عکس پروفایل طعم کدهط
۵.۴ هزار عضو

طعم کده

در حوالی ماundefined‍undefined طعم و مزه متفاوت بچشید undefinedیاد بگیرید و لذت ببریدundefinedundefined🫰
کپی ممنوع undefined
طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتم undefined: خیلی زود فرمان فرعون صادر شد و به تمام مأموران و قابله ها ابلاغ شد و به موجب این فرمان، یک سال در میان نوزادان پسر بنی اسرائیل کشته میشد یعنی یک سال نوزادان را می کشتند و یک سال آنها را زنده نگه میداشتند تا دربار مصر و تمام مصریان نیروی کار در مزارع و غلامان و مردان بنی اسرائیل را برای نسل بعدی هم داشته باشند. حکومت مصر قبیله ی بنی اسرائیل را از همه جهت در استضعاف قرار داده بود، یعنی تمام مصریان حق تعلیم و تحصیل علم و فناوری های رایج در مصر را داشتند اما قبیله ی بنی اسرائیل از تمام اینها محروم بود و فقط عملگی و غلامی نصیب آنها می شد، آنها هیچ هنر و فن آوری چون نجاری، معماری، نجوم، خیاطی و .. را نداشتند و تمام کارشان فقط و فقط خلاصه میشد در بردگی و زنانشان هم همین وضعیت را داشتند و گاعی وضعیت برای آنها از این هم بدتر می شد و از زنان به عنوان برده جنسی استفاده می کردند و اگر این ما بین بچه ای هم به وجود می آمد، پدر بچه که از مصریان بود، زیر بار آن نمی رفت آن فرزند که حرام زاده هم بود به قبیله ی بنی اسرائیل می رفت و اینچنین ابلیس بی صدا برای خود لشکریانی در بین بنی اسرائیل فراهم می کرد. حالا که فرمان فرعون برای کشتن نوزادان پسر در بنی اسرائیل کمی تعدیل شده بود، کاهنی از کاهنان به نزد فرعون رفت و گفت: ای فرمانروا! فرمان جدید شما در حال اجراست و امسال قرار شده قابله های مصری زنان بنی اسرائیل را زیر نظر نگیرند و جان نوزادان پسر متولد شده در این سال حفظ شود آیا توجه دارید اگر آن منجی وعده داده شده در بین بنی اسرائیل، امسال متولد شود جان سالم به در می برد؟! فرعون سری تکان داد و گفت: آری خودم هم به این موضوع فکر کرده ام، اما چندین سال است که نوزادان پسر بنی اسرائیل همه از دم کشته شده اند و اگر چنین پیش برود ما در آینده نیروی خدماتی نخواهیم داشت، پس بالاجبار باید چنین کنیم، اگر راه بهتری به نظرت می رسد به ما بگو... کاهن گلویی صاف کرد و گفت: قربان! من هم با نظر شما موافقم اما راهی به نظرم رسیده که به گمانم بهتر از این است که یک سال در کشتن پسران بنی اسرائیل تعلل کنیم. فرعون در جای خود جابه جا شد و گفت: بگو بدانم نظر تو در این مورد چیست؟! کاهی سری تکان داد و گفت: آنطور که در بنی اسرائیل شایع شده و منجمان ما نیز پیش بینی کرده اند، نام منجی بنی اسرائیل موسی و نام پدرشان عمران است و بنی اسرائیل بیش از چهارصد سال منتظر منجی به اسم موسی بن عمران است، ما می توانیم نوزادانی را که نام پدرشان عمران است بکشیم و اینگونه خطر کم می شود. در این هنگام فرعون قهقه ی بلندی زد و گفت:... ادامه دارد...
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_نهم🎬:
