طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_سی_هشت
: حضرت موسی کمی جلوتر رفت، تعدادی مرد را دید که به نظر میرسید چوپان بودند و دور حلقه ی چاهی گرد آمده بودند و هر کدام به نوبت با دلوی بزرگ از چاه آب می کشیدند و آبشخوری برای گوسفندان درست کرده بودند که هر چوپان به گوسفندان خود آب میداد. موسی چشم چرخاند و کمی دورتر دو دختر جوان را دید که منتظر ایستاده اند، گویا آنها هم گوسفندانی برای خوردن آب به اینجا آورده بودند اما چرا با فاصله ایستاده بودند و جلو نمی آمدند، برایش سوال برانگیز بود. موسی جلو رفت، همانطور که سرش پایین بود فرمود: سلام! گویا شما هم گوسفندانی دارید که تشنه اند، آیا این مردها نوبت شما را نادیده گرفته اند که چنین گوشه ای ایستاده اید منتظرید؟ یکی از دخترها با لحنی آرام گفت: سلام ای مرد غریبه! چوپان ها به نوبت از چاه آب می کشند و گوسفندان خود را آب میدهند، آنها به حق ما تعرض نکرده اند و این خود ما هستیم که جلو نمی رویم. موسی ابرو در هم کشید وگفت: چرا جلو نمی روید؟! همان دختر که گویا بزرگتر از خواهر دیگرش بود گفت: نه...حیای زنانه باعث میشود که ما نزدیک مردان نامحرم نشویم و صبر می کنیم تا همه ی آنها بروند و سپس به گوسفندان خود آب می دهیم. از طرفی ما دو خواهر هستیم که توان کشیدن آب از چاه را نداریم، آخر کشیدن آب آنهم با چنین دلو بزرگی، کار مردان نیرومند است نه دخترانی چون ما، پس ما صبر می کنیم و از باقی مانده ی آبی که از دیگر گوسفندان بر جای می ماند گوسفندانمان را سیراب می کنیم، پس کسی به حق ما تعرض نکرده و ما به اختیار خود این گوشه ایستاده ایم حضرت موسی نفس عمیقی کشید و از اینهمه حجب و حیای این دو خواهر غرق شوق شد و همانطور که نگاعش ریگ های زمین را در برگرفته بود فرمود: آیا اجازه می دهید امروز در نوبت خود، من از چاه برای گوسفندانتان آب بکشم؟! آیا می توانم به شما کمک کنم؟! دختر بزرگ سری تکان داد و با همان لحن با حجب و حیایش گفت: این محبتی ست که شما در حق ما روا می دارید که ان شاالله خداوند چندین برابرش را به شما ارزانی دهد. موسی تا این سخن را شنید، سخنی که بوی خدای یکتا را میداد دانست به مدین رسیده، جایی که مردمش یکتاپرست بودند و حکم و فرمان فرعون در اینجا کارساز نبود و اصلا به این مکان نمی رسید. پس جلو رفت و با چوپان هایی که دور چاه را گرفته بودند صحبت کرد و متوجه شد که نوبت بعدی آب، نوبت این دو خواهر هست موسی با پاهای برهنه، آستین لباسش را بالا داد، درست است که روزها سرگردانی و پیاده روی در بیابان و نخوردن غذا، گوشت تن او را ریخته بود اما هنوز نیروی جوانی در بازو داشت، پس مانند یک یل و پهلوانی بی نظیر مشغول کشیدن آب از چاه شد. موسی آنچنان فرز و چالاک عمل می کرد که حتی بقیه ی چوپان ها به این قدرت بدنی آفرین می گفتند و از اینهمه نیرو متعجب شده بودند و دو خواهر از کمی دورتر حرکات موسی را میدیدند و خدا را شکر می کردند که امروز انسانی جوانمرد کار آنها را راحت نموده است. ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_سی_نهم🎬:
حضرت موسی با اینکه روزها بود غذایی به دهان نبرده بود اما دلو آبی را که ده مرد زورمند از چاه بیرون می کشیدند را از چاه پر از آب می کرد و در آبشخور گوسفندان آن دوخواهر می ریخت.همه به این قدرت بدنی غبطه می خوردند، موسی در چشم بهم زدنی گوسفندان آن دو خواهر را سیراب نمود و بعد به آنها گفت: چرا کسی دیگر چوپان گوسفندانتان نیست؟!
باز هم همان خواهر بزرگتر گفت: ما دو دختر هستیم که برادری نداریم و تنها مرد خانه مان پدری پیر و سالخورده هست که توان چوپانی ندارد، پس بالاجبار خودمان باید گوسفندان را به چرا ببریم.
موسی سری تکان داد و فرمود: اینک گوسفندانتان سیراب هستند و می توانید آنها را به خانه ببرید.آن دو خواهر باز هم تشکر کردند و گوسفندان را به سمت آبادی هی کردند.
