عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نود_نهم undefined: فرعون که انگار سرتا پایش را آتش خشم ابلیسی فرا گرفته بود، با فریادی بلند صدا زد: کودکانش را به ترتیب سن در آتش بیاندازید، از بزرگترین فرزند حزقیل شروع کنید، این زن باید باچشم خود جزغاله شدن فرزندانش را ببیند و بداند که خدای موسی چیزی جز وهم نیست. در این هنگام دو سرباز در حالیکه دو طرف بزرگترین فرزند حزقیل را گرفته بودند او را به سمت کوره ی آتش می بردند وقتی فرعون این دستور را داد، همسر حزقیل که کودک شش ماهه اش را در آغوش داشت پا پیش گذاشت و گفت: از تو خواسته ای دارم... فرعون به خیال اینکه آن زن می خواهد از حرف خود برگردد، قهقه ی بلندی سرداد و اشاره کرد که دست نگهدارند. سربازان ایستادند و فرعون رو به همسر حزقیل گفت: چه شده؟! حالا فهمیدی که خدایی جز خدایان مصر وجود ندارد و من از همه قدرتمند تر هستم؟!می خواهی به خدایی من اقرار کنی؟! زن آهی کشید و گفت: نه! سخن من همان است که گفتم، اما تو خود شاهد بودی که سالهای سال خداوندگار زیبایی زنان قصر بودم، از تو می خواهم به پاس آنهمه خدمت که کردم، خواسته ام را قبول کنی.. فرعون چشمانش را ریز کرد و گفت: چه خواسته ای داری؟! نکند می خواهی شفیع فرزندانت شوی؟ یا اینکه می خواهی این واقعه به گوش همسرت حزقیل نرسد تا مبادا ناراحت شود؟! ان زن پاکدامن سرش را به علامت نه به دو طرف تکان داد و گفت: نه! من می خواهم پس از اینکه من و فرزندانم را سوختی استخوان هایمان را جمع کنید و در جایی دفن کنید. فرعون که اصلا فکر نمی کرد این زن چنین خواهشی کند و فکر می کرد الان با عجز او مواجه می شود، همانطور که دستور می داد فرزند حزقیل را به آتش اندازند فریاد زد: خیالت راحت، ترتیبی می دهم استخوان های تو و فرزندانت را یک جا در یک گودال دفن کنند. فرزندان حزقیل یکی پس از دیگری در آتش می سوختند، گویی قربانی های حزقیل و همسرش، اراده ی آنان را در مقابل فرعون مستحکم تر کرده بود همسر حزقیل هر بار که یکی از فرزندانش را به آتش می انداختند، آهی جگر سوز از سینه بر می آورد و فرزند شش ماهه اش را محکم تر به سینه می چسپانید و می گفت: خدایا! فرزندانم را در راه تو فدا کردم، از ما بپذیراین فدائیان را، باشد که این خون های بی گناه به زودی دامن فرعون را بگیرد و دنیای او را کن فیکون کند و مردم همه به راه تو در آیند و خدای واحد و یکتا را بپرستند. فرزند اول...فرزند دوم...فرزند سوم...فرزند چهارم همه یکی پس از دیگری در جلوی چشم مادرشان در آتش سوختند و حالا فرزندی جز طفل شش ماهه ای که در آغوش او بود برای این زن یکتاپرست باقی نمانده بود. فرعون نگاهی به آن زن تنها کرد و با دیدن حال غریب او قهقه ای شیطانی سرداد و فریاد برآورد: کودک شش ماهه ی حزقیل را از مادر بگیرید و او را هم در آتش خشم خدای مصریان بیندازید که در این موقع... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد🎬:
در این موقع دل این زن پاکدامن که از دیدن زنده زنده سوختن فرزندانش در آتش، به درد آمده بود و از طرفی به کودک شش ماهه اش دلبستگی زیادی داشت، هول و هراس او را فرا گرفت و حق هم داشت چرا که طفل کوچک برای هر مادری عزیزتر از دیگر فرزندانش است، برای آنکه لطیف است و ظریف، کوچک است و معصوم و شیرین...
سرباز به سمت همسر حزقیل می امد و با هر قدمی که سرباز به او‌ نزدیک می شد، آن زن یک قدم به عقب برمی داشت و کودکش را محکم به آغوش می کشید.
فرعون با دیدن این صحنه فریاد برآورد، زودتر طفل شیرخواره را در آتش بیاندازید تا آن زن زجر کش شود و می خواهم این صحنه را هر چه سریعتر ببینم.
پس سرباز بر سرعت قدم هایش افزود و خود را به همسر حزقیل رسانید و دستش را جلو برد و می خواست کودک را از آغوش مادر به زور بگیرد که این زن پاک سرشت با شیون گفت: رحم کنید، مرا تاب دیدن این صحنه نیست، از این طفل شیر خوار در گذرید که او گناهی مرتکب نشده است، او طفلی بیش نیست، نه...نه...نه...من نمی توانم او را از خودم جدا کنم.
در این هنگام فرعون رو به زن گفت: در گنهکاری این طفل همین بس که پدرش حزقیل و مادرش، زنی چون توست، بگیرید طفل را و در آتش اندازید.همسر حزقیل آهی جگر سوز از دل کشید و گفت: خدایااااااا کمکم کن، این درد برای من زیادی بزرگ است خداااااا
در این هنگام ناگهان طفل شیر خواره به حکم خداوند به صدا درآمد و با صدایی رسا که به گوش همه می رسید گفت: شهادت می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و موسی پیغمبر و برگزیده ی خداست، مادرجان من هم می خواهم در راه این خدای بی همتا، فدا شوم و شهید راه حق گردم، این سعادت را از من نگیر و صبر کن و آرام باش که خداوند با صابران است و نگران نباش که تو هم به زودی به من و دیگر خواهران و برادرانم ملحق میشوی و همه ی ما در آغوش امن پروردگار و در بهشت جاویدان جای خواهیم گرفت.
مادر با شنیدن سخنان طفلی که تا آن لحظه جز شیر خوردن کاری نمی دانست، قلبش آرام گرفت و همانطور که اشک شوق می ریخت، سر و صورت طفلش را غرق بوسه کرد و گفت: فدایت شوم، تو چگونه سخن می گویی؟! به قربان تو و خدایت شوم که در این لحظات سخت، قلب مرا آرام کردید.
تا این معجزه به وقوع پیوست، فرعون که انتظار چنین چیزی را نداشت، مانند انسان های مجنون از جا برخاست و گفت: فورا مادر و فرزند را با هم در آتش بیاندازید.و سربازان، همسر حزقیل را در حالیکه طفلش را در آغوش داشت در آتش انداختند.
گویی اراده ی خدا بود که کشتن طفل شش ماهه در جلوی چشم پدر و مادرش فقط از آن ذبیح الله باشد و فقط کسی چون حسین بن علی، این درد بزرگ را تحمل کند، پس خداوند اراده نمود تا این مادر داغ طفلش را نبیند.اما انگار مصر در آن لحظه بوی کربلا را گرفته بود و زنی زینب وار، فرزندانش را فدای دین خدا کرد و خداوند مقام عظیمی به این زن عطا نمود که کل بهشت از بوی عطر این زن تا ابد آکنده شد
و همسر حزقیل اولین شهیده راه موسوی از قبطیان بود..
ادامه دارد...

۳۶۸

۱۷:۰۲