عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_چهل_سهundefined: حضرت موسی با شنیدن پیشنهاد دختر بزرگ حضرت شعیب، خدا را شکر کرد، گویی دعایش به اجابت رسیده بود و اینک شغل او برایش مهیا شد. موسی پیشنهاد را پذیرفت و هنوز در حال و هوای این پیشنهاد بود که پیشنهاد دومی از جانب شعیب داده شد، پیشنهادی که تکمیل کننده ی دعا و زندگی موسی بود. حضرت شعیب که خوب می دانست با چه کسی طرف هست و می خواست تا عمر دارد با موسی هم نشین باشد رو به موسی نمود و فرمود: ای موسی! همانطور که دیدی و می دانی من دو دختر دارم، هر دو در سن ازدواج هستند، حال که پذیرفتی تا برای ما کار نمایی، می خواهم در این خانه راحت باشی و خود را فرزند این بیت بدانی، پس به تو پیشنهاد می دهم، یکی از دختران مرا به همسری بپذیر. موسی که اصلا به مخیله اش خطور نمی کرد پدر بزرگوار این دختران، خودش پا پیش بگذارد و به نوعی از موسی خواستگاری کند، چهره اش از حجب و حیای مردانه سرخ شد، سر به زیر افکند و فرمود: خدا را شاکرم که در این بحبوحه ی سخت زندگی، شما را بین راه من قرار داد تا زندگی ام تکمیل شود، اگر اجازه دهید دوست دارم دختر بزرگتان را برای همسری برگزینم. صفورا دختر بزرگ حضرت شعیب بود که حجب و حیایش چشم موسی را گرفته بود و شاید در دل آرزو می کرد کاش چنین همسری نصیبش شود و خدا حرف ناگفته ی او را شنید و حاجتش روا نمود. حضرت شعیب لبخندی بر چهره نشاند و فرمود: دخترم صفورا را به عقد تو در می آورم، اما با مهریه ای که من می گویم. حضرت شعیب می خواست پیامبر بعد از خود و منجی بنی اسرائیل را در کنار خود داشته باشد و علاوه بر اینکه نقش مربی او را به عهده می گرفت، با او هم پیوندی برقرار می کرد تا این پیوند در تاریخ بماند و برکاتش شامل حال بنده های خداوند شود. موسی همانطور که سر به زیر داشت فرمود: برای مهریه چه از من طلب می کنید؟! حال آنکه بر شما واضح است چیزی در بساط ندارم، اما قول می دهم تمام تلاشم را بنمایم تا هر آنچه که طلب کنید را به شما تقدیم کنم. حضرت شعیب، نفس آرامی کشید و با طمأنینه فرمود: من حاضرم دخترم صفورا را به عقد تو در بیارم و در قابل مهریه اش تو مخیّر هستی که هشت سال یا ده سال برای من چوپانی نمایی... حضرت شعیب با تعیین این مهریه، هم می خواست موسی که از مال دنیا چیزی ندارد شرمنده ی پرداخت مهریه نشود و هم اینک چند سال ولیّ خدا و منجی بنی اسرائیل را تحت حمایت و تعلیم خود داشته باشد و با او همنشین باشد. در این هنگام... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_چهل_چهار🎬:
اینک حضرت موسی بین انتخاب دو زمان هشت سال یا ده سال قرار دارد و باید انتخاب کند. اگر حضرت موسی سال را انتخاب کند پایان ده سال زمانی است که به چهل سالگی خواهد رسید و در سن نبوت و استواء کامل قرار دارد. به همین خاطر حضرت موسی به حضرت شعیب اعلام می کند که من عدد بیشتر را انتخاب می کنم. از طرف دیگر عادت پیامبران آن است که هنگامی که با کسی عهدی می بندند آن را به بهترین صورت و کامل ترین وجه انجام می دهند و اینگونه بود که موسی بن عمران انتخاب کرد که با دختر بزرگ شعیب نبی ازدواج کند در ازای مهریه ی دختر ده سال نزد شعیب بماند.و حالا فصل جدیدی از زندگی موسی کلید خورده، فصلی که باید تحت تعلیم مربی ای الهی قرار گیرد تا برای نبوت آماده شود.آن روز به خاطر آب کشی موسی از چاه که همچون پهلوانی نام آور بدون کمک گرفتن از دیگران، دلوی را که ده چوپان می بایست با کمک هم بالا بکشند، او یک تنه بالا کشیده بود، حرفش در تمام مدین پیچید.