موسی صبر کرد همه رفتند، حالا دور چاه آب کسی نبود و موسی بود و چاه آب...موسی پیش رفت و دلوی آب کشید، او به شدت گرسنه و تشنه بود.دلو آب را پیش رویش گذاشت و همانطور که به چهره ی مردی که در آینه ی آب به او چشم دوخته بود نگاه می کرد زمزمه کرد: تو کیستی؟! تو هیچ شباهتی به موسی که در قصر قد کشیده بود نمی دهی، چهره ای آفتاب سوخته و خسته از بیابان گردی و لباس هایی مندرس و شکمی گرسنه...موسی کف دستش را پر از آب کرد و آبی نوشید.آب به شکم موسی که خالی خالی بود رسید و دردی شدید ابتدا در شکم و بعد در کل جانش پیچید.موسی روی تخته سنگی که در کنار چاه بود نشست، همانطور که اشک از چشمان مبارکش فرو می ریخت، رو به آسمان کرد، نمی دانست از کدام دردش بگوید؟! از آوارگی و بی خانمانی اش؟! از شکم گرسنه اش؟! از لباس های مندرس وپای برهنه اش؟! از نداشتن قوم وخویش و دل گرمیی؟!...او دستانش را بالا برد و تمام خواسته هایش را در دعایی خلاصه کرد: خدایا موسی سراپا فقیر است، تو خود نگاهی به من کن که جز تو پناه و ملجاء و تکیه گاهی ندارم.
این دعا اوج اضطرار موسی بود، او با این دعای کوتاه تمام خواسته هایش را بیان کرد: موسی سراپا فقر است...
و در اینجا ابتلای خداوند برای موسی به پایان رسید، چرا که او مدتها در بیابان سرگردان بود و اینک از تمام تعلقات دنیوی اش گذشته بود و همه را در راه پروردگارش فدا کرده بود و باز هم به درگاه خدا روی آورده بود، پس خداوند اراده کرد تا تمام آنچه را که موسی می طلبد به او ارزانی دارد، آنهم به بهترین شکل ممکن..
ادامه دارد...
حضرت موسی با اینکه روزها بود غذایی به دهان نبرده بود اما دلو آبی را که ده مرد زورمند از چاه بیرون می کشیدند را از چاه پر از آب می کرد و در آبشخور گوسفندان آن دوخواهر می ریخت.همه به این قدرت بدنی غبطه می خوردند، موسی در چشم بهم زدنی گوسفندان آن دو خواهر را سیراب نمود و بعد به آنها گفت: چرا کسی دیگر چوپان گوسفندانتان نیست؟!
باز هم همان خواهر بزرگتر گفت: ما دو دختر هستیم که برادری نداریم و تنها مرد خانه مان پدری پیر و سالخورده هست که توان چوپانی ندارد، پس بالاجبار خودمان باید گوسفندان را به چرا ببریم.
موسی سری تکان داد و فرمود: اینک گوسفندانتان سیراب هستند و می توانید آنها را به خانه ببرید.آن دو خواهر باز هم تشکر کردند و گوسفندان را به سمت آبادی هی کردند.
موسی صبر کرد همه رفتند، حالا دور چاه آب کسی نبود و موسی بود و چاه آب...موسی پیش رفت و دلوی آب کشید، او به شدت گرسنه و تشنه بود.دلو آب را پیش رویش گذاشت و همانطور که به چهره ی مردی که در آینه ی آب به او چشم دوخته بود نگاه می کرد زمزمه کرد: تو کیستی؟! تو هیچ شباهتی به موسی که در قصر قد کشیده بود نمی دهی، چهره ای آفتاب سوخته و خسته از بیابان گردی و لباس هایی مندرس و شکمی گرسنه...موسی کف دستش را پر از آب کرد و آبی نوشید.آب به شکم موسی که خالی خالی بود رسید و دردی شدید ابتدا در شکم و بعد در کل جانش پیچید.موسی روی تخته سنگی که در کنار چاه بود نشست، همانطور که اشک از چشمان مبارکش فرو می ریخت، رو به آسمان کرد، نمی دانست از کدام دردش بگوید؟! از آوارگی و بی خانمانی اش؟! از شکم گرسنه اش؟! از لباس های مندرس وپای برهنه اش؟! از نداشتن قوم وخویش و دل گرمیی؟!...او دستانش را بالا برد و تمام خواسته هایش را در دعایی خلاصه کرد: خدایا موسی سراپا فقیر است، تو خود نگاهی به من کن که جز تو پناه و ملجاء و تکیه گاهی ندارم.
این دعا اوج اضطرار موسی بود، او با این دعای کوتاه تمام خواسته هایش را بیان کرد: موسی سراپا فقر است...
و در اینجا ابتلای خداوند برای موسی به پایان رسید، چرا که او مدتها در بیابان سرگردان بود و اینک از تمام تعلقات دنیوی اش گذشته بود و همه را در راه پروردگارش فدا کرده بود و باز هم به درگاه خدا روی آورده بود، پس خداوند اراده کرد تا تمام آنچه را که موسی می طلبد به او ارزانی دارد، آنهم به بهترین شکل ممکن..
ادامه دارد...
۲۳۳
۱۶:۵۰