طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتاد_پنج
: بانوی خانه آهی کشید و گفت: سالهای سال است که تقیه ی کرده ایم و ایمانمان به خداوند یکتا را در دربار فرعون آشکار نکرده ایم اما اگر چشم زخمی به حضرت موسی برسد چه باید کرد؟! حزقیل سری تکان داد و گفت: عمری از خداوند حرف زدیم و از یاوری پیامبرش سخن ها گفتیم، قبلا ایجاب می کرد که تقیه کنیم اما اگر گزندی وجود نازنین نبی خدا را تهدید کند، ما که عمری داعیه ی ایمان داشتیم و خود را سرباز دین خدا می دانستیم باید وجودمان را فدایی وجود نبی خدا کنیم تا مُهر تاییدی بر ادعا و ایمانمان باشد. حزقیل چنان سخن می گفت که قلب هر مومنی مالامال عشق خدا و فرستاده هایش می شد، حزقیل سخن را از موسی به پیامبر آخرالزمان کشانید و از او به علی علیه السلام رسید و رو به همسرش گفت: من علی را ندیدم، اما تعریف او و اولادش را از زبان موسی شنیدم و مِهر او در تار و پود وجودم تنیده شده، من ندیده ی علی، شده ام عاشق مرام و مسلک او و خوشا به سعادت کسانی که ایلیا را درک می کنند و در لشکر او سربازی می کنند. حزقیل سخن می گفت و همسرش محو حرفهای او شده بود، از سخنان حزقیل بوی شهادت می آمد، از حرکاتش بر می آمد که ماندنی نیست اما بانوی حزقیل نمی خواست چنین فکری به ذهنش خطور کند . آن شب گذشت و فردا صبح زود همسر حزقیل راهی قصر فرعون شد تا دختران فرعون را بیاراید و ساعتی بعد ملازمان حزقیل او را تا قصر فرعون همراهی کردند تا وزیر کاردان دربار مصر در جلسه ی مهمی که تدارک دیده شده بود شرکت کند. حزقیل وارد مجلس شد، تالار سلطنتی مملو از جمعیت بود، گویی تمام افراد سرشناس مصر برای این مجلس دعوت شده بودند و اعضای سنا هم در جایگاه خود حضور داشتند، در جایگاه اصلی تخت طلایی فرعون هنوز خالی بود اما هامان در کنار آن به چشم می خورد. حزقیل جلو رفت چرا که همه می دانستند او جزء وزیران ارشد فرعون است یعنی حزقیل نقش دست راست و هامان نقش دست چپ فرعون را داشت. حزقیل جلو رفت و سمت راست تخت ایستاد، هامان که در صورت و سیرت همانند روباهی مکار بود به او چشم دوخت و همانطور که نیشخندی روی لب داشت، سرش را تکان داد و زیر لب گفت: من که می دانم تو می خواهی با کمک موسی، فرعون را از تخت به زیر آوری و خود بر کرسی فرمانروایی بنشینی و اقرار می کنم کسی شایسته تر از تو به این مقام در بین مصریان نیست، اما کور خوانده ای، امروز موسی را کشته خواهی دید و تو را هم رسوا می کنم تا همگان بدانند که تو فرعون را خدای خود نمی دانی و خدای نادیده را می پرستی... حزقیل که انگار زهر نگاه هامان را متوجه شده بود، نگاهش را به بالا دوخت و زیر لب گفت: خداوندا! مشخص است که هامان نقشه ای برای پیامبرت دارد، جان من را بستان و جان پیامبرت را نجات بده که انتهای آرزوی من کشته شدن در راه توست و آرام گرفتن در آغوش شماست. در این لحظه شیپور ورود فرعون نواخته شد و فرعون و آسیه با خانواده سلطنتی در حالیکه تعدادی کنیز و غلام با تشریفات خاص به دنبالشان روان بودند، وارد مجلس شدند و فرعون بر جایگاهش نشست و نگاهی مرموز بین او و هامان رد و بدل شد که از چشم حزقیل، پنهان نماند. ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتاد_شش🎬:
کمی بعد همهمه ای بر پا شد و همه دیدند که موسی و هارون با ابهتی که مختص پیام آوران الهی بود وارد مجلس شدند.
فرعون و هامان نگاهی به هم کردند و فرعون رو به موسی گفت: ای موسی! امروز تمام بزرگان مصر را دعوت کرده ام، اعضای مجلس سنا هم حضور دارند و می خواهیم کاری را کنیم که همان اول راه می بایست کنیم اما تعلل کردیم و نتیجه اش شد چیزی که اینک در اطراف می بینیم. حال از تو سوالی دارم، هنوز بر عقیده خود باقی هستی؟! هنوز نمی خواهی ما را به عنوان خداوند قبول کنی و از ما اطاعت کنی؟!
