عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۲ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_هفتundefined: مردم در بهت کار کالب بودند که ناگهان جوانی بلند بالا و خوش سیما که بنی اسرائیل او را خوب می شناخت و او هم یکی دیگر از شهدای زنده بود با آرامشی در چهره اش نزد موسی آمد، این جوان که کسی جز یوشع بن نون نبود، خود را به پیامبر خدا رساند و با صدای بلند به طوریکه به گوش همگان برسد و تلنگری بر وجدان خفته ی این قوم فراموشکار باشد گفت: ای نبی خدا! همانا که هر چه گفتید حق بود و ما برگزیده نشدیم مگر برای هدفی خاص، هدفی که خداوند اراده کرده به سرانجام برسد و آینده ی زمین از آن محمد و علی و اهل بیت اوست و ما هم خدمتگزار و سرباز ایشانیم و من می خواهم تجدید کنم و با زدن این حرف، باز موسی آن ذکرها را گفت و یوشع بن نون تکرار کرد و او هم تجدید عهد کرد و باز در بین بهت و تعجب سایرین به آب زد و برگشت و به قوم شهادت داد و همگان دیدند که سخن موسی و وعده ی خدا حق است. تعداد افرادی از بنی اسرائیل که بعد از این شهادت ها از عقلانیت خود رها شدند و حرکت کردند زیاد نبود، یعنی تعداد کمی از بنی اسرائیل جرات کردند و جلو آمدند و به خدا و وعده اش اطمینان نمودند آن ها که بدون تردید عهد خود را تجدید کردند و از روی آب گذشتند همان اوتاد بنی اسرائیل بودند که خداوند به واسطه آنها نعمت را بر بنی اسرائیل تمام کرد. اما در این بین دسته دوم افراد مرددی بودند که در عقلانیت عرفی خود مانده بودند و میگفتند ما به خاطر نجات از کشته شدن احتمالی فرعون به این جا آمدیم و حالا این جا مرگ ما قطعی است. در آن جا کس دیگری ما را میکشت و اینک با یک حرف و خواسته ی نسنجیده موسی باید خودمان را بکشتن دهیم و این زمزمه را تکرار می کردند و برخی آن را تایید می کردند این دسته افراد که شیطان بر آنها چیره شده بود، به جای تردید در ایمان خودشان به موسی شک بد برده بودند، اینها یا به آب نزدند یا اگر در میان هیاهو به آب زدند، آب برای اینان مانند پل سنگی، سخت و محکم نشد و آنها غرق شدند، زیرا آب عنصری ذی شعور است و نفاق را خلوص تشخیص می دهد و کسانی را که تردید داشتند و یا از سر صدق عهد نبسته بودند در خود غرق نمود. هنوز تعداد زیادی از قبیله ی بنی اسراییل مانده بود، پس موسی به امر خداوند عصایش را بر رود نیل خروشان که عمقش پنجاه متر بود زد و... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_چهارصد_سی_هشت🎬:
حالا بهانه های بنی اسرائیل پایان گرفت و خداوند هر انچه را که آنان خواستند برایشان مهیا نمود و تمام این اتفاقات در کمتر از چند ساعت انجام شد
پس بنی اسراییل وارد راه های خشک دوازده گانه در رود نیل شدند، راه هایی که با دیواره های شفاف آب از هم جدا شده بود و هر قبیله، دیگری را میدید.موسی، هارون را مأمور کرد تا تمام بنی اسراییل را به داخل راه ها هدایت کند و وقتی آخرین نفر از بنی اسرائیل وارد شد، او هم وارد راه شود تا همه به سلامت از نیل عبور کنند.
بعد از گذشتن قوم موسی از رود خروشان نیل، حالا لشکر عظیم قبطیان به سردستگی فرعون به نیل رسید و راه های خشک دوازده گانه ی نیل را دید، او از این واقعه متعجب شد اما به روی خود نیاورد .
