طعم کده
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هفتم
: از فردای آن روز، قابله های مورد اعتماد مصر در گروه های مختلف دسته بندی شدند و هر گروه مأمور محله ای از بنی اسرائیل شد و تا زنی را می دیدند که علائم بارداری دارد، قابله ای مختص او قرار می دادند تا هر روز به آن زن سر بزند و این سرزدن ها تا روز فارغ شدن آن زن ادامه داشت و اگر زمان تولد، نوزاد پسر بود آن را می کشتند و اگر دختر بود، آن را زنده نگه می داشتند. چندین سال پشت سر هم نوزادان بی نوای پسر بنی اسرائیل کشته شدند، حالا دیگر بیم آن می رفت که نسل مذکر بنی اسرائیل از بین بروند و از طرفی کاهنان با خبرهایی که از سحر و ساحری بدست می آوردند در گوش فرعون می خواندند که هنوز منجی بنی اسرائیل به دنیا نیامده و این به آن معنا بود که یعنی باز کشت و کشتار در بنی اسرائیل باید ادامه داشته باشد. وضعیت در قبیله ی بنی اسرائیل بحرانی شده بود و البته مترفین و ثروتمندان مصر که مردان بنی اسرائیل را برای غلامی به کار می گرفتند از این جهت نگران شدند که برای نسل بعدشان کسی نیست به آنها خدمت کند، پس در مجلسی به شور نشستند و تعدادی از صاحب نفوذان اشراف به نمایندگی از تمام ثروتمندان به قصر فرعون رفتند. فرعون در خواب ظهرگاهی بود که به او خبر دادند تعدادی از اشراف خواستار دیدار او هستند، فرعون با بی میلی آنها را به حضور طلبید. یکی از اشراف که مهتر بقیه بود گامی پیش گذاشت و گفت: فرمانروای بزرگ مصر به سلامت باشد، عذرخواهیم که مزاحم اوقات شریفتان شدیم اما موضوعی مهم رخ داده که باید شما را در جریان قرار دهیم. فرعون به تخت خود تکیه زد و گفت: چه موضوع مهمی؟! زودتر حرفتان را بزنید تا بدانم چه پیش آمده... آن مرد با احتیاط شروع به سخن گفتن کرد اول تصمیم فرعون را ستود اما در ادامه به این اشاره کرد که اگر به همین صورت پیش برود دیگر آنها نمی توانند از مردان و پسران بنی اسرائیل برای خدمت در خانه ها و مزارع شان استفاده کنند چون اصلا مردی در این قبیله وجود نخواهد داشت، همه جمعی از زنان هستند که می توانند کنیزی کنند و از پس کارهای سخت بر نمی آیند. فرعون با این سخن سخت به فکر فرو رفت، از تخت به زیر آمد و شروع به قدم زدن در تالار بزرگ قصر نمود، همه جا را سکوت فرا گرفته بود و تنها آهنگی که سکوت تالار را بر هم میزد صدای قدم های فرعون بود. بالاخره بعد از گذشت دقایقی طولانی، فرعون جلوی ردیف اشراف که در مقابل او سرشان پایین بود ایستاد و گفت: شما درست می گویید، پس من تصمیم گرفته ام قانونی به ماموران حکومتی ابلاغ کنم که به موجب آن قانون یک سال کودکان پسر بنی اسرائیل را زنده نگه دارند و یک سال بکشند، اینگونه احتمال تولد آن منجی نصف می شود اما شما خدمتکارانی برای آینده خواهید داشت... ادامه دارد... #طاهره_سادات_حسینی
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_سیصد_هشتم
:
خیلی زود فرمان فرعون صادر شد و به تمام مأموران و قابله ها ابلاغ شد و به موجب این فرمان، یک سال در میان نوزادان پسر بنی اسرائیل کشته میشد یعنی یک سال نوزادان را می کشتند و یک سال آنها را زنده نگه میداشتند تا دربار مصر و تمام مصریان نیروی کار در مزارع و غلامان و مردان بنی اسرائیل را برای نسل بعدی هم داشته باشند.حکومت مصر قبیله ی بنی اسرائیل را از همه جهت در استضعاف قرار داده بود، یعنی تمام مصریان حق تعلیم و تحصیل علم و فناوری های رایج در مصر را داشتند اما قبیله ی بنی اسرائیل از تمام اینها محروم بود و فقط عملگی و غلامی نصیب آنها می شد، آنها هیچ هنر و فن آوری چون نجاری، معماری، نجوم، خیاطی و.. را نداشتند و تمام کارشان فقط و فقط خلاصه میشد در بردگی و زنانشان هم همین وضعیت را داشتند و گاعی وضعیت برای آنها از این هم بدتر می شد و از زنان به عنوان برده جنسی استفاده می کردند و اگر این ما بین بچه ای هم به وجود می آمد، پدر بچه که از مصریان بود، زیر بار آن نمی رفت آن فرزند که حرام زاده هم بود به قبیله ی بنی اسرائیل می رفت و اینچنین ابلیس بی صدا برای خود لشکریانی در بین بنی اسرائیل فراهم می کرد.حالا که فرمان فرعون برای کشتن نوزادان پسر در بنی اسرائیل کمی تعدیل شده بود، کاهنی از کاهنان به نزد فرعون رفت و گفت: ای فرمانروا! فرمان جدید شما در حال اجراست و امسال قرار شده قابله های مصری زنان بنی اسرائیل را زیر نظر نگیرند و جان نوزادان پسر متولد شده در این سال حفظ شود آیا توجه دارید اگر آن منجی وعده داده شده در بین بنی اسرائیل، امسال متولد شود جان سالم به در می برد؟!
