عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتاد-پنجundefined: شب بود و مردی بلند بالا در حالیکه روی خود را پوشیده بود و از زیر دستاری که صورتش را پوشانیده بود فقط دو چشمش دیده می شد از راه بیابان وارد شهر شد. کمی جلوتر آمد، از کنار دیوار بلند باغی گذشت و وارد کوچه ی سنگفرش شد و آرام خود را به پشت دیوار رسانید، درِ خانه ای سنگی را باز کرد و خود را داخل خانه انداخت در را بست انگار کسی جز او در این خانه ی کوچک نبود، خیلی زود دستار از چهره برداشت و لباس تنش که همچون لباس چوپانان بود از تن به درآورد و از روی طاقچه ی سنگی که در دیوار تعبیه شده بود بقچه ای برداشت و آن را باز کرد و لباسی گرانبها بیرون آورد و آن را بر تن پوشانید و گردنبندی سنگین و گرانبها بر گردن نهاد و حالا با این لباس زیبای زرباف از هیبت یک چوپان به قامت یک درباری درآمده بود،او کسی جز حزقیل نبود. سرو وضعش را که مرتب کرد افسار اسب را گرفت و از خانه بیرون رفت. حزقیل از کوچه پس کوچه های شهر می گذشت و مردم با دیدن او خود را به گوشه ای می کشیدند تا راه را برایش باز کنند و به او احترام می گذاشتند. بالاخره حزقیل به خانه اش رسید، کوبه ی در را به صدا درآورد. همسر حزقیل که در زدن شوهرش را کاملا می شناخت با خوشحالی صدا زد: در را باز کنید که مرد خانه ام است و سپس جلو رفت و منتظر ورود همسرش شد و وقتی حزقیل به در ساختمان رسید جلوتر آمد را و با دیدن حزقیل گفت: سلام و درود خداوند یکتا بر تو باد، باز هم که دیر کردی، کودکانمان به خواب رفتند و من خبری مهم برایت دارم. حزقیل لبخندی مهربان به روی همسرش پاشید و همانطور که به سمت اتاقش می رفت گفت: داخل اتاق شو ای بانوی زیبا و سپس وارد اتاق اختصاصی خود شد و زن هم به دنبالش روان شد و هنگامی حزقیل لباسش را از تن بیرون می آورد، گفت: چه خبر شده بانوی من؟! چرا چنین هیجان داری؟! بانوی زیبای خانه سرش را به گوش حزقیل نزدیک کرد و گفت: به گمانم فردا درقصر خبرهایی هست، شاید مراسمی مهم در پیش باشد، آیا تو چیزی نشنیده ای؟! حزقیل سری تکان داد و گفت: از کجا به چنین نتیجه ای رسیده ای؟! همسر حزقیل دست او را در دست گرفت و به سمت کرسی مجللی که در صدر اتاق بود برد و گفت: من امروز همچون همیشه به قصر رفتم و گیسوان دختران فرعون را آراستم و وقتی که کارم تمام شد، دختر فرعون به من گفت که فردا خیلی زودتر از همیشه به قصر بیا چرا که باید تمام هنر مشاطه گری ات را به کار گیری و ما را به بهترین وجه بیارایی به طوریکه چشم همگان خیره شود، جناب حزقیل! همسر مهربانم، این حرفها بوی جشن و مراسم می دهد... حزقیل لبخندی زد و گفت: آری برای فردا تمام ملاء و ثروتمندان مصر و البته اعضای مجلس سنا به قصر فراخوانده شدند، حضور همگان الزامی ست، هامان تاکید کرده که این دستور فرعون است و غیبت هیچ کس قابل پذیرش نیست و از طرفی حضرت موسی و هارون هم به این مجلس دعوت شده اند و من حس خوبی نسبت به این موضوع ندارم، به گمانم فرعون و هامان نقشه ای در سر دارند، نقشه ای مرموزانه برای موسی نبی و شک ندارم که این نقشه زیر سر هامان است، باید از خدای یکتا مدد جویبم که آسیبی به وجود مبارک موسی نزنند.. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتاد_پنج🎬:

