طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_یک
: حضرت موسی به نماز استسقاء ایستاد و در این هنگام هیاهویی از جمع بلند شد و مردی با حالت تمسخر گفت: آنجا را بنگرید، ما از نبی خدا آب خواستیم او به نماز ایستاده، آخر یکی نیست بگوید در این بیابان سوزان، نماز به چه کار تو و ما و قبیله ی بنی اسرائیل می آید؟! و دیگری خنده ی تمسخر امیزی کرد و گفت: حالا شما هم به تماشای نماز موسی بنشینید شاید سیراب شدید، آخر به او بگویید یک سحری به کار بده تا آب ظاهر شود و یکی دیگر از آن سوتر فریاد زد: کاش موسی بتی می ساخت و ما او را طواف می کردیم و عبادتش می نمودیم، آنگاه آن بت آب برایمان فراهم می کرد. هر کس نظریه ای ارائه می داد اما هدف موسی از خواندن نماز استسقا باز هم آموزشی دیگر بود و می خواست به مردمش بفهماند که آن خدای قادر یکتا، برای همه چیز و در همه ی جوانب پروردگاری بی نظیر و روزی رسان است و همچنین می خواست قوم بنی اسراییل با پوست و گوشت و خونشان برتری پنج کلمه ی مقدس را بر کل عالم متوجه شود. پس هنگامی که نماز استسقاء میخواند این دعا را طوری که همه بشنوند با صدای بلند میخواند: «اللهم الهی بحق محمد سیداالنبیا و المرسلین و بحق علی سیداالوصیا و مصلین و بحق فاطمه سیده النساء العالمین و بحق الحسن افضل الاولیاء و بحق الحسین افضل الشهداء و بحق عترت و خلیفه های ایشان که بهترین از کسان نزد تو هستند، سوگند می دهم تو را که بندگان خودت را
سیراب کنی.»
آری به راستی که حضرت موسی از این کار دو هدف داشت. اولا میخواست قوم بدانند که این آبی که برای رفع تشنگی می آید هم ، از مسیر همان کلمات می گذرد. ثانیا اینکه می خواست به منافقان حسود نشان دهد که هر نعمتی دارند از برکت همان کلمات است و هیچ نعمتی نیست که وساطت رسول اَّلله در آن نباشد و بتوانند راحت از آن استفاده کند.
موسی در واقع میخواست آنها را از آن حالت نفاق خارج کند طوری که یا کافر شوند و علنی با عبور از این مسیر مخالفت کنند یا مومن شوند و منافقانه در میان مومنان قرار نگیرند.
اصولا هنگامی که یک ولی خدا در قومی ظهور میکند در آن جا تمحیص صورت میگیرد یعنی تکلیف منافقین مشخص می شود. یا باید در مقابل ولی خدا قرار بگیرند و کافر شوند یا توبه کنند و در ردیف مومنان باشند. حضرت موسی خداوند را به کلمات مقدس قسم داد و سپس به سمت تخته سنگی پهن که در میان شوره زار بیابان بود رفت، تخته سنگی پهن و بزرگ که تا آن لحظه کسی به آن توجهی نداشت، موسی کنار تخته سنگ قرار گرفت و چشمان پر از حیرت بنی اسرائیل به او خیره بود که می خواهد چه کند موسی عصایش را بالا برد و باز هم ذکر کلمات مقدس را بر زبان جاری کرد تا همگان ببینند اگر معجزه ای رخ می دهد به برکت پنج کلمه ی مقدس است و سپس عصایش را بر تخته سنگ فرود اورد و در بین حیرت همگان دوازده چشمه ی جوشان از زیر تخته سنگ فوران کرد، آب چشمه ابتدا با شدت بیرون جهید و بعد که هر چشمه راه خود را پیدا کرد، آبی زلال و خنک و گوارا با ملایمت از هر چشمه بیرون می آمد. خداوند اراده کرده بود تا هر قبیله ی بنی اسراییل از یک چشمه آب بخورند و مردم بنی اسرائیل با نظم و بدون هرج و مرج و درست همانطوری که موسی به آنها آموزش داده بود آب خوردند و مشک هایشان هم از آب پر نمودند و همه سیراب شدند. حالا که لبان تشنه شان به آبی گوارا نرم و لطیف شده بود، تازه یاد گرسنگی شان افتادند و... ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_چهل_دو🎬:
بنی اسراییل حالا سیراب شده بودند و شکمشان از گرسنگی به قار و قور افتاده بود، چون در صحرای بین مصر و ارض مقدس بودند و اینجا کویری لوت بی درخت و ثمر بود، هیچ چیزی برای خوردن نداشتند.این بیابان شوره زار جز درختچه های بیابانی که میوه ای نداشتند و خار و خاشاک بیابان چیزی نداشتند و موجودی هم برای شکار کردن وجود نداشت و موجودات بیابان مارمولک و مار و خزندگانی بود که برای تغذیه انسان مناسب نبود، عموما هیچ قبیله ای در اینجا ساکن نمی شد و اگر هم میشد برای مدت کوتاهی ساکن می شدند و از آنجا عبور می کردند.