مردم کوچه و بازار از مردی غریبه سخن می گفتند که با ظاهری خسته و پر از گرد و خاک از راه می رسد و صحنه ای را به تصویر می کشد که تا به حال هیچ کس ندیده است.
اکثر مردم دوست دارن این شیرمرد را از نزدیک ببینند، می دانند که او میهمان خانه ی حضرت شعیب است پس تعدادی از زنان و مردها به سمت خانه شغیب می روند و آن زمانی ست که موسی و شعیب به گفتگو نشسته اند، آنها موفق به دیدار این مرد بزرگ نمی شوند و از این قضیه ملولند که ساعتی بعد خبری در شهر می پیچد.
خبری که باعث تعجب برخی و غبطه خوردن دختران دم بخت مدین شد.
قاصدی از خانه ی شعیب نبی به سمت مدین آمد و گفت: شعیب می خواهد فردا صبح زود مراسم عروسی دختر بزرگش صفورا را برای جوانی که تازه به مدین آمده برگزار کند.این خبر چون باد در کوی و برزن پیچید و از دهانی به دهان دیگر گشت، حالا مردم بیش از قبل خواستار دیدن این غریبه شدند، غریبه ای که هنوز از گرد راه نرسیده بنای خویشاوندی با شعیب نبی را گذارده، مردم می دانستند که شعیب روی دخترانش حساس هست و آنها را به مردانی مومن و خاص شوهر خواهد داد و حالا این مرد از راه رسیده گوی سبقت را از دیگران پسران در مدین ربوده بود.
صبح زود بود، مردم در حالیکه لباس نو و شادی به تن کرده بودند، دسته دسته به سمت خانه ی شعیب می رفتند.جلوی خانه شلوغ بود، چند نفری مشغول خورد کردن گوشت های قربانی ها بودند و عده ای هم هیزم های جمع شده را روی هم می انباشتند تا اجاقی بزرگ برای دیگ های مجلسی درست شود، چرا که عروسی دختر شعیب نبی بود و همه ی شهر در این عروسی شرکت می کردند.
موسی در حالیکه استحمام کرده و‌ لباس نو به تن نموده بود، افسار اسبی را که همسرش صفورا بر آن سوار بود و زنان و‌دختران در اطرافش کِل می کشیدند به دست داشت و پیش می رفت.
دختران روستا با دیدن هیکل پهلوانی موسی و چهره ی زیبایش که اینک در لباس های نو زیباتر و درخشان تر شده بود به حال صفورا غبطه می خوردند و در دل آرزو می کردند کاش چنین همسری نصیبشان شود
اینجا، در مدین، شهری در حاشیه ی مصر که تحت حکمرانی فرعون نبود و دستورات فرعون در این شهر ارزشی نداشت، مجلس سوری به پا بود، مجلسی که گویا نقطه ی عطف تاریخ بود و موسی از نوادگان بنی اسراییل با دختری از شجره ی بنی اسماعیل ازدواج می کرد تا این دو شجره بار دیگر بهم پیوند بخورد، در ان زمان نواده ی اسرائیل می بایست منجی باشد و اما قرن ها بعد دوباره چنین پیوندی شکل گرفت و این با. امام حسن عسکری از شجره ی بنی اسماعیل با نرجس خاتون از شجره ی بنی اسرائیل پیوند برقرار کردند و حاصلش شد حضرت مهدی که از نوادگان محمدبن عبدالله است و اینبار بنی اسماعیل قرار است منجی کل دنیا باشد و در زمان ظهور عیسی روح الله از آسمان به زمین می آید و دین اسلام بر میگزیند و در امر ظهور منجی دنیا مهدی زهرا را یاری می رساند.
ادامه دارد...

۲۱۱

۱۷:۰۳