بانوی خانه آهی کشید و گفت: سالهای سال است که تقیه ی کرده ایم و ایمانمان به خداوند یکتا را در دربار فرعون آشکار نکرده ایم اما اگر چشم زخمی به حضرت موسی برسد چه باید کرد؟!
حزقیل سری تکان داد و گفت: عمری از خداوند حرف زدیم و از یاوری پیامبرش سخن ها گفتیم، قبلا ایجاب می کرد که تقیه کنیم اما اگر گزندی وجود نازنین نبی خدا را تهدید کند، ما که عمری داعیه ی ایمان داشتیم و خود را سرباز دین خدا می دانستیم باید وجودمان را فدایی وجود نبی خدا کنیم تا مُهر تاییدی بر ادعا و ایمانمان باشد.
حزقیل چنان سخن می گفت که قلب هر مومنی مالامال عشق خدا و فرستاده هایش می شد، حزقیل سخن را از موسی به پیامبر آخرالزمان کشانید و از او به علی علیه السلام رسید و رو به همسرش گفت: من علی را ندیدم، اما تعریف او و اولادش را از زبان موسی شنیدم و مِهر او در تار و پود وجودم تنیده شده، من ندیده ی علی، شده ام عاشق مرام و مسلک او و خوشا به سعادت کسانی که ایلیا را درک می کنند و در لشکر او سربازی می کنند.
حزقیل سخن می گفت و همسرش محو حرفهای او شده بود، از سخنان حزقیل بوی شهادت می آمد، از حرکاتش بر می آمد که ماندنی نیست اما بانوی حزقیل نمی خواست چنین فکری به ذهنش خطور کند .
آن شب گذشت و فردا صبح زود همسر حزقیل راهی قصر فرعون شد تا دختران فرعون را بیاراید و ساعتی بعد ملازمان حزقیل او را تا قصر فرعون همراهی کردند تا وزیر کاردان دربار مصر در جلسه ی مهمی که تدارک دیده شده بود شرکت کند.
حزقیل وارد مجلس شد، تالار سلطنتی مملو از جمعیت بود، گویی تمام افراد سرشناس مصر برای این مجلس دعوت شده بودند و اعضای سنا هم در جایگاه خود حضور داشتند، در جایگاه اصلی تخت طلایی فرعون هنوز خالی بود اما هامان در کنار آن به چشم می خورد.حزقیل جلو رفت چرا که همه می دانستند او جزء وزیران ارشد فرعون است یعنی حزقیل نقش دست راست و هامان نقش دست چپ فرعون را داشت.حزقیل جلو رفت و سمت راست تخت ایستاد، هامان که در صورت و سیرت همانند روباهی مکار بود به او چشم دوخت و همانطور که نیشخندی روی لب داشت، سرش را تکان داد و زیر لب گفت: من که می دانم تو می خواهی با کمک موسی، فرعون را از تخت به زیر آوری و خود بر کرسی فرمانروایی بنشینی و اقرار می کنم کسی شایسته تر از تو به این مقام در بین مصریان نیست، اما کور خوانده ای، امروز موسی را کشته خواهی دید و تو را هم رسوا می کنم تا همگان بدانند که تو فرعون را خدای خود نمی دانی و خدای نادیده را می پرستی...
حزقیل که انگار زهر نگاه هامان را متوجه شده بود، نگاهش را به بالا دوخت و زیر لب گفت: خداوندا! مشخص است که هامان نقشه ای برای پیامبرت دارد، جان من را بستان و جان پیامبرت را نجات بده که انتهای آرزوی من کشته شدن در راه توست و آرام گرفتن در آغوش شماست.
در این لحظه شیپور ورود فرعون نواخته شد و فرعون و آسیه با خانواده سلطنتی در حالیکه تعدادی کنیز و غلام با تشریفات خاص به دنبالشان روان بودند، وارد مجلس شدند و فرعون بر جایگاهش نشست و نگاهی مرموز بین او و هامان رد و بدل شد که از چشم حزقیل، پنهان نماند‌.
ادامه دارد...

۱۴۹

۱۷:۰۷