فرعون سری تکان داد و گفت: آری خودم هم به این موضوع فکر کرده ام، اما چندین سال است که نوزادان پسر بنی اسرائیل همه از دم کشته شده اند و اگر چنین پیش برود ما در آینده نیروی خدماتی نخواهیم داشت، پس بالاجبار باید چنین کنیم، اگر راه بهتری به نظرت می رسد به ما بگو...
کاهن گلویی صاف کرد و گفت: قربان! من هم با نظر شما موافقم اما راهی به نظرم رسیده که به گمانم بهتر از این است که یک سال در کشتن پسران بنی اسرائیل تعلل کنیم.
فرعون در جای خود جابه جا شد و گفت: بگو بدانم نظر تو در این مورد چیست؟!
کاهی سری تکان داد و گفت: آنطور که در بنی اسرائیل شایع شده و منجمان ما نیز پیش بینی کرده اند، نام منجی بنی اسرائیل موسی و نام پدرشان عمران است و بنی اسرائیل بیش از چهارصد سال منتظر منجی به اسم موسی بن عمران است، ما می توانیم نوزادانی را که نام پدرشان عمران است بکشیم و اینگونه خطر کم می شود.
در این هنگام فرعون قهقه ی بلندی زد و گفت:...
ادامه دارد...
خیلی زود فرمان فرعون صادر شد و به تمام مأموران و قابله ها ابلاغ شد و به موجب این فرمان، یک سال در میان نوزادان پسر بنی اسرائیل کشته میشد یعنی یک سال نوزادان را می کشتند و یک سال آنها را زنده نگه میداشتند تا دربار مصر و تمام مصریان نیروی کار در مزارع و غلامان و مردان بنی اسرائیل را برای نسل بعدی هم داشته باشند.حکومت مصر قبیله ی بنی اسرائیل را از همه جهت در استضعاف قرار داده بود، یعنی تمام مصریان حق تعلیم و تحصیل علم و فناوری های رایج در مصر را داشتند اما قبیله ی بنی اسرائیل از تمام اینها محروم بود و فقط عملگی و غلامی نصیب آنها می شد، آنها هیچ هنر و فن آوری چون نجاری، معماری، نجوم، خیاطی و.. را نداشتند و تمام کارشان فقط و فقط خلاصه میشد در بردگی و زنانشان هم همین وضعیت را داشتند و گاعی وضعیت برای آنها از این هم بدتر می شد و از زنان به عنوان برده جنسی استفاده می کردند و اگر این ما بین بچه ای هم به وجود می آمد، پدر بچه که از مصریان بود، زیر بار آن نمی رفت آن فرزند که حرام زاده هم بود به قبیله ی بنی اسرائیل می رفت و اینچنین ابلیس بی صدا برای خود لشکریانی در بین بنی اسرائیل فراهم می کرد.حالا که فرمان فرعون برای کشتن نوزادان پسر در بنی اسرائیل کمی تعدیل شده بود، کاهنی از کاهنان به نزد فرعون رفت و گفت: ای فرمانروا! فرمان جدید شما در حال اجراست و امسال قرار شده قابله های مصری زنان بنی اسرائیل را زیر نظر نگیرند و جان نوزادان پسر متولد شده در این سال حفظ شود آیا توجه دارید اگر آن منجی وعده داده شده در بین بنی اسرائیل، امسال متولد شود جان سالم به در می برد؟!
فرعون سری تکان داد و گفت: آری خودم هم به این موضوع فکر کرده ام، اما چندین سال است که نوزادان پسر بنی اسرائیل همه از دم کشته شده اند و اگر چنین پیش برود ما در آینده نیروی خدماتی نخواهیم داشت، پس بالاجبار باید چنین کنیم، اگر راه بهتری به نظرت می رسد به ما بگو...
کاهن گلویی صاف کرد و گفت: قربان! من هم با نظر شما موافقم اما راهی به نظرم رسیده که به گمانم بهتر از این است که یک سال در کشتن پسران بنی اسرائیل تعلل کنیم.
فرعون در جای خود جابه جا شد و گفت: بگو بدانم نظر تو در این مورد چیست؟!
کاهی سری تکان داد و گفت: آنطور که در بنی اسرائیل شایع شده و منجمان ما نیز پیش بینی کرده اند، نام منجی بنی اسرائیل موسی و نام پدرشان عمران است و بنی اسرائیل بیش از چهارصد سال منتظر منجی به اسم موسی بن عمران است، ما می توانیم نوزادانی را که نام پدرشان عمران است بکشیم و اینگونه خطر کم می شود.
در این هنگام فرعون قهقه ی بلندی زد و گفت:...
ادامه دارد...
۲۹۷
۱۷:۰۷