فرعون رو به کاهن با حالت تمسخر گفت: عجب فکر بکری کردید کاهن! و بعد دستش را محکم روی دسته ی تخت زد و با صدای بلند فریاد کشید: فکر می کنی این نقشه فقط به ذهن تو رسیده؟! این حرفی ست که به ذهن هر کودکی در مصر هم می آید، آیا تو در جامعه ی مصر زندگی نکرده اید؟! آیا تازه وارد مصر شدی و از وضعیت بنی اسرائیل خبری نداری؟! پیشنهاد می کنم به تک تک خانه های بنی اسرائیل سر بزنید و خواهی دید در هر خانواده حداقل یک موسی و یک عمران وجود دارد، آیا نمی دانی که بنی اسرائیل سالهاست می دانند که نام منجیشان موسی بن عمران است و برای اینکه منجی از خاندان آنها باشد تمام خانواده ها به امید اینکه این سعادت نصیبشان بشود در خانواده هاشان موسی و عمران دارند و اگر افردای که به این نام ها هستند قیام کنند، لشکری عظیم خواهند بود، برو کاهن...برو به کار خود برس و در این امور دخالت نکن.
کاهن که به واقعیت حرفهای فرعون واقف بود، همانطور که تعظیم می کرد از او عذرخواهی نمود و از قصر بیرون رفت و براستی که مصر پر بود از مردان و کودکانی به اسم موسی و عمران...
خبر امان دادن به زنان باردار و نوزادان پسر در بنی اسرائیل دهان به دهان و گوش به گوش در شهرهای مصر چرخید و زنان بنی اسرائیل خوشحال از اینکه لااقل امسال پسرانشان از کشته شدن در امان هستند، این خبر را به یکدیگر می رسانند و سرانجام این خبر مسرت بخش به یوکابد همسر عمران که ماه آخر بارداری اش را میگذراند و تا به حال بر نوزاد متولد نشده اش عزاداری کرده بود چون می دانست اگر به دنیا بیاید کشته میشود، رسید.
یوکابد با شنیدن این خبر از خوشحالی، هیجانی شدید بر بدنش افتاد و درست در همان روزی که اعلام شد نوزادان پسر بنی اسرائیل جانشان در امان است، درد زایمان به سراغش آمد.
یوکابد، که برخلاف بعضی از زنان بنی اسراییل که به انحراف رفته بودند و عفت و حیای خود را با کیسه ای زر به مصریان فروخته بودند، زنی پاکدامن بود، زنی که اجازه نداده بود هوای نفس و دنیا طلبی بر او اثر گذارد و زمانی که بی عفتی در بنی اسرائیل مرسوم بود، او خود را حفظ کرده بود و در جاده ی حیا و عفاف قدم میزد، اینک آهنگ تولد نوزادش به گوشش می رسید، نوزادی که در تقدیرش نوشته شده بود زنده بماند و در زمان مقرر به فریاد بنی اسراییل برسد.
درد هر لحظه شدیدتر می شد، حالا دیگر قابله ی مصری در پشت در منتظر تولد نوزادش نبود، پس یوکابد با خیال راحت دردها را تحمل می کرد و چند تن از زنان قوم و خویش یوکابد در کنارش بودند تا در زایمان طفلش کمکش کنند و درست بعد از شبی سخت و دردهایی جانکاه، درست زمانی که اشعه های خورشید بر تن بی جان زمین جان میداد، صدای گریه ی نوزاد در خانه ی عمران و یوکابد پیچید و قابله ی بنی اسرائیلی خبر داد که نوزاد، پسر است.عمران که مردی مومن و خدا ترس بود و البته مثل مردان دیگر بنی اسرائیل به کارهای غلامی مشغول نبود و بیشتر کار فرهنگی می کرد، از داشتن این نعمت سر به سجده گذاشت و بعد همانطور که اشک چشمانش صورتش را می شست گفت: نام کودکم را «هارون» می گذارم و امیدوارم عمرش را در راه خداوند یکتا صرف نماید او بی خبر بود که هارون هم پیامبری از پیامبران خداست و یار و مدد کار منجی وعده داده شده خواهد بود.
ادامه دارد...#طاهره_سادات_حسینی

۲۹۵

۱۶:۵۹