در این هنگام بنی اسراییل باز به سمت موسی آمدند، آنها حالا یاد گرفته بودند که موسی علاوه بر اینکه نبی خدا و امام در امور معنویاتشان هست،برای امور مادی و دنیوی هم باید به ایشان مراجعه کنند،زیرا که او نماینده ی خدایی هست که قادر به همه چیز است، خدایی که با معجزه آب را می شکافد و برای آنان از دل تخته سنگ چشمه می رویاند، پس این خدا می تواند گرسنگی شان هم بر طرف کند.
مردم دور موسی را گرفتند و هر کدام حرفی می زد، یکی می گفت: یا نبی خدا! از پروردگاربخواه تا روزی ما را هم برساند و آن دیگری فریاد می زد: به خدا از گرسنگی شکممان به پشتمان چسپیده...
در این هنگام موسی نگاهی به جمع پیش رو کرد، و تپه ای شنی را که همانجا قرار داشت نشان کرد و به سمتش رفت، خیلی زود بر بالای تپه قرار گرفت.حالا تمام بنی اسراییل او را میدیدند موسی عصایش را بالا برد تا سکوت بر جمع و تمام بیابان حاکم شود، پس از اینکه همه ساکت شدند، رویش را به آسمان نمود و دستانش را بالا برد و فریاد بر آورد: الهی یا حمید بحق محمد، یاعالی بحق علی، یا فاطرالسموات و الارض بحق فاطمه، یا محسن بحق الحسن و یا قدیم الاحسان بحق الحسین علیه السلام روزی ما و بنی اسراییل را برسان»
چشمان همه خیره به موسی بود که در این بیابان سوزان چگونه برایشان غذا تهیه می کند و موسی بار دیگر اهمیت کلمات مقدس را برای قومش آشکار کرد، او با این کار به قومش فهماند که هر چه برکت بر سر زمین و مردمش نازل می شود همه از ناحیه ی کلمات مقدس و از برکت وجود آنهاست اصلا اراده ی خدا این است که برکات زمین و آسمان در تمام اعصار و قرن ها و سالها و در همه ی برهه های زمین از راه کلمات مقدس بگذرد و هر کس ایمان و اعتقاد راسخ به این پنج کلمه داشته باشد تمام مشکلاتش حل خواهد شد.
در این هنگام مردمی که مومن و مخلص بودند به تأسی از موسی شروع به گفتن ذکر پنج کلمه ی مقدس کردند و ناگهان آسمان کبود شد و دسته ای پرنده با سر و صدای زیاد جلو آمدند، نام این پرندگان به تعبیر قران«سلوی» بود.
سلوی پرنده ای نو ظهور با گوشتی لذیذ بود، موسی با اشاره به پرنده ها فرمود: به حرمت محمد و آل محمد رزق و روزیتان رسید، این پرنده ها را شکار کنید و از گوشت لذیذشان استفاده کنید که خدا روزی رسان است.عده ای به دنبال پرنده ها افتادند و به راحتی آنان را شکار می کردند، این پرنده خیلی عجیب بودند، وقتی آنها را تمیز می کردند و پر و بالشان را میکندند و اماده ی طبخ میشدند، به یک باره تبدیل به پرنده ای کباب شده و خوش طعم می شدند و عجیب تر اینکه وقتی گوشت آنان را می خوردند دوباره استخوان پرنده تبدیل به پرنده ای زنده می شد و پرواز می کرد تا بنی اسراییل برای روزهای سفر در این بیابان همیشه شکار داشته باشد و کار به همین جا هم ختم نشد و بار دیگر...
ادامه دارد...
