قدمی که سرباز به او‌ نزدیک می شد، آن زن یک قدم به عقب برمی داشت و کودکش را محکم به آغوش می کشید. فرعون با دیدن این صحنه فریاد برآورد، زودتر طفل شیرخواره را در آتش بیاندازید تا آن زن زجر کش شود و می خواهم این صحنه را هر چه سریعتر ببینم. پس سرباز بر سرعت قدم هایش افزود و خود را به همسر حزقیل رسانید و دستش را جلو برد و می خواست کودک را از آغوش مادر به زور بگیرد که این زن پاک سرشت با شیون گفت: رحم کنید، مرا تاب دیدن این صحنه نیست، از این طفل شیر خوار در گذرید که او گناهی مرتکب نشده است، او طفلی بیش نیست، نه...نه...نه...من نمی توانم او را از خودم جدا کنم. در این هنگام فرعون رو به زن گفت: در گنهکاری این طفل همین بس که پدرش حزقیل و مادرش، زنی چون توست، بگیرید طفل را و در آتش اندازید. همسر حزقیل آهی جگر سوز از دل کشید و گفت: خدایااااااا کمکم کن، این درد برای من زیادی بزرگ است خداااااا در این هنگام ناگهان طفل شیر خواره به حکم خداوند به صدا درآمد و با صدایی رسا که به گوش همه می رسید گفت: شهادت می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و موسی پیغمبر و برگزیده ی خداست، مادرجان من هم می خواهم در راه این خدای بی همتا، فدا شوم و شهید راه حق گردم، این سعادت را از من نگیر و صبر کن و آرام باش که خداوند با صابران است و نگران نباش که تو هم به زودی به من و دیگر خواهران و برادرانم ملحق میشوی و همه ی ما در آغوش امن پروردگار و در بهشت جاویدان جای خواهیم گرفت. مادر با شنیدن سخنان طفلی که تا آن لحظه جز شیر خوردن کاری نمی دانست، قلبش آرام گرفت و همانطور که اشک شوق می ریخت، سر و صورت طفلش را غرق بوسه کرد و گفت: فدایت شوم، تو چگونه سخن می گویی؟! به قربان تو و خدایت شوم که در این لحظات سخت، قلب مرا آرام کردید. تا این معجزه به وقوع پیوست، فرعون که انتظار چنین چیزی را نداشت، مانند انسان های مجنون از جا برخاست و گفت: فورا مادر و فرزند را با هم در آتش بیاندازید. و سربازان، همسر حزقیل را در حالیکه طفلش را در آغوش داشت در آتش انداختند. گویی اراده ی خدا بود که کشتن طفل شش ماهه در جلوی چشم پدر و مادرش فقط از آن ذبیح الله باشد و فقط کسی چون حسین بن علی، این درد بزرگ را تحمل کند، پس خداوند اراده نمود تا این مادر داغ طفلش را نبیند. اما انگار مصر در آن لحظه بوی کربلا را گرفته بود و زنی زینب وار، فرزندانش را فدای دین خدا کرد و خداوند مقام عظیمی به این زن عطا نمود که کل بهشت از بوی عطر این زن تا ابد آکنده شد و همسر حزقیل اولین شهیده راه موسوی از قبطیان بود.. ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_یک🎬:
فرعون که گویی جنونی شیطانی سراپایش را گرفته بود و از دیدن صحنه ی سوخته شدن همسر و فرزندان حزقیل، خوی ابلیسی اش بیدارتر از قبل شده بود، خصوصا زمانی که به یاد می آورد همسر حزقیل چگونه از خدای یکتا سخن می گفت و او را ستایش می کرد، آتش می گرفت چرا که این زن دست پرورده ی حزقیل بود و هرچه او به زبان می آورد انگار حزقیل در دهانش گذاشته بود پس دندانی به هم سایید و در این لحظه فریاد کشید:فورا حزقیل را به اینجا آورید، سریع او را بیاورید.
هامان که تمام حرکات فرعون را زیر نظر داشت قدمی پیش گذاشت و گفت: با او چکار دارید؟! آیا باز هم می خواهید تا او از عقیده ی خود برگردد و عفوش نمایید؟!