فرعون دستور ورود به راه ها را داد و هنوز کسی وارد نشده بود که یکی از منجمان فرعون که همراهشان بود تا صحنه را دید دوان دوان خود را به فرعون رساند و افسار اسب او را چسپید و گفت: جناب فرمان روا! این اتفاق، واقعه ای بسیار عجیب است که بی شک از طرف رب موسی است، مانند تمام آن وقایعی که سالها قبل از طرف پروردگار موسی بر ما فرود آمد، خواهش می کنم داخل دریا نشوید که این ورود خطرناک است، اینجا هم دقیقا مانند وقایع قبل، برای قوم موسی امن و برای ما ناامن خواهد بود، استدعا دارم حرف این کمترین را گوش کنید.در این هنگام فرعون افسار اسب را از دست ساحر بیرون کشید و با تندی گفت: دستور همان است که گفتم...
فرعون به واقع اگر این حرف را می پذیرفت، بزرگترین ضعف را به سپاهیانش منتقل میکرد.
اصلا استکبار فرعون اجازه نمیداد وارد عقلانیت این ساحر بشود؛ برای او افت داشت که در مقابل خدای موسی کم بیاورد پس حرکت کرد که با اسبش به سرعت وارد دریا شود.
در این هنگام لشکریانش وقتی این صحنه عجیب را دیدند همه با هم فریاد برآوردند و رو به فرعون گفتند: فرمانروا! آیا از این صحنه تعجب نمی کنی؟! فرعون قدمی به عقب برداشت، روبه روی سپاهش ایستاد و همانطور که گلویی صاف می کرد با اطمینان گفت: شما چه خیال کرده اید؟ چرا من باید از این صحنه تعجب کنم؟ در صورتیکه این واقعه کار خودم بود ومن میخواستم تمام بنی اسراییل را یک جا در آب گرفتار کنم، پس من به عنوان خدای خدایان مصر به دریا فرمان شکافته شدن دادم و نیل خروشان به فرموده من شکافته شد، پس شک نکنید و حرکت کنید و وارد شوید.
قبطیان وقتی این حرف را شنیدند باور کردند و وارد راه ها شدند انگار اراده ی خداوند بود که مهر و قفل بر عقل مردمی سرکش و کافر بزند تا واقعیت را به درستی نفهمند و فریب بخورند.
وقتی آخرین نفر از بنی اسرائیل از دریا خارج شد، اولین نفر از فرعونیان وارد دریا شد و در این هنگام بلا فاصله وقتی کل سپاهیان فرعون وارد دریا شدند خدا به موسی فرمان داد عصایش را به آب بزند و باز موسی ذکر پنج کلمه ی مقدس را بر زبان آورد و عصا را بر رود نیل زد و پس دریا بسته شد و تمام آن ها زیر انبوهی از آب فرو رفتند.
فرعون برای جمع آوری این لشکر تمام مردان و سران قبایل و شهرهای اطراف را جمع کرده بود. در واقع این از بین بردن یک لشکر نبود بلکه پایان دادن به یک تمدن بود و این هم یکی از سنت های خداست که ابتدا هدایت می کند، نشانه می فرستد، صبر می کند و باز هدایت می کند و در آخر هر که را که تمرد کند نابود می سازد.
تمام طواغیت تاریخ در یک نقطه ای در دام خدا گرفتار میشوند. هرچه که عقلانیت آنها بالا برود اشتباهات انها هم بیشتر میشود. فشار روانی و ویژگی استکبار یک طاغوت باعث میشود سرانجام در یک جایی بدترین تصمیمات را بگیرد، در این مقطع حساس فرعون نباید وارد دریا میشد و هر عقل سلیمی میگفت که نباید وارد دریا شود چون هر کس نمی دانست، خود فرعون که میدانست ،دریا را او نشکافته است و این معجزه ی پروردگار موسی بود و رب موسی با فرعون دوستی نداشت اما ویژگی استکبار فرعون باعث شد تصمیم اشتباه بگیرد.

فرعون هنگامی که غرق شدن خودش و نجات بنی اسرائیل را با عمق وجود فهمید، همانطور که دست و پا میزد گفت: من...من به تو که خدای موسی هستی ایمان می آورم، من اقرار می کنم که خدایی جز تو نیست، مرا نجات بده که دیگر با تو سر جنگ ندارم، اما در این هنگام کار از کار گذشته بود و این سخنان فرعون از سر استیصال و برای نجات از مردن بود و اگر زنده می ماند باز هم سرکشی می کرد.
پس خدا به فرعون فرمود: که تو همان مفسدی هستی که از روی جبر ایمان می آوری و اگر به گذشته برگردی، به مسیر قبلی خود بر میگردی و راهی برای نجات تو وجود ندارد اما منِ خداوند، بدن تو را نگه می دارم تا نشانه و عبرتی برای آیندگان باشد که نتیجه در افتادن با خدا را ببینند.
undefined۱

۱۵۵

۱۶:۵۱