بنی اسراییل حالا سیراب شده بودند و شکمشان از گرسنگی به قار و قور افتاده بود، چون در صحرای بین مصر و ارض مقدس بودند و اینجا کویری لوت بی درخت و ثمر بود، هیچ چیزی برای خوردن نداشتند.این بیابان شوره زار جز درختچه های بیابانی که میوه ای نداشتند و خار و خاشاک بیابان چیزی نداشتند و موجودی هم برای شکار کردن وجود نداشت و موجودات بیابان مارمولک و مار و خزندگانی بود که برای تغذیه انسان مناسب نبود، عموما هیچ قبیله ای در اینجا ساکن نمی شد و اگر هم میشد برای مدت کوتاهی ساکن می شدند و از آنجا عبور می کردند.
در این هنگام بنی اسراییل باز به سمت موسی آمدند، آنها حالا یاد گرفته بودند که موسی علاوه بر اینکه نبی خدا و امام در امور معنویاتشان هست،برای امور مادی و دنیوی هم باید به ایشان مراجعه کنند،زیرا که او نماینده ی خدایی هست که قادر به همه چیز است، خدایی که با معجزه آب را می شکافد و برای آنان از دل تخته سنگ چشمه می رویاند، پس این خدا می تواند گرسنگی شان هم بر طرف کند.
مردم دور موسی را گرفتند و هر کدام حرفی می زد، یکی می گفت: یا نبی خدا! از پروردگاربخواه تا روزی ما را هم برساند و آن دیگری فریاد می زد: به خدا از گرسنگی شکممان به پشتمان چسپیده...
در این هنگام موسی نگاهی به جمع پیش رو کرد، و تپه ای شنی را که همانجا قرار داشت نشان کرد و به سمتش رفت، خیلی زود بر بالای تپه قرار گرفت.حالا تمام بنی اسراییل او را میدیدند موسی عصایش را بالا برد تا سکوت بر جمع و تمام بیابان حاکم شود، پس از اینکه همه ساکت شدند، رویش را به آسمان نمود و دستانش را بالا برد و فریاد بر آورد: الهی یا حمید بحق محمد، یاعالی بحق علی، یا فاطرالسموات و الارض بحق فاطمه، یا محسن بحق الحسن و یا قدیم الاحسان بحق الحسین علیه السلام روزی ما و بنی اسراییل را برسان»
چشمان همه خیره به موسی بود که در این بیابان سوزان چگونه برایشان غذا تهیه می کند و موسی بار دیگر اهمیت کلمات مقدس را برای قومش آشکار کرد، او با این کار به قومش فهماند که هر چه برکت بر سر زمین و مردمش نازل می شود همه از ناحیه ی کلمات مقدس و از برکت وجود آنهاست اصلا اراده ی خدا این است که برکات زمین و آسمان در تمام اعصار و قرن ها و سالها و در همه ی برهه های زمین از راه کلمات مقدس بگذرد و هر کس ایمان و اعتقاد راسخ به این پنج کلمه داشته باشد تمام مشکلاتش حل خواهد شد.
در این هنگام مردمی که مومن و مخلص بودند به تأسی از موسی شروع به گفتن ذکر پنج کلمه ی مقدس کردند و ناگهان آسمان کبود شد و دسته ای پرنده با سر و صدای زیاد جلو آمدند، نام این پرندگان به تعبیر قران«سلوی» بود.
سلوی پرنده ای نو ظهور با گوشتی لذیذ بود، موسی با اشاره به پرنده ها فرمود: به حرمت محمد و آل محمد رزق و روزیتان رسید، این پرنده ها را شکار کنید و از گوشت لذیذشان استفاده کنید که خدا روزی رسان است.عده ای به دنبال پرنده ها افتادند و به راحتی آنان را شکار می کردند، این پرنده خیلی عجیب بودند، وقتی آنها را تمیز می کردند و پر و بالشان را میکندند و اماده ی طبخ میشدند، به یک باره تبدیل به پرنده ای کباب شده و خوش طعم می شدند و عجیب تر اینکه وقتی گوشت آنان را می خوردند دوباره استخوان پرنده تبدیل به پرنده ای زنده می شد و پرواز می کرد تا بنی اسراییل برای روزهای سفر در این بیابان همیشه شکار داشته باشد و کار به همین جا هم ختم نشد و بار دیگر...
ادامه دارد...
۱۳۹
۱۷:۱۹