فرعون نگاهی خشمگین به هامان کرد و گفت: مگر حزقیل از عقیده اش برمی گردد؟؟ همسر او حاضر نشد ما را به خدایی قبول کند و با آنهمه زجری که به او دادیم تا وقت مرگ دم از خدای یگانه میزد، حزقیل که معلم آن زن محسوب می شود تکلیفش مشخص است.می خواهم بلایی به سر حزقیل بیاورم که درس عبرتی شود در کل تاریخ بشریت، فورا او را حاضر کنید و به جارچیان بگویید در کوی و برزن جار بزنند که مردم در میدان اصلی شهر گرد هم آیند تا جشنی بزرگ با هنرنمایی خدایگان فرعون برگزار می شود.
هامان که از این سخنان بوی مرگ حزقیل به مشامش می رسید، لبخندی شیطانی روی لب نشاند و در حالیکه انگار در دلش عروسی به پا بود و از شادی در پوست خود نمی گنجید، چشمی گفت از حضور فرعون مرخص شد.
خیلی زود حزقیل را از حصار زندانش خارج کردند و او را به حضور فرعون آوردند.
فرعون با دیدن حزقیل که در این سالهای زندان نحیف و رنجور و پیر شده بود و آثار شکنجه بر بدنش آشکارا بود، قهقه ی بلندی زد و از جا جست و همانطور که با قدم هایی آرام آرام به حزقیل نزدیک می شد گفت: چطوری پیرمرد فرتوت؟! چه کسی باور می کند این حزقیل همان شخصی ست که روز گاری مقام دوم حکومت مصر را داشت و اینک به این درویزگی افتاده است.
فرعون روبه روی حزقیل ایستاد و خیره در چشمانش شد و بعد شروع کرد دایره وار به دور او گشتن و گفت: بله، وقتی طوق بندگی خدایی مثل من و خدایان مصر را از گردن به در می آوری و خدایی نادیده و موهون را ستایش می کنی، وضعت بهتر از این نمی شود، به یاد بیاور که زمانی بنده ی ما بودی چقدر وضعت خوب بود و کل دربار که نه کل مصر به تو احترام می گذاشتند، حالا چه؟! چه کسی حزقیل را می شناسد و به او ارادت دارد...
فرعون داشت حرف میزد که حزقیل با صدای رسا فریاد برآورد: از زمانی که پا به این دنیا گذاشتم خدایی جز خدای یکتا نداشتم، بدان که آن زمان در دربار تو هم، من مومن به خدای یوسف نبی بودم، تو و خدایان مصر هیچ وقت برای من برتر نبودید و برایم اهمیت نداشتید، من در دربار بودم یعنی خدا برایم مقدر کرده بود که در دربار باشم تا زمانی فرا رسد که وجودم را فدای وجود مبارک پیامبرش کنم، آن زمان خداوند دوست داشت مرا در لباس بزرگان ببیند و اینک اراده کرده تا مرا در بند ببیند، من از کاخ نشینی و سیاهچال، پسندم هر آنچه را که خدای بزرگ برایم می پسندد، من می خواهم به همه ثابت کنم که چه وزیر حکومت و از اعیان و اشراف باشم و چه زندانیی در کنج سیاهچال در هر صورت بنده ی خداوند یکتاو نادیده هستم و مهر این خدای مهربان را به دل دارم و تو هر چه کنی این مهر و عشق به احدیت از وجودم بیرون نمی رود و لحظه به لحظه بر ایمان و اعتقاد من به خدای جهانیان، همو که کل عالم را خلق کرد و برای ما پیامبرانی چون یوسف و موسی برگزید تا راه را از چاه بازشناسیم، بیشتر و بیشتر می شود.من عاشق خدایی هستم که مرا خلق کرد و مژده ی ظهور پیامبر خاتم، محمدبن عبدالله و جانشین برحقش علی اعلی را در کتابش به ما داده و من آرزو می کنم کاش می بودم و آن روزگاران را درک می کردم و در رکاب ایلیا یا همان علی ولی الله جانم را فدای خدا و دینش می کردم.
با هر سخنی که حزقیل بر زبان می آورد، فرعون عصبانی تر می شد و یکباره مانند آتشفشانی پر از گدازه، فوران کرد و گفت...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی

۳۳۷

۱۷:۰۲