طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_ششم
: کاهن با لحنی مضطربانه گفت: جناب فرمانروا! به گمانم تعبیر خوابگزاران به واقعیت نزدیک است، آخر ما در احوال ستاره ها نظر افکندیم و متوجه شدیم که اتفاقی مهم قرار است در آینده ای نه چندان دور به وقوع بپیوندد. فرعون از جایش نیم خیز شد و گفت: اتفاق مهم؟! از چه چیزی سخن می گویید؟! کاهن اعظم آب دهانش را فرو داد و گفت: اسرار آسمان به ما می گوید که به زودی کودکی در بنی اسرائیل متولد می شود که گویا حکومت مصر را سرنگون می کند و بنی اسرائیل را از خواری و فلاکتی که برایشان درست کردیم نجات می دهد و باز بنی اسرائیل بر همه ی ما سروری می کنند. در این هنگام، حرفهای آن مرد جاسوس در سر فرعون اکو می شد: آن فقیه می گفت که قرار است منجی بنی اسرائیل ظهور کند... فرعون با مشت بر کمینه ی تختش کوبید و گفت: بروید تحقیق کنید که آیا این کودک به دنیا آمده است یا نه؟! کاهن تعظیمی کرد و گفت: طبق برآورد ما هنوز آن کودک پا به عرصه ی دنیا نگذاشته... فرعون مانند اسپند روی آتش از جا جست و شروع کرد طول و عرض تالار را بی هدف پیمودن، برای این حاکم ظالم که قوی ترین و خون ریزترین فرعون تاریخ مصر بود و هیچ کس فرعونی به این قدرت و ظلم ندیده بود، سخت و سنگین بود که حالا تاج و تخت و حکمرانی اش توسط حضور طفلی تهدید شود. پس از اینکه چندین بار تالار را پیمود، جلوی تخت ایستاد و خوابگزاران را با اشاره دست مرخص کرد و رو به کاهنان گفت: زنگ اضطراری را به صدا درآوردید تا مقامات کشوری و لشکری در تالار بزرگ معبد گرد هم آیند، من هم به آنجا می آیم تا تصمیم مهمی گرفته شود. کاهنان که عمق اضطراب فرعون را درک کرده بودند، چشمی گفتند و بیرون رفتند تا الساعه مقامات مهم کشور را به معبد فرا خوانند. ساعتی بعد، تعدادی از با نفوذترین مقامات مصر دور میزی که فرعون بر صدر آن نشسته بود گرد هم آمدند و به سخنان فرعون و پیشنهادات کاهنان که غلام حلقه به گوش ابلیس بودند، گوش می دادند که سرانجام تصمیم مهمی اتخاذ شد و به موجب این تصمیم، تا سالهای سال، مأموران و قابله هایی می بایست خانه های بنی اسرائیل را به طور مداوم بررسی و کنترل می کردند و هر کجا متوجه میشدند زنی باردار است، قابله ای مامور بود که هر روز به آن زن سر بزند تا آن زن زایمان کند و هر گاه فرزندش به دنیا آمد، اگر پسر بود آن طفل را بکشد و اینچنین فرعون می خواست از کابوس سرنگونی حکومتش جان سالم به در ببرد ادامه دارد
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هفتم🎬:
از فردای آن روز، قابله های مورد اعتماد مصر در گروه های مختلف دسته بندی شدند و هر گروه مأمور محله ای از بنی اسرائیل شد و تا زنی را می دیدند که علائم بارداری دارد، قابله ای مختص او قرار می دادند تا هر روز به آن زن سر بزند و این سرزدن ها تا روز فارغ شدن آن زن ادامه داشت و اگر زمان تولد، نوزاد پسر بود آن را می کشتند و اگر دختر بود، آن را زنده نگه می داشتند.
چندین سال پشت سر هم نوزادان بی نوای پسر بنی اسرائیل کشته شدند، حالا دیگر بیم آن می رفت که نسل مذکر بنی اسرائیل از بین بروند و از طرفی کاهنان با خبرهایی که از سحر و ساحری بدست می آوردند در گوش فرعون می خواندند که هنوز منجی بنی اسرائیل به دنیا نیامده و این به آن معنا بود که یعنی باز کشت و کشتار در بنی اسرائیل باید ادامه داشته باشد.
وضعیت در قبیله ی بنی اسرائیل بحرانی شده بود و البته مترفین و ثروتمندان مصر که مردان بنی اسرائیل را برای غلامی به کار می گرفتند از این جهت نگران شدند که برای نسل بعدشان کسی نیست به آنها خدمت کند، پس در مجلسی به شور نشستند و تعدادی از صاحب نفوذان اشراف به نمایندگی از تمام ثروتمندان به قصر فرعون رفتند.
فرعون در خواب ظهرگاهی بود که به او خبر دادند تعدادی از اشراف خواستار دیدار او هستند، فرعون با بی میلی آنها را به حضور طلبید.
یکی از اشراف که مهتر بقیه بود گامی پیش گذاشت و گفت: فرمانروای بزرگ مصر به سلامت باشد، عذرخواهیم که مزاحم اوقات شریفتان شدیم اما موضوعی مهم رخ داده که باید شما را در جریان قرار دهیم.