موسی نگاهی به جمع کرد، او کاملا می دانست که فرعون این معرکه را برپا کرده تا توسط بزرگان مصر او را متهم به خطاکاری کند و بزرگان حکم اعدام او را بدهند و اینگونه عواقب کشتن او برای فرعون سبک می شد چرا که تمام قبایل مصر با رای خود مبنی بر قتل موسی در این جنایت سهیم بودند و هیچ کس نمی توانست برای خونخواهی موسی قیام کند که اگر می کرد با کل مصر طرف بود و این از زیرکی فرعون و هامان بود که اینچنین نقشه ای کشیده بودند، موسی که خوب به این موارد آگاه بود رو به فرعون نمود و فرمود: بارها گفته ام و باز هم میگویم، هیچ خدایی جز الله، یگانه ی یکتا، احد واحد، خداوند آسمان ها و زمین و ستارگان، آفریدگار روز و شب و من و تو وجود ندارد و من سر تعظیم جز در درگاه خداوند یکتا خم نمی کنم.
در این هنگام که فرعون خود را به هدفش نزدیک می دید، رو به جمعیت داخل تالار کرد و گفت: همگی شاهد بودید که این مرد، کفر می گوید و سر از پرستش خدای مصریان، خدای خدایان، برتافت و اقرار به پرستش خدای نادیده کرد، حالا من از شما می خواهم حکم قتل او را بنویسید و همگان مُهر و امضای خود را بر این حکم بزنید تا در ثواب این عمل شریک باشید و الطاف من و خدای خدایان مصر شامل حالتان شود.
باز هم همهمه ای در بین جمعیت در گرفت، اکثر جمع پیش رو که از متمولین بودند و از فرعون حساب می بردند و از خشم او می ترسیدند با تکان دادن سر خود حرف او را تایید کردند و برخی دیگر فقط نگاه کردند تا اجماع چه می شود و به کدام سو باید بروند.
حضرت موسی در یک قدمی مرگ بود و فرعون بار دیگر فریاد برآورد، کاتب حکم را بنویس تا بزرگان مصر آن را مهر کنند و البته بنویسید که موسی در همین مجلس باید کشته شود، یعنی موسی زنده از این مجلس نباید بیرون برود.
در این هنگام حزقیل قلبش به تلاطم افتاد، اینک دیگر وقت تقیه و پرده پوشی نبود، عمری دم از پیروی از ولی خدا زده بود و اینک می بایست ثابت کند که فدایی وجود نازنین پیامبرش است، پس فورا از جا برخاست و دستش را بالا برد تا همهمه خاموش شود.
به محض اینکه حزقیل از جا برخواست، هامان نیشخندی زد و زیر لب گفت: چه شود امروز...قصد داشتم فقط موسی و هارون را بکشم اما انگار قربانی سومی نیز در راه است و خوشا به حال من که رقیب قدر قدرتی چون حزقیل را از سر راه برمی دارم.
با بلند شدند حزقیل، انگار حکم سکوت صادر کرده باشند، حزقیل آدم صاحب نفوذی بود و حرف و سخنش دست کمی از فرعون نداشت و همه می دانستند او یکی از کاردان ترین و صادق ترین وزرای فرعون است و برایش احترام خاصی قائل بودند.
حزقیل ابتدا نگاهی به جمع کرد و گفت: حکمی را بدون اینکه کالبد شکافی نکرده اید مهر نکنید و سپس رو به فرعون گفت: جناب فرمانروا! آیا می خواهی مردی را فقط به جرم اینکه خدای یکتا را می پرستد بکشی؟! اصلا کشتن این مرد چه نفعی برای تو دارد و پرستش خدای یکتا توسط موسی چه ضرری برای تو و ما دارد؟!
حزقیل می خواست طوری سخن بگوید که جان موسی و هارون را حفظ کند و اگر توانست باز هم تقیه کند.در این هنگام هامان از جا بلند شد و گفت: دیر زمانی ست که تو هم جز خطاکارانی اما آنقدر زرنگ بودی که مدرکی علیه خود باقی نگذاشتی، اینک هم با زرنگی می خواهی یکی به نعل بزنی و یکی به میخ تا هم موسی را نجات دهی و هم وانمود کنی با دین او کار نداری، دیگر رو کن آنچه را که در دل داری که به زودی پیامبرت موسی کشته می شود و تو هم به او خواهی پیوست...
در این هنگام حزقیل نگاهش را از هامان گرفت و رو به جمع گفت...
ادامه دارد...
کمی بعد همهمه ای بر پا شد و همه دیدند که موسی و هارون با ابهتی که مختص پیام آوران الهی بود وارد مجلس شدند.
فرعون و هامان نگاهی به هم کردند و فرعون رو به موسی گفت: ای موسی! امروز تمام بزرگان مصر را دعوت کرده ام، اعضای مجلس سنا هم حضور دارند و می خواهیم کاری را کنیم که همان اول راه می بایست کنیم اما تعلل کردیم و نتیجه اش شد چیزی که اینک در اطراف می بینیم. حال از تو سوالی دارم، هنوز بر عقیده خود باقی هستی؟! هنوز نمی خواهی ما را به عنوان خداوند قبول کنی و از ما اطاعت کنی؟!
موسی نگاهی به جمع کرد، او کاملا می دانست که فرعون این معرکه را برپا کرده تا توسط بزرگان مصر او را متهم به خطاکاری کند و بزرگان حکم اعدام او را بدهند و اینگونه عواقب کشتن او برای فرعون سبک می شد چرا که تمام قبایل مصر با رای خود مبنی بر قتل موسی در این جنایت سهیم بودند و هیچ کس نمی توانست برای خونخواهی موسی قیام کند که اگر می کرد با کل مصر طرف بود و این از زیرکی فرعون و هامان بود که اینچنین نقشه ای کشیده بودند، موسی که خوب به این موارد آگاه بود رو به فرعون نمود و فرمود: بارها گفته ام و باز هم میگویم، هیچ خدایی جز الله، یگانه ی یکتا، احد واحد، خداوند آسمان ها و زمین و ستارگان، آفریدگار روز و شب و من و تو وجود ندارد و من سر تعظیم جز در درگاه خداوند یکتا خم نمی کنم.
در این هنگام که فرعون خود را به هدفش نزدیک می دید، رو به جمعیت داخل تالار کرد و گفت: همگی شاهد بودید که این مرد، کفر می گوید و سر از پرستش خدای مصریان، خدای خدایان، برتافت و اقرار به پرستش خدای نادیده کرد، حالا من از شما می خواهم حکم قتل او را بنویسید و همگان مُهر و امضای خود را بر این حکم بزنید تا در ثواب این عمل شریک باشید و الطاف من و خدای خدایان مصر شامل حالتان شود.
باز هم همهمه ای در بین جمعیت در گرفت، اکثر جمع پیش رو که از متمولین بودند و از فرعون حساب می بردند و از خشم او می ترسیدند با تکان دادن سر خود حرف او را تایید کردند و برخی دیگر فقط نگاه کردند تا اجماع چه می شود و به کدام سو باید بروند.
حضرت موسی در یک قدمی مرگ بود و فرعون بار دیگر فریاد برآورد، کاتب حکم را بنویس تا بزرگان مصر آن را مهر کنند و البته بنویسید که موسی در همین مجلس باید کشته شود، یعنی موسی زنده از این مجلس نباید بیرون برود.
در این هنگام حزقیل قلبش به تلاطم افتاد، اینک دیگر وقت تقیه و پرده پوشی نبود، عمری دم از پیروی از ولی خدا زده بود و اینک می بایست ثابت کند که فدایی وجود نازنین پیامبرش است، پس فورا از جا برخاست و دستش را بالا برد تا همهمه خاموش شود.
به محض اینکه حزقیل از جا برخواست، هامان نیشخندی زد و زیر لب گفت: چه شود امروز...قصد داشتم فقط موسی و هارون را بکشم اما انگار قربانی سومی نیز در راه است و خوشا به حال من که رقیب قدر قدرتی چون حزقیل را از سر راه برمی دارم.
با بلند شدند حزقیل، انگار حکم سکوت صادر کرده باشند، حزقیل آدم صاحب نفوذی بود و حرف و سخنش دست کمی از فرعون نداشت و همه می دانستند او یکی از کاردان ترین و صادق ترین وزرای فرعون است و برایش احترام خاصی قائل بودند.
حزقیل ابتدا نگاهی به جمع کرد و گفت: حکمی را بدون اینکه کالبد شکافی نکرده اید مهر نکنید و سپس رو به فرعون گفت: جناب فرمانروا! آیا می خواهی مردی را فقط به جرم اینکه خدای یکتا را می پرستد بکشی؟! اصلا کشتن این مرد چه نفعی برای تو دارد و پرستش خدای یکتا توسط موسی چه ضرری برای تو و ما دارد؟!
حزقیل می خواست طوری سخن بگوید که جان موسی و هارون را حفظ کند و اگر توانست باز هم تقیه کند.در این هنگام هامان از جا بلند شد و گفت: دیر زمانی ست که تو هم جز خطاکارانی اما آنقدر زرنگ بودی که مدرکی علیه خود باقی نگذاشتی، اینک هم با زرنگی می خواهی یکی به نعل بزنی و یکی به میخ تا هم موسی را نجات دهی و هم وانمود کنی با دین او کار نداری، دیگر رو کن آنچه را که در دل داری که به زودی پیامبرت موسی کشته می شود و تو هم به او خواهی پیوست...
در این هنگام حزقیل نگاهش را از هامان گرفت و رو به جمع گفت...
ادامه دارد...
۱۴۱
۱۶:۵۵