فرعون به تخت خود تکیه زد و گفت: چه موضوع مهمی؟! زودتر حرفتان را بزنید تا بدانم چه پیش آمده...
آن مرد با احتیاط شروع به سخن گفتن کرد اول تصمیم فرعون را ستود اما در ادامه به این اشاره کرد که اگر به همین صورت پیش برود دیگر آنها نمی توانند از مردان و پسران بنی اسرائیل برای خدمت در خانه ها و مزارع شان استفاده کنند چون اصلا مردی در این قبیله وجود نخواهد داشت، همه جمعی از زنان هستند که می توانند کنیزی کنند و از پس کارهای سخت بر نمی آیند.
فرعون با این سخن سخت به فکر فرو رفت، از تخت به زیر آمد و شروع به قدم زدن در تالار بزرگ قصر نمود، همه جا را سکوت فرا گرفته بود و تنها آهنگی که سکوت تالار را بر هم میزد صدای قدم های فرعون بود.
بالاخره بعد از گذشت دقایقی طولانی، فرعون جلوی ردیف اشراف که در مقابل او سرشان پایین بود ایستاد و گفت:شما درست می گویید، پس من تصمیم گرفته ام قانونی به ماموران حکومتی ابلاغ کنم که به موجب آن قانون یک سال کودکان پسر بنی اسرائیل را زنده نگه دارند و یک سال بکشند، اینگونه احتمال تولد آن منجی نصف می شود اما شما خدمتکارانی برای آینده خواهید داشت...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
از فردای آن روز، قابله های مورد اعتماد مصر در گروه های مختلف دسته بندی شدند و هر گروه مأمور محله ای از بنی اسرائیل شد و تا زنی را می دیدند که علائم بارداری دارد، قابله ای مختص او قرار می دادند تا هر روز به آن زن سر بزند و این سرزدن ها تا روز فارغ شدن آن زن ادامه داشت و اگر زمان تولد، نوزاد پسر بود آن را می کشتند و اگر دختر بود، آن را زنده نگه می داشتند.
چندین سال پشت سر هم نوزادان بی نوای پسر بنی اسرائیل کشته شدند، حالا دیگر بیم آن می رفت که نسل مذکر بنی اسرائیل از بین بروند و از طرفی کاهنان با خبرهایی که از سحر و ساحری بدست می آوردند در گوش فرعون می خواندند که هنوز منجی بنی اسرائیل به دنیا نیامده و این به آن معنا بود که یعنی باز کشت و کشتار در بنی اسرائیل باید ادامه داشته باشد.
وضعیت در قبیله ی بنی اسرائیل بحرانی شده بود و البته مترفین و ثروتمندان مصر که مردان بنی اسرائیل را برای غلامی به کار می گرفتند از این جهت نگران شدند که برای نسل بعدشان کسی نیست به آنها خدمت کند، پس در مجلسی به شور نشستند و تعدادی از صاحب نفوذان اشراف به نمایندگی از تمام ثروتمندان به قصر فرعون رفتند.
فرعون در خواب ظهرگاهی بود که به او خبر دادند تعدادی از اشراف خواستار دیدار او هستند، فرعون با بی میلی آنها را به حضور طلبید.
یکی از اشراف که مهتر بقیه بود گامی پیش گذاشت و گفت: فرمانروای بزرگ مصر به سلامت باشد، عذرخواهیم که مزاحم اوقات شریفتان شدیم اما موضوعی مهم رخ داده که باید شما را در جریان قرار دهیم.
فرعون به تخت خود تکیه زد و گفت: چه موضوع مهمی؟! زودتر حرفتان را بزنید تا بدانم چه پیش آمده...
آن مرد با احتیاط شروع به سخن گفتن کرد اول تصمیم فرعون را ستود اما در ادامه به این اشاره کرد که اگر به همین صورت پیش برود دیگر آنها نمی توانند از مردان و پسران بنی اسرائیل برای خدمت در خانه ها و مزارع شان استفاده کنند چون اصلا مردی در این قبیله وجود نخواهد داشت، همه جمعی از زنان هستند که می توانند کنیزی کنند و از پس کارهای سخت بر نمی آیند.
فرعون با این سخن سخت به فکر فرو رفت، از تخت به زیر آمد و شروع به قدم زدن در تالار بزرگ قصر نمود، همه جا را سکوت فرا گرفته بود و تنها آهنگی که سکوت تالار را بر هم میزد صدای قدم های فرعون بود.
بالاخره بعد از گذشت دقایقی طولانی، فرعون جلوی ردیف اشراف که در مقابل او سرشان پایین بود ایستاد و گفت:شما درست می گویید، پس من تصمیم گرفته ام قانونی به ماموران حکومتی ابلاغ کنم که به موجب آن قانون یک سال کودکان پسر بنی اسرائیل را زنده نگه دارند و یک سال بکشند، اینگونه احتمال تولد آن منجی نصف می شود اما شما خدمتکارانی برای آینده خواهید داشت...
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی
۲۴۳
۱